فرازِ بهشت
Open in Telegram
اشتیاق»، مرا معاصر مادرم آسیه که هزاران سال پیش می زیست، نمود. پس تقدیم به «او» علیها السلام که قلم را به وادی سرگشتگی و آزادی رساند به قصد قصری بر فراز بهشت❤️ الف حیدری ارتباط ناشناس: https://t.me/barfarazebehesht/846
Show more4 593
Subscribers
-124 hours
+577 days
+14430 days
Posts Archive
4 594
ولی پولی که در این خاکها کاشته میشوند، به جرأت میگویم به اذن الله هفتصد برابر با بیشتر حتی، برای صاحبش بار(پول) خواهد داد.
فاستبقواالخیرات بزرگواران!🌷🌸
4 594
اتفاقاً من هم بعد از دیدن کارتون پینوکیو، چنین اقدامی کردم.
اما فکر میکردم بهخاطر خشک بودن آب و هوای منطقهٔ ما، درختم جوانه نزده است. نگو در مناطق سرسبز غرب کشور هم این گیاه نمیروید.
بیا مهتاب یک بار برویم آمازون و شانسمان را آنجا امتحان کنیم. خدا را چه دیدی!
4 594
خیال میکردم آدم فقط برای ماه دلتنگ میشود؛ همان وقتهایی که ابری ساده، او را از زمین میگیرد. اما امروز فهمیدم که گاهی قلب برای نداشتنِ خورشید هم مچاله میشود. خورشیدی که همیشه هست، گرما میدهد، نور میپاشد و زیبایی میبخشد، اما نمیتوان لحظهای به او نزدیک شد...
آه تنهایی خورشیدِ دوستداشتنی ....
الف حیدری
💎 @barfarazebehesht
4 594
صبح آب دادم. شب آب دادم. ورد خواندم و التماس کردم تا علیرقم آفتاب سوزان پشت بام، ریشه بگیرد. گرفت و حالا یاس کوچک من، حتی آخر تابستان گل میدهد.
الحمدالله 🩵💚🩵❤️💚
4 594
الهی شکر
🦋پس برای بار هزارم، هرکسی میتواند راقی خودش باشد.
به امید آنکه هرچه زودتر دکانهای مجازی و حقیقی این حرفه بزودی تعطیل شوند.
مگر آنان که نه برای کسب ثروت بلکه برای رضای خدا، دردمندان را راهنمایی میکنند.(نه به هدف کاسبی)
4 594
وضعیت ۱
اوایل اردیبهشت بود که برای بچهها سه جوجهمرغ و یک جوجهخروس خریدم. فروشنده میگفت همهشان پنجاه روزه هستند. آن موقع، طولانی بودن روزها و داشتن وقت آزاد، مرا مجاب کرد که از پسشان برمیآیم.
از طرفی دلم میخواست پسماند غذا و آشغالسبزیها هدر نرود و از سویی، میخواستم سرگرمی خوبی هم برای بچهها فراهم کرده باشم. صبح زود، آب و غذایشان را میگذاشتم جلویشان و هر چند روز یکبار هم قفس را تمیز میکردم.
حالا دیگر مدتی است که تخم میگذارند؛ میدانم اگر حواسم را خوب جمع کنم، بهزودی میتوانم
جوجهکشی را هم شروع کنم.
وضعیت ۲
اوایل تیر بود که آن چالش بزرگ، گلوگاهم را به سختی میفشرد. به هر دری میزدم تا خلاص شوم. اما میدانستم این امتحان بزرگ من است و باید در این میان، ایمانم را قویتر کنم. در آن شرایط، هم نفس کشیدن برایم دشوار بود و هم انگار فضای معنوی اطرافم را به درستی حس نمیکردم.
در همان دوران بود که شنیدم یکی از اساتیدِ باتقوا و باسواد، شرح کتاب شریف «صحیح بخاری» را صبحها بهصورت آنلاین برگزار میکند؛ کلاسهایی که بیشتر دوستانم در آن حضور داشتند. نامنویسی کردم و چند جلسه هم شرکت نمودم، اما بعد از مدتی دیگر نتوانستم صدای استاد را از پخش زنده بشنوم. اوضاع به روال عادی برگشته بود و دیگر نمیتوانستم از آن ساعات صبحگاهی فیض ببرم؛ تنها چیزی که برایم ماند، فایلهای ضبطشده بود.
اینها را مینویسم تا به خودم یادآوری کنم که در چه مراحلی باید تصمیمات مهم بگیرم، در چه زمانی اقدام کنم و در چه موقعیتی، صبور بمانم.
و البته همیشه این را به یاد داشته باشم که:
«وَلَلآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولَیٰ»
الف حیدری
💎 @barfarazebehesht
4 594
وضعیت ۱
اوایل اردیبهشت بود که برای بچهها سه جوجهمرغ و یک جوجهخروس خریدم. فروشنده میگفت همهشان پنجاه روزه هستند. آن موقع، طولانی بودن روزها و داشتن وقت آزاد، مرا مجاب کرد که از پسشان برمیآیم.
از طرفی دلم میخواست پسماند غذا و آشغالسبزیها هدر نرود و از سویی، میخواستم سرگرمی خوبی هم برای بچهها فراهم کرده باشم. صبح زود، آب و غذایشان را میگذاشتم جلویشان و هر چند روز یکبار هم قفس را تمیز میکردم.
حالا دیگر مدتی است که تخم میگذارند؛ میدانم اگر حواسم را خوب جمع کنم، بهزودی میتوانم
جوجهکشی را هم شروع کنم.
وضعیت ۲
اوایل تیر بود که آن چالش بزرگ، گلوگاهم را به سختی میفشرد. به هر دری میزدم تا خلاص شوم. اما میدانستم این امتحان بزرگ من است و باید در این میان، ایمانم را قویتر کنم. در آن شرایط، هم نفس کشیدن برایم دشوار بود و هم انگار فضای معنوی اطرافم را به درستی حس نمیکردم.
در همان دوران بود که شنیدم یکی از اساتیدِ باتقوا و باسواد، شرح کتاب شریف «صحیح بخاری» را صبحها بهصورت آنلاین برگزار میکند؛ کلاسهایی که بیشتر دوستانم در آن حضور داشتند. نامنویسی کردم و چند جلسه هم شرکت نمودم، اما بعد از مدتی دیگر نتوانستم صدای استاد را از پخش زنده بشنوم. اوضاع به روال عادی برگشته بود و دیگر نمیتوانستم از آن ساعات صبحگاهی فیض ببرم؛ تنها چیزی که برایم ماند، فایلهای ضبطشده بود.
اینها را مینویسم تا به خودم یادآوری کنم که در چه مراحلی باید تصمیمات مهم بگیرم، در چه زمانی اقدام کنم و در چه موقعیتی، صبور بمانم.
و البته همیشه این را به یاد داشته باشم که:
«وَلَلآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولَیٰ»
4 594
🦋«الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»
✨ «کسانی که اموال خود را شب و روز، پنهان و آشکارا انفاق میکنند، پاداششان نزد پروردگارشان است و نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.»( بقره/۲۷۴)
درخواست کمک در این کلیپ از طرف کسانیست که به درستی و صداقت آنان را میشناسم.
انشاءالله با بازنشر حداکثری این کلیپ و سهیم شدن در حداقلترین کمکها برای تأمین نیازمندیهای این مدرسه، در پاداش علمآموزی شاگردان مناطق محروم سهیم باشیم.
🔹شماره کارت:
6037697466989941
جزاکم الله خیرا کثیرا🌸
4 594
این را هماکنون خواندم و اینجا گذاشتم تا بارها مرور کنم و درس بگیرم.
تا برای همسر گرامی شیخ عبدالرحمن دعا کنم که راه بردباری را هماکنون هموار ساخت و یادآوری کرد خستگیهای طاقتفرسای زندگی را بخشی از شراکت اخروی زندگی حساب کنیم و تلاش و تضرع نماییم خدا از خانواده و خاندان ما، شخص، عمل و حاصلی را برای خودش بپذیرد و توفیق دهد.
4 594
Repost from عکسِ مهتاب 🌙
یک چیز مهم دیگر هم بگویم که اساسا ربطی به مرد بودن و زن بودن ندارد. اینکه مفهوم «دستاورد» از نظر اسلامی به پاداش آخرت گره خورده. یعنی اگر کاری پاداش آخرت نداشته باشد نوعی زیان به حساب میاید. (زیان فقط خسارت نیست، از دست دادن سود هم نوعی زیان است).
ولی دستاورد در نگاهی دنیوی اینطور است که باید خود فرد هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی در همین دنیا سود ببرد. دستاورد معنویِ دنیوی چیست؟ یعنی اینکه کاری را اگر انجام دادی هم سود مادی کرده باشی هم آن کار به نامت ثبت شده باشد. به این میگویند حقوق معنوی.
حالا فرض کنیم مادری یک فرزند نیکوکار تربیت کند، سپس آن فرزند پزشک بزرگی شود و برای رضای خدا جامعهای را از خطر یک بیماری خطرناک نجات دهد و سپس جوایز بسیاری ببرد و نامش هم در تاریخ ثبت شود. آن مادر علاوه بر اجر تربیت، همهٔ اجر آن فرزند را هم برده. در آخرت، آن مادر اتفاقا ثوابش بیشتر از آن فرزند است.
اما نگاه دنیوی اینطور نیست. از نگاه دنیوی آن مادر مورد ظلم قرار گرفته چون در خانه بوده و زیر نور صحنه و فلش دوربینها نبوده و کسی نامش را نمیبرد.
من اینجا به عنوان یک شخص آخرت اندیش مینویسم. دوستان هم میدانند که نگاهم چطور است. معتقدم بدون این نگاه ما اصلا دین را درک نخواهیم کرد و چه بسا نعوذ بالله برخی از احکام را خلاف عدل بدانیم. اگر نگوییم هم حداقل در دلمان نوعی «حرج» پدید میآید.
برای مثال خوب است داستان «مجموع الفتاوی» اثر شیخ الاسلام ابن تیمیه را برایتان تعریف کنم.
شاید ندانید که اساسا شیخ الاسلام کتابی تحت عنوان مجموع الفتاوی نداشته و این کتاب توسط شیخ عبدالرحمن بن محمد بن قاسم رحمه الله گردآوری شده. شیخ عبدالرحمن برای گردآوری فتاوای شیخ الاسلام بسیار به سفر میرفت و رنج بسیار برد تا جایی که همهٔ زحمت خانه و فرزندان به دوش همسر ایشان افتاد.
نوهٔ ایشان شیخ عبدالملک القاسم میگوید:
پدربزرگم رحمه الله هنگام گردآوری مجموع الفتاوی بسیار به سفر میرفت. مادربزرگم رحمها الله از غیبتهای بسیار او شاکی شد و گفت: فرزندان و کارهای مزرعه مرا خسته کرده است.
پدربزرگ در مواسات او گفت: تو شریک من در پاداش این کار هستی.
و مادربزرگ پس از آن دیگر هرگز شکایت نکرد.
اینجا همسر شیخ عبدالرحمن دانست که تلاش او بیهوده نیست. او هم شریک این کار است. اسمش روی جلد کتاب نیست؟ در روز ابدیت کسی به این چیزها حتی فکر هم نمیکند. چرا ایمان به آخرت از ارکان ایمان است؟ برای همین چیزها.
4 594
حالا چرا کسی فکر نکرد اون خانم حامی پشت آدمبزرگ قصهها، مادرشون هست؟! مثل مادران نازنین ائمه. خب اگه قراره موفقیتها به اسم خانمبچهها در بیاد، من دیگه شام و نهار نمیپزم.✧\(>o<)ノ✧
( ꈍᴗꈍ)
اللهم اهدنا الصراط المستقیم.
4 594
وقتی اون آقایون بزرگوار موفق داشتن به فضل الله فعالیت میکردند، اتفاقاً خانمها داشتند در پشت صحنه نقش ایفا میکردن.
همون پشت هر مرد موفق و این حرفا.
4 594
میتوانی انکار کنی. حتی اختیار با خودت است که تا سر حد جنون عصبانی شوی؛ اما یک برنامه قرآنی تلویزیونی که خیلی از ما ردش میکنند، به تنهایی توانسته به میزان قابل توجهی داوطلبان شرکت در رشتهٔ حفظ قرآن کریم را یک تنه بالا ببرد.(در موسسه خودمان لااقل با انگیزهبخشی آنها مراجعهکنندگان بسیاری را ثبتنام کردهام، مخصوصاً در بخش کودکان)
میدانی چرا از مذهب خودمان این قدر علاقمند به آن برنامه پیدا شده؟ چون خودشان را تماماً الزام کردند به «اختلافات» کوچکترین اشارهای نکنند. آنان دانستهاند انبار باروت «راندن» فقط همین است، به آتشش نمیکشند.
#آزاد
4 594
۲.
رسیدن به «قول دوم»، آرزوی همیشگیام بود؛ بهارِ عمرم، رؤیای شیرین شبانگاهم، دلیلِ نفس کشیدنم، مایهٔ اشکِ اشتیاقم و کانونِ شکلگیریِ تمام اهدافِ دیگرِ زندگیام.
با رسیدن به آن، بهشت را در دنیا تجربه میکردم و دستیابی به آن، آرامشِ مادامالعمرم را تضمین میکرد.
اتفاقاً راهِ آسانی هم برای پیمودن داشت؛ فقط کافی بود «توفیقِ طیکردن» نصیب شود و نرسیدنم تا به امروز، فقط به همین خاطر بود. من جز دعا و تمنّا، راهِ دیگری برای رسیدن به آن نداشتم.
اما درست همین هجده خردادِ گذشته، در آخرین روزهای بهار، وقتی تصمیم به ترکِ زیانآورها گرفتم و بعد از مدتی دیدم تا حدودی از پسِ کار برآمدهام، «توهمِ رسیدن با تکیه بر تلاشِ خودم» در من شکل گرفت.
گمان کردم همهچیز خلاصه میشود در حذفِ سیبزمینی و برنج و نانِ گندم؛ که میشود با چشمپوشی از اینها به موفقیت رسید. خیال کردم توفیقِ خدا، صرفاً با «شروع کردن» رقم میخورد.
اما قولِ دوم را شروع نکرده، باختم. تنها دو هفته زندگی به من مجالِ تاختن داد، اما بعد از آن، تمامِ چالشهایش را به رخم کشید تا ثابت کند بندهٔ بیزورِ پروردگارش، حتی از پسِ ولعِ خویش هم برنمیآید؛ که همیشه باید پودرِ فلان و فلان بخورد تا بیاشتها شود و بعد اسمِ خودش را بگذارد قهرمان! حتی اگر قلباً بخواهد به آیهی «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا» عمل کند.
باختم؛ چون خویش را در درگاهِ خدا، زار و ضعیف و خوار نینداختم تا با اصرارِ گدایان، آرزویم را از پادشاهِ توانمندِ هستی گرفته باشم.
باختم؛ چون راهِ او، با مسیرِ دنیا فرق میکند. اصلاً هر طلبی که به راهِ او گره خورده باشد، مجاهدتی متفاوت میطلبد. در این میان، تنها دلم به یک چیز گرم بود: به همین عنایتِ الهی «خواستن».
من هنوز در تقلایم. آن آرزو در تمامِ سلولهایم تیر میکشد و دیوانهوار در پیِ رسیدنش هستم. اینها را هم مینویسم، چون دیگر رویم نمیشود به آن آدمِ بزرگ، گزارشی ناقص بدهم و عذرخواهی کنم.
من از او فرصت خواستم. گفتم اسفندِ امسال نه، اما سالِ بعد حتماً، انشاءالله. همین قولِ ترسناک، وادارم میکند که «بشکنم»؛ پیشِ خدا بشکنم تا بیآبرویم نکند و پیش از مرگ، لذتِ چشیدنِ آن «بهشتِ دنیا» را به من و به تمامِ آرزومندانش اکرام بفرماید.
پس این متن، صرفاً یک عذرخواهیِ بزرگ است و اجازهخواستنی دوباره، از محضرِ کسی که سندِ قولم را در خزانهٔ ذهنش به امانت نگه داشته است.
الف حیدری
#قول
#توفیق
💎 @barfarazebehesht
4 594
۱.
مدتهاست که هدفهای مهمم را با «قول دادن» به آدمهای بزرگ زندگیام پیش میبرم.
از وقتی دیدم زورم به بیرحمیِ مشغلهها نمیرسد، برای خودم به زور، وقت خالی کردم. مثلاً همین هجده خرداد گذشته؛ در آخرین روزهای بهار امسال. روزی که مصرف قند را قطع کردم تا خودم را به ترک مضرات متعهد کنم، به کسی قولِ «پرهیز» دادم. حتی وقتی دیدم مفاد این عهدنامه برای آن آدم، خیلی کوچک و ساده است، خودم بندهایی به آن افزودم. گفتم این، این و این را هم دیگر نخواهم خورد؛ لقمههایم را کوچکتر خواهم کرد، ورزش خواهم نمود، و… و…
اینگونه بود که بیهوا و الکیالکی، یک برنامهریزی نسبتاً مهم برای تابستانم شکل گرفت.
من در ابتدای دوران میانسالیام؛ چه فرصتی بهتر از این که در میانهیِ وقت گذاشتن برای دیگران، به قلب و کبد و کلیه و جانِ خودم نیز اهمیت بدهم؟
البته که همان اول با زیادهروی، به خودم آسیب هم زدم؛ اما همین «قول» مرا وادار کرد که مشکلاتم را با پزشکی حاذق در میان بگذارم.
قول به پرهیز، به روزهایم جهت بخشیده بود. میدانستم اگر زیر قولم بزنم، اتفاقِ خاصی (آنطور که در عرفِ عمومی معنا میشود) نخواهد افتاد، اما میدانستم که با این کار، راهِ «توجه به خود» را بر خویش خواهم بست و دیگر نمیتوانم تجربهیِ پیروزیهای کوچک را برای پیشرفتهای بعدی و بعدیام اندوخته کنم.
اما آنچه مرا ملزم به نوشتن کرد، نشان دادن دستاوردهای آن قول نیست؛ بلکه موضوعِ «وارد شدن به قول دوم» است، آن هم پیش از به پایان رساندنِ تعهدِ اول.
یعنی چطور؟ برایتان میگویم.
الف حیدری
#قول
#انضباط_شخصی
💎 @barfarazebehesht
4 594
جز همین تابستان.
یک عصر که به دیدن خواهرم رفته بودم، دخترم و دخترش پایشان را توی یک کفش کردند که باید امشب را پیش هم بمانند و تا دیروقت با هم بازی کنند. آنقدر اصرار کردند که پدرش پشت تلفن اجازه داد.
میدانستیم آنها مورد اعتمادند؛ ماهواره ندارند، شوهرخواهرم اهل شوخیهای بیجا با عیالش(پیش جمع) یا بددهن نیست، خود خواهرم از بچهها در وقت بازی خبر میگیرد و هرگز در منزلشان رقص و آهنگ برای خوشگذشتن بیشتر دختربچهها انجام نمیگیرد.
و دو هفته بعد آنها مهمان ما بودند و دوباره همان نقشه و همان اجازهگرفتن تکرار شد.
من باید به فکر مراقبتهای لازم میشدم. پس به پسرها توصیه کردم تا دیروقت سر کارشان بمانند و شب خودم با آنها در اتاق خوابیدم و تا روز بعد مدام حواسم بود مدیون اعتماد خواهرم نشوم.
