BARBLO
Open in Telegram
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 (الههیپاکیوزیباییکهخیانتکاروشیطانیمیشود) 🍷نویسنده: نیلا.د.ب این رمان مورد تایید انجمن نویسندگان ایران قرار دارد و هرگونه پخش و نشر آن پیگرد قانونی دارد🚫 http://t.me/HidenChat_Bot?start=5898828882
Show more1 209
Subscribers
No data24 hours
-217 days
-9230 days
Posts Archive
1 209
Repost from N/a
دنبال چنلی هستی،که فقط رمان هایpdf بزاره😍😉خسته شدی از خوندن یک،پارت یک پارت رمان های آنلاین 😫.! یه کانال میخوای بهت معرفی کنم پراز رمان های فایل شده وpdfشده هست ادمینش روزی صدتا رمان جدید و قشنگ آپلود میکنه.! https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8 https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8 https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8 #کلکلی #عاشقانه #اجتماعی #معمایی #ازدواج_اجباری.... #پلیسی #خشن #غیرتی #اربابی #خونآشامی #گرگینهای #صحنه_دار #هیجانی #مافیایی #شیطان_عاشق #خانزاده_عمارت و.....😱🤪🥵 ❌❌❌
1 209
Repost from N/a
پسر سایکو که دیوانه وار عاشق، و دختر مظلومی که بی دفاع ترینه
- حالا دری به تخته ای خورده و دل دیان بند شده به یه کف دست دختربچه ... بده ؟! مدلای روسی که واسه سر و دست میشکستن بی انصاف !
و بلند خندید و سر اسلحه لعنتیش رو زیر گلوم گرفت که شدت اشک و گریه ام بیشتر شد ...
+ن...نکن دیان میترسم ! ب...بزار برم
هقی زدم که اسلحه را بیشتر فشار داد.
_تو و این تفنگ قرار دوستای خوبی بشین، ترس؟! تازه این اولشه!
با ترس به چشمای سرخ شده از خشم و خندش نگاه کردم و بیشتر تو دلم به سرنوشت خودم لعنت فرستادم
-تو ق...قاتلی، یه قاتل روانی !
+تو خوبم کن !
نگاه اشکیم رو به چشمای سرخس دادم.چیزی درون چشماش متفاوت بود.....خبری از آن سد غرور نبود فقط....فقط یک چیز بود....
عشق!؟
دیان رئیس یه باند مافیا که عاشق خانم دکتر ریزه اکیپش میشه دختری که نمیدونی تمام اطرافیانش خشنترین اعضای یه باند مافیایی قدرتمندن، دختره میخواد فرار کنه که دیان میدزدتش و ......🫢😈🔞
https://t.me/+4ctEl0D3BNU1Nzk0
https://t.me/+4ctEl0D3BNU1Nzk0
https://t.me/+4ctEl0D3BNU1Nzk0
24پاک
1 209
Repost from N/a
رو به روی شوهر دختر بازم می ایستم.
_من نیاز جنسی دارم.
_دختر بچه ها چه میدونن نیاز جنسی چیه!
پوزخندی میزند، سعی میکنم با حرفم عصبیش کنم.
_من بچه نیستم نیاز جنسی دارم.
_برو کنار من قرار کاری دارم.
با دست کنارم میزند صدایم را بالاتر میبرم.
_اگه نیازم رو بر طرف نکنی میرم سراغ مردای دیگه.
با چشم های به خون نشسته به طرفم میچرخد.
_دوباره زر بزن.
ترسیده آب دهنم را قورت میدهم.
_میرم سراغ مردای دیگه..
از گردنم میگیرد و فشاری میدهد روی مبل پرتم میکند.
_اگه بهم خوش نگذره طلاقت میدم.
تا به خودم بیایم با لب هایش ساکتم میکند...🔞😈
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
15پاک
1 209
Repost from N/a
_ این چه سر و وضعیه؟
تو عروس خاندان فرهمندی بعد مثل گداها لباس پوشیدی؟
خواستم چیزی بگم که با لحن بدی کفت:
_ برو تو اتاقت امشب بیرون نیا روم نمیشه بگم زن اول پسرم تویی!
مریم امشب به عنوان زن اول مهراد میاد
با دیدن مهراد امیدوارانه بهش نگاه کردم و گفتم:
_ من حوصلم سرمیره بزار بیام
با بی رحمی نگام کرد و گفت:
_ برو جلوی چشمم نباش با زن دومم میرم مهمونی😳🚫
دل سنگ هم برای مظلومیت این دختر آب میشهههه😭🔥
😈بیا بخون ببین چه بلای سرش میارن❌🔞
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
15پاک
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت265با وجود همه اینها هنوز هم دلم میخواست قبل از مردن آن عوضیها را سر ببرم. رائف و فایک و حتی خود آن شیطان منحوس، آنتونیوس ماریوس! دلم میخواست هر بار که از این در داخل میشود قلبش را از سینه در بیاورم و به درک بفرستم اما دیگر توانی برای مبارزه در تنم نبود. میدانستم دیگر در آن جنگل و ویلای لعنتی هم نیستیم. اینجا یک اتاق با دیوارهای خاکستری بود. اتاقی بزرگ پر از لوازم شکنجه با هر نوع چیزی که ممکن بود و وجود داشت. اینها برای من مهم نبود ولی یک روز باید دردی را که به اریسا داده بود را به وجودش تزریق کنم. عذاب هزار و پانصد سال پیش خودم ذرهای اهمیت نداشت. اینکه چاقو روی جای زخم میکشیدند و تنم میسوخت و تبدیل به خاکستر میشدم مهم نبود. اینکه رائف شیطان صفت با خندهای نگاهم میکرد زجرم میداد. تصور دستدرازی فایک بودم که ذره ذره جانم را مثل موریانه میخورد. هیچ کدام از دردهایم برایم اهمیت نداشت چون من هزاران سال بود که درد را تجربه میکردم. اما اریسا! آورینای من... او که باز هم از وجودش سیر نشدم و باز هم تشنهی وجودش هستم. کاش کمی و فقط زودتر او را میشناختم. باید میدانستم فقط قلبم میتواند برای خود او بلرزد و نه حتی شبیه او! آخ آورینای من، ببخش که حتی در این زندگی هم لحظات پایانی و غم انگیز داشتیم. کاش میتوانستم یکبار دیگر، فقط یکبار دیگر ببینمت و با تمام وجودم بوی خوش تنت را ببلعم. اما میشود آرزو کنم که بار دیگری وجود داشته باشد و لب هایش را ببوسم؟ اگر به آن پدر، پسر و روح القدس که زیر لب میگفت التماس کنم چه؟ او صدای مرا میشنید تا یکبار دیگر فقط در آغوشش بگیرم و بعد بمیرم؟
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت264«آیدن» هر روز مرا میکشی و زنده میکنی، چرا تمامش نمیکنی! مگر خودت نگفته بودی اگر در آن آتش سوزی نمیرم عذابت را بیشتر میکنی! دیدی که زنده ماندم و او را نجات دادم پس چرا این خائن را مجازات نمیکنی. من تا پیش از او میخواستم از آن اسارت هزارساله رها شوم اما حالا فقط میخواهم او آزاد باشد، از هر چیزی... وجود آن دختر برای بار دیگر در زندگیام به معنای پس دادن تاوان بود و من برای تمام شدن جانم آماده بودم. حتی یک درصد هم نمیتوانستم به تنها گذاشتنش فکر کنم اما حالا راحت بودم که قبل از زیر خاک رفتن یا حتی خاکستر شدنم او را دیده بودم. مرا عذابم بده، بکش و زنده کن! او رفته و دیگر نیست تا مرا ببیند و عذاب بکشد. کاش فراموشم کند... کاش نگرانم نباشد. مچ دستهایم را که با زنجیرهای سخت بسته شده بودند را بالا میآوردم و سرم را به آن تکیه میدهم. در این تنهایی و در این تاریکی روزها بود که زنجیر شده بودم اما اگر زنجیر هم نبود همینجا میماندم. من میخواستم تا در همین نقطه به زندگی آسمئودئوس، شیطان بالا رده بزرگترین گناه زمین، پایان بدهم. آسمئودئوس، شیطانی از رده اول جهنم که پادشاه شهوت، ثروت و قدرت بود، از جایگاه خود کناره گیری میکند تا به جایش آن اهریمن تمام قدرت را به دست بگیرد. من دیگر آیدن نبودم و این اسم نحس بخشیده شده به من که معنای فرزند آتش را یادآوری میکرد، نیست و نابود شده بود. به گمانم میتوانستم بگویم رها شده بودم اما نصفه و نیمه... زخمهایم دیگر خود به خود خوب نمیشدند اما به کشتنم هم نمیدادند. شاید از اسارت رها شده بودم اما شیطان هنوز نمیخواست دست از عذاب دادنم بردارد. و شاید هم این شیطان نبود و خدایی بود که مرا به جرم تبعیت از او مجازات میکرد!
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت263شروین سکوت میکند و حالا صدای جین بود که در اتاق میپیچید و قلب من هر لحظه بیشتر از قبل تعداد ضربانش را کمتر میکرد. بعد از اینکه محل فیلمبرداری رو ترک کردی من هم داشتم به طرف هتل برمیگشتم که متوجه حادثه شدم. همون موقع آیدن رو که با وضع داغونی که انگار از وسط آتیش بیرون اومده بود، دیدم. با دیدن من گفت که جونت در خطره و باید نجاتت بده. خودش حالش خوب نبود، توی آتیش سوزی هتل گیر افتاده بود و سوختگیهای زیادی داشت. جونی توی بدنش نداشت اما... نمیدونم چطوری، اما میدونست کجایی! با کلی اصرار ازم خواست برسونمش اون ویلای سمت جنگل... نقشه چید که از اونجا تو رو بیاره بیرون و در نهایت من به سختی تونستم خودم رو به جای افرادشون جا بزنم تا نجاتت بدم. بعد اینکه اومدیم بیرون هم بیهوش شدی و وقتی رسوندمت بیمارستان و برگشتم تا برای آیدن هم کاری کنم ولی... نفس کشداری میکشد و آخرین کلمه را هم مانند تیر در قلبم فرو میکند. - نبود! یعنی چه که نبود؟ بلایی که سرش نیامده بود؟ رائف که آزارش نمی داد یا ماریو که او را ... میخواهم از روی تخت بلند شوم اما حتی قدم اول هم موفق نیست. پاهایم را حس نمیکنم! جین دست زیر بازویم میاندازد و قبل از افتادنم نگهم میدارد. - اریسا، لطفا ... با گریه نفس نفس میزنم، داروی تزریق شده در سرم تاثیرش را نشان میدهد و دیگر نمیتوانم مقاومت کنم. چشمانم در سیاهی فرو میروند... سیاهیای مانند زندگیام!
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت262با یادآوری و درست شدن تمام پازلها در ذهنم حالا داشتم از وحشت پس میافتادم. دستم را تکیه گاه میکنم و میخواهم بلند شوم اما گیج روی تخت میافتم. شروین با نگرانی کمکم میکند، نگاهم روی او میماند. کمی آنطرفتر جین با نگرانی نگاهم میکرد و من چشمهایم از این وضع رقتبار خیس میشوند و صدای ضعیف و ناله مانندم در اتاق میپیچد. - تو...تو اونروز اونجا بودی. چی شد جین؟ چرا نیست؟ آیدن کجاست؟ جین نگاهش را به زمین میدوزد و شروین به ارامی در آغوشم میکشد. ناخودآگاه به او تکیه میکنم و آرام میلرزم. نه، من نمیخواستم به آن موضوع لعنتی فکر کنم. این امکان نداشت... - بگو چی شده شروین... تو اصلا اینجا چیکار میکنی؟ ها! دستش بین موهایم میپیچد و آرام نوازش میکند. - آروم باش اریسا کمکم بهت همه چیز رو میگم، باشه؟ الان فقط خوب شو بریم خونه. بغضم میشکند و گریههایم شدت میگیرند. گفتم جوابم رو بده شروین، من میخوام آیدن رو ببینم اون کجاست؟ شانههایم را میگیرد، به صورتم زل میزند و این بار صدای او هم بالا میرود. - اگه میخوای آیدن رو ببینی باید اول خوب بشی اریسا... یه نگاه به خودت بکن! ببین عصب پات از کار افتاده انقد که به حرفم گوش ندادی... چطوری میخوای بری دنبال یکی دیگه که معلوم نیست هویتش چیه بگردی!؟ حرفهای رگباریاش مثل آواری روی سرم خراب شد. حالا نه از آیدن خبری بود و نه از پاهایم که بروم و به دنبالش بگردم. شانههایم رها میشود، دیگر صدایی از هیچکس شنیده نمیشود و همه اتاق را ترک میکنند. فقط من میمانم و شروین و جین.. شروین چند قدم عقبتر میرود و از پنجره به بیرون زل میزند. - یه ماه پیش که داشتم اخبار رو چک میکردم دو تا تیتر بزرگ به چشمم خوردن... سرش را پایین میاندازد و تن صدایش هم کم میشود. میترسیدم اما بدون فکر به پاهایم میخواستم کلمهای و یا جملهای در مورد آیدن بشنوم. - خوانندهی پنهان آلبانی که توی کره دزدیده شده و هتل کمپانیای که آتیش گرفته و مسبب اون مشخص نیست... به سمتم برمیگردد و بعدش نگاهش را به من مات زده میاندازد. - دیگه نفهمیدم چی شد، با اولین پرواز اومدم اینجا و به سختی تونستم توی بیمارستان پیدات کنم. جین خیلی کمک کرد وگرنه نمیدونم باید کجا رو دنبالت میگشتم. هنوز ما هم نمیدونیم چه اتفاقی برات افتاده اما پاهات به خاطر شوک استرس و فعالیت زیادت به شدت آسیب دیده و آیدن هم... - آیدن چه؟ چرا ادامه نمیداد؟ - آیدن هم بدون هیچ نشونی گمشده!
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت261خیلی زود گروهی وارد اتاق میشوند و هر کدام به سمتم میآیند. دکتر دستم را میگیرد اما من زیاد حسی ندارم. نه گرما و نه سرما... حتی سختی و نرمی... نمیدانم جسمم بی حس شده یا روحم؟ - میتونید حرف بزنید خانم استرفی؟ متوجه صدای من هستید؟ به مردی که با روپوش آبی رنگش ایستاده بود و سوال پیچم میکرد خیره میشوم. - آیدن کجاست؟ دکتر با چشمانی ریز شده دوباره کنجکاو سوال خودش را تکرار میکند. - میتونید اسم خودتون رو به من بگید و هر چی که به یاد دارید؟ این مزخرفات فقط باید در فیلمها اتفاق میافتاد و من چرا اینجا او را نمیدیدم. دست خودم نیست، مانند دیوانهها عصبانی میشوم. سوزش زخمهای بدنم را حس میکردم و این بدتر تعادل رفتارم را از من گرفته بود. - من دیونه نشدم، چیزی هم فراموش نکردم. گفتم آیدن کجاست؟ میخوام ببینمش! صدایم زیادی بلند بود و دیگر حتی خبری از لکنت و تکه تکه حرف زدن هم نبود. یادآوری آخرین لحظات کسی که در پیش چشمانم اسیر غل و زنجیر شده بود، قدرتی میداد تا بخواهم بلند شوم و تا آنجا پرواز کنم. دکترها با هم پچپچ میکنند و یکیشان با دستور او چیزی را درون سرم بالای سرم تزریق میکند. همان لحظه میان در اتاق پسری با موهای رنگی و قد بلند ظاهر میشود و من با دیدنش بلند میشوم و میشینم. او را یادم می آید، تکهای از زندگیام را... یعنی، تمامش را... جین، کسی بود که مرا از آنجایی که او بود، دور کرده بود.
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت260به فردی که در نور شدید سفید محو شده بود خیره میشوم. صدای قطرات سرم، صدای وزش وحشتناک باد بین درختان و برخوردش با پنجره، صدای پیج کردنهای نامفهوم کمکم محو میشد و حالا کمی واضحتر صدای کسی که کنارم بود را میشنوم. آب دهن تلخم را با گلو درد شدیدی میبلعم و میخواهم تکان بخورم اما سرم مثل وزنهای با چندین تن وزن روی تن افتادهام سنگینی میکرد. به سختی می چرخانمش و پسری را میبینم که با چشمهای مشکی نگران بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد. اما این کسی نبود که به دنبالش میگشتم. لبهایم از هم فاصله میگیرند و او خم میشود تا صدایم را که انگار از ته چاه میآمد بشنود و من نامی ناآشنا را زمزمه میکنم! - آسمئو... دستی به موهایم کشیده میشود. - چی گفتی اریسا، دوباره تکرار کن! سعی میکنم تا دوباره نامش را بگویم اما قدرت تکلمم مثل یک کودک تازه به زبان گشوده بود. - آیدن... کمی فاصله میگیرد و نمیدانم چرا لبخندی میزند. - میاد، من میرم به پزشک بگم بیاد تو فقط بیدار بمون اریسا، باشه؟ پشت میکند و سریع از اتاق خارج میشود، مردی که با چشمهای همیشه نگرانش در مغزم حک شدهاند. اما قلبم هم فریاد میزند، نه! چشمهای هیچکس به سیاهی چشمان آیدن نیست. این مرد در ذهنم یک استادیم کوچک، مسابقههای موتور سواری. پیانو زدن و بوی خوش غذایی را در ذهنم یادآوری میکرد. حس میکردم او را زیاد میشناسم اما ... اما من تنها دنبال کسی هستم که هیچ خاطرهای از او ندارم اما میدانم اگر اینجا نباشد، باید بروم و به دنبالش بگردم.
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت259«اریسا» یک ماه بعد مدت زیادی بود کابوس میدیدم، زمانش را اما...نمیدانم. غرق کابوسی بدون بیداری شده بودم و بیداری هم وحشتناکتر از خوابیدن شده بود. اما حداقل در آن کابوس کسی در آن خلصه با فریادی مملو از غم و درد صدایم میزد. صدایش آشنا بود، قلبم خوب میشناختش اما نه چهرهای از او میدیدن نه اسمی از او میدانستم... میفهمیدم که هر از گاهی بیدار میشوم و سعی میکردم تا چیزی بگویم اما دوباره از هوش میرفتم. بدنم در آتش نبود اما عجیب میسوخت و پاهایم را حس نمی کردم. حتی یادم نمیآمد چه بلایی سرم آمده و یا کجا هستم. هیچ درکی از بلایی که سر جسمم و روحم که اینگونه داشت تکه تکه میشد میامد، نداشتم. صدای چند نفری که گاهی با من حرف میزدند را میشنیدم و حتی صدای گریههای مردانهای را میشنیدم که التماس میکرد تا بیدار شوم... چرا در دنیای بی خبری غرق شده بودم؟ انگار دچار مرگ شده بودم، مرگی که فقط هنوز دفن نشده بودم. دستم لمس میشود، صدایم میزنند اما من حتی قادر نیستم تا لبهایم را تکان بدهم و چیزی بگویم. صداهای واضح و مبهم در هم آمیخته شده بودند! یک پارادوکس عذابآور... پلکهایم میلرزند و میخواهم باز نگهدارم اما از نور شدید روبروی چشمانم نمیتوانم و دوباره میبندم. - اریسا... اری... صدای من رو میشنوی؟ کسی این اسم را زمزمه میکند و من تکه تکه میشنوم. اسم من بود؟ اریسا؟ من اریسا بودم؟ اریسا چه کسی بود در این دنیا؟ واقعا من چه کسی هستم؟!
«‹ @Barbloromans ›»
1 209
Repost from N/a
-من عاشق بودم... تو منو با اون هرزه یکی کـ...
با ضربهی دردناکی که به دهنم میزنه روی زمین پرت میشم
-نفــــس هرزه نبـــود آشغال.. تو بودی که بدون گفتن به کسی زیر خواب اون مرتیکه شدی... تــــو😱❌
بلندم میکنه و سمت حموم هولم میده
-فقط جای نفس... فقط جای اون میخوام حست کنم وگرنه خراب خیابونیم برام نیستی
لباسام رو توی تنم پاره میکنه و بدون توجه به زجه هام میغره
-امروز یه کاری میکنم فقط زجر بکشی... جیغ بزنی زیرم رویا، جیـــغ
ادامهیپارت❌👇
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
لطفا محدودیت سنی رعایت بشه❌
پارت واقعی نبود لف بده🚫
1پاک
1 209
Repost from N/a
_من اگه بخوام زنی رو نگهدارم ترجیح میدم اونقدر عاشقش کنم که هرجارفت باز تهش برگرده تو بغلم، چون اینجا براش امن ترینه،
اگه بالِ پروازشو باز کنم و یادش بدم که بتونه بپره قبلش بهش میفهمونم کجا خونشه و هروقت و هرجا خواست، از شوق یا خستگی، می تونه برگرده و درِ اینجا همیشه به روش بازه، وگرنه پرنده که سهله، شیرَم تو قفس میشه نگهداشت! ❗🚫🔞
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
1پاک
1 209
Repost from N/a
رمانی که امسال ترکونده با قلم قوی نویسنده🔞
سرمستانه به تلاشم میخندید و گفت:
+تو میخوای سعی کنی که جلوی من بایستی!؟
نمیتونی در بری کوچولو سعی نکن!
با خشم نگاهش کردم:
+دستامو باز کن، انوقت ببین با کی طرفی!
پیکشو از شرابی که رو میز بود پر کرد و لباشو تر کرد لعنتی ژستی که گرفته بود و لباسای مشکی که به تن داشت دلمو زیر رو میکرد!
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
دختری که گیر یک آدم مافیایی میوفته و....💦🔞
2پاک
1 209
Repost from N/a
_پیاممو سین میزنیو حتی یه کلمه خشکو خالیم نمیگی؟ چیشده که اینجوری میکنی بامنه بی پدر؟ که عرشیا و هرخری بدونن توکجاییو من نه؟ که منو حواله ی بقیه کنی؟ از کی تاحالا تو برا هرکی جز من تو دسترس شدی؟ که ماه مامان کپ کرده بپرسه "مگه تو نمیدونستی سها میخواد بره؟"
و من نتونم تو جوابش بگم این دختره ی چموش دوروزه بامن هم کلام نشده و نمیدونم دردش چیه!
بغض توی گلویم شد یک گردو و بالا آمد تا پشت پلکم،
اگر اینجا بودو حالِ آن لحظه ی چشمهایم را میدید ممکن بود باز هم نفهمد که دردم اوست؟
اویی که از یکطرف میخواست بینمان حریم بگذاردو از طرفی دیگر من را جدا از خودش نمیدید؟!
.
بیا اینجا و عشقِ پرماجرای سها و حامی رو بخون، حتی از یه پارتشم نمیتونی بگذری🔥🔥🔥😍😍😍🥲 👇👇
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
2پاک
1 209
Repost from N/a
من سروش بزرگوارام!
بزرگترین مافیای خاورمیانه که همه از ترس دارن ولی دل دادم به دختری که هیچ علاقه ای بهم نداشت.
باهزار ترفند خواستم مال خودم کنمش ولی نشد بخاطر همین...🙊♨️🔞
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
https://t.me/+jNyhgOZvh0IwODM8
19پاک
1 209
Repost from N/a
آره من اخلاقای بد زیاد دارم، خیلی چیزا که امروزو تو نسل شما روشن فکریه تو کَتِ من نمیره،
هنوزم چیزی که قرار باشه به تو آسیب برسونه حتی اگه هیجانِ تجربشو داشته باشی دهنتو سرویس میکنم بخوای سمتش بری،
میخوای بگی متحجرو عقب مونده؟ مهم نیست!
برا من یسری چیزا قفله، خط قرمزه، حریمه،
مثلا اگه لباسی که تنته یقش بیاد تا وسطِ سینت،
وَلو مجلسو مهمونی ای باشه که همه خیلی بدتر از اینم باشنو فکر کنی خب به چشمِ همه عادیه،
ولی برای من گرون تموم میشه، همونطور که خودم دکمه ی دومِ لباسمو به سومی نمیرسونمو جلو بقیه بازش نمیکنم!
چون بنظرم اندامِ خصوصی اسمش روشه، نباید تو عموم به نمایش گذاشته بشه و همه ببیننش، زن و مردم نداره،
اونجوری حرمتِ خاص بودنِ لحظه های دونفره به چیه پس؟
حالا میخوای اسمشو بزاری حساسیتِ بیش از حد یا طرزِفکرِ دمده شده هم بزار، ولی من اینم!
برای من یسری ارزشا از بین نرفته،
برای من هنوزم زن گلِ تو گلدونیه که باید مواظبش بود، از سرما و گرمای زیادی نجاتش داد، برگای خشک شدشو جدا کرد تا پرپرنشه، نازشو خرید، نوازشش کرد، نزاشت هر دستی بهش کشیده شه و هرزبونی باهاش حرف بزنه، چون حساسه،اگه دستِ نااهل بهش بخوره زخمی میشه، اگه بِرَنجه از حرفی پژمرده میشه!
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
https://t.me/+HeqDNTRbD4E4N2Q0
لطفاااا مثبت 18سال واردشههه❌😬
حامیشششششش😭😭😭😭😭😭👆
19پاک
1 209
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 #پارت258«آیدن» نقاشی شده بود. تمام تنم را خطوط ریز و درشت سرخ رنگ خون فرا گرفته بود و من ذره ذره به جان باختن نزدیک میشدم. اما برایم مردن خیلی خوب بود چون بالاخره خستگی هزاران سال بیداری و کابوس تمام میشد. این برای من عالی بود چون در آخرین لحظات زندگیام جان او را نجات دادم. جان او که بارها در تمام تناسخهای زندگیاش را به آتش انداختم و این بار از میان آتش بیرون کشاندمش... اریسا، دختری که بارها و بارها با بوسیدنش و در آغوش گرفتنش حس میکردم به معشوقهام که ناجوانمردانه کشتمش خیانت کردهام همان بود. همان آورینایی که جانش را برای من فدا کرد و خودش در آتش سوخت تا زندگی مرا نجات دهد اما کاش مرا هم با خودش سوزانده بود. آه، دختر کوچک و ناتوان من... برای نجات من چطور میان این همه شیطان دست و پا میزد و من باز هم ندانسته داشتم روی او قمار میکردم. او آورینای من بود و این در حالی که داشتم میمردم قلبم را سرشار از شوق کرده بود. شوقی که دقیقا مثل همان روزهایی بود که تازه او را دیدم. درست مثل هزار و پانصد سال پیش که دلم برایش رفت و از او خواستم تا منتظرم باشد که برگردم. و او انگار در تمامی هفده تناسخ زندگیاش به دنبال رسیدن به من در این زمان بوده... آه شاهزاده زیبای من! تاریکی درون انبار اجازه نمیداد بدانم چند روز و حتی چقدر از زمان گذشته است و حتی نمیدانستم فرار او موفق بوده یا نه! امیدوار بودم که جین او را از اینجا بیرون برده باشد و هرگز برنگردد. با اینکه دلم میخواست حالا یک دل سیر نگاهش کنم و بویش کنم. با اینکه دلم میخواست به پایش بیوفتم و از او تا ابد عذرخواهی کنم. و حتی با اینکه دلم میخواست به اندازه تمام این سالها ببوسمش و او را در آغوشم فشار بدهم. اریسا استرفی، آورینا لئونید! او که پانزده سال پیش داستان زندگی آسمئودئوس را که هزاران سال پیش نوشته بود خوانده بود و نمیدانست دختر درون داستان خودش است و حتی خودش آن را نوشته... و من چقدر احمق بودم که با آن همه نشانه او را نشناختم. آه، کاش زودتر میدانستم و تا میتوانستم بوی خوش تنش را تنفس میکردم. ولی آیدن احمق! آیدن شیطان و سنگدل درونم این اجازه را به من نداده بود. آیدن احمق داشت دوباره او را فدای خواسته خودش میکرد و ای کاش این آیدن بمیرد.
«‹ @Barbloromans ›»
