یادداشت های یک ذهن مشوش
Open in Telegram
223
Subscribers
-224 hours
+37 days
+430 days
Posts Archive
جدی من احمقم چهارسال لیسانس و بعدشم فوق و دکتری بخونم تا مشاور شم؟
برم تغییر جنسیت بدم و بشم یکی مثل این سریع تر هم به نتیجه میرسم
دلار؟
بدبختی؟
طلا و سکه؟
حسرت خونه خریدن؟
ازدواج سخت شده؟
غم و غصه چی هست اصلا مشتی
پاشو PES 6 بزنیم بعدش قراره بریم فنس با بچه های بلوک ۳۹ فوتبال بازی کنیم
بعدشم میریم بستنی دوقلو میخریم برا خودمون
گریه های ابوالفضل جلالی بازیکن استقلال در غم از دست دادن مادربزرگش رو که دیدم یاد خودم افتادم
روزی که فرشته ای رو از دست دادم که دنیا هنوز نتونسته مثلشو جلو راهم بذاره
مادربزرگم صرفا برای من یک مادربزرگ ساده نبود...
پناه بود...
امید بود...
روحیه بود...
تو سختیا پشتم بود...
حتی تو اوج مریضی از بستر بیماری پا میشد و میومد تا خوندن من رو از نزدیک ببینه...
لبخندش رو هیچوقت فراموش نمیکنم...
چشماش...
اون چشمای عسلی و زیباش که سراسر معصومیت بود...
چادرش رو که میپوشید و صاف راه میرفت جوری که حس میکردی این زن رو هیچ چیزی نمیتونه نابود کنه...
غم ابوالفضل جلالی و دیدنش تو این حالت منو یاد اون روز انداخت مامان بزرگ...
اون روزی که فکر میکردم همش یه کابوسه
گریه هام...
رفیقام که زیر دستمو گرفته بودن تا پخش زمین نشم...
چهره پاکت و لبخندی که داشتی اون لحظه...
حس میکردم خوابی...
فکر نمیکردم واقعی باشه تصاویر...
تا زمانی که همه اون خاکهای لعنتی رو ریختن روت...
تا زمانی که حلالیت طلبیدن برات...
من یه قسمتی از خودمو از دست دادم اون روز مامان بزرگ...
من هنوز ازت حرف میزنم و دلم برات تنگه...
هنوز بهت فکر میکنم مامان بزرگ قشنگم...
Repost from N/a
استاد :سر کلاس من چیزی نخورید
واکنش صادقانه من و برادران انتهای کلاس
