ᑎᗝɊ丅ᗩ | نقطه
Open in Telegram
نقطه هم مبدا است، هم پایان. از دریچه نقطه نظارهگر زاویهی از دنیای من باشید. دوستدارشما، هدا 3> 🌱💌📚📻
Show more201
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#درکرانه📬من دیبا را «کاربلد» صدا میزنم. علاوه بر اینکه نوشتن و خلقکردن را خوب بلد است، مهرورزی و مهربانی را نیز استادانه بلد است. - مواظب قلب شیشهای خود باش! 💌💗🎀🌷🫂
Repost from Wabi-sabi | Deeba Amin
نوشتههایش مثل همان نقطهی نخستیناند، کوچک اما عمیق، ساده اما پر از معنا. گویی هر جملهاش دریچهای است به بیکرانگی اندیشه، هر کلامش سکوتی را در هم میشکند. او با کلماتش نمینویسد، او از دل نقطهها جهانی تازه میسازد.
در کنار قلمِ او، معنای آغاز را درمییابی؛ همانگونه که هر داستانی با نقطهای زاده میشود و هر حقیقتی در نقطهای دیگر جاودانه میگردد...
https://t.me/NoqtaGroup
#نقطه_موزیک💽 @shmosadeqنگفته بودمت که من از کاروبار ماندهام نگفته بودمت که من از اجتماع راندهام نگفته بودمت که من بیکارم و بیروزگار اگرچه یک عمر من، درس و کتاب خواندهام هی نسل بیکار نس خودآزار…
#دکلمهی_نقطه📽️ #چند_خطی_های_هدا🗒️من هیچ چیزی را درست و کامل بلد نیستم و هیچگاهی هم ادعای درستکاری و کاربلدی نکردهام. من فقط چیزهای را که دوست دارم، امتحان میکنم. خودم را به چالش میکَشم و زندگی میکنیم.
یاداشت
: دوستک خوبم! تو هم زندگیات را خوب زندگی کن؛ چون روزی از حافظهی آدمها «فراموش میشوی، انگار که هرگز نبودهای.»
#تاکسی_نویسی 🚖
قسمتدوازدهم|کلهخراب| «لبخند بزن خنده نمودت میته…» راه بندی با صدای «آریانا سعید» کمی تحملپذیر شده بود؛ اما از صدای او بلندتر، موزیکی بود که رانندهی کورولای سفید با بوقهای بیوقفهاش مینواخت. کورولای سفید که در عقب تاکسی قرار داشت، به بار چندم بوق زد. رانندهی تاکسی که چندبار زیر لب برایش فحش داده بود، اینبار سرش را از شیشه بیرون کشید و بسوی رانندهی کورولا، فریاد زد:« مَه خو میگم خانهات خراب شود کورولا! تو را چی به موترسواری! تحمل راهبندی را که نداری، دَ همو کوچهوپسکوچهی دهِ خود خرسواری کو. ای خو خر نیست که "اِخت" کنی حرکت کند، موترست موتر…» رانندهی کورولا هم خاموش نبود. حق هر کلمهی تاکسیران را با فحش و ناسزاگویی تلافی میکرد. پسری که کنار تاکسیران جا گرفته بود، دستی به شانهاش گذاشت:« کلهات را خراب نکو لالا! یکی دوتا خو نیستد، همرای کدامش زودتر جنگ میکنی.» راننده سرش از شیشه داخل کرد، ولی هنوز هم زیر لب زمزمه میکرد. اندکی بعد، راننده کاملا آرام شد. خانمی که کنارم نشسته بود، سرش از شیشهی پایان شدهی تاکسی بیرون کشید و شروع کرد به بررسی اطراف تاکسی. شاید تقلای بیفایده برای کشف علل راهبندی در میان این صفهای طویل میکرد. پسر کنار راننده خطاب به خانم گفت:« خاله جان، همی شیشه را بالا بکش که اینی (این) بچهی اسپندی که آمد، دود و دودبوی ما میکند.» توجهام سوی پسر اسپندیی جلب شد که با دیدن سر بیرونشدهی خانم در ظرف چند ثانیه خود را کنارش رساند و دود اسپندش در فضای موتر پیچید. خانم خواست شیشه را بالا بکشد که پسر کنار راننده، مشتی روی داشبورد زد و همه را تکان داد:«اوطو ( آنطور) نیم جانت را بیرون کشیدی که بگویی تو راه بندان را صاف میکنی. اینه بخیر دود و دودبوی شدیم.» زن با تعجب گفت:« وی بچیم! چُطور کلهی تو خراب بود. خو تا که بالا بکشم، رسید.» پسر که اندکی لحنش نرم شده بود، گفت:« نی خاله جان! منظورم ای نبود. مه هم دفتر میرم. از ای موتر دَ او موتر تا که دَ دفتر میرسم، روی مه خاک میزنه و جان مه دود…» پسر اسپندی که متوجه شد از خانم کنارم چیزی حاصل نمیکند، تاکسی را دور زد و کنار شیشه من ایستاد. به جیب کیفم نگاه کردم. تمام پولم خلاصه میشد با یکاسکناس صداففانی، یکاسکناس پنجاهافغانی و یک دهافغانی فرسوده. شیشه را اندکی پایان کشیدم و دهافغانی را سوی پسر اسپندی دراز کردم که در این حین خانمِ کنارم، تشر زد:« خو گفتیم بچیم که شیشه رَ پایان نکش!» شیشه را بالا کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: کله خراب! راه بندان طولانی شد. فضای بستهی تاکسی، کلافهام میکرد، پس تصمیم گرفتم که مسیر باقیمانده تا مقصد را پیاده بروم. اسکناس پنجاهافغانی را به راننده دادم و راننده یکاسکناس دهافغانی نهایت پلاسیده با یکاسکناس بیستافغانی پارهشده برایم داد. خطاب به راننده گفتم:« تو ای دهیی شکم غارِ ته ببین کاکا! یا از او پیسهی جور مه یا از ای پیسهی توپوتنفگخوردِ تو.» راننده در حالیکه در جیبهایش دنبال عوضی برای این پولهای فرسوده میگشت، گفت:« کمی به آرامی بچیم. چطور کلهخراب هستی!» کلهخراب؟ مگر من چی گفتم؟
پ.ن: «کله خراب» یکاصطلاح عامیانه است که به افراد عصبیمزاج استفاده میشود.
| دیدگاه 👓 |
"۱۹۸۴" به قلم « جروج اورول» یکی از ماندگارترین رومانهای کلاسیک است که در ژانر پاد-آرمانشهری نوشته شده است.
رومان روایتی از جامعهی تحت حاکمیت نظام توتالیتر ( تمامیتخواه) به صورت دراماتیک است. جامعهی که همه رفتار و کردارشان تحت پوشش حزب به رهبریت "ناظر کبیر" یا "بردار بزرگ" است.
این جامعه توسط دستگاههای دوربینمانندِ بنام «تلهاسکرین» اداره میشود که افراد آن هیچ حریم خصوص ندارند؛ حتا چند سانتیمترمکعب مغزشان تحت مدیریت حزب است.
ساختار رومان ارسطویی است که به پیروی آن، داستان هم در سهبخش آغاز، میانه و پایان تقسیم شده است.
نکتهی که توجه مرا خیلی جذب کرد، زبان کنایهآمیز نوینسده در روایت متن داستان بود. این نکته را میتوانیم به وضوح در چهار وزارتی ببینیم که در واقع خلاف نام شان عمل میکنند یا در آن سهشعار نظام که تا آخر داستان، تکرار میشود.
مطالعهی این رومان برایم مملو از ترس، هیجان، امید و یأس بود که با تحلیلهای شنیدنی یکشنبه شبهای استاد «زاهد مصطفی» جالبتر شد.
استاد با مقایسهی فضای رومان با نظام کنونی کشور, ما را با پهلوی دیگر داستان آشنا کرد و باعث شد که بررسی عمیقتری از رژیمهای توتالیتر داشته باشیم.
با درنگ بیشتر روی استراتژی رژیمهای توتالیتر، پیبردم که چگونه این رژیمها دشمن خارجی برای قهرمانسازی خویش میسازنند و گفتار نو را برای محدوتسازی ساحهی ذهنی جامعه، جاگزین گفتار کهنه میکنند. چگونه نسل نو را به افسران بیمزد حزب مبدل میسازند و بیعدالتی را عدالت محض میسازند. پیبردم که چطور این نظامها در ایجاد فاصله طبقاتی، تبعیض، خشونت، تعصب، انکار حقیقتها، سانسور رسانهها و… عمل میکنند.
هرچند مثل عموم مردم کشور، من هم شبوروز سیاستهای داخلی کشور را تحلیل میکنم، ولی آنچنان کارشناس خوبی در این حیطه نیستم. اما فکر میکنم با تحلیلهای جامع استاد، حداقل در شناخت رژیمهای توتالیتر، کارشناس شدم.
مترجمهای زیادی این رومان را به زبان فارسی برگرداندند که ترجمههای اخیر آن عامفهمتر است، ولی من کتاب را با ترجمهی «صالح حسینی» خواندم. «صالح حسینی» کتاب را کلاسیکگونه ترجمه کرده است؛ یعنی از واژههای استفاده کرده است که در زیان امروز خیلی کابرد ندارند و این باعث میشود که خواننده به زبان اصلی کتاب، حس نزدیکی کند.
در آخر باید تشکر کنم از جناب "میرزا" که با نشر آگاهی کارگاه، باعث شد که کتاب را با یکجمع فرهیخته و کتابباز بخوانم.
همچنان سپاس از تمام رفقای که در برگزاری کارگاه و پیشبرد آن سهم فعال گرفتند.
📚: نوزده هشتاد و چهار
✒️: جورج اورول
👓: هِدا
#نقطهی_دیدگاه
در این پادکستِ «رادیوی شعر» در مورد «فروغ فرخزاد» قصه کردیم؛ شاعر تأثیرگذاری که شعرش زنانگی محض است.
اگر دوست داشتی، بشنو.
📻🌱
۸ جدی؛ زادروز فروغ فرخزاد
رِنگرِنگ…☎️
سلام.
امروز آخر هفته است و امشب در استوری انستای نقطه با "شاعر شعر خوب" میزبانتان هستیم.
آخر هفتهی خوبی داشته باشید!
+1
|حلقهی حسرت|
دختری که خودش را لای تکهی سیاه پوشانیده است و ساعتهفت صبح همراه با مادرش در کنار جاده قدم میزند، زیر چشمی به مرد دوچرخهسواری نگاه میکند که پیراهن آستین کوتاه به تن دارد و سریع رکاب میزند.
زن پیری که در گورستان انتهای جاده با خاک فرزندش صحبت دارد، نگاهش سوی مکالمهی مادر و دختری کشیده میشود که در پیادهرو کنارش قدم میزنند.
پسر اسپندیی که شب را کنار درِ ورودی گورستان خوابیده است، خیرهی دستهای مادری است که خاک فرزندش را میبوسد.
سگی که یکساعت میان جویهای بیآب پرسه زده است به نیمهی پُر بطری آبی نگاه دارد که درون دستهای پسرک اسپندی، وول میخورد
و مرد آستین کوتاهی دوچرخهسوار، نیمنگاهی به سگی میاندازد که با زبان برونزده از دهان، در میان جاده نشسته است.
مرد زیر لب میگوید :« چه خوب! فقط سوادی شکم خود را دارد.»
این روایتی از داستان روزمرگی آدمها است. در این داستان پیرنگ و شخصیتها نظر به دیدگاه راوی توفیر میکند، اما آنچه که در تمام روایات یکسان است، درونمایه آن است.
#هدا_نوشت ✒️
+3
#در_کرانه📬
میخواستم برای همه یکنسخهی از این آدم آرزو کنم. اما پوزش! در بحث محبت کمی حریص هستم.
اگر این آدم به هزاروچند نسخه هم مبدل شود، فقط برای خودم میخواهمش.
🪐💌🚖💗🌷
آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت تا هالهای به دور زحل اختراع شد" "حامد عسگری"
#تاکسی_نویسی🚖
قسمتیازدهم| امن است؟ | « مه که از وظیفه خلاص شدم، میایم پیشت.» … « مقصد از دروازهی "کاج" یکقدم ایسو نمانی!» … «ها برو گل مادر، پناهگکت به خدا!» این جملاتی بود که خانم کنارم با درنگهای کوتاه و صدای بلند در گوشیهمراهش میگفت. در حالیکه راننده، صدای دستگاه پخش را پایین آورد، خانم گوشی را قطع کرد. تازه درک کردم که لحظهی قبل چه آلودگی صوتی شدیدی جریان داشت. انگار که خانم هم این ناهنجاری صوتی را درک کرد که با تکخندهای اجباری، گفت:« دخترکم بود. گفتمش د همو کورس بشینه تا مه بیایم. هر چه نباشه همی محیطدرسی امن است…» حرفهای خانم با صدای عصبی مردانهی که از سیتکنار راننده بلند شد، نیمکاره ماند:« هیچام (هیچ هم) امن نیست. محیط درسی امنست، محیط درسی امنست. کی میگه امنه( امن است)!» بهترین واژهی که حالم را در آن لحظه توصیف میکرد "سردرگمی" بود. من واقعا میان حرفهای مرد گم شدم. نه اینکه جملاتش را نفهمم؛ در واقع علل این همه خشم در جملات را نمیفهمیدم. نفسهای سریع و صدادار مرد و صدای پسری که از دستگاه پخش، پخش میشد، تنها امواج صوتیای بود که به گوش میرسید. مرد دوباره به حرف آمد اما اندکی از خشم صدایش کاسته شده بود:« بچی مام ( بچهی من هم) همیرقم میگفت که آغا تو گارد (نگهبان) هستی ، خدا تره از ای انفجاروانتحار نگاه کنه، مه خو دَ پوهنتون (دانشگاه) میباشم، جای مه خطری نیست. مَ…مگر…» کلمهی پایانی مرد با درنگ شکسته شد، انگار کلمهی که عزم بیرون آمدن از دهان را داشت با تکضربهی سکوت مقابل شد. اما سکوت زیاد دوام نیاورد و این مرد بود که باز هم گفت:« مگم (مگر) نورسته بچیم لقمی (لقمهی) خاک شد.» کلمات در گلویش سقوط کرد. شانههایش لرزید. دست به چشم برد و سرش را سوی شیشه کرد. او دیگر میدان را برای سکوت واگذار کرده بود. راننده دست سوی دستگاه پخش دراز کرد تا سکوت را حاکم کل بسازد. اما وقتی که تیتراژ خبری پخش شد، نه تنها که دستگاه را خاموش نکرد، بلکه صدایش را بلندتر هم کرد. «سلام. توجه کنید به خبر که همین اکنون به دست ما رسیده است! لحظات پیش گروه تحاجمی به آموزشگاه "کاج" در غرب کابل حمله کردند…»
-
حادثهی دانشگاه کابل
۱۲ عقرب ۱۳۹۹
- حادثهی آموزشگاه کاج- ۸ میزان ۱۴۰۱
- فیلموفیلیا به افرادی گفته میشود که دیوانهوار دوستدار فلم هستند.
اگر تو هم مثل من فلمباز هستی، نگاهی به استوریهای فیلموفیلیای نقطه در انستا کن.
لینک انستاگرام
🍿📽️
