Forogh|فروغ
Open in Telegram
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی ارتباط با ادمین ( ناشناس) : https://telegram.me/BChatBot?start=sc-992710-e2TjIQd
Show more318
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
July '24
July '24
+3
in 0 channels
June '24
+16
in 0 channels
Get PRO
May '24
+31
in 1 channels
Get PRO
April '24
+28
in 2 channels
Get PRO
March '24
+9
in 1 channels
Get PRO
February '24
+19
in 1 channels
Get PRO
January '24
+319
in 1 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 11 July | 0 | |||
| 10 July | 0 | |||
| 09 July | 0 | |||
| 08 July | +1 | |||
| 07 July | +1 | |||
| 06 July | 0 | |||
| 05 July | 0 | |||
| 04 July | 0 | |||
| 03 July | 0 | |||
| 02 July | 0 | |||
| 01 July | +1 |
Channel Posts
Repost from N/a
خلاصه تحلیل کتاب مرگ به وقت بهار / دورهمی انجمن زیر شیروانی:
با توجه به اینکه وجود امیال در انسان در راستای تضمین بقا هستند، با امری اساسی در انسان روبرو میشویم که ترس نام دارد. به طور خلاصه انسان از هرآنچه که ناشناخته است میترسد. در ادامه برای حل این مسئله، ابتدا تلاش میکند سوژه را تحت کنترل دربیاورد و در ادامه نسبت به آن بازخورد بدهد. برای تحت کنترل درآوردن، راهکارهای متفاوتی مثل اسم گذاری یا قضاوت وجود دارد اما اساسیترین آنها داستان سرایی است. از مهمترین مسائل ناشناخته تاریخ بشری، شکلگیری دنیا و انسان، و مرگ و پس از آن است که در این کتاب هم شاهد داستانهایی نظیر چگونگی شکلگیری دهکده، چگونگی مرگ و اتفاقات پس از آن هستیم. این خرافات بیاساس منجر به هنجارها و در صورت بنیادیتر شدن آنها در فرهنگ، منجر به سنتهای احمقانهای میشوند که با بازخوردهای جمعی و حتمی آن، تنها باعث ایجاد ضرر و بحرانهای متفاوت برای کلیت جامعه و تکتک افراد میشود. این سنتها با این پشتوانه فکری که اقلیتی صلاح دیگران را بهتر میدانند عامل قدرت گرفتن اقلیت میشوند که همان اقلیت به مرور در همان سنتها حل خواهند شد. شکلگیری سنتها در این راستا است که با توجه به خرافات که به حق باور شده، زندگی جمعی و فردی با مسیری صحیح به نتیجهای مناسب منجر شود. اما نکته در اینجاست که چون مبنای آن خرافات است نه مسیر صحیح است و نه مقصد مناسب. از سمتی جدای از اساس بیاساس آن، با قدرت گرفتن اقلیت فاقد صلاحیت، بحرانهایی بوجود میآید که در داستان کتاب به صورت بحران خانواده مشهود است.
رودوردا در دورهای این کتاب را نوشت که حکومت توتالیتر فاشیستی بر اسپانیا حاکم بود. حاکمان کنترلگر از طریق هنجارها و فرهنگهای حامی نفع نظام بر مردم حکومت میکنند، چیزی دقیقا شبیه به اتفاقی که داخل داستان میافتاد. در چنین جامعهای سرکوب نقش اساسی در تضمین تبعیت مردم را دارد. سرکوب چیزی که در کتاب به عنوان “شور” از آن یاد شد. شور، انگیزه و میل به آزادی، عشق ورزیدن، اراده و هرآن چیزیست که منجر به رشد و زندگانی انسان میشود. در صورت سرکوب متوالی و رسوخ سنتها به فرهنگ، هر نسل بدون نیاز به سرمایهگذاری بیشتر اولیه به طور خودکار، خود بانی سرکوب و آموزش سنتها و خرافات به نسلهای بعد میشود. صدمه میزنند و خرسند میشوند، چون خود صدمه دیدهاند. وظیفهای که اساس آن ترس و پاسخهای احمقانه است.
تنها راه گذر از این چرخه بینش جمعی است که در نتیجه روشنگری بوجود میآید. کاری که شخصیت اصلی و زندانی از آن رفوزه شدند و سینیور نسبت به آن ناامید بود.
| 2 | شک در اعتقادات گذشته فقط باعث از بین رفتن اعتمادبهنفسِ فعلی میشود و مغرضانه گواه این مطلب است که همین اعتمادبهنفس هم به زودی به ورطهٔ ابطال سقوط میکند. انفعالات حادث شده مسبوق، خواه یا ناخواه بر تنِ زمان حکاکی شده است. حال اگر انسان معارض شود از جریان حادث شده یا دچار ندامت شود؛ توفیری ندارد زیرا چه شکاکی چه تلاش برای اتفاقات سابق، چرخهی زمان یا مکانیسم ماجرای رخ داده را تغییر نمیدهد.
لذا بهتر است گذشته و مکانیسماش را یا از لحاظ عبرتگیری بپذیریم یا با بیتفاوتی بگذریم. گرانمایه ترین وهلهٔ زیستن حال و سپس آینده ست.
با این تفاسیر، برای فلسفهی گذشته افتراقی ندارد که تأثر آن بر بشریت بیزیان است یا زیانمند. زیرا پیامدهای اتفاقات سابق، بر جریان های زنده و ''اکنون'' حاکم است. و آفات اتفاقات مسبوق، همچون پسلرزه ای بر جان عواطف و وجدان بشریت میافتد و اگر اتفاقات عقیدتیِ سابق، عوارضی داشته باشد، هم وجدان و هم باور اکنون بشریت را دچار تزلزل میکند. بنابراین نمیتوان اذعان کرد پیامدهای سابق عقیدتی بر وجدان عقیدتیِ کنونی تزلزل ناپذیر نیست! بلکه سستی و بیثباتی حداقلی را در پیش دارد. یعنی تعصب بشر بر عقیدهاش این هراس را بههمراه دارد که محتملاست آن عقیدهٔ سفتوسخت روزی با الگوریتم ذهنی آن فرد همخوانی لازم را از دست بدهد و عقیدهٔ محبوب مبدل میشود به عقیدهی کمارزشِ پیشین که همین عقیده کمارزش همانطور که بیان شد با پیامد های بی اماناش وجدان و باور عقیدتی شخص را عاجز میکند. در نتیجه در گفتار نخست که عرض شد: باید از اتفاقات سابق عبرتگرفت و یا بیتفاوت گذشت؛ این نتیجه را هم باید گرفت که عقاید سابق، درعین تغییرناپذیری بسیار خطرناکند. ضمناً ممکناست عقاید کنونی شخص که آن را کورکورانه یا مغرضانه پذیرفتهاست، روزی به عقیده مسبوق بدل شود و تزلزل آغاز گردد. | 231 |
| 3 | "انسان و ایدهی خدا"
چیزهایی که به شکل ذاتاً ابژکتیو [به لحاظ هستیِ متناهی] در فهم انسان هستند، به شکل تشریفاتی وجود دارند. (ذاتهای تحقق نیافته به سبب ممانعت علل خارجی) و نسبت به سایر چیزها به وی نزدیکترند.
پس اگر انسان، ایدهی خدا را در ذهن داشته باشد (همانگونه که ایدهای مثل درخت در ذهن دارد)، واضح است که خدا میبایست به صورت تشریفاتی وجود داشته باشد نه به صورت درونماندگار (واقعی)، به این سبب که هیچ چیزی واقعیتر و کاملتر به موازات یا بیرون او وجود ندارد.
-باروخ اسپینوزا | 269 |
| 4 | "کتابها و روسپیها'
1_کتابها و روسپیها را می توان به بستر برد.
2_کتابها و روسپیها زمان را در هم میبافند بر شب مانند روز و بر روز مانند شب حکم میکنند.
3_نه کتابها برای دقیقهها ارزش قائلند و نه روسپیها. اما آشنایی نزدیکتر با آنها نشان میدهد در واقع چه قدر عجولند. همین که توجه مان به آنها معطوف شود شروع به شمردن دقیقهها میکنند.
4_کتاب ها و روسپی ها همواره در عشقی ناکامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند .
5_کتابها و روسپیها هر دو مردان ویژهی خود را دارند .مردانی که از طریق آنها گذران روزگار میکنند و عذابشان میدهند، در این زمینه مردان ویژهی کتابها منتقدانند.
6_کتابها و روسپیها در موسسهی عمومی جای دارند -مشتری هر دو دانشجویانند.
7_کتابها و روسپیها به ندرت کسی که تصاحبشان میکند و شاهد مرگ شان میشود،پیش از آنکه عمرشان سر رسد گم و گور میشوند .
8_کتابها و روسپیها خیلی علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتادهاند : و از گفتن هیچ دروغی فرو گذار نمیکنند . در واقع اغلب سیر و چگونگی ماجرا را متوجه نشدهاند -سالها دنبال دلشان رفتهاند و روزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خود فروشی میایستد که صرفا برای آموختن درس زندگی توقفی داشته است .
9_کتابها و روسپیها وقتی نمایش میدهند دوست دارند پشت کنند .
10_کتابها و روسپیها زاد و رودشان زیاد است .
11_کتابها و روسپیها دعوا مرافعه هایشان را جلو چشم همه می کنند . | 452 |
| 5 | No text... | 314 |
| 6 | شفای واقعی پروسه ای طولانی، دردناک و بی زرق و برق است. مثل این است که با تیشه راه خود را در تاریکی باز کنی. باید تنش میان امیدواری به بهبودی و پذیرش آنچه برایت اتفاق افتاده را تحمل کنی و به ماموریت دشوار بهتر شدن متعهد شوی در حالی که زخمی همیشگی را با خود داری و این تناقضی دشوار است که حل آن زمان می برد. | 759 |
| 7 | «اگر بستن ذهن مردم به همان آسانی بستن زبانشان میبود، آنگاه هر حاکمی به امنيت حکمرانی میکرد و حکومت سرکوبگری هم وجود نمیداشت. چون آنگاه جملهی آدمیان مطابق اذهان کسانی که حکمرانی میکنند به سر میکردند و تنها به صلاحدید آنان درست را از نادرست، یا خوب را از بد، تمییز میدادند. اما چنانچه در ابتدای فصل هفدم یادآور شديم، غير ممکن است که ضمیر کسی مطلقاً به فرمان کسی دیگر درآید. زیرا هیچکس نمیتواند حق با توانایی طبیعی خویش برای آزادانه اندیشیدن و قضاوت دربارهی نیک و بد را به دیگری واگذارد، و نمیتوان کسی را به این کار واداشت. از این رو است که دولتی که بخواهد ضماير مردم را تحت تحكم خویش درآورد ستمگر دانسته میشود، و هر قدرت حاکمهای آنگاه که بخواهد به رعایای خویش املاء کند که باید چه چیزی را به عنوان حقیقت بپذیرند و چه چیزی را به عنوان ناصواب طرد کنند و چه عقایدی باید پرستش خدا را در دل هایشان برانگیزانند، زیانبار و غاصب حقوق ایشان دیده میشود. زیرا اینها چیزهایی هستند که درون حق هر شخصی واقعاند، که او نمیتواند از خود سلب کند حتی اگر بخواهد چنین کند.»
اسپینوزا | 444 |
| 8 | 02 Ramin Djawadi - A Lannister Always Pays His Debts.mp3 | 440 |
| 9 | عقل چیزی نیست جز وسیلهای کمکی برای مفلوکترین، ضعیفترین و فانیترین موجودات تا آنها را لحظهای در هستی نگهدارد؛ در غیر این صورت، بدون این وسیله، موجودات مذکور بههمان سرعتی که پسر نوزاد لسینگ از دنیا رفت، از هستی رخت برخواهند بست. نخوت موجود در شناخت و احساس، مِه کورکنندهای در جلو چشمان و حواس انسانها ایجاد میکند و چون در خودش حاوی غلوآمیزترین نوع ارزیابی از شناخت است، آنها را دربارهٔ ارزش هستی فریب میدهد...
فردریش نیچه، زایش تراژدی | 487 |
| 10 | نه میتوانیم بمیریم
نه میتوانیم زندگی کنیم
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم
نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم
به تنگنای عجیبی افتادهایم! | 510 |
| 11 | 09.Farhad - Kodakane Buye Eydi.mp3 | 470 |
| 12 | "پوچیِ هستی"
دیگر نمیتوانم زندگیام را تحمل کنم. بیزارم از هستی، بدم میآید از حیات؛ بیمزه است و بیروح، نمک ندارد، معنا ندارد. حتی اگر گرسنهتر از پیرو شوم، امیدوارم هیچوقت در برابر آدمها سر خم نکنم تا به روحم با توضیحها و دلیلتراشیها خوراک رسانند. آدم انگشتش را در خاک زیر پایش فرو میکند تا بفهمد کجا ایستاده. انگشتم را در خاک هستی فرو میکنم، در خاک زندگی- هیچ چیز حس نمیکنم. من کجایم؟ «جهان» چیست؟ اصلاً معنای این کلمه چیست؟ چه کسی مرا اغفال کرده و در این دام انداخته است، و اینک مرا وانهاده و رفته است؟ من کیستم؟ چگونه پای در این جهان نهادم؛ چرا از من سوال نکردند، چرا مرا از قواعد و مقررات مطلع نکردند؟ ...
سورن کییرکگور | 717 |
| 13 | "رسالتِ فلسفه از نگرش دلوز"
هنگامی که کسی میپرسد فلسفه به چه کار میآید، پاسخ باید ستیزهجویانه باشد؛ چرا که پرس، کنایهآمیز و نیشدار است. فلسفه نه به دولت خدمت میکند و نه به کلیسا، که هر دو دغدغههای دیگری دارند. فلسفه به خدمت هیچ قوهی مستقری در نمیآید.
کارِ فلسفه ناراحت کردن است. فلسفهای که هیچکس را ناراحت نکند و با هیچکس ضدیت نورزد فلسفه نیست. کار فلسفه آزردنِ حماقت است.
فلسفه حماقت را بهچیزی شرمآور تبدیل میکند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشا کردن پستیهای اندیشه در تمامی اشکالش. | 1 049 |
| 14 | فیلم کوتاه : Nimic
کارگردان : یورگوس لانتیموس | 473 |
| 15 | "شرح و نقدی بر فلسفهی اجتماعی و سیاسی هگل"
در اجتماعی که انسانها دارای تصوری از آزادی باشند، نمیتوانند در واقع آزاد باشند مگر آنکه این اجتماع، جامعهای باشد که در آن آنچه آنها ملزم بدان هستند با آنچه خود حق یا خیر میدانند مطابق باشد. قانون و رسم نباید مانعی باشد بر سر راهِ زیستنِ آنها به نحوی که خود زندگی را ارزشمند میشمارند. برای اینکه انسانها آزاد باشند، بایستی بهزبانِ جامعهشناسان، میان ارزشهای ذهنی و هنجارهای وضعشده هماهنگی باشد. و جامعهشناسان، با هگل در اینباره موافق خواهند بود که ارزشهای ذهنی حتی وقتی با هنجارهای وضعشده جور در نیایند، همواره عمیقاً بستگی به معیارهایی دارد که زمانی ملزم به همنوایی با آنها شده است. فقط موجودات اجتماعی میتوانند از نظر اجتماعی ناسازگار شوند؛ و منظور من صرفاً این نیست که آنها بایستی پیش از آنکه بتوانند ناسازگار شوند، در جامعه بوده باشند.(مانند کسی که اول باید کفش بپوشد و بعداً بتواند راحتیِ آن را احساس کند)، بلکه آنها بایستی نخست ارزشهایی داشته باشند(که تنها در جامعه کسب میشود) تا اینکه بتوانند نیازها و آرزوهایی داشته باشند؛ نیازها و آرزوهایی که جامعه ناکام میسازد.
موجودِ[انسانی] برای اینکه از عدم آزادی خود آگاه باشد و آرزوی آزادی کند، بایستی خودآگاه و قادر به اتخاذ قضاوتهای ارزشی باشد. بنابراین، صرفاً موجودی اجتماعی و اخلاقی میتواند بهطور آگاهانه غیرآزاد باشد و آرزوی آزادی کند. و چنین موجودی فقط هنگامی آزادی مییابد که آنچه مطلوب اوست با آنچه ملزم بهآنجام آن است، سازگار باشد. | 476 |
| 16 | این پرسش که انسان کیست؟!
آنقدرها که در بادی امر به نظر می رسد بی_خطر نیست.
پاسخ آن به شیوه ای عبرت انگیز و مقتدرانه پیدا خواهد شد که در آن،
ملتهایی خاص در رقابت با ملتهای دیگر، تاریخ خود را شکل می دهند | 379 |
| 17 | چند سوای است که دارد روزهایم ناامید کنندهتر از قبل میشوند. وقتم به بطلات میگذرد دریغ از یک صفحه کتاب خواندن و یا یک فیلم خوب دیدن.
فقط موسیقی برایم مانده است، فقط موسیقی است که میتواند از اظطراب نجاتم دهد.
زندگی ملال آور را با موسیقی میتوان تحمل کرد. از آن روزی میترسم که دیگر موسیقی نیز کارساز نباشد دگر به چه چیزی روی_آورم؟!
مگر نه آنکه همه زندگی آدمی روی_آوری است؟!
به چه عشق ورزم؟!
دوستانم از من دوری میجویند فکر میکنند که دیوانه گشتهام، احوالم را میپرسند فکر میکنند شکست عشقی خوردهام
در این جور مواقع است که این جمله سارتر را با خود گوشزد میکنم دیگری_جهنم_است.
اتاقم را به جمع های دوستانه ترجیح میدهم چون دیگر اتاقم از من اینگونه نابخردانه سوال نمیکند. بلکه با من زیسته است و درک میکند حال مرا.
تمام افکارم در این اتاق پرو بال گرفتهاند
شاید دیوارهایش بوی تعفن و تهوع بدهند ولی زیباست.
دلم میخواهد دوباره مست کنم
دوباره مست کنم و بی مهابا به خواب فرو بروم
خوابی که انتهایش به روز دیگر منجر نشود | 392 |
| 18 | خستهام...، دیگر حوصله خودم را هم ندارم.
به اطلاع سروران میرسانم که چنل زین پس به حالت تعلیق در میآید و فعالیتی دیگر در آن صورت نمیپذیرد، تا زمانی که دوباره، حالم خوب شود.
چنل پاک نمیشود، ولی دیگری فعالیتی در آن تا مدت ها صورت نمیگیرد. | 367 |
| 19 | +4 مرحله اول: انکار | 477 |
| 20 | (2/2)
رهیافت روانکاوانه: ستیزهجویی محرک اصلی و ذاتیبشر محسوب میگردد، لیکن محرکی است که جامعه برای سرپوش گذاشتن برآن ما را اجتماعی میکند.
بجز این مورد فروید مطالب چندانی در مورد روانشناسی ناسیونالیسم ندارد، آما بعد از او طرفداران فروید نظرات او را در این خصوص بسط میدهند که معروف ترین آنها نیز "وامیک والکان" میباشد، او میگوید که در اوایل دوران کودکی، جهان را به«خوب» و «بد» تقسیم میکنیم. یعنی مسائلی را که دوست نداریم یا از نظر ما غیر قابل قبول می باشند را فرافکنی کرده و به دیگران نسبت میدهیم. بنابراین با مقصر شناختن دشمنان خود، در واقع نه تنها آنها را، بلکه چیزهایی را هم که در درون خود دوست نداریم تقبیح میکنیم. با فرافکنی، جنبههای نامطلوب خود را به دیگران نسبت میدهیم. بنابراین دشمنان عملکرد بسیار باارزش و در عین حال ناخودآگاهی دارند. خشم و عصبانیتی که نسبت به آنها احساس میکنیم، باعث خلاصی ما از خشم و عصبانیتی میشود که ناآگاهانه نسبت به خود احساس میکنیم.
رهیافت زیست سیاسی:یک توضیح زیست شناختی معروف در مورد ناسیونالیسم این نظر ساده است که انتخاب [بقای] اصلح« اصل بر بقایی بهترینها، داروینیستی»، انسان را سرشار از غریزه ستیزهجویی مینماید. این امر ممکن است زیرا، پیش از دورانی که انسانهای مایحتاج خود را از سوپر مارکت تهیه کنند، مجبور بودهاند برای امرار معاش یکدیگر را بکشند. برخی مفسران صحبت از رهیافت زیست سیاسی در سیاست را پیش کشیدهاند، "مریکلارک" این نظریه را مطرح میکند که «ژنخودخواهی» جای برای عشق، همدلی و فضیلت باقی نمیگذارند. آنهای ژنهای تکامی نامناسبی هستند که کارایی ندارند. آنها توانایی فرد را به بقا تنزل میدهند.
از طرف دیگر "فلیپ راشتون" استدلال میکند که میتوانیم نوعدوستی نسبت به گروههای قومی خود و تنفر نسبت به سایر گروهها را استفاده از « نظریه شباهت ژنتیکی » توضیح دهیم. طبق این نظریه، از افرادی که شباهت ژنتیکی به ما دارند طرفداری میکنیم.این نوع نوعدوستی محدود برای اهداف تکاملی ایجاد گردید، زیرا ژنهای خود ما مارا باز آفرینی میکند. | 328 |
