en
Feedback
𝘔𝘢𝘤𝘢𝘯𝘣𝘭𝘪𝘵𝘩𝘦🌌

𝘔𝘢𝘤𝘢𝘯𝘣𝘭𝘪𝘵𝘩𝘦🌌

Open in Telegram

“𝘢𝘯𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘮𝘢𝘥𝘦 𝘪𝘵 𝘴𝘩𝘪𝘯𝘦, 𝘵𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘸𝘩𝘦𝘯 𝘴𝘩𝘦 𝘤𝘳𝘪𝘦𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘴𝘢𝘷𝘦𝘥 𝘩𝘦𝘳 𝘭𝘪𝘧𝘦.🌠🪽“ - 🕰;02/09/25 . @Macanblithebot . 𝘊𝘰𝘥𝘦🎫:MB2252

Show more
435
Subscribers
+124 hours
-87 days
-530 days
Posts Archive
دوباره دیدنش شبیه شکنجست ولی بهم این باورو میده که چیزی که شما از دست دادین، خیلی فراتر از چیزیه که ما از دست دادیم... و بازم میگم من تا همیشه بابت چیزی که از دست دادین نگرانتون میمونم

وای خدای من= ))))

انگار سوار هواپیما شدم و قبلش برای آخرین بار عزیزامو به آغوش کشیدم.

همیشه میگفتم من میرم اینا میمونن ولی...

بدترین لحظات دنیا رو دارم میگذرونم حتی تو ذهنمم نمیگنجید نوشتن این حرفا.

حس میکنم دارم مهاجرت میکنم...

اما به عنوان آخرین خواهش از عزیزای دور روزگارم مصاحبه‌ی فردا رو با اینکه قراره دوباره یادآور پایان تلخمون باشه تا آخرش میبینم. اینم بخاطر آخرین قولی که بهتون دادم: )

شماها توی این چندسال کم بی معرفتی و نامردی از مردم و آدمای مختلف ندیدید پس باقی مسیرتونم قطعا خوش و خرم نخواهد بود خصوصا اینکه دیگه قرار نیست کنارهم از پسش بربیایید چون کنارهم بود که از پس هر سختی برمیومدید ولی بی هم نمیدونم قراره چی بشه: ) من مثل بقیه نمیتونم بگم صلاحتون بوده و آرزوی موفقیت کنم بابت مسیر جدیدی که درپیش گرفتید بخاطر اینکه ماکان کم رویایی نبود برای موفقیت، چون شماها آرزوی خیلیا بودید حتی وقتی از نظر خودتون داشتید فرسایشی پیش می‌رفتید ولی امیدوارم یه روزی که دیگه دیر نیست بازم ماکان و تو آغوش بگیرید چون خیلی حیفه، خیلی.

ولی اگر یه روزی ببینم بهم احتیاج دارید و به نقطه‌ای برسه که لازم باشه ازتون دفاع کنم به حرمت همه‌ی اون ده سال و بخاطر قلبم برمیگردم و از دور پشتتون وایمیستم...

چراغای اینجا رو خاموش نمیکنم چون اون امیدمسخره‌ی ته وجودم که تو بدترین شرایطم هرگز خاموش نشده میگه: "ولی برمیگردن، چون همه‌ی آدما یه روزی دوباره برمیگردن به جایی که دوست داشته شدن": )

مجبورم این خونه رو ترک کنم درحالی که مثل عکس پایین چراغای امید و نور توی قلبم خاموش شده و شاید دیگه هیچوقت نتونم چیزی ارزشمند
مجبورم این خونه رو ترک کنم درحالی که مثل عکس پایین چراغای امید و نور توی قلبم خاموش شده و شاید دیگه هیچوقت نتونم چیزی ارزشمندتر از اینجا پیدا کنم ولی باورم به همه‌ی این سالها رو از دست نمیدم و همه‌ی خاطرات و شبیه یه گنج میریزم تو یه صندوق و میزارم تو گوشه‌ای‌ ترین قسمت قلبم و اجازه میدم زندگی من و با جریان خودش حرکت بده و هرجایی که میخواد ببره چون بخش عمیقی از قلبم از امروز هرگز زندگی نمیکنه= ) و درنهایت هرعشقی می‌میرد... عشـــق تو نمی‌میرد ماکان عزیزم.

متاسفم عزیزم برای از دست رفتنت... کاش میشد بغلت کنم بخاطر تنهایی که از امروز به بعد تجربه میکنی= )🫂ماهم تنها شدیم و دیگه امیدی برامون نمونده.

+1
چطور تموم شد؟

هیچ حرف دیگه‌ای ندارم چون هیچی جز گریه و گریه و گریه برای از دست دادن تمام امید باقی مونده به زندگیم ندارم چون تا ابد غم از دست دادن تنها ناجی زندگیم تو دلم میمونه و بابت هرچیزی که نشه یادش میفتم.

حیف... حیف از تمام جدایی های عالم عزیزم حیف از تمام تصمیم هایی که فکرمیکنی درستن و توی نقطه‌ای که باید قرارت میدن ولی کاش فقط
حیف... حیف از تمام جدایی های عالم عزیزم حیف از تمام تصمیم هایی که فکرمیکنی درستن و توی نقطه‌ای که باید قرارت میدن ولی کاش فقط تصمیم تو دخیل بود و حضور آدم های دیگه به حضورت وابسته نبود. بهمون فکرنکردید و این دستا رو جدا کردید، به حالی که موقع شنیدن حرفاتون خواهیم داشت فکرنکردید و خرابش کردید و کاش هرگز به این نقطه نمیرسیدیم= )

اما خب فقط برای چندسال چون من زندگی بدون شماها رو بلد نیستم راستش و مدام دارم توی ذهنم دنبال این میگردم که بعدش قراره چکار کنی؟ با این وابستگی بیش از حدت به اینجا و اون آدما تو نبودنشون چجوری کنار بیایی؟

نمیگم کاش نمیشناختمتون چون بهترین و رویایی ترین روزهای نوجوونی و جوونیم رو کنار شماها سپری کردم و از بابت عشقی که باور دارم هیچوقت دروغ نبود و توی چشماتون دیده بودم ازتون ممنونم، ممنونم که باعث شدید لحظات و روزهایی رو تجربه کنم که شاید هیچوقت هیچ جای دیگه‌ای نمیشد پیداش کرد: ))))ممنونم که خیلی وقتا از لبه‌ی دره مرگ نجاتم دادید و بهم ثابت کردید این دنیای تاریک برای چندسالی هم ارزش زندگی کردن داره.

کاش وقتی تصمیم به پایان گرفتید به اندازه‌ی تمام شکوه و جادویی بودن اون استیج و ماکانی که برای هممون جور دیگه‌ای عزیز بود خداحافظی درخوری رو انتخاب میکردید، کاش پایان باشکوهی برای این قصه انتخاب میکردید. نمیدونم الان که دارم این و می‌نویسم باورامو نسبت به همه‌ی اون سالها هم از دست دادم یا صرفا بابت حرفایی که توی مصاحبه ازتون شنیدم سر شدم و همه چیز برام پوچ شده اما عزیزای‌... عزیزای دور روزگارم من باور کرده بودم که دست های شما هیچوقت قرار نیست ازهم جدا بشه و روی قولی که برای همیشه موندن داده بودید خیلی حساب باز کرده بودم. این رسمش نبود، رسم قول و قرارایی که باهم گذاشته بودیم و روزای خوبی که باهم ساخته بودیم این نبود...

تمام شد، کاملا تمام شد. هیچ وقت اینقدر تمام نشده بود... نمیتوانید باور کنید تا چه حد تمام شده است= )

من بمیرم تو با خودت چه کردی.... منی که مطمئنم، قراره برنگردی= ))))))