"روانکاوی و آرزومندی"
Open in Telegram
"سوسن حاجی زاده " "آسیبشناس روانی، روانکاو" "مطالب این کانال قابل استفاده برای رواندرمانگران، درمانجویان تحلیلی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ اندیشه میباشد" @psychoanalyst_88 :ارتباط با ادمین
Show more591
Subscribers
+424 hours
+317 days
+12830 days
Posts Archive
گابارد میگوید:
"هنگامی که بخشهای بیگانه درونمان بر روی دیگران فرافکنی میشوند موجب ایجاد هذیان و ظاهر شدن دیگران به شکل ساختارهای خیالی شده میشود و حالت تامل و اندیشه را از بین میبرد".
هدف روانکاوی آزادسازی سوژه از فریب های خیالی و از دام خودشیفتگی و رهایی از ابژه های فرافکنی شدهِ ترسناک است.
مهم تر از همه، کمک به بیمار در آشنا شدن با غریبه و بیگانه ِ درون اوست.
گابارد میگوید هنگامی که بخشهای بیگانه درونمان بر روی دیگران فرافکنی میشوند موجب ایجاد هذیان و ظاهر شدن دیگران به شکل ساختارهای خیالی شده میشود و حالت تامل و اندیشه را از بین میبرد.
فرایند روانکاوی بهطور بالقوه بر افزایش گشودگی نسبت به "دیگری" بعنوان درمان و مدلی از تفکر میتواند در توانایی درک و تحمل ملاقات در دو سطح (فردی و گروهی) فضایی را ایجاد کند.
💫ممکن است بگوییم که رشد ظرفیت عشق ورزیدن یکی از اهداف اصلی روانکاوی است.
پس از پایان روانکاوی، ما متوجّه میشویم که بسیاری از بیماران (کسانی که مورد تحلیل قرارگرفتهاند)، خودشان، افراد نزدیکشان، دوستان و همکارانشان را به شیوهی متفاوتی تجربه میکنند؛ یعنی اغلب فرایند رشدِ به رسمیت شناختن ویژگیهای اجتماعی دیگران و همچنین افزایش تحمّل امکانناپذیربودن درک تمام و کمال دیگری اتفاق میافتد.
کریستوفر بولاس میگوید:
بیمار روی دیوان (کوچ) دراز میکشد و تداعی آزاد میکند و درعین حال روانکاو مانند مادری که به حرفهای کودکش گوش میدهد به حرفهای او گوش فراداده و براساس منطق روانکاوی حرفهای او را همانند یک پدر تعبیر میدهد.
بهعبارت دیگر میتوان گفت که روانکاوی درواقع پل گفتوگوی روانکاو با والدین فرد است که در روان فرد جاگرفتهاند.
اگر رابطه را همانند رابطهی بین مادر و فرزند تازه متولّدشدهاش فرض کنیم، این شرایط همانند تصویری است که یک کودک توسط مادرش در آغوش گرفته شده است.
Repost from نشر نی
در دست انتشار
«نظری اجمالی به اصول و قواعد بالینی در روانکاوی کودک»
به انضمام موردی از شبادراری
سوسن حاجیزاده شاهسوار و کرامت موللی
نویسنده در این کتاب به شرح تفصیلی و تحلیل جلسات روانکاوی دختربچّهای پنجسال و نیمه میپردازد که از شبادراری شکایت دارد. کرامت مولّلی نیز که سوپرویزیون این روانکاوی را بهعهده داشته در مقدّمهی خود به بحث در مورد اصول و قواعدی میپردازد که میبایستی در روانکاوی کودکان به کار گرفته شوند. این تأملات حاصل بیش از چهل سال کار بالینی با اطفال است و نشان میدهد که روانکاوی کودک تا چه حدّ پیچیده بوده مستلزم سالها تجربه و رعایت اصولی است که در صورت اهمال از آنها تمام ظرایف و زیروبمهای حیات نفسانی کودک نادیده گرفته خواهند شد. با مطالعهی کتاب حاضر درمییابیم که کار بالینی با اطفال روش بالینی خاصّی است که به لحاظ مدیریّت جلسات بهمراتب امری حادّتر از روانکاوی افراد بزرگسال میباشد. چرا که هرگونه غفلتی از اصول مترتّب بر آن روانکاوی را تا سطح مشاوره و روانشناسی معمولی تنزّل داده خلاصی از عوارض (سمپتُمها) را جانشین درک و فهم راستینِ عالم کودک و ضمیر ناآگاه او خواهد کرد.
کییرکِگور منطق "نفرت-عشق" را به کار میبندد که بعدها لکان بیان روشنی از آن را به دست داد و پایهاش تفکیک قائل شدن در وجود معشوق میان خودِ معشوق و علّت عینی و راستین عشق من به اوست، همانکه "بیش از خود معشوق در او وجود دارد".
گاه نفرت، یگانه دلیلی است که ثابت میکند من به راستی عاشق شما هستم.
"کتاب خشونت اثر ژیژک"
"نفرت عاشقانه"
"Loving hate"
آیا نفرت لزوماً بر نابودی و ویرانگری دلالت دارد؟
نفرت عاشقانه میتواند برای حفظ آبژه بکار برود، یا شکل ناخودآگاهی از عشق را به کُنش درآورد، یا آبژه را به یک رابطهیِ پرشور بکشاند.
نفرت عاشقانه در رویارویی با نیروی بلعندهیِ والدینِ آرمانیشده میتواند حفظ هویت کند، پادزهری بر بچهیِ نمونه بودن باشد و نیاز به ابراز بخشهای بدوی سلف را محقّق سازد.
⚡️بعضی بیماران از ایجاد نفرت در روانکاو بعنوان روشی جهت تضمین یک رابطهیِ صمیمی استفاده میکنند، چرا که بهنگام کودکی، خشمِ والدین تنها تجربه هیجانیِ عمیقِ در دسترس آنها بوده است.
هدف اوّلیّه نفرت عاشقانه، نزدیک شدن به آبژه است.
منبع:
Bollas,c. Theory of the mind، MT pp. 68_9.
بولاس در کتاب "سایهیِ آبژه" مینویسد:
یک نتیجه از فرایند روانکاوی میتواند تغییر طرز برخورد عادتگونهی بیمار با آبژهها باشد.
در جریان روانکاوی، همانطور که دنیای درونی بیمار کمتر خطرناک و بیشتر امن میشود، او بتدریج دست از استفاده دفاعی از عناصر محیطی_ که مثلاً با هدف حفظ وضعیت مرضی موجود یا خاموشی تفکر صورت میگرفته_ برمیدارد و یک ظرفیت جدید برای استفاده خودانگیخته و خلاقانه از طیف وسیعی از آبژههای متنوع بوجود میآورد.
بزرگ دیگری کیست؟
بزرگ دیگری بیشتر یک جایگاه است تا یک شخص.
لکان میگوید:" بزرگ دیگری آن جایی است که گوینده و شنونده با هم میروند".
با این معنا زبان بیشتر به یاد میآورد تا یاد بگیرد. بزرگ دیگری همیشه جواب میدهد حتی اگر این جواب سکوت مشهور روانکاو باشد.
ممکن است فرد افسرده خود را به اشتباه سرزنش کند یا بابت ناتواناییاش در ارزیابی دقیق موقعیت، احساس درماندگی داشته باشد. ممکن است او شخص دیگری را که در نظر او کمارزش جلوه میکند، طرد کند.
با این حال عصبانیت در این وضعیت منجر به احساسگناه ناآگاه یا آگاه شود و باعث بروز چرخهیِ افسردگی شود.
"تئودور شاپیرو روانکاو"
گاهی هم ممکن است فرد آرمانی شده در برآوردن معیارهای مورد انتظار فرد افسرده موافق نباشد و اینجاست که مشکل ایجاد میشود.
رابطهیِ آنها دیگر همان حس خاص بودن را ایجاد نمیکند و احتمال دارد فرد افسرده همراه با حس بیارزش بودن سخت تلاش کند تا از دوست یا فرد محبوبش در برابر ناامیدی و عصبانیت خود محافظت کند و در این فرایند آنچه اتفاق افتاده را تحریف کند.
درواقع ممکن است این بیماران احساس ارزشمندی را از طریق همانندسازی با چنین فرد یا سازمان آرمانیشدهای دوباره بهدست آورند یا اینکه برای تقویت عزت نفس پایین خود، شاید از نظر آنها دیگران کمارزش جلوه کنند.
معمولا افراد افسرده دنبال مربیان، دوستان، معشوقه یا رواندرمانگرانی میباشند که از هر لحاظ قوی و بیعیب بهنظر برسند با این امید خیالی که این افراد از طریق رابطه با بیمار این ویژگیها را به او اعطا میکنند.
وقتی احتمال تروما دیدن به واسطهیِ مطالبی که از بیمار میشنویم وجود داشته باشد، ممکن است به راحتی تکیهگاه تحلیلی خود را از دست بدهیم، و اغلب نمیتوانیم در قامت شاهد عینیای ظاهر شویم که به حدکافی پایدار است که بتواند به قول پریسون (2002) گواهی و شهادت بدهد.
ظرف بودن برای وحشت، درماندگی و گاهی بیزاری حاصل از صحنهی تروماتیک، میتواند امر آشفتهکنندهای باشد.
منبع:
"کتاب زخم خورده از واقعیت"
دانیل شاو در کتاب خودشیفتگی تروماتیک از مکانیسم «دفاع اخلاقی» رونالد فربرن یاد میکند و میگوید بزرگ شدن زیر دست والدین خودشیفته یک دفاع اخلاقی را در کودک فعال میکند، بدین گونه: «بچه ترجیح میدهد خودش بد باشد تا سرپرست بدی داشته باشد. در تبدیل به چهرهٔ بدِ ماجرا، واقعاً بار بدی را که به نظر میآید در سرپرستان او قرار دارد، بر دوش خود میکشد.
او بدین وسیله سعی میکند مراقبین را از بدیِ خویش پاک کند و به همان اندازه که در این کار موفق میشود، با این «حس امنیت» که حالا محیطم امن است، پاداش میگیرد. گفتن این که کودک بار بدی را بر دوش خود میاندازد، هممعنای این است که مراقبینِ بد را درونی میکند. با این وجود احساس امنیت بیرونی (محیط امن بیرونی) که ماحصل این فرآیند درونی کردن است، بهشدت تحت تاثیر قرار میگیرد؛ چگونه؟
در نتیجهٔ حضور این مراقبین بدِ درونیشده در جهان درونی کودک به عبارتی امنیت بیرونی (محیط امن بیرونی) به قیمت ناامنی درونیِ خود کودک تمام میشود.
این دفاع که فربرن آن را دفاع اخلاقی مینامد پدیدهٔ جهانشمول رشدی است. کودک بهشدت برای نیازهایش به والدین وابسته است. حقیقتاً کودک بدسرپرست انتخاب دیگری ندارند مگر اینکه بار بدی مراقب را به دوش بکشد و بدین وسیله پیوسته با این احساسات در زندگی دستوپنجه نرم کند: احساس دوستداشتنی نبودن مکرر، خواستنی نبودن، نقص داشتن، منفور بودن، لایق عشق نبودن، بیارزش بودن و احساس تقصیر و ...
منبع:
«Traumatic Narcissism and Recovery؛ Leaving the prison of Shame and Fear by Daniel Shaw»
آبراهام یکی از اولین شرححالهای روانکاوانه را نوشت که دربارهیِ زندگی نقاشی سویسی_ایتالیایی بنام سگانتینی بود.
نظرات آبراهام در مورد مفاهیم اسطورهای و استفاده از رویا بعنوان نمادی برای راه یافتن به اسطورهها بر دیگر روانکاوان و اسطورهشناسان تاثیری قابلتوجه به جا گذاشته است.
کارهای وی درباره افسردگی و سوگ، کامل کنندهیِ نظراتی بود که برای نخستین بار از جانب فروید عنوان شد.
به اعتقاد او در افسردگی دفاع روانی اصلی بیمار "درون فکنی" است.
کودک محروم از مهر و محبت نیز تصویر مادرِ ناامیدکننده را در درون خود فرو میبرد و آنچه که تا قبل از آن تعارضی بیرونی بین کودک و مادر بوده، اکنون بهنبردی درونی تبدیل میکند و احساس خشم بیمار به سمت خود برمیگردد.
سرزنش کودک نسبت به مادر اکنون تبدیل به سرزنش خود شده و تمایل به نابودی خود جایگزین آرزویِ نابودی مادر میشود.
بیمار نمیتواند چیزی را به یاد بیاورد، مگر آنکه آمادگی مواجهه با آن را بیابد.
💫 در ادامه فرانتس الکساندر به ما میگوید که: "بازیابی خاطرههایِ کودکی، علّت روانکاوی نیست بلکه نتیجهیِ آن است".
اسکار وایلد در تصنیفِ نالههایِ زندانِ ری دینگ نوشت:
هرکسی آن چیزی را که دوست میدارد میکُشد،
بعضی با یک نگاه،
بعضی با یک حرف،
پست فطرتان با یک بوسه آن را میکُشند،
و مردان دلاور با یک شمشیر.
گاهی سرچشمهیِ احساس گناه، اضطرابِ حمله به کسی است که هنوز دوستش داریم.
و این وضعیت با احساس خبیث بودن خود مشخص میشود.
سوپرایگو به هیچوجه ساختاری یکنواخت، منسجم، یکپارچه و متوازن نیست. بلکه مجموعهای از تناقضات میباشد چنانکه به زبان فنی میگوییم، تعارضاتی درون سیستمی است.
این عملکرد نه یکنواخت و نه قابلاطمینان است و در این رابطه این عقیده که سوپرایگو نمایانگر پلیس روان است، بهترین استعاره است؛ مانند حضور پلیس در زندگیِ واقعی، سوپرایگو بهندرت در شرایط موردنیاز در اطراف در دسترس است.
"گلنگابارد روانکاو"
برای درک بهتر احساس گناه در بیمار افسرده بایستی سوپرایگوی خشن یا بسیار سختگیر را مرور کنیم چراکه بسیاری از بیماران از احساس گناه بیاطلاع هستند.
درنتیجه روانکاو باید با بصیرت تمام؛ توجه بیمار را به شواهد حاکی از احساس گناهِ ناآگاه جلب کند.
"آرلو روانکاو، ۱۹۹۶ "
