en
Feedback
فنجان قهوه

فنجان قهوه

Open in Telegram

آیا بهتر است خودم را بکشم، یا یک فنجان قهوه بنوشم؟ [3] 🩵

Show more
3 179
Subscribers
No data24 hours
-377 days
-26330 days
Posts Archive
شب‌های مهتابی رو به طرز عجیبی خالی حس می‌کنی، چون هرچی صدام بزنی، جوابی نمی‌گیری...

تو را بی‌کس یافتم همه‌ی یاران رفتند به سوی مطلوبانِ خویش تنهات، رها کردند من، یار بی‌یارانم. #شمس_تبریزی

می‌گفت آدم اگه بخواد، بالاخره یه دلیلی ،یه چیزی، یه کَسی رو پیدا می‌کنه واسه ادامه دادن ... و من یاد سریال "افترلایف" افتادم
می‌گفت آدم اگه بخواد، بالاخره یه دلیلی ،یه چیزی، یه کَسی رو پیدا می‌کنه واسه ادامه دادن ... و من یاد سریال "افترلایف" افتادم که تونی به سگش می‌گفت اگه بلد بودی قوطی غذات رو خودت باز کنی، تا الان خودم رو کشته بودم. #علی_والی

همین تورا بس، که من دیگر تو را آنطور که میدیدم نمیبینم... #محمود_درویش

حیف اون قلبی که بازیچه‌ات شد...

سکوت مثل فشنگ خشاب‌ها را پر می‌کرد. به هم که رسیدیم قلب‌مان تیرباران شده بود. #کتایون_ریزخراتی

Habib-Mard-Tanhaye-Shab-256.mp36.34 MB

اولین بار که دیدمت زخمی داشتی که از دیگری بود؛ من تو را با زخم‌هایت دوست داشتم. #جمال_ثریا

بیا و بعضیا رو فِر بده.. که زندگی هر دوتامون، بد سیاه و کدره..

بگذر ز من ای آشنا.. چون از تو من دیگر ،گذشتم...

زوال یک رؤیا درست از جایی شروع می‌شود که آدم‌ها به جای حرف‌زدن با دیگری، شروع به گفتگوهای درونی طولانی می‌کنند، آن سنگ خودخوری که در دلت نگه میداری، عاقبت سنگین می‌شود و تو را به قعر تاریک دریای تنهایی بازمی‌گرداند.

می‌فهمم عزیز ساده‌ی من، می‌فهمم. مایل بودی برای همیشه درچشم‌هایش زندگی کنی، اما می‌دانی که، زندگی حوصله ی ‌این غلط‌های زیادی را ندارد. #حمید_سلیمی

غم اومده خونه ی من .. انگشت بر در می زنه... مهمون ناخونده‌ی من هر شب به من سر می زنه...

رفتی ‌و من و سپردی به زوال اطلسی ها...

من از نگاه تو شب و شناختم...

❤️‍🩹

Sattar-Shazdeh-Khanoom-256.mp36.64 MB

رمان : #مادمازل 🐳نویسنده : #سیما_نبیان_منش 🐳ژانر : #عاشقانه 📄خلاصه : رستا از نوجونی شیفته ی پسر همسایشون هست و روش کراش داره. پسری که برادر همکلاسیشه! پسری که مرموزه،مغروره و هیچوقت رستارو تحویل نمیگیره و رابطه ی مخفی و بازی با دوست دختراش داره! اما همه چیز وقتی عجیب میشه که  در کمال ناباوری متوجه میشه فرزام قراره بیاد خواستگاریش. اون هم فرزامی که هیچوقت تحویلش نمیگرفت و رستا که بشدت رو این آدم مبهم و جذاب کراش  داره واسه جلب توجه فرزام و از دست ندادنش حاضر میشه  روز خواستگاری تو اتاق لخت بشه تا فرزام بدنش رو ببینه و بپسنده غافل از اینکه فرزام....

وقتی یه لحظه خوشی به سراغم نمیاد "تو میتونی غمامو خاک کنی"..

تو چنان شجاع و ساکتی که فراموش کردم رنج می کشی.