en
Feedback
روایتِ روانبُد

روایتِ روانبُد

Open in Telegram

مانا روانبُد ___ «ما جز در آستانه نمی‌توانیم ایستاد آن‌جا ایستادن نیز خود کاری سترگ است.» ‌ ــــــــــــــــــــــــــ http://WWW.Mana-ravanbod.blogspoT.com

Show more
4 543
Subscribers
No data24 hours
+87 days
+3030 days
Posts Archive
هرکس در ظهر جمعه‌ی تهران بارانی و زیر صدای انفجارها و اذان دوردست این هشت دقیقه را می‌شنید حتماً می‌دانست چرا تمام اطلاعات یک موسیقی را پاک کرده‌ام و عکسی را برای «کاور» آن گذاشته‌ام که شاید در تاریخ عکس قرن بیستم آنقدر مشهور نباشد ولی برای من آن حفره‌ی سیاه متعالی‌ترین تصویری/بازنمایی‌ای‌ست که از فراموشی و شرّ و زخم و خاطره و مرگ سراغ دارم. توضیح اینکه: آن حفره روی پنجره یا عنصری از جهان بیرون رخ نداده است، بلکه پس از عکس‌ برداشتن وقتی عکاس از هول جنگ پاریس را و آتلیه‌اش را رها کرده و رفته در اثر بمباران‌های پاریس بر شیشه‌ی عکس بازمانده در آتلیه اتفاق افتاده است. ‌‎ظهر جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ تهران [چندوقتی نخواهم نوشت. این تصمیمی شخصی‌ست.] روایتِ روانبُد

در این لحظات که چهار گوشه‌ی تهران در آتشی می‌سوزد که سوخت آن نه نفت که ندانم‌کاری و هیچ‌ندانی و وهم و ایدئولوژی و لجاجت است نمی‌دانم چه می‌شود نوشت. سال‌ها، نفور از سیاست و تاریخ و جامعه‌شناسی، فقط دلبسته‌ی ادبیات و لغت و نقاشی و موسیقی و سینما بودم، دلم به زیبایی می‌کشید و در فلسفه و تأملات نیز پیِ لذتی بودم که از نوعی بدعت‌گذاری یا نبوغ یا خلاف‌آمدی یا کشف حس‌های بدیع ناشی می‌شد. آرام آرام با نگاه به تاریخ شخصیِ خودم و ایران دانستم که حتی آن زیبایی‌های معرکه‌ی ابیات شاهنامه یا شعری از سلان یا دیالوگی از افلاطون را باید در پرتو این درک بنیادین فهم کرد که: خلق و نبوغ و زیبایی‌های هوش‌ربا نیز نوعی کنش آدمی‌ست که ذیل منطق کنش در جامعه یا پولیس معنا می‌دهد و انسان لاجرم حیاتی به این معنا سیاسی دارد حتی اگر نداند. بخصوص دانستم زیستن در این پهنه‌ی عالم که ایران باشد واجد تاریخی‌ست که ندیدن و ندانستن آن ـــ‌و بدتر، انکارِ آن‌ـــ در بهترین حالت غفلتی‌ست از سر بیخیالی (کاش معنای دقیق «لاابالی» هنوز زنده بود) وگرنه کنشی‌ست مندرج ذیل وهمِ ایدئولوژیک ـــ‌امتی یا جهان‌وطنی‌ـــ حتی اگر نداند. حالا با یقین بیشتری می‌توان گفت آنچه بر ما رفته فاجعه‌ای‌ست که ابعادی فراتر از تصور دارد و هنوز کلمات از پس نامیدن آن برنمی‌آیند. آزمودن هر لغتی برای نامیدن آن کشتار همانقدر دشوار است که تلاش برای وصف حال کسانی که این شب‌های تهران را تجربه کرده‌اند. عمد دارم که این حرف‌ها را دقیقاً وقتی بنویسم که در کنار صفحه‌ی سفید روی مانیتور از پنجره شعله‌های جوّال را در شب زمستانیِ پایتخت ایران‌زمین می‌بینم و یقین پیدا کرده‌ام که برای این وضع غریب لال‌کننده‌ای که مخصوصاً پس از کشتار دیماه ۱۴۰۴ دچار شده‌ایم می‌شود از توسیدید مدد جست؛ آنجا که در باب «انقلاب و جنگ داخلی در کرکورا» (فقرات ۶۹ تا ۸۸ کتاب سوم تاریخ جنگ پلوپونزی) شرحی دقیق می‌آورد که چگونه جنگ داخلی (استاسیس) در گرفت و روزی رسید که دیگر منشأ جدال و خونریزی‌ها را کسی به یاد نداشت، و هر گروه هر کاری را مشروع می‌دانست؛ پس از «مشاهده‌ی دگرگون شدن اوضاع» از درکی دردآلود حرف می‌زند که «جنگ همچون آموزگاری سختگیر و بی‌رحم» یادش داده: “The received value of names imposed for signification of things, was changed into arbitrary.” (Hobbes) و در ترجمه‌ی دیگری:Words had to change their ordinary meaning and to take that which was now given them.” (Crawley) فساد زبان صرفاً زوال یکی از وجوه حیات مدنی آدمی نیست بلکه انهدام تمام زندگیِ مدنیِ اوست و انهدام همه‌ی آن حقوقی که دارد و فساد آن لذتی‌ست که از زیبایی‌ها و ادبیات و هنرها می‌تواند ببرد. سخن، و خرد که در سخن مندرج است، محمل سفر تاریخیِ روح آدمی‌ست. مقصود توسیدید از فساد سخن در این جمله‌ی بالا را نباید به «پروپاگاندا»ی محض تقلیل داد. او از انهدام چیزی سخن می‌گوید که مثل «زیرساخت» در جهان عینی‌ست: «حمله‌وریِ کورکورانه و نیندیشیده را شهامتی می‌نامیدند که باید همه از آن برخوردار باشند؛ هر گونه اعتدال و پایبندی به اخلاق نقابی پنداشته می‌شد برای پنهان‌ساختن طبیعت ضعیف و زبون؛ و خردمندی را عجز و ناتوانی از عمل می‌خواندند. سختگیری و تعصب‌ورزی شد علامت مرد حقیقی؛ هرکس که با حرارت بیشتر تهمت می‌زد قابل‌اعتمادتر بود و هرکس با او مخالفتی می‌کرد مورد سوءظن بود. کامیابی در توطئه نشانه‌ی باهوشی بود و کشف توطئه نشانه‌ی باهوشیِ بیشتر... علت همه‌ی این شرارت‌ها حرص بود و جاه‌طبی و عشق به قدرت، و همین که مبارزه آغاز گردید تعصب و زورگویی علاوه شد. رهبران احزاب برنامه‌هایی داشتند در ظاهر ستودنی (یکی پیِ برابری برای توده‌ی مردم بود دیگری هواخواه حکومت معتدلِ اشراف، ولی ظاهر امر این بود که شیفته‌ی خدمت به مردمند چون در اصل قصدی جز تأمین منافع شخصی نداشتند و در کوششان از هیچ کار ناشایست و ارتکاب هیچ جنایتی ابا نداشتند... هر دو گروه در پایمال کردن شهروندان عادی که نظری معتدل داشتند بر یکدیگر سبقت می‌جستند: یا بدین جهت که مردم عادی در مبارزات آنان شریک نمی‌شدند و یا از رشک اینکه ممکن است بی‌طرف‌ها جان سالم به در ببرند.» در لحظه‌ی گسست به آنی می‌بینیم نهادها و فرم‌های روابط اجتماعی دستخوش زلزله شده‌اند، بنیادها به محک خورده و بعضی دست بالاتری یافته‌اند ـــ‌ همه یکبار دیگر خود را در نسبت با فاجعه تعریف می‌کنند. برای نجات میهن، که بیشتر از راه نجات ایده و زبان می‌گذرد، باید از چنین چشم‌اندازی به مسیر طی‌شده‌ی دهه‌های گذشته نگریست. می‌دانم این حرف‌ها دشمن‌تراشی بیهوده است اما حس می‌کنم لحظه‌ای‌ست که باید از میهن دفاع کرد با دفاع از زبان ـــ‌با دفاع از «نام». Onomatōn هم «نام» است (name در ترجمه‌ی نخست) هم «کلمات» (word‌ در ترجمه‌ی دوم). ۱۴۰۴-۱۲-۱۷ ۰۲:۴۵ ادامه دارد روایت روانبد

در این لحظات که چهار گوشه‌ی تهران در آتشی می‌سوزد که سوخت آن نه نفت که ندانم‌کاری و هیچ‌ندانی و وهم و ایدئولوژی و لجاجت است نمی‌دانم چه می‌شود نوشت. سال‌ها، نفور از سیاست و تاریخ و جامعه‌شناسی، فقط دلبسته‌ی ادبیات و لغت و نقاشی و موسیقی و سینما بودم، دلم به زیبایی می‌کشید و در فلسفه و تأملات نیز پیِ لذتی بودم که از نوعی بدعت‌گذاری یا نبوغ یا خلاف‌آمدی یا کشف حس‌های بدیع ناشی می‌شد. آرام آرام با نگاه به تاریخ شخصیِ خودم و ایران دانستم که حتی آن زیبایی‌های معرکه‌ی ابیات شاهنامه یا شعری از سلان یا دیالوگی از افلاطون را باید در پرتو این درک بنیادین فهم کرد که: خلق و نبوغ و زیبایی‌های هوش‌ربا نیز نوعی کنش آدمی‌ست که ذیل منطق کنش در جامعه یا پولیس معنا می‌دهد و آدمی لاجرم حیاتی به این معنا سیاسی دارد حتی اگر نداند. بخصوص دانستم زیستن در این پهنه‌ی عالم که ایران باشد واجد تاریخی‌ست که ندیدن و ندانستن آن ـــ‌و بدتر، انکارِ آن‌ـــ در بهترین حالت غفلتی‌ست از سر بی‌خیالی (کاش معنای دقیق «لاابالی» هنوز زنده بود) وگرنه کنشی‌ست مندرج ذیل وهمِ ایدئولوژیک ـــ‌امتی یا جهان‌وطنی‌ـــ حتی اگر نداند. حالا با یقین بیشتری می‌توان گفت آنچه بر ما رفته فاجعه‌ای‌ست که ابعادی فراتر از تصور دارد و هنوز کلمات از پس نامیدن آن برنمی‌آیند. آزمودن هر لغتی برای نامیدن آن کشتار همانقدر دشوار است که تلاش برای وصف حال کسانی که این شب‌های تهران را تجربه کرده‌اند. عمد دارم که این حرف‌ها را وقتی بنویسم که کنار صفحه‌ی مانیتور از پنجره شعله‌های جوّال را در شب زمستانیِ پایتخت ایران‌زمین می‌بینم و یقین پیدا کرده‌ام که برای این وضع غریب لال‌کننده‌ای که مخصوصاً پس از کشتار دیماه ۱۴۰۴ دچار شده‌ایم می‌شود از توسیدید مدد جست؛ آنجا که در باب «انقلاب و جنگ داخلی در کرکورا» (فقرات ۶۹ تا ۸۸ کتاب سوم) شرحی دقیق می‌آورد که چگونه جنگ داخلی (استاسیس) در گرفت و روزی رسید که دیگر منشأ جدال و خونریزی‌ها را کسی به یاد نداشت، و هر گروه هر کاری را مشروع می‌دانست؛ پس از «مشاهده‌ی دگرگون شدن اوضاع» از درکی دردآلود حرف می‌زند که «جنگ همچون آموزگاری سختگیر و بی‌رحم» یادش داده: "The received value of names imposed for signification of things, was changed into arbitrary." (Hobbes) یا در ترجمه‌ی دیگری: "They changed the accustomed value of names in relation to deeds by their own interpretation." (Lattimore) فساد زبان صرفاً زوال یکی از وجوه حیات مدنی آدمی نیست بلکه انهدام تمام زندگیِ مدنیِ اوست و انهدام همه‌ی آن حقوقی که دارد و فساد آن لذتی‌ست که از زیبایی‌ها و ادبیات و هنرها می‌تواند ببرد. سخن، و خرد که در سخن مندرج است، محمل سفر تاریخیِ روح آدمی‌ست. مقصود توسیدید از فساد سخن در این جمله‌ی بالا را نباید به «پروپاگاندا»ی محض تقلیل داد. او از انهدام چیزی سخن می‌گوید که مثل «زیرساخت» در جهان عینی‌ست: «حمله‌وریِ کورکورانه و نیندیشیده را شهامتی می‌نامیدند که باید همه از آن برخوردار باشند؛ هر گونه اعتدال و پایبندی به اخلاق نقابی پنداشته می‌شد برای پنهان‌ساختن طبیعت ضعیف و زبون؛ و خردمندی را عجز و ناتوانی از عمل می‌خواندند. سختگیری و تعصب‌ورزی شد علامت مرد حقیقی؛ هرکس که با حرارت بیشتر تهمت می‌زد قابل‌اعتمادتر بود و هرکس با او مخالفتی می‌کرد مورد سوءظن بود. کامیابی در توطئه نشانه‌ی باهوشی بود و کشف توطئه نشانه‌ی باهوشیِ بیشتر... علت همه‌ی این شرارت‌ها حرص بود و جاه‌طبی و عشق به قدرت، و همین که مبارزه آغاز گردید تعصب و زورگویی علاوه شد. رهبران احزاب برنامه‌هایی داشتند در ظاهر ستودنی (یکی پیِ برابری برای توده‌ی مردم بود دیگری هواخواه حکومت معتدلِ اشراف، ولی ظاهر امر این بود که شیفته‌ی خدمت به مردمند چون در اصل قصدی جز تأمین منافع شخصی نداشتند و در کوششان از هیچ کار ناشایست و ارتکاب هیچ جنایتی ابا نداشتند... هر دو گروه در پایمال کردن شهروندان عادی که نظری معتدل داشتند بر یکدیگر سبقت می‌جستند: یا بدین جهت که مردم عادی در مبارزات آنان شریک نمی‌شدند و یا از رشک اینکه ممکن است بی‌طرف‌ها جان سالم به در ببرند.» در لحظه‌ی گسست به آنی می‌بینیم نهادها و فرم‌های روابط اجتماعی دستخوش زلزله شده‌اند، بنیادها به محک خورده و بعضی دست بالاتری یافته‌اند ـــ‌ همه یکبار دیگر خود را در نسبت با فاجعه تعریف می‌کنند. برای نجات میهن، که بیشتر از راه نجات ایده و زبان می‌گذرد، باید از چنین چشم‌اندازی به مسیر طی‌شده‌ی دهه‌های گذشته نگریست. می‌دانم این حرف‌ها دشمن‌تراشی بیهوده است اما خیال می‌کنم لحظه‌ای‌ست که باید از میهن دفاع کرد با دفاع از زبان ـــ‌با دفاع از «نام». Onomatōn هم «نام» است (names در ترجمه‌ی دوم) هم «کلمات» (words‌ در ترجمه‌ی نخست). ادامه دارد... روایت روانبد

آنچه می‌خوانید بخشِ پنجم است از پیشگفتارِ مرحوم قاسم هاشمی‌نژاد بر گزارشِ فارسی‌اش از کتابِ ایوب؛ منظومه‌ی آلام ایّوب و محنتهای او از عهد عتیق» [با مقایسه‌ی تطبیقیِ پنج‌متنِ کهن فارسی] که می‌آغازد با تطّورِ «شرح حال ایّوب» از سنّتِ یهودی تا ایرانیانِ اسلام‌آورده، و ختم می‌کند پیشگفتار را به همین بندِ پنجم که پرسشی‌ست از رابطه‌ی انسانِ ایرانیِ همین سال‌های آخرِ دهه‌ی هشتاد شمسی با آنچه در داستانِ ایوب می‌خواند: «چیزی از این داستانِ پُرآبِ چشم، چیزی از این‌همه که بر سر ایّوب آمده است، خواننده‌ی ایرانی نیز احساس کرده و به تجربه‌ای مستقیم دریافته: از کُشت‌و‌کُشتار گرفته تا دردِ غُربت و فراق، از فروپاشیِ آشیانها گرفته تا مرگِ عزیزان، از خاموشیِ چراغِ کاشانه گرفته تا پراکندگیِ خویشان، از فقر و تهیدستیِ عاجل گرفته تا کشیدنِ بارِ سنگینِ تفکیر و طردِ نزدیکان؛ و سرآخر: جنگ. جنگی که سرگُلِ جوانانِ وطن را برچین کرد؛ زمانی که زمین از شیرانِ چَشته‌خورده موج می‌زد. اکنون که به پشتِ سر می‌نگریم چنین می‌نماید که سیل‌بندی از سرِ راهِ یک سیبلابِ مهیب و بنیان‌کَن برداشته شده است...» روایتِ روانبُد

به احترام سکوت و صبر پدر صدرا سلطانی

در #کوکر بخوانید شهادت می‌دهم ما و حافظۀ سردخانه نوشتۀ نوید پورمحمدرضا تل اجسادْ حافظۀ جمعی را رها نمی‌کند؛ هر چقدر هم تاریخ، تاریخِ فاتحان، بکوشد عددش را تقلیل دهد، مسببش را به عاملی دیگر نسبت دهد، یا در تمامیتش تشکیک کند. تصویر سردخانهْ سند حافظه است، گواهیِ جان‌باختگان، آرشیوِ صدای دردمندان. و مخصوصاً صدا. هر تصویری را صدایی همراهی می‌کند؛ ناله‌ها و ضجه‌های کسی که فرزند، دوست یا عزیزش را گم کرده و اکنون در اتاق‌ها و راهروهای سردخانه در پی ردّی از اوست: چهره‌ای، لباسی، یا شاید تتمه‌‌ای از بویی آشنا. چه آرزویی باید برای او داشت؟ پیدا بکند یا نکند... اعتراف می‌کنم که دردناک‌ترین «پایان باز»‌ی که در تاریخ تصاویر متحرک دیده‌ام متعلق به واقعیتی است که رنج و تعلیقش ورای تصور هر درام سینمایی است: پدر دردمند، دوربین به‌دست، در میان انبوه اجساد، پسرش سپهر را صدا می‌زند. واقعیتِ تصویرِ «سپهر بابا» به خودِ سپهر نمی‌رسد، پیدایش نمی‌کند اما به ده‌ها، بلکه صدها، جانِ کُشته‌شدۀ دیگر شهادت می‌دهد. پدر، که راوی تصاویر است، شهادتش را با پارادوکسی امیدبخش به پایان می‌رساند: «پیدات می‌کنم بابا». لینک خواندن نسخه کامل متن: https://kokermag.com/nsounds-11/ @kokermag #کشتار_دی‌_ماه #حافظه_جمعی #آرشیو

با توضیحکی درباره‌ی جستارگونه‌ی پیشین، «تو آن عطر را دیگر هرگز نخواهی بویید» از این جهت ناقص می‌ماند که اجازت نقل یادداشت‌هایی که می‌خواستم نرسید و قرینه‌ای که پیش چشم داشتم یک‌لنگه‌اش افتاد. خاقانی با صدای دوست می‌شنیدم «بر دلِ من کمان کشید فلک ، لرز تیرم ز استخوان برخاست» و می‌نوشتم. دیگر چه عرض کنم جز اینکه مفهوم «آتش‌بس» هم مثل مفهوم جنگ چیزی‌ست جدید و چون قدیم نمی‌توان به آن اندیشید. دیدنِ این جنگ با چشم قدیم حکمِ آن ژنرال‌های فرانسویِ روزهای نخست جنگ‌جهانی اول را دارد که رنگ آبیِ لباس‌های ارتش فرانسه را نماد شرف و غیرت و ناموس و چه و چه می‌دانستند و بر آن پای می‌فشردند و «استتار» نمی‌دانستند چیست، تا هزاران سرباز بر خاک افتادند و تازه آن وقت با قِسمی سرشکستگی دوزاریِ ارکان حرب افتاد. گفتن ندارد که بی خواندنِ «هم‌رهان» شاید این جستارگونه‌ی دوم مبهم‌تر از این که هست بنماید. روایتِ روانبُد

جنگ اخلاق را ملغی نمی‌کند اما حدّ را تا به خودت بیایی جابجا کرده است، حتی حدّ بیرونی بر قانونمندی‌های به‌ظاهر طبیعی چه رسد به اخلاقی یا آدابی شخصی و درونی. شاید هم باید گفت قانونمندی‌های درونی دیرتر از موج جنگ فرومی‌ریزد، نمی‌دانم. هرچه هست دیدم یادداشت‌های روزانه‌ی این ایام را هیچوقت دوست ندارم خام و عریان منتشر کنم؛ از آن طرف هم تب‌وتاب ماجرا ادامه دارد و هم روح‌وروان همه چنان جا-کَن شده است که چند ماه دیگر این احوال نیز به تاریخ پیوسته و خواندن از این روزها بسا گنگ و قدری نا-در-زمان به چشم بیاید. راهی میانه جستم: میان آنچه می‌خوانده‌ام و آنچه به چشم شاهد بوده‌ام و آنچه شنیده‌ام یا برایم تعریف کرده‌اند «قرینه‌»هایی می‌دیدم یا correspondences به قول بودلر؛ پس کوشیدن از این هم‌جواری و ربط‌ها جستارگونه‌هایی عمل بیاورم قدری رها که بیشتر به قطعه‌نویسی شباهت می‌برد. «هم‌رهان» نخستین آنهاست. «رهان» یعنی با کسی گرو بستن، شرط بستن. و «هم‌رهان» یعنی «هم گرو»، «دو تن که باهم گرو بندند». شبی بود که با یادآوری تلگرام دانستم تولد دوستی‌ست. تبریک گفتم. یادم انداخت سال پیش همچین شبی کجا بودیم و چه گذشت. روایتِ روانبُد

ساعتی پیش آتش‌بس شد. دوازده روز پرهیاهویی گذشت که خواب و بیداریِ ایرانیان را به جنگ آغشت. تجربه‌ی بی‌همتایی از سر گذراندیم. به هرچه فکر می‌کردی چیز تازه‌ای می‌دیدی. بارها از قول و فعل کسانی در شگفت شدیم، که یعنی لابد خلاف‌آمد شناخت تاکنونِ ماست. در بهت و غم این لحظات دیدم دلم می‌خواهد خواهش کنم چیزی را که پارسال نوشتم و در کتاب تراژدی چاپ شد بخوانید، مخصوصاً اگر پیش‌تر خوانده‌اید حالا در پرتو این آگاهی‌های تازه بخوانید. امیدوارم دوستان «کتاب تراژدی» انتشار در کانال شخصی را بر بنده ببخشایند که گفته‌اند در وقتِ جنگ نه عقلی می‌ماند که شیطان برَد نه تقوایی که فتوری نیابد. این فایل جستار «چرا که همیشه حق با سوفلور است» خدمت شما. عیناً همان فایل و صفحه‌آرایی که اول بهمن ۱۴۰۳ به کریم نیکونظر عزیز سپردم. پاره‌هایی از جستار تأملاتی بود راجع به «شکست»، «آگاهیِ برآمده از شکست»، «عاقبت جنگ داخلی» و نگاه به جدل عاشقانه همچون جنگی داخلی که لاجرم به صلح خواهد انجامید، با ارجاع به ماکیاوللی و توسیدید و جولین بارنز و آگامبن و بیژن الهی و قائم‌مقام و نیما؛ و با عرض معذرت از آقای مسعود کیمیایی. ۰۳تیر۰۴ 04:45 روایتِ روانبد

Repost from کاریز
همچو گم‌کرده پسر... در دفتر سوم است: گفت آن یعقوب با اولاد خویش / جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش‌ هر حسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید شکلِ مُستعِد گفت از روحِ خدا لا تَیأَسُوا / همچو گم‌کرده پسر رو سو به سو... شگفتا که اینجا مولانا، بر خلاف عادت خویش، بیشتر از حکایت این گم‌کرده‌ فرزند نمی‌گوید. گویا به داستانی نظر داشته است آشنا و برسر زبان‌ها، و چنین هم بوده است. چنان که سعدی، هم‌عصر او، در بوستان آورده: یکی را پسر گم شد از راحله / شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت / به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد برِ مردمِ کاروان / شنیدم که می‌گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست؟ هر آن کس که پیش آمدم، گفتم اوست... همچنان به پدری فکر می‌کنم، پدران و مادران، که در ترس و ناامیدی، پرده و کیسه از صدها تن و چهره خونین کنار زدند، و هر بار مردند که این روی آن گم‌کرده فرزند است یا نه... این شب‌ها و روزهای سیاه و تباه... .

سالها پیش در سطر شعری برای بیان چیزی که خیال می‌کردم لغتی برایش ندارم، برای به کلمه آوردن آن حس که چیزی مثل شرجی یا تاریکی یا مه غلیظ همه‌ی جهان را پر کرده و تو را غرق، برای این که بی چاره و راه می‌ماند آدم چه کند، برای این حس مابه‌ازایی در زبان بسازم؛ آخر جز «اطرافم کرده است» راهی به جایی نبردم. حالا خیال می‌کنم برای بیان سوگی که سمج و مصرّ از همه جا دیدار می‌آید کوشش دیگری باید کرد یا بهتر اینکه برویم در فولکلور و زبانهای ایرانی پرس‌وجو کنیم ببینیم چه تعابیر و زبانزدهایی برای بیان سوگ دارند. کلمه کم آورده‌ایم. برای آرنیکا دباغ Blue Blue Blue ___ Håkon Stene روایتِ روانبُد

شاهرخ مسکوب دو پاره از مسافرنامه «بعضی وقت‌ها آدم نمی‌داند با دستهایش چه بکند. وقتی که برای تسلیت به دیدن دکتر علی‌پور رفتم دیدم او هم نمی‌داند. چیزی نمی‌شد گفت. فقط شانه‌هایش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و نشستم. با نگاهی خالی به جلوش چشم دوخته بود. فقط دست‌ها و پنجه‌هایش می‌جنبید. یک کشِ گردِ کوتاه را دور انگشت‌هایش می‌پیچید. انگشت‌ها را از میان آن رد می‌کرد و گره می‌انداخت و باز می‌کرد[...] دیدم دست‌هایش پیر شده اقلاً ده‌سالی پیرتر از سر و صورت[...] مثل این که سکوت بیشتر آزارش می‌داد. یا فکر می‌کرد دیگران را آزار می‌دهد. چون بالاخره گفت هرکس برای عقیده‌اش مبارزه می‌کند محترم است. کسی جوابی نداد. دستها واداده و بیچاره به نظر می‌آمدند، چنان ریز و یک‌بند می‌لرزیدند که انگار باد تندی برگ‌های خشک را جارو می‌کند.[...] علی‌پور بیچاره آدم خیلی محتاط و ملاحظه کاری است.[...] ولی چه فایده، پسرش را گرفتند و کشتند. به یک آب خوردن.[...] تازه با چه مکافاتی جنازه را تحویل گرفت. نمی‌دادند و او می‌ترسید. از کفرآباد و شاش مؤمن وحشت داشت. می‌گفت این پسر میوه‌ی عمر من است. نمی‌خواست به میوه‌ی عمرش بشاشند.» روایتِ روانبُد

بسیار غمگینم ای یار و نشانی از تو نمی‌بینم ـــــــــــــــــــــ چه اهمیت دارد کی می‌خواند و جزئیات تاریخیِ پشت این نوای غم‌انگیز «ای یار» چیست و گلنار کیست و برمی‌گردد به کجای این خاک و مال چند سال پیش است و اینها. شاید بعدتر حوصله کنم بنویسم. شرح حالِ وداع با یاری‌ست که از دست داده و دیدار به قیامت افتاده است. [به یادکرد نام فائزه مستعان، همیشه جوان، که ۲۴ روز پیش به تیر بیداد رفت و خانواده پیکرش را تا صبح بر کف خانه نگه داشتند.] lê yarê Yusuf Roman نثار داغ دل‌شکاف آنانی که این شب‌ها در خفا اشک می‌ریزند، آنانی که هنوز جانشان برای کشیدن بار این دردها جوان است. بر جوانانی که یک‌شبه بر خاک افتاده باشند عاشقانی می‌گریند که کس نمی‌داند. رفته در خاطره‌ی تاریخ جوان می‌ماند و بازمانده یک‌شبه دادخواه و پیر. ـــــ نسخه‌ی صوتیِ «ای یار» را در ساندکلاد گذاشته‌ام که برای شنیدن مکرر بهتر است. ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ تهران ـــ روایتِ روانبد

موقت: دستکاریِ متن هربار غلط‌هایی را می‌گیرد و غلط‌های جدیدی به متن علاوه می‌کند، و هر بازخوانی یعنی دستکاری‌های نو. دیشب هم خسته بودم هم می‌ترسیدم اینترنت باز قطع شود، برای همین بی که بدهم دوستی بخواند و اغلاط را متذکر شود عجالتاً اینجا منتشر کردم. حالا به لطف دو عزیز غلط‌های بسیاری از متن زدوده شده است. فایل متن فرسته‌ی بالا را جدید کردم. چه اهمیتی دارد؟ نمی‌دانم، تازه اصلاً اگر خواندنش اتلاف وقت نباشد. فقط اینکه اگر متن را و فرسته را جایی بازنشر کرده‌اید از صمیم قلب ممنون خواهم شد اگر پاک کنید و این نسخه را بازنشر کنید. جملاتی از فرط پریشانی و پرغلطی نخواندنی شده بود. پاینده ایران

آنچه کلمات نمی‌توانند گفت ‎«تو آنچیزی را بخوان که کلمات نمی‌توانند گفت.» ‎ــــ‌ از یک نامه
ما ایرانیان امروز بیشتر از آن می‌دانیم که کلمات بتوانند گفت. غم‌دیدگان با هم آشنایند پیش از آن که هم را ببینند. با وضعی روبروییم، در حال‌وهوایی نفس می‌کشیم، که نام ندارد یا من نمی‌دانم. باید حوصله کرد. همین که بیست روز از فاجعه می‌گذرد و نمی‌توانیم بنامیم آنچه را بر ما گذشت خود شرح احوال مهمی‌ست...
ــــ متن پیوست جستارگونه‌ای‌ست به ضرب فکرها و یادداشت‌هایی که در روزهای پسافاجعه در بی‌خبری و قطعیِ اینترنت از خواندن‌ها و فکرها و شنیدن‌‌هایم برداشته بودم، همه در شرح اینکه چرا چنین حیران و بهت‌زده‌ایم انگار سینه‌به‌سینه‌ی هیولایی ننامیدنی شده‌ایم، اغازش نامه است به دوستانی که روزها بعد پیام‌هایشان رسید، بعد ادامه می یابد با مدد از شاهنامه و ماکیاوللی و یادهای گفت‌وگویی با عزیزی درگذشته، و ختم می‌شود به خطابی کوتاه به خواهرزاده‌ی عزیزم. ‎ـــ‌مانا روانبد ‎نگارش: ۷ و ۸ بهمن ۱۴۰۴ ‎ویراست آخر و انتشار: اول ساعات ۱۰ بهمن با هراس قطع دوباره‌ی اینترنت و شنیدن کوس جنگ از افق چون بازتاب خونبار تندرهای دوردست زیر ابرهای آن بالا.

ـــــــــــــ پدر اگر بود نظاره‌ی صبح بر شالیزار ‎ــــ‌ کوبایاشی ایسا ـــــــــــــ
ـــــــــــــ سبک‌خیز و پرّان بسانِ باد، بسانِ خواب ‎برای سام شب یلدایی تلفن را که قطع کردم بس که کوشیده بودم صدا و لحنم در انتخاب و ادای کلمات درست و بجا باشد گلوبریده ایستاده ماندم همانطور. بریده بریده وصف آوای هق هق است. رگه‌رگه‌های غلتنده در صدا طنینی می‌دهد وقت هق هق که بیشتر از کلمات ادای معنی می‌کند. شب سیاه‌تر شده بود، صبح دیرتر... ‎سحرگاه ۰۳ دی‌ماه ۱۴۰۴ روایتِ روانبُد

گاهی شعر در حیثیت واقعی‌اش به جا نمی‌آید. مثلاً می‌گوییم «ترانه‌»ی کوهن یا «ترانه‌ای فولکلور» از خراسان یا «لالاییِ زنان دشتی» و آن الماس شعریِ پسِ پشتِ سطور، آن زیباییِ زبانیِ بلورسته، آن کشف یا حرکتِ خلاقانه‌ی کلامی‌ــ‌عاطفی، به جا آورده نمی‌شود ــــ‌ که غالباً هم فریبنده است چون سهل می‌نماید و محال است. اینجا چت بیکر چیزی کمتر از یکسال تا مرگ فاصله دارد و Imagination را دیگران هم خوانده‌اند، خودش هم چند اجرای ضبط‌شده دارد، موسیقی‌اش با ترومپت بیکر و بی هیچ کلامی هم شنیده‌ام، ولی اجرای آخرین بیکر از آن کار دیگری شده است. ساز اینجا مخملین و صدای بیکر نوعی نرمی یا لطافت کم‌نظیر دارد، مثل سادگیِ کارهای آخرعمر نقاش یا شاعری در اوج استادی. مثل اجرای I am a Fool To Want You که پیش‌تر اینجا گذاشته بودم. به موسیقیِ فضای شعرهای حسن عالیزاده که فکر می‌کردم این به ذهنم می‌آمد. البته باید اعتراف کنم همه چیز از شعر و موسیقی و صدای آخرعمر بیکر ناشی نمی‌شود؛ این ویدیو از اجرای او در استودیو و پشت صحنه و عکس‌هایی از زندگی‌اش و شات‌هایی از نخل‌های پیر و ساحل و برش‌هایی از عشق با صدای دودآلودش هم مقصر است. روایتِ روانبُد

«تو را از دست داده بودم...» ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این «سه تصویر» از حسن عالیزاده روزگاری ایدئال من از شعر بود و عجیب نیست که هرکس در اواسط دهه هشتاد چهارکلمه حرف شعر بینمان رد و بدل شده از بنده وصف «سه تصویر» را شنیده باشد. بی برو برگرد. کار سال هفتاد و یک. اینطور خیال می‌کردم که این نهایت ایجاز است. کلمه‌ای از آن نمی‌توان برداشت. سه تصویر ایماژیستیِ ناب. در اولین بخش حرکتی می‌دیدم که لحاظ‌کردنش در ایماژ شعری کاری نبوغ‌آساست، یک قاب فریز نیست، چندروز پیش در مستند رؤیایی می‌دیدم ایدئال تصاویر شعر حجم هم برایش همین حرکت است که عالیزاده گاه بی هیچ فضل‌نمایی از شاعران دیگر بهتر محقق می‌دهد: لحظه‌ای را در تصویری بازمی‌نماید که هیچ‌وقت نمی‌دانیم دقیقاً چقدر طول می‌کشد: «روشن که شد اتاق»، درست مثل پاره‌ی بعد که هیچگاه نمی‌دانیم کی دقیقاً رخ می‌دهد: «تو را از دست داده بودم». می‌گفتم اگر مرحوم ازرا پاوند زنده بود این شعر را در جُنگ شعرهای ایماژیستی‌اش می‌آورد. «خرده‌ریزهای شبِ رفته روی میز» از همان موقع گهگاه زمزمه‌ی من است در آن لحظه که به میزهای باقی مانده از مهمانیِ شبانه نگاه می‌کنم وقتی مهمان‌ها همه رفته‌اند ـــ‌گرچه می‌دانم کاملاً غلط‌خوانی‌ست و تصویرگر شب دیگری‌ست. از همان ابتدا علاقه‌ی مفرطی داشتم به دو فرم شعر کاملاً خلافِ هم: * اول شعری که همه‌اش یک‌جمله باشد، جمله‌ای بلند که هوشمندانه در جای درست برش خورده باشد، چند سطر ساده و چفتِ هم، مثل جریان رودخانه‌ای زلال و آرام و درنیافتنی ــــ‌تمام که می‌شود می‌بینی چه شعر ساده و محالی! به به! * و دوم که شعری که کاملاً منقطع و بریده بریده باشد، بی هیچ وصل و ربط واضحی، دو سه برش زبانی یا تصویر یا شکار حس یا حرکت یا لحظه یا دریافتی که مثل همین شعر عالیزاده جدای از هم بایستند ــــ‌این فرم پاره پاره سبب می‌شود ذهن خواننده نه فقط «بخواند» بلکه «بسازد» و خواندن شعر بشود چیزی شبیه همنوایی. این شکل دومِ شعر را بعدها فهمیدم که آن سفیدی‌های صفحه می‌سازد، آن هوایی که بین سه تصویر پیداست، مثل کتابی که حاشیه سفید زیادی داشته باشد یا پاسپارتویی پهن‌تر از معمول که تصویری کوچک را قاب گرفته باشد. آن انقطاع بین سه تصویر است که توأمان هم از سینما ارث می‌برد، هم از ترکیب‌بندی‌های خاصی در نقاشی‌های اروپاییِ اول قرن بیستم که ملهم‌ و متأثرند از شرق دور و جهانی که روح و مشروعیت سابق از آن گریخته، هم از سکوت‌هایی در بعضی قطعات موسیقی که نه «هیچی» که واجد ارزش شنیداری‌اند. در حد یادداشت تلگرامی، حالا که سی سال بیشتر از تحریر این شعر می‌گذرد و بیست سال از چاپ‌ونشر آن در «روزنامه‌ی تبعید»، می‌توانم بگویم هنوز بر همان خیالم. موجزترین شعر ایماژیستیِ حقیقتاً مدرن فارسی‌ست که نه عوالم عرفانی دارد نه افاضات اجتماعی نه مهملات عاشقانه، مدرن به معنای بودلری. بله، خیال می‌کنم بودلری‌ترین شاعر در جهان شعر مدرن فارسی حسن عالیزاده است. ــــــــــــ روایتِ روانبُد

مرد جوان در تالار آینه ــ این که می‌شنوید نسخه‌ی انگلیسیِ Spiegelsaal است که در انگلیسی The Hall of Mirrors ترجمه کرده‌اند [همان «تالار آینه»]، کارِ گروه آلمانیِ Kraftwerk به سال ۱۹۷۷، با ترجیع‌بندی در نوسان و مشعشع از جنونی سیاه، که فرم تکرارشونده و ملانکولیکش ملالِ سمجِ شب‌های بلند زمستانی را تسکین می‌دهد: Even the greatest stars live their lives in the looking glass ـــــــــــــ The Hall of Mirrors Song by Kraftwerk ‧ 1977 ـــــــــــــ هفت سال پیش که این را در کانال سابق می‌گذاشتم خوب خاطرم هست و اصلاً همان شد که از سطری از عالیزاده راه بردم به آن شب‌های ساکت و خلوت و چراغ روشن اتاق کار دفتری در طبقه یازدهم برجی بلند و این موسیقی که گاهی همدم ساعت‌های تا نزدیک صبح بود: «اینجا نیامدم که بمیرم / فنجان قهوه خالی اگر نیست روایتِ روانبُد