یادداشت های یک ذهن مشوش
Open in Telegram
223
Subscribers
-224 hours
+37 days
+430 days
Posts Archive
به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم
به مسیحیا میگی اثبات کن عیسی پسر مریم خداست میگه فلان جای انجیل نوشته😂
موضوع برمیگرده به حدود صد و سی سال پیش.
دختری در روستای کندلوس زندگی میکرده به اسم مینا. خوش صدا بوده و خوش سیما.
هر روز برای جمع کردن هیزم به جنگل میرفته و آواز میخونده.در یکی از این روزها پلنگی مینا رو تعقیب میکنه و به آوازش گوش میده. مدتی میگذره و احساسی بین پلنگ و مینا شکل میگیره.
شب ها پلنگ به خونه مینا میومده و روز ها مینا به جنگل میرفته.
این موضوع اهالی روستارو وحشت زده و حیرت زده کرده بود.
روایت های زیادی هست که میگن جوان های روستا عاشق مینا بودن و از حسادت عشق مینا پلنگ، تصمیم میگیرن که پلنگ رو بکشن.
روایت دیگه میگن که در عروسی ای که در نیچکوه برگزار شده بود، مینا و پلنگ باهم وارد عروسی میشن و مردم پلنگ رو میکشن.
روایت دیگه اینکه بزرگان روستا این موضوع رو نقض عرف میدونستن و پلنگ رو میکشن.
اونچه که مهمه، واقعی بودن این داستانه.
خونه مینا، کوچه مینا، مسیر تردد مینا به جنگل و محل عروسی و...
همه اینا همین امروز هستن و وجود دارن...
ایران کشور شگفتی هاست...
کاش قدر میدونستند یه عده...
چشمانش آغشته به اشعار مولاناست...
گویی شمس آنها را شمرده شمرده در گوشش زمزمه کرده است...
شد کلوب و کافه و جایی و قبرستان کنون
باشگاه و داشگاه و شاشگاه و لاشگاه
شعری که تو ویس گفتم
Nə olaydı sevgilim
Bax beləcə qalaydın
Üzür məni tənhalıq
Təkcə mənim olaydın...
