fourth of november .
Open in Telegram
690
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1930 days
Posts Archive
پارتنر عزیزم، اگه قرار نیست طوری باهام رفتار کنی که انگار آسمون باز شه و من افتادم توی زندگیت، لطفاً هیچوقت نیا.
پارتنر عزیزم، اگه قرار نیست حین حرف زدنم بهم خیره شی و یهو بهم بگی "خیلی خوشگلی"، لطفاً هیچوقت نیا.
تقریبا ۸ سال از اولین باری که افکارم رو به همچین متنایی تبدیل کردم گذشته و هربار برام غمگینه. غمی که روحم ازش لذت میبره. وقتی غم رو تبدیل به کلمات میکنم و مینویسم، واقعی تر به نظر میاد و روحم یکم آروم میگیره. روح بیمارم از عمیق تر درک کردن غم لذت میبره.
راستش خیلی برای تمام شدن امسال منتظر بودم. تابستان قبل غرق در دریای غم بودم و هر لحظه بیشتر در بدبختی دست و پا میزدم. کل امسال، وقتی روز به روز بیشتر از خستگی خم میشدم، به امید تمام شدن و بعد استراحت به جای کل دو سال اخیر خودم را سر پا نگه داشتم. حال اما دو روز مانده و من بچگانه، نمیخواهم تمام شدنش را ببینم. فکر میکردم فرا رسیدن تعطیلات خوشحالم میکند، اما دو روز مانده و من میدانم از دو روز دیگر قرار است چند برابر در افکارم دست و پا بزنم. آدمی گاهی خود را با امید واهی گول میزند و در انتظار پوچی مینشیند. حقیقت این است که امید برای بهبود، زخمهایمان را بهتر نمیکند. خونریزی را برای دقایقی متوقف میکند و بعد با فهماندن اینکه این زخمها هرگز کمرنگ نمیشوند تا قطره آخر خونمان را بیرون میکشد. تمام امسال در انتظار تمام شدنش بودم و حالا که تنها دو روز تا آن زمان مانده، مانند کودکی پنج ساله که از همبازیهایش دربارهی اینکه باید به پیشدبستانی برود شنیده ترسیدهام و دلم میخواهد گریه کنم. تمام شدنش یعنی بزرگتر شدن و بزرگتر شدن یعنی یک قدم دیگر به سمت بزرگسالی برداشتن و من از بزرگسالی میترسم. بزرگسالی همین هفته ای یک بار گریه کردن در خلوت برای مقاومت در برابر فروپاشی را نیز از آدم میگیرد. نمیخواهم بزرگتر شوم. نه چون خیلی شاد هستم، چون اندوه آدمی با او بزرگتر میشود و من از اندوهگینتر شدن وحشت دارم. دلم میخواهد برگردم به زمانی که سه چهار ساله بودم و هرگز خواندن را نیاموزم. کلاس دوم بودم که برای اولین بار خواندن یک کتاب به من فهماند که دنیا چقدر کثافت است و این کثیفی هرروز بیشتر و بیشتر انسان را میبلعد. احتمالاً وقتی که نمیدانستم اطرافم چه خبر است شاد تر بودم. احتمالاً اگر نمیدانستم اطرافم چه خبر است شاد تر بودم. آدمهایی که زندگی را نمیفهمند از هر چیز کوچکی لذت میبرند و آدمهایی که درکش میکنند لحظه به لحظه بیشتر رنج میکشند. احتمالاً اگر کمتر میفهمیدم شاد تر بودم.
پ.ن: ۲۴ خرداد، ساعت ۱۸ و ۲۷ دقیقه است. شاید بروم زیر دوش و بخاطر اینکه سال بعد بیشتر از الان در کثافت زندگی غرق میشوم، یک دل سیر گریه کنم.
پس کِی قراره یاد بگیرم فرجه ی امتحانم برای درس خوندنه، نه کسکلک بازی درآوردن؟
we don't talk anymore, ولی امشب بعد مدت ها توی خوابم اومدی و درد حرفات، برام واقعی تر از واقعی بود.
یکی از دردناکترین شبها، اون شبیه که ناخودآگاه فکر میکنی قراره فردا بعد از بیدار شدنت بفهمی کل اتفاقهای امروزت یه کابوس بودن.
