Where the whales die .
Open in Telegram
The July that he left me. The blue whale of my cloudy springs has slipped from my hands. https://t.me/Ffaaiirryybot
Show more317
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
She has been fascinated by her hands since she was five.
She tried to quiet her anxiety, to feel alive, to know that something, somewhere within her, was still in motion.
Her hands were a symbol. Of existence, perhaps.
خیلی وقتِ که همه چیز فرق کرده.
جوری که صبحا بیدار میشم، یا شبا میخوام.
جوری که جزئیاتو میبینم، حتی طرز نشستنم. فکر کردنم، وقت گذاشتن برایِ دیدن یا شنیدن.
احساس میکنم شاید برایِ خودم نیستم یا هیچ اتصالی با خودم ندارم.
یک تکهی منسجم و واحد شدم که حتی دستاش و پاهاش، چشماش و لبهاش، هیچ بخشی ازش به منی که بودم مربوط نیست.
میفهمم که زاویهی دیدم عوض شده. آسمون شبو چشمام پر از نور میبینه، صبح که میشه من هنوز شبِ شبم.
میفهمم که بین روز وقت گیر بیاد شبیه ماهی مرده یه گوشه پرت میشم، فقط میخوام به دستام نگاه کنم، عبورِ خون رو ببینم که فراموش نکنم زندهام.
گاهی حتی با فشار انگشت جلوی مسیرشو سد کنم و بعد دوباره اجازه بدم جریان پیدا کنه که بفهمم میشه زنده بودنو دید.
برعکس هرچیزی که تویِ سرمه. مثل تو که الان دیگه فکر کردن بهت، به اینکه نیستی، اذیتم نمیکنه.
خوابتو ببینم از خواب بپرم، غلت میزنم سمت راستم میخوابم. و بله، دوباره خوابم میبره. دیگه تا صبح بهت فکر نمیکنم.
خستم، احتمالا حتی از اون تکهی منِ منسجم.
دیگه آشپزی نمیکنم، یا کیک نمیپزم. با آهنگایی که تورو یادآور شدن وسط خونه نمیرقصم. هی از اول پلی نمیکنم و رومنتسایز نمیکنم.
موقع شستن ظرفا دلم صدبار با فکرِ بهت نمیلرزه. اصلا ظرف نمیشورم. ظرفشویی پرِ پرِ.
هنوز اما اگه تویِ خیابون چهرهای شبیه تو ببینم، دلهره میگیرم. نگاهت از یادم نمیره اما، کاملا یادمه که هیچ وقت به من تعلق نداشت.
فرقی نمیکنه که چند بار قرار باشه این احساسِ خورد شدن بهم دست بده. همیشه در عجبم آدما چطوری یه الگوریتم از نبودنشون تویِ زندگیت میسازن؟
صبح بخیر
فقط میخواستم بگم تا الان بیدار بودم و تا ظهر قراره بخوابم چون مدرسه ندارم
آهنگهایی رو انتخاب میکنم که خیلی اذیتم کنن
چون اگه من شب زیر آسمونِ پنجرم گریه نه، پس کی؟
چرا به نزدیکم نمیای
اخه چه سودی داره این کار
از من اصرار از تو انکار
از قصه هایی که لزوما
پایان خوبی ندارند
از عشق هایی که میبازند رنگ و رو گاهی
از عشق هایی که امروز خیال واهی
از روزهایی که میگذرند
از وعده هایی که تو دادی
از شعرهایی که نوشتم در وصف زیباییت
از شوق هایی که داشتم روز آشنایی با تو
چرا فراموشم نمیشه
چرا تهش اینه همیشه
