205
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
205
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
بپرس حال من آخر چو بگذری روزی
که چون همیگذرد روزگار مسکینم
من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد
که در بهشت نیارد خدای غمگینم
ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی
که بی وجود شریفت جهان نمیبینم
چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به
شب فراق منه شمع پیش بالینم
ضرورتست که عهد وفا به سر برمت
و گر جفا به سر آید هزار چندینم
نه هاونم که بنالم بکوفتی از یار
چو دیگ بر سر آتش نشان که بنشینم
بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان
به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم
چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویم
چو لاله لال بکردی زبان تحسینم
مرا پلنگ به سرپنجهای نگار نکشت
تو میکشی به سرپنجه نگارینم
چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ
برفت در همه آفاق بوی مشکینم
هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی
چه حاجتست بگوید شکر که شیرینم
/سعدی ، غزل ۴۲۴ 🔆
205
میخواهم باشی فقط باشی
مثل آفتاب که هست و تا هست
امید روشنی هم هست ؛
وقتی میدانم که هستی آن وقت زندگی ام علت و هدف پیدا میکند
آن وقت هوا سبک تر در سینه ام فرو میرود و بیرون می اید
آن وقت دیوار های اتاقم قابل عبور میشوند
آن وقت تماشای سبز شدن یک دانه ی ناچیز که در باغچه کاشته ام وجودم را از شادی پر میکند .
/از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
💙
205
امیدوارم
رنجت
به
پایان
رسد
جان من
که
زندگی
با تو
چه ها
که
نکرد
و
تو هر بار جوانه زدی...
❤️🩹🌱
205
کاش اگر چیزی سهم من نیست، هیچوقت سر راهم قرار نگیره،
اگر چیزی مال من نیست،
هیچوقت وارد زندگیم نشه،
من و درگیر نکنه، دلبسته نکنه، امیدوار نکنه؛ من از نشدنها خستم...
205
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان
را نمی بندند
قفل افسانه یی ست
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم …
205
زین شه نادان ، امید ملکرانی داشتن
هست چون از دزد، چشم پاسبانی داشتن
کذب و جبن و احتکار و خست و رشوه خوری
هیچ ناید راست با تاج کیانی داشتن
هیچ نتوان بی فر سیروس و برز داربوش
فر دارایی و برز خسروانی داشتن
هست امید خیر ازین گندم نمای جوفروش
چون به نالایق زمین ، گندم فشانی داشتن
کی سزد از ارتجاعی زاده ، قانون پروری
کی سزد از گرگ امید شبانی داشتن
گرگ زاده عاقبت گرگ است و بی شک از خریست
گوسفند از گرگ چشم مهربانی داشتن
شاه تن پرور به تخت اندر بدان ماند درست
ماده گاوی زین و برگ از زر کانی داشتن
بود در عهد کیان رسمی که باید شهریار
بر عدو هر سال قهر قهرمانی داشتن
پادشاهی را که بر روی زمین شمشیر نیست
بی نصیب است از نصیب آسمانی داشتن
شاه آن باشد که با شمشیر گیرد ملک را
پادشاهی نیست ملک رایگانی داشتن
ملک چون بی زحمت آید بگذرد بی دردسر
تاج بی زحمت چه باشد؟ سرگرانی داشتن
/ ملک الشعرای بهار 🔆
205
آموختهام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
دیدار دوست ما را پرواز میدهد و نان و سبزی هم.
آن فروغی که ما را در پیِ خویش میکشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زبالهها هم هست.
شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشتهای آفرینش درو کردهاند امّا هر سو خوشهها بجاست !
من از همهٔ صخرهها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
نگاه را تازه کردهام.
من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد.
بخشی از نامه
سهراب سپهری به دوستش مهری
🔆🌀
