پناه
Open in Telegram
247
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
247
جالبه که بدونید شاعر این شعر که تو بچگی احتمالا شنیدیم احمد شاملو هست.
با لحن بچگیهاتون بخونید :)
247
بارون میاد جَرجَر
گم شده راهِ بندر
تو این بارونِ شَرشَر
هوا سیا زمین تَر
بارون میاد جَرجَر
رو پشت بوم هاجر
هاجر عروسی داره
تاجِ خروسی داره
247
خب مامان داره اشاره میکنه که اون بوی خاک نمناک نبوده بلکه بارون چون شدید و هم جهت با پنجرهی اتاق بوده ریخته رو موکت و نم گرفته. بعد میگه تو که بیدار بودی چطور متوجه نشدی موکت داره خیس میشه؟
خب مادر من همه جا تاریک بود منم که طبعِ شاعریم گل کرده بود مگه میتونستم به موکت فکر کنم اصلا.
خلاصه که نصف اتاقم خیس شده و دارم فکر میکنم دنیای شعر و شاعری گاهی چه تصویر آرمانی ای از شوربختیها میسازه! دِ آخه بوی خاکِ بارون خورده؟
247
با وجود شمالی بودن و دیدن بارشهای فراوان ولی اینو نمیدونم چطوری توصیف کنم
از بوی پاییز انتظار عطوفت بیشتری داشتم😂
247
با وجود شمالی بودن و دیدن بارشهای فراوان ولی اینو نمیدونم چطوری توصیف کنم
از بوی پاییز انتظار عطوفت بیشتری داشتم
247
گفتیم منتظر بارونیم
یه جوری داره رعد و برق و باد میزنه که برقها رفته و فقط صدای بارون و غرش آسمون میاد.
هر چند دقیقه با رعد و برق فضای تاریک اتاق روشن میشه و با هر نفس بوی خاک نمناک رو میشه حس کرد.
247
+1
باران ماه اوت!
هم بهترین اتفاق
برای تابستانی که گذشت،
و همبرای پاییزی که از راه نرسیده است!
چه زمان عجیب و غریبی!
#سیلویا_پلات
247
برق رفته. مبایل رو برمیدارم و میرم تو حیاط. همین چند دقیقه پیش تصمیم گرفته بودم زمان استفاده از مبایل رو کم کنم اما چه میشه کرد. دو تا بچه گربه دارن دنبال غذا میگردن و ظاهراً موفق هم بودن. تا من رو میبینن میرن پشت تنه درخت قایم میشن.
نور مبایل پشهها رو به خودش جذب میکنه.
ترکیب آسمون و آهنگی که دو روزه دارم خیلی زیاد گوشش میدم احتمالا میتونه نجات دهنده باشه. گوگوش میذارم و آسمون قشنگتر میشه. گوگوش میذارم و بچه گربهها از پشت تنه درخت میان بیرون..
247
یه چنل تبلیغاتی میاد تو صفحه تلگرامم. یه نگاه میندازم و میبینم این شعر رو به اسم مولانا منتشر کرده. سی هزار و دویست عدد هم بازدید داشته.
فقط یه سوال دارم. چطوری میشه که یه شاعر در قرن هفتم بیاد بگه: «نبض دلم زمزمهاش با تو یکیست.»
شاید بگیم خب چطور جعلیات رو تشخیص بدیم؟
قبل از مسئله تشخیص، به نظر من اهمیت این کار اونم برای رسانههایی با این تعداد مخاطب هست.
الان هم که هوش مصنوعی کار رو راحتتر کرده برامون. قبل از اون هم سایتهایی مثل گنجور بودن که میشد به راحتی سرچ کرد.
شاید یه راه دیگه این باشه که شما بیای یکی از شعرهای مولانا رو بخونی. اون وقت شاید با خودت بگی کسی که مینویسه: «پوشیده چون جان میروی، اندر میان جان من» نمیتونه شاعرِ: «نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست» باشه.
247
نامهی شمارهی یک
دقت کردهای که همه موقع خواندن نامه دنبال مخاطبش میگردند؟ انگار که همهی کلمهها را حول یک نفر نوشتهاند. انگار که آسمان دهن باز کرده و آن یک نفر افتاده پایین و حالا همه، نامه را میکاوند که پیدایش کنند.
سلام!
میدانی که از این اصول متعارف خوشم نمیآید. این را هم میدانی که من هنوز نمیدانم برای چه کسی مینویسم. شاید باورت نشود اما این را هم میدانی که این روزها خستهام و مثل قبل شعر نمیخوانم.
فکر میکنم نیاز دارم یک آدم که خیلی میداند، مثل پدربزرگ مادربزرگها، بیاید و بگوید چه درست است چه غلط. میدانی که علاقه چندانی به ادبیات تعلیمی ندارم و از پند خوشم نمیآید. امشب اما حس کردم که دلم سعدی میخواهد. غزلیاتش را نه. مثنوی اش را و نثرش را. من دلم یک آدمبزرگِ دانا میخواهد که همهجور زندگی ای را امتحان کرده باشد و همه چیز را بداند. این روزها بیشتر از هر وقتی فکر میکنم بچهام. بچهای که نیاز به سیندرلا و غول چراغ جادو ندارد. بچهای که گوشه اتاق نشسته و منتظر است قصهی گوی پیر در هیبت یک جغد دانا بیاید و شاید کلیله و دمنه بخواند برایش. لطف چندانی ندارد شنیدن حالِ این روزهای ما. اما چه کنیم بالام جان که نفْس، ضعیف داریم و دل، قوی. اسبِ امارهی مان هم سرکش شده. اصلا ولش کن. نقلِ خوبی نیست.
با آرزوی آن ستارهی دور که در کودکی نگاهش میکردم برای این شبهای سیاه سوت و کورمان.
نقطه سر خط.
#نامه
247
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان
مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت
برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟
چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟
سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟
جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش، ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر
جملهٔ جانهای پاک، گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر
#مولوی
