Forogh|فروغ
Open in Telegram
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی ارتباط با ادمین ( ناشناس) : https://telegram.me/BChatBot?start=sc-992710-e2TjIQd
Show more318
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
318
"دخالت در آزادی عقیدهی دیگران"
(2/2)
عقیدهای که قدرت حکمران روز میخواهد آن را خاموش کند، ممکن است عقیدهی درستی باشد. البته آنها که میخواهند آن را خاموش کنند، منکر درست بودن آنند ولی مسلم است که این اشخاص خطاناپذیر نیستند. اینان حق و صلاحیت ندارند همهی افراد بشر را از این فرصت محروم کنند که در درستی یا نادرست بودن این عقیده قضاوت کنند. این که کسانی اجازهی طرح عقیدهای را تنها با این دلیل که یقین دارند نادرست است ندهند، مبتنی بر این فرض است که یقین آن ها همان یقین مطلق است. همیشه خاموش کردن نظرات دیگران بر این دلیل متکی است که خاموش کننده معتقد است شخص او خطاناپذیر است و بر مبنای همین ادله که در عین سادگی بسیار استوار است، هرنوع دخالت در آزادی عقیدهی دیگران محکوم و مطرود است
متاسفانه، با آنکه همه معترفند بشر خطاکار است، این اعتقاد کمتر در عمل آنها موثر واقع میشود. همه قبول دارند که در معرض خطا هستند اما در مقابل خطاپذیری خود احتیاط نمیکنند و در نظر نمیگیرند که وقتی یقین دارند عقیدهای خطا است، این مورد ممکن است دقیقاً یکی از مواردی باشد که خود آنها به خطا میروند. شاهان مستبد و کسان دیگر که به تملق و چاپلوسی دیگران عادت کردهاند به صحت عقاید خود دربارهی همه چیز یقین دارند. اما اشخاصی که در سطوح فکری والاتری قرار دارند و عادت کردهاند گاه خطاهایشان به آن ها گوشزد شود، تنها نسبت به آن دسته از عقایدشان اعتماد نامحدود پیدا میکنند که اطرافیانی که در عین حال مورد قبول و احترامشان هستند، در این عقاید، با آن ها شریک باشند. زیرا شخص هرچه اعتمادش به عقیدهی خود کمتر باشد، بیشتر بر عقاید اهل جهان تکیه میکند. برای هر فرد منظور از (جهان) آن بخشی است که او با آن سروکار دارد از قبیل حزب یا فرقهی مذهبی یا کلیسا یا طبقهی اجتماعی مخصوص او. اگر کسی باشد که (جهان) او تنها کشور خود او یا دوران خود او باشد، این مرد را به نسبت میتوان آزاداندیش و روشنفکر خواند. در مواردی که نظر جامعهی معینی برای شخص میزان درستی و قطعیت عقیدهای است، آگاهی از اینکه در زمانهای دیگر، کشورهای دیگر، فرقههای دیگر، کلیساها، طبقات و حزب های دیگر، مخالف آنچه او حقیقت میپندارد اعتقاد داشته و دارند، به هیچوجه از اطمینان او به قطعیت عقیدهی خود نمیکاهد. او مسولیت درست یا نادرست بودن عقیدهاش را از دوش خود برمیدارد و بر دوش (جهان) خود میگذارد. این اندیشه هرگز او را آشفته نمیسازد که تعلق تو به (جهانی) از (جهانهای) بیشمار که او اعتقاد و ایمان خود را به آن بسته است، امری کاملاً تصادفی است. همانطور که اکنون مثلاً پیرو کلیسای مسیحی و شهروند شهر لندن است ممکن بود پیرو دین بودا یا کنفوسیوس و از اهالی شهر پکن باشد.
این امر چنان بدیهی است که استدلال، آن را روشنتر نمیکند که زمانهای مختلف کمتر از افراد خطاپذیر نیستند. هر دورهای از زمان به عقایدی معتقد بوده است که دورههای بعدی نه تنها آن عقاید را نادرست یافته بلکه به کلی بی اساس و باطل تشخیص داده است. همانگونه که بسیاری از عقایدی که در زمانهای گذشته مقبول بود امروز از اعتبار افتاده است، همانطور احتمال دارد عقاید روزگار ما نیز در نظر آیندگان بیپایه و نادرست باشد.
318
"عقیده فرد و عقیده جامعه"
(1/2)
حقیقت آن است که زور و فشار بر آزادی عقیده فرد، وقتی بنا بر عقیدهی عموم باشد به مراتب زیان آورتر از وقتی است که بر خلاف عقیده عموم باشد.
اگر همهی مردم جهان جز یکی، یک عقیده میداشتند و فقط یک نفر عقیدهی مخالف میداشت، همهی مردم جهان به همان درجه حق نداشتند آن یک نفر را خاموش کنند که آن یک نفر اگر قدرت در دست او میافتاد حق نداشت همهی مردم جهان را خاموش کند.!
اگر عقیده شخص مثل مالی باشد که به صاحبش متعلق است و برای کسی جز صاحبش سودی ندارد، ایجاد مزاحمت برای صاحب آن عقیده و ایجاد مانع برای بهرهمندی از آن تنها ضرر و زیان خصوصی خواهد بود که به او وارد امده است و در این مورد البته فرق میکند که این خسارت مادی به یک نفر وارد آمده باشد یا به عدهای. اما چنین نیست و خاموش کردن عقیدهی کسی، محروم کردن همه آدمیان و زیان رسانیدن به همه آنها است و نه تنها زیان رسانیدن به افرادی است که امروز هستند بلکه همچنان محروم ساختن افرادی است که پس از این زاده خواهند شد. خواه آیندگان آن عقیده را بپذیرند یا نه. زیرا اگر عقیده درست باشد، با از میان رفتن آن آیندگان از این که باطل را به حق تبدیل کنند محروم خواهند ماند. اگر این عقیده درست نباشد از امکان دستیابی به این مهم که حقیقت را در برخورد به باطل روشنتر و صریحتر درک کنند. محروم میمانند.
هر یک از این دو فرض را باید جداگانه در نظر گرفت زیرا برای هر یک استدلالهای جداگانه ای وجود دارد. ما هرگز نمی توانیم اطمینان داشته باشیم عقیدهای که در صدد خاموش کردن آن هستیم عقیدهی باطلی است. اگر هم چنین اطمینانی داشته باشیم در این صورت نیز خاموش کردن آن، عملی نادرست و نا به سود محسوب میشود.
318
وقوع یک فاجعه
(4/4)
در ساعت 5:30 صبح روز 16 ژوئیه 1945 اولین بمب اتمی ساخت بشر منفجر شد و یک ابر به شکل قارچ به ارتفاع 40 هزار فوت(12,192متر) در آسمان رسید این یک موفقیت برای اوپنهایمر بود. اوپنهایمر از دور تماشا کرد و وقتی ابر قارچ شکل را دید جمله معروف خود را گفت:
-من خود مرگ شده ام،ویرانگر جهان ها
اوپنهایمر بعدها گفت:
- ما می دانستیم که جهان دیگر مانند قبل نخواهد بود چند نفر خندیدن چند نفر گریه کردند و بیشتر افراد ساکت بودند.
در عرض چند هفته آمریکا دو بمب اتمی را روی ژاپن انداخت و به جنگ جهانی دوم پایان داد. در پی این انفجار 80 هزار نفر در هیروشیما و 40 هزار نفر در ناگازاکی کشته شدند. هزارن نفر نیز پس از آن بر اثر مسمومیت تشعشع جان باختند.
انفجار بمب اتمی در هیروشیما،1945:
در زمان رها شدن بمب ها اوپنهایمر جشن گرفت و حتی گفت ای کاش بمب زودتر ساخته میشد تا روی آلمان پرتاب شود.اما در مورد قربانیان ژاپنی ابراز ناراحتی کرد.
اوپنهایمر بعدها خطاب به «انجمن فیلسوفان آمریکا»(APS) گفت: ما وحشتناکترین سلاح را ساختهایم؛ چیزی که ماهیت جهان را به طور ناگهانی و عمیق تغییر داده است. چیزی که براساس تمام معیارهای جهانی که در آن بزرگ شدهایم، شیطانی است و با این کار، ما دوباره این پرسش را مطرح کردهایم که آیا علم برای انسان خوب است یا خیر؟
318
اغازه یک پروژه خطرناک
(3/4)
در سال 1941 «تئودور روزرلت» ریس جمهور آمریکا «پروژه منهتن» را در واکنش به اخباری مبنی بر اینکه آلمان موفق به تقسیم کردن اتم شده است اغاز کرد،زیرا اخبار بدان معنا بود که آلمان ممکن است بتواند سلاح اتمی تولید کند.
روزولت،ژنرال «لسلی گرووز»را برای اجرای پروژه منصوب کرد و 2 میلیارد دلار بودجه را برای آن اختصاص داد. همچنین او به کسی نیاز داشت که آزمایشگاه بمب او را سرپرستی کند و او اوپنهایمر را انتخاب کرد.اوپنهایمر متخصصانی را استخدام کرد که در زمینههایی مرتبط با انرژی اتمی کار کرده و برخی از باهوش ترین افراد جهان بودند.از میان این افراد میتوان ( نیلز بور، انریکو فرمی) نام برده.
در این دوره اوپنهایمر تحت نظارت مداوم بود وتماس ها و نامههای او نیز تحت نظر قرار داشتند.گزارش شد که او با یکی از دوستان قدیمی کمونیست خود ملاقات کرده است.اوپنهایمر به طور غیرمنتظره ای به یکی از مأموران دولتی اعتراف کرد که روس ها در تلاش بودهاند تا اطلاعات بیشتری را پیرامون کار آنها در پروژه منهتن کسب کنند.او 3 بار تحت بازجویی قرار گرفت و در یکی از بازجویی ها فهرستی از کمونیست ها و هواداران انها ارائه کرد.با این وجود اوپنهایمر از کارش برکنار نشد او به کار خود ادامه داد و حدود 4000 نفر برای ساخت بمب اتمی در لس آلاموس هدایت کرد این کار دو سال طول کشید.
اوپنهایمر توانست کارکنان را متقاعد کند که کار ان ها درست است او به ان ها گفت که اگرچه بمب اتمی مشکلاتی را ایجاد میکند اما راهی برای پایان جنگ است.
318
(2/4)
"وِرنر هایزنبرگ"(Werner Heisenberg) یکی از بزرگترین دانشمدان قرن بیستم است.او نازی نبود و با حزب نازی آلمان رابطه خوبی نداشت. ولی او یک وطن پرست آلمانی بود که برای پیروزی آلمان در جنگ دوم جهانی تلاش کرد. پروژه ساختن بمب اتمی آلمان نازی ها ، با هدایت هایزنبرگ شروع شد. تقریباً همزمان در ایالات متحده پروژه منهتن تحت رهبری اوپنهایمرشروع شد.
از اینجای داستان روایت به دو شکل صورت میگیرد:
_صورت اول: هایزنبرگ را به سادگی ناتوان معرفی کردند،که گروه تحقیقاتی او در تولید یک راکتور یا بمب اتمی ناموفق بوده.
خود هایزنبرگ دلیل شکست آلمان در ساخت بمب اتم را اینگونه بیان میکند که دانشمندان آلمانی از نظر اخلاقی با بمب اتمی مخالف بودهاند و به همین دلیل مخفیانه این تلاش را خراب کردند.
_صورت دوم: علل اصلی به نظر اشتباه محاسباتی هایزنبرگ در جرم لازم اورانیوم برای پیشبرد واکنش زنجیره ای بود.او این «جرم بحرانی» را صدها تن برآورد کرد در حالیکه مقدار واقعی حدود چند کیلوگرم بود. به همین علت هایزنبرگ هنگام شنیدن خبر انفجار بمب اتمی هیروشیما (در آن زمان در حبس نیرو های اطلاعاتی انگلیس بود.) عملا خبر را باور نکرد. چون بمب اتمی را غیر ممکن میدانست. اینکه هایزنبرگ عمدا پروژه را پیش نبرد یک افسانه است!
318
"اوپنهایمر یا هایزنبرگ"
(1/4)
در اوت سال 1943 "اوپنهایمر"(Julius Robert Oppenheimer) نوشت:
- این امکان وجود دارد که نازی ها تا پایان سال جاری ، مواد کافی را برای ساخت تعداد زیادی گجت (بمب اتمی) در اختیار داشته باشند و آنها را همزمان روی انگلستان و روسیه رها کنند.
یک ترس مبهم منجر شد که آمریکا تصمیم بگیرد برای ساخت بمب اتم تلاش کند و هزینه ای های هنگفتی را متحمل شود.اوپنهایمر تنها به این دلیل در پروژه منهتن شرکت داشت که مطمئن بود آلمان بمب اتمی را تولید خواهد کرد.
318
"شناخت بشر"
مهمترین گام در شناخت بشر این باور است که رفتار انسان، در کل، و در همهی جزئیات اصلیاش، تحت سیطرهی عقل یا تصمیماتی که میتواند با عقل بگیرد نیست. هیچ کس با آرزو کردن چنین و چنان نمیشود، هر چند از ته دل آرزو کند. اعمال او از شخصیت فطری و لایتغیر او ناشی میشوند و به نحوی بی واسطهتر و خاصتر توسط انگیزهها تعیین میشوند.
بنابراین رفتار انسان محصول ضروری شخصیت و انگیزه است.
در شخصیت به هیچ وجه محصول انتخاب و تأمل عقلانی نیست و از این رو در هر عملی کار عقل صرفاً این است که انگیزههایی به اراده عرضه کند. بعد به عنوان شاهد و ناظر صرف به جریانی که زندگی، بر اساس تأثیر انگیزه بر شخصیت معین، پیدا میکند می نگرد.
318
روزها پشت هم سپری میشد و پایگاه زمینی کنترل ماموریت در پاسخ به درخواستهای سرگئی تنها یک چیز برای گفتن داشت: “پول نیست، یه کم دیگه تحمل کن، اولویت ما الان پساندازکردن پول برای بازگرداندن توست”.
درواقع او میتوانست از ایستگاه فضایی میر با یک کپسول مخصوص که برای بازگشت به زمین طراحی شده بود به زمین بازگردد، اما این کار به معنای پایان زندگی ایستگاه فضایی میر بود؛ زیرا که با خروج سرگئی دیگر کسی برای مراقبت از ایستگاه وجود نداشت… سرگئی بعدها در این مورد گفت: “خودم هم مطمئن نبودم، آیا واقعا انجام اینکار در حد و اندازهی توان من بود یا نه. آتروفی عضلانی، تشعشعات، افزایش ریسک سرطان و ضعف سیستم ایمنی بدن تنها بخشی از ریسکهای ماموریتهای فضایی بلند مدت است
در مورد سرگئی کریکالف Sergei Krikalev ماموریت فضایی به دو برابر زمان برنامهریزی شده برای آن رسیده بود و او ناخواسته یک رکورد فضایی به جا گذاشته بود. تورم افسارگسیخته، میراث شوروی برای روسیه بود و آنها برای تامین پول، به فروش فوری صندلیهای موشک سایوز برای ماموریتهای فضایی به دیگر کشورها رو آورده بودند. اتریش یک صندلی را به قیمت 7میلیون دلار خرید و در موردی دیگر، کشور ژاپن برای اعزام یک خبرنگار تلویزیونی به فضا، یکی از صندلیها را به قیمت 12 میلیون دلار خریداری کرد.
در چنین شرایطی بود که حتی صحبت از فروش فوری ایستگاه فضایی میر هم به گوش میرسید، آنهم در حالی که همچنان در حال فعالیت بود. این به معنی بازگشت تمام خدمهی آن به زمین بود، در حالی که هیچ مهندس پرواز دیگری وجود نداشت که جای سرگئی را پر کند و او در ایستگاه میر، کیلومترها دور از زمین گیر افتاده بود. سرگئی از مرکز زمینی خواسته بود که حداقل برای بالابردن روحیهاش، مقداری عسل برایش بفرستند، اما گویا عسل موجود نبود و برایش تربچه و لیمو فرستاند…
در نهایت سرگئی در تاریخ 25مارس 1992 بعد از آنکه آلمان به مبلغ 24 میلیون دلار، جایگزین او که فضانوردی به نام کلاوس دیتریش فلاده Klaus-Dietrich Flade بود را به فضا فرستاد، به زمین بازگشت. درحالی که چهار حرف USSR و یک ستاره سرخ بر روی لباس فضاییاش وجود داشت. لباس فضایی کشوری که دیگر وجود نداشت.
آخرین شهروند شوروی the last citizen of the USSR» لقبی است که بعد از این ماجرا به او داده شد
318
"ماجرای فضانوردی که در فضا جا ماند"
چهارماه پیش از سقوط شوروی در مارس 1991، سرگئی 33 ساله از پایگاه بایکانور قزاقستان و زیر پرچم سرخ اتحاد جماهیر شوروی با ستاره سرخی بر لباس فضاییاش به ایستگاه فضایی میر فرستاده شد. در حالی که ماموریت او تنها برای 5 ماه برنامهریزی شده بود، 330 کیلومتر پایینتر و در سطح زمین تانکهای ارتش به میدان سرخ مسکو رسیده بودند، مردم به خیابانها آمده بودند و گورباچف و شوروی میرفتند که به تاریخ بپیوندد.
ماموریت او پایان یافته بود، اما کشوری که او را به فضا فرستاده بود، دیگر وجود نداشت. روسیه در بحران اقتصادی فرو رفته و دیگر پولی برای بازگرداندن سرگئی به خانه وجود نداشت
318
"بی حوصلگی نادانان و رنج دانایان"
حاصل فراغت برای بيشتر انسان ها چيست؟
حاصل آن، هرگاه كه لذات حسی يا كارهای احمقانه اوقاتشان را پر نكند، هميشه بی حوصلگی و كسالت است. اينكه زمان فراغت چقدر بی ارزش است از نحوه ی گذراندن آن معلوم ميشود.
فراغتی كه آريوستو آن را "بی حوصلگی نادانان" مينامند.
دغدغه ی فكری مردم عادی فقط اين است كه وقت بگذرانند، اما دغدغه ی كسی كه استعدادی دارد اين است كه از آن استفاده كند.
دليل اينكه انسان هايی كه فكری محدود دارند انقدر گرفتار بی حوصلگی هستند اين است كه شعورشان چيزی جز وسيله ی برانگيختن اراده ی ايشان نيست.
حال اگر انگيزه ای در دسترس نباشد، اراده ی آدمی منفعل می ماند و شعور غالب ميگردد و چون شعور مانند اراده، خود بخود فعال نميشود، در نتيجه نيروها در كل وجود آدمی به حالت سكونی وحشتناك در می آيند كه اين حالت بی حوصلگی ست.
318
"انسان هیچگاه خشنود نیست!"
در اینچنین جهانی که دوام هیچچیز ممکن نیست، جایی که همهچیز در گرداب بیامان تغییر و تبدیل گرفتار آمده، جایی که همهچیز با شتاب دیوانهوار در حرکت و گریز است و مغلوبِ حرکت و پیشرفت؛ مشکل است بتوان احساس خوشحالی و خرسندی کرد. چگونه میتوان در جایی آرام و قرار یافت که به گفتهی افلاطون «شدنِ مداوم و هرگز نابودن» تنها شکل هستی و وجود در آنجا است؟
انسان هیچگاه خشنود نیست! سرتاسرِ زندگی را به دنبال خشنودیِ خیالی میدود، خشنودیای که به ندرت به دست میآید و وقتی هم که به دست آمد همان بیداری از خواب خوشحالی است: چون کشتیِ شکستهای که بیدکل به بندرگاه وارد میشود. دست آخر هم تفاوتی نمیکند که در طول زندگی خوشبخت بوده یا بدبخت، چون زندگیِ وی چیزی جز یک اکنونِ گذرا نبوده و اکنون پایان یافته.
318
"ماجرای پیپ استالین"
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین
به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد. که پیپ اش گم شده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست که هیئت گرجی را آزاد کند.
رئیس «کا.گ.ب» گفت:
متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!
318
طبق باور اگزیستانسیالیست ها زندگی بیمعناست مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد؛ این بدین معناست که ما خود را در زندگی مییابیم، آنگاه تصمیم میگیریم که به آن معنا یا ماهیت دهیم همانطور که سارتر میگوید:
ما محکومیم به آزادی یعنی انتخابی نداریم جز اینکه انتخاب کنیم؛ و بار مسئولیت انتخابمان را به دوش کشیم
318
"آزادی ، سعادت فرد و اجتماع"
«آزادی» نبودن مانع است و جامعهای را آزاد میتوان گفت که افراد آن برای دنبال کردن سعادت خود به موانع برخورد نکنند.این موانع ممکن است .
موانع سیاسی باشند و از ظلم حکمران ناشی شوند.
ممکن است موانعی باشند که سلطنت دنیای پیشوایان دین در راه مردم ایجاد کرده است.
اما همچنان ممکن است موانعی باشند که اکثریت و عقاید عموم در مقابل اقلیتی برپا کرده اند.
پیشرفت سیاسی و اجتماعی تنها در نتیجهی بهتر شدن افراد محقق میشود و بهتر شدن افراد تنها در این صورت ممکن میشود که آزادی داشته باشند استعداد های خود را پرورش دهند و به کمال خود برسند رسیدن به کمال فردی همان امکان رشد «فردیت» یعنی نمو صفاتی است که فرد را از فرد دیگر متمایز میکند.چیزی مهم تر از این نیست که اجتماع اوضاع و احوالی فراهم کند که فرد بتواند استعداد خود را تکمیل کند و بروز دهد. چنانکه مهم ترین وظیفه باغبان آن است که موانع را برطرف کند و اوضاع و احوالی ایجاد نماید که هر یک از درختان بتوانند در نوع خود درخت کاملی شوند، در اجتماع نیز چنین است. در اجتماع کامل تنوع و ذوق ها و تنوع استعداد ها و در نتیجه تنوع افراد وجود خواهد داشت. شرط پیشرفت اساسی چنین پیشرفتی ازادی است.
(بنابرین تأمین آزادی باید یکی از مهم ترین هدف های کسانی باشد که خواهان بهبود جامعه هستند)
318
موسیقی برایِ من چیزی است شبیهِ دریا
بر من چیره میشود..
مجذوبم میکند،
شیفتهام میکند
حتی در عینِ حال ترس در دلم مینشاند..
از بیحدیاش واهمه دارم
318
آیا باید بعد از درک پوچی خودکشی کرد؟
پوچی نباید انسان را به خودکشی سوق دهد
پوچی نقطه اغاز است نه پایان
انسان پس از درک پوچی باید دست به عصیان بزند
اشتیاق چیست ؟همان میل وافر به تجربه
منظور از عصیان چیست؟ عصیان یعنی عدم سازش پذیری یعنی شوریدن ضد فریب های اجتماعی
پوچی باید انسان را به اگاهی برساند که اصالت خویش در درون خود شخص است
کامو ادعا میکند تنها سؤال فلسفی درست سؤال دربارهٔ خودکشی است، به معنی دیگر آیا ما باید رنج زندگی را تحمل کنیم یا اینکه به سادگی خود را بکشیم؟ کامو استدلال میکند که از نظر تاریخی بیشتر انسانها یا باور داشتند که زندگی پوچ است و بنابراین خودکشی را امری نجات بخش تلقی میکردند یا اینکه معنایی مصنوعی مانند دین ساختند تا زندگی خود را پر کنند و به آن معنا بخشند. کامو ادعا کرد که راه سومی هم وجود دارد: ما میتوانیم دریابیم که زندگی پوچ و بیمعنی است اما در هر حال به زندگی ادامه دهیم کسانی که راه سوم را انتخاب میکنند قهرمانان پوچی یا «absurd heroes» نامیده میشوند؛ که با طغیان بر پوچی به خلاقیت و آفرینندگی دست مییابند.
خودکشی فلسفی
پذیرش پوچی: راهحلی که در آن فرد پوچی را میپذیرد و با وجود آن به زندگی خود ادامه میدهد. کامو این راه را قبول داشت. به نظر او زمانی که پوچی را میپذیریم میتوان به آزادی مطلق رسید و با در نظر نگرفتن هیچ مذهبی یا سایر محدودیتهای اخلاقی و طغیان علیه پوچی و در عین حال پذیرش آن شاید فرد بتواند از این رهگذر خود را به معنایی خشنود کند
318
"پوچی دقیقاً چیست؟"
پوچانگاری یا اَبسوردیسم به تعارض بین تمایل نوع انسان برای جستجوی ارزش درونی و معنا در زندگی و ناتوانی انسان در یافتن آن گفته میشود
به اعتقاد کامو انسان از جهان میخواهد که معنا داشته باشد اما جهان معنای ندارد این تضاد باعث پوچی میشود
در درجه اول از نظر کامو کشف این پوچی و اینکه بدانیم جهان معنایی ندارد خود نوعی رهایی است که انسان را از توهمات آزاد میکند. اما هیچ چیزی رایگان به دست نمیآید. انسان پس از کشف این پوچی همچنان باید زندگی کند و دوام بیاورد. بنابراین باید به چیزی چنگ انداخت. باید دلیلی برای ادامه دادن پیدا کرد. اینجاست که کامو از «طغیان» صحبت میکند. به اعتقاد او اگر برای ادامهی مسیر زندگی دل به پدیدههای بیرونی ببندیم – مثلا اگر به مفاهیم متافیزیکی دل ببندیم و یا امیدوار باشیم که آیندهای بهتر در انتظارمان باشد – نهایتاً دوباره به پوچی میرسیم.
بنابراین انسان باید هدفی درونی داشنه باشد
باید زندگی را به خاطر زندگی دوست داشته باشد این خود «طغیان» است.طغیانی که در ادامه:ازادی اختیار و شور زندگی به همراه خواهد داشت. اسطوره این نوع طغیان نیز سیزیف است.
318
کمی تفکر
خدا پاسخی خشک و ثابت و امری ناخوشایند برای ما اندیشمندان است و حتی در اصل نوعی ممنوعیت خشک و ثابت برای ماست، زیرا میگویند: نباید بیندیشید...
_نیچه
318
اگر نتوانیم تنهاییمان را در اغوش بکشیم از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست
بی حساب بچه دار شدن اشتباه است,بچه دار شدن برای کاستن از تنهایی خویش غلط است
هدف دار کردن زندگی با تولیدی چون خود اشتباه است و اشتباه است اگر با تولید مثل,درصدد رسیدن به جاودانگی باشیم
