𝘔𝘢𝘤𝘢𝘯𝘣𝘭𝘪𝘵𝘩𝘦🌌
Open in Telegram
“𝘢𝘯𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘮𝘢𝘥𝘦 𝘪𝘵 𝘴𝘩𝘪𝘯𝘦, 𝘵𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘸𝘩𝘦𝘯 𝘴𝘩𝘦 𝘤𝘳𝘪𝘦𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘴𝘢𝘷𝘦𝘥 𝘩𝘦𝘳 𝘭𝘪𝘧𝘦.🌠🪽“ - 🕰;02/09/25 . @Macanblithebot . 𝘊𝘰𝘥𝘦🎫:MB2252
Show more438
Subscribers
+224 hours
+37 days
-330 days
Posts Archive
436
شماها یه بار تا ته این مسیر و رفتید و برگشتید و تونستید کار کنید و ادامه بدید.
حتی تو لایوی که یکسال تازه چندروز پیش سالگردش بود گفتید این زمان لازم بود و جفتتون هم تایید کردید که کنارهم خوندنتون بهتره حالا باز دارید از چیزی حرف میزنید که پایانش مشخص بوده و از مسیرش برگشتید یه بار؟: )
436
مثل این میمونه تو خانواده دونفر بخوان زندگیشون و ازهم جدا کنن ولی همچنان تو مهمونی ها و جاهای دیگه برن و بیان بگن ارتباط داریم صورت مسئلهی جدا شدنه تغییر نمیکنه متاسفانه.
436
نمیدونم چجوری دیگه باید بگیم که ماها تمام این به در و دیوار کوبیدنامون بابت "ماکانه" اسمی که شماها باهم بهش معنی دادید. همهی مردم شماها رو به اسم ماکان بند میشناسن، اینکه ارتباطی وجود داشته باشه یا نه واسه ما زمانی معنی پیدا میکنه که ماکان باشه
436
ما همون موقعی هم که ماکان بند بود و این خبرا رو نشنیده بودیم چندماه یکبار به هر دلیلی که حالا تو کشور میفتاد یا توی بند دنبال قاب دوتایی بودیم ازتون حالا فکرکنید دیگه ماکانی هم نباشه ارت چه باطی عزیزم؟: )))
436
اگه قرار بود فیت بدید اصلا چرا جدا شدید خب زیر سایهی ماکانم داشتید همین کار و میکردید سولو هاتونم که داشتید: ))))
436
اگه به معنی خدافظی نیست پس اسمش چیه؟ این خونهی ویرونی که از دیشب جون هممون و بخاطر تمام اون ده سال خاطره و علاقه و هرچیزی که اینجا موندگارمون کرده بود گرفته چیه
436
Repost from 𝙍𝙤𝙢𝙞𝙧.𝙘𝙝𝙖𝙞𝙣♬
ولی ما این آخرین بارم حرف هیچکسو باور نکردیم تا خودتون بیاین. هزار بار امیدمون تیکه تیکه شد، هزار و یک بار با باورامون از نو ساختیمش که خودتون بیاین. رسمش این نبود... نامردی کردین
436
Repost from 𝐂𝐚𝐟𝐞 𝐌𝐚𝐜𝐚𝐧☕♪
نمیدونم هشت ساعت که هیچی فکر نکنم هیچوقت بتونم باور کنم که این لحظههایی که گذشت و تجربه شد واقعی بود… میدونید تا قبل از تایید از سمت خودشون اون بچه امید ته قلبم پر قدرت این حقیقت و انکار میکرد… ولی همون یه خط کافی بود تا اونم زمین بخوره…
من که عادت کردم به هربار از دست دادنِ هر بخش امنی از زندگیم رو فقط نمیدونم چرا دردش هیچوقت عادی نمیشه…
436
یه دیالوگی تو سریال گرگ و میش بود که پاشا رستمی میگفت" اون عشق و احساسی که من تجربش کردم اونقدر برام عزیز و دوست داشتنی بود که نتونم هیچوقت کسی و جایگزینش کنم". خیلی وصف حال منه، این احساس عمیقی که من اینجا و با شماها تجربه کردم اونقدر عزیز بود که هرگز نه بتونم فراموشش کنم نه برای فراموش کردنش بتونم چیزی رو جایگزینش کنم، همون یکبار بود و تموم شد. اونم منی که هیچوقت توی خودم بودن توی چنین فضایی رو نمیدیدم و نمیدونم چه احساس جادویی داشتید که به این مسیر کشیده شدم و تا این نقطه اومدم.
