Forogh|فروغ
Open in Telegram
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی ارتباط با ادمین ( ناشناس) : https://telegram.me/BChatBot?start=sc-992710-e2TjIQd
Show more318
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
318
''تنهایی ناشی از والد خود بودن''
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]
318
"انسان تنها موجودی است که نمیپذیرد همان بماند که هست."
او همواره در طلبِ شدن است. انسان مرگاندیش، طعم آزادی را میچشد. آزادی چیزی نیست جز امکان بهتر شدن و فرا رفتن. مرگ اندیشی، پیش نیاز آزادی و اخلاق است. انسان مرگ اندیش بر غریزهی خطرناک بقا میشورد. غریزهی بقا میل به باقی ماندن پس از فنای دیگران است. مطمئن ترین راه تضمین بقای خود قتل دیگران است.
آنچه مرگ را به مادر همهٔ ترس ها بدل میکند مٌهر خاتمیتی است که بر هر امری میزند. هر رویدادی غیر از مرگ، گذشته و آیندهای دارد ولی مرگ بی آینده است. پس از مرگ از هیچ چیز لذت نخواهیم برد، چیزی را نخواهیم دید، نخواهیم شنید، لمس نخواهیم کرد یا نخواهیم بویید. قوهٔ خیال ما در آستانهٔ مرگ از حرکت باز میایستد. هرگز نمیتوانیم جهانی را در نظر مجسم کنیم که در آن غایبیم. به همین دلیل، اپیکور بر این باور بود که نباید به مرگ اندیشید چون تا زندهایم مرگی نیست و چون مرگ فرا رسد دیگر نیستیم.
ما حتی نمیتوانیم مرگ خود را متصور شویم زیرا هرگاه جهانِ پساز مرگِ خود را در نظر میآوریم باز هم در آن حاضریم و همچون گزارشگر یا فیلمبرداری آن را روایت و تصور میکنیم. در آخر آنکه حتی نمیتوانیم از مرگ خود تجربه ای سوبژکتیو داشته باشیم. اما تا زنده ایم در عین آگاهی به این امر زنده ایم که هر لحظه ممکن است مرگ ما را بِرُباید.
318
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد...
318
"عقدهادیپ"
مفهوم فرویدی عقدهادیپ احتمالأ یکی از درک نشدهترین ایدههای روانکاوی میباشد، فروید میگوید: عمیق ترین میل ناخودآگاه ما میل به کشتن پدرمان و ازدواج با مادرمان است، با این حال عقدهادیپ پیچیدهتر از این شرح ساده است که نشاندهنده تلاش فروید برای ترسیم احساس دو وجهی عشق و نفرت کودک نسبت به والدین است.
فروید معتقد است که این عقده بین 3 تا 5 سالگی رخ میدهد، جنسیت با حل عقده ادیپ وارد مرحله نهفتگی جنسی میشود تا دوران بلوغ دوباره به صورت تمایلات جنسی نوجوانی ظاهر بشوند.
اساسا از نظر فروید هر کودکی که متولد میشود با وظیفه غلبه بر عقدهادیپ مواجه است
318
"آدم موجودی است میانمایه"
هستیِ جاستی« با_هستن» (mit_sein) است، ما همواره با دیگرانیم. من اکنون در اتاق تنهایم. اما آن صندلی خالی در گوشهٔ اتاق حضور دیگران را نمایندگی میکند. ما با دیگرانیم و برای دیگران؛ ما خود هستیم در حضور دیگران، و در حضور دیگران خود نیستیم، «با» یک وجودیه است. وجودیهٔ در_جهان_هستن به دلیل این وجودیه به صورتِ وجودیهٔ مشخّصِ «با_در_جهان_هستن» در میآید. جهانِ جاستی «با_جهان»(mit_welt) است، جهانی است که جاستی در آن با دیگران میزید.
جاستیِ با_جهانِ_ روزمره «آدم» (das man) نام دارد، همان آدمی که اینسان از آن سخن میرود: آدم باید زَرنگ باشد؛ آدم باید چنین و چنان کند و آدم نباید چنین و چنان کند؛ آدم باید مودّب باشد؛ همه (همهٔ آدمها) این طور فکر میکنند؛ همه (همهٔ آدمها) این کار را کردند، من هم ( که آدمم) این کار را کردم.«آدم» همه جاست و هیچ جا نیست؛ «آدم» مسوولِ همهٔ کارهاست، اما هیچ مسوولیّتی ندارد.
آدم موجودی است متوسّط، موجودی است میانمایه. میانمایگی منشِ وجودیِ اوست، وجودیهٔ اوست. اگر یک نفر بخواهد در «سرزمینِ قدکوتاهان» گردن برفرازد، یاگردنش را میشکنند یا اگر نتوانند، به او خصلتهای عجیب و غریبی نسبت میدهند و به آسمانش میبرند تا نظم میانمایهٔ زمینیان را برهم نزنند. مثلاً میگویند: نابغه است، استعداد فطری دارد. کمتر پیش میآید که بگویند فلان کس کار کرد و زحمت کشید و استعداد خود را پروراند. «آدم» معمولا موجودی است تنبل، بیجُربزه و ترسو. او ترسو است، اما بسیار بیرحم است؛ چون ترسو است بیرحم است. «آدم» وضع موجود را حفظ میکند،اما حافظه ندارد. او فراموشکار است. او وفادار است و همهنگام خیانتکار. او «تاریخ» را میسازد، اما خود تاریخ ندارد. او با مغز خود می اندیشد؛«آدم» با مغز «آدمها»ی دیگر میاندیشد. «آدم» موجودی است تکبُعدی؛ «آدم» همواره اسیر است؛ او از آزادی میگریزد.«آدم» همان کسی است که صادق هدایت بر آن «رجاله» نام نهاد.
318
بنیان گذاشتن خود و دنیای خود(بهمعنای مسئولیت در برابر آن) و نیز آگاهی از مسئولیت خویش، بصیرت عمیقا ترسآوریست. پیامدهای آن را درنظر بگیرید. هیچ چیز در جهان اهمیت نمییابد مگر بهواسطهی فضیلتی که آفرینندهاش برای آن قائل میشود. هیچ قانون، ارزش یا نظام اخلاقیای وجود ندارد؛ هیچ مرجع بیرونیای موجود نیست؛ هیچ هدف برجستهای برای گیتی مشخص نشده است. از دید سارتر، فرد بهتنهایی، آفریننده است(منظورش از جمله 《انسان موجودیست که خدا طرح و پروژهی اوست》همین است.)
تجربه هستی با این دیدگاه سردرگمی میآوَرَد. هیچچیز آن طوری نیست که بهنظر میآید. گویی زمین زیر پای انسان دهان باز میکند. درواقع، بیپایگی اصطلاح رایجی برای تجربهی ذهنی آگاهی از مسئولیت است. بسیاری از فیلسوفان اگزیستانسیال، اضطراب بیپایگی را 《اضطراب بدوی》نامیدهاند : بنیادیترین اضطراب، اضطرابی که حتی عمیقتر از اضطراب مرگ نفوذ میکند. درواقع، بسیاری اضطراب مرگ را نمادی از اضطراب بیپایگی میدانند.
318
آدمی هرچه در درون خود بیشتر مایه داشته باشد، از بیرون کمتر طلب میکند و دیگران هم کمتر میتوانند چیزی به او عرضه کنند.
از این رو ، بالا بودن شعور، به دوری از اجتماع منجر میگردد.
آری، اگر کمیّت جامعه میتوانست جایگزین کیفیت آن شود، حتی جامعهٔ بزرگ ارزش این را میداشت که در آن زندگی کنیم.
امّا متاسفانه معاشرت با جمع صد فرد نادان،مانند معاشرت با یک فرد عاقل نیست.
امّا کسی که در قطب مقابل قرار دارد، و محض اینکه از چنگ نیاز بیرون میآید و نفسی میکشد،به هر قیمت در پی تفریح و معاشرت خواهد بود. و با هرکس و هرچیز به آسانی در می آمیزد.
زیرا در تنهایی،هنگامی که هرکس به خویشتن خود باز میگردد،معلوم میشود که در خود چه دارد.
اَبله در جامهٔ ارغوانی، زیر بار طاقتفرسای شخصیت فقیر خود مینالد، حال آنکه فرد با استعداد، با افکار خود، خشک ترین محیط با بارور و زنده میکند.
آری،بار حماقت بر دوشِ خود حماقت است.
318
انسان با نگرش به آموزه های حاضر در اذهان جامعه و عموم،دچار توهمات و تصوراتی همچون رسیدن به درک مطلق از دانش و آگاهی میشود.
ایدئالیسم خودبسندهگر جامعه ، با گفتارهای پر زرق و برق و با هدف جلب توجه عموم و یک جورایی سوق دادن انسان های ساده به سمت اهداف خود، همیشه برای انحراف انسانها از مسیر آگاهی مجهز است. یعنی جامعه کنونی یک الگوریتم مشخص برای انحراف از عمقآگاهی انسان ها دارد و خواهان سیستم بردهداری پنهانیست.
انسان سادهلوح که در دام پهن شدهی تظاهرات دروغین یک جامعه میافتد، با یک غرور ترسناک در خویش مواجه میشود.
یعنی انسان مسموم شده هیچ درکی از مسمومیت خویش ندارد و گمان دارد که در بهترین حالات فکری و عقیدتی به سر میبرد و رسیدنش به فهمی صحیح کاری سخت و تقریبا ناممکن است .
مبرهن ترین موضوع ممکن حریص بودن جامعهست. اهداف جوامع پیش از شکلگیری مسیر ها برای سودبردن خودشان تعیین میشود.
تولید خشم و مرگ نیز به دلیل هراس جامعه از فهم و آگاهی صحیح مَردم است یا برده هایِشان.
318
این واپسین دردیست که از او به من میرسد
و این آخرین شعری که مینویسم، برای او...
1402-8-13
318
"درباب آزادی"
«آزادی» مانند جنگل تاریکی است که وقتی به آن ورود میکنیم به اخلاق_عدالت_برابری و هرچیزی که فکرش را بکنیم برخورد میکنیم که همه شان به آزادی وصل می شوند.
آزادی برای شهروند بودن انسان فهم میشود. انسان خوب بودن به معنی شهروند خوب بودن نیست. زمانی که از خوب بودن انسان صحبت میشود صحبت از ارزشگذاری اخلاقی است این در صورتی است که میبنیم انسان خوب نمی تواند شهروند خوبی باشد چون شهروند بودن امری سیاسی است سیاست امری نه اخلاقی و نه ضد اخلاقی است
آزادی هرچقدر به حوزه عمومی نظام اجتماعی حرکت میکند پررنگ تر و محدود تر میشود.
آزادی برای انسان بودن در ساحت شهروندی است این آزادی بیشتر مربوط به حوزه عمومی است و ساحت شهروندی تا حوزه خصوصی.آزادی حق مادری هر شهروند است
318
"انسان موجودی است افکندهشده در جهان"
زندگی تشخص است: زندگی من، زندگی تو، زندگی ما. ما درجهان زندگی میکنیم. همواره اسیر موقعیت هستیم، همواره این جاییم، آن جاییم، در جایی هستیم. پس زندگی در درجه نخست در_جایی_هستن است، زندگی در_جایی_هستی است. این «جا» و این «هستی» از هم جدایی ناپذیریند. زندگی «جاهستی» است، زندگی«جاستی» است. در اینجاست که مفهوم هایدگر «جاستی» (Dasein) شکل میگیرد و به جای مفهوم «زندگی» مینشیند. «جاستی» نخست در معنای زندگی به کار میرود، اما به تدریج در معنای آن که زندگی را میزید، یعنی جاستنده (Daseiende) استفاده میشود.
جاستی، بودن در جهان است: در_جهان_هستن(in_der_welt_sein) است. در_جهان_هستن، بودن در اینجا و اکنون است و همواره یک رویآورد است. ما همواره روی به چیزی داریم، چه در حضور، چه در یاد و چه در انتظار، چه در اندیشه، چه در احساس و چه در کردار. ساخت آگاهی رویآوردی (intentionality) است.آگاهی همواره آگاهی به چیزی است، عشق ورزیدن همواره عشق ورزیدن به چیزی است، نفرت همواره به چیزی است، انسان موجودی است افکندهشده در جهان و همواره نگران. ما همواره در حال تهیه چیزی هستیم، همواره غم چیزی را داریم، همواره دنبال چیزی هستیم، همواره به چیزی مشغولیم، همواره نگرانیم. نگرانی پایه رویآورندگی است. معنای زندگی نگرانی است. یکی نگران سیاست، یکی نگران قدرت، مردم نگران استبدادند و مستبد نگران خیزش مردم.
318
بی شک اولین #اشتباهخوب هر انسان تولد اوست. آنجا که دل از هیچ بودن می کند و روح لطیف خود را با جسم کثیفش در هم می آمیزد. و اشتباه می کند تا خود را به چالش بکشد. اشتباه می کند تا ارزشمند شود همچون الماسی که تراش ها شکلی زیبا به آن داده اند.
اشتباهی از جنس اولین اشتباه آدم
اشتباهی از جنس گاز زدنِ سیب...
شاید تولد ما نیز معلول گاز زدن به سیب و نتیجه اش تبعیدمان به این زمین چرک است.
318
"خشونت قابلگر تاریخ است"
(2/2)
با کنار رفتن عقل و خرد و رویآوردن به شریعت گرایی_زهد باعث شد واقعیت دیده نشود.
اروپا به دو دلیل توانست مشکل سنتوتجدد را به راحتی حل کند اول به خاطر افرادی مانند سنت آگوستین بود، دوم به دلیل عدم وجود جامعهای از آنها بهتر که آنها بخواهند خودشان را با آن مقایسه کنند. نباید فراموش کنیم که در دورانگذار خود اروپایها هم دیکتاتور بودند.
ولی ایرانیها با مقایسه خود با اروپایها و فهمهای غلط از اندیشههای آن باعث شد که هرگز نتواند از این دوگانه سنتوتجدد عبور کند. ایرانها هرگز در پی آشتی دادن سنت و تجدد برنیامدند بلکه در زمانهای سنت را بالادست میگرفتند و در زمانهای دیگر تجدد را، رگهای از اندیشههای این دعوا دربین روشنفکران فکلی هنوز موج میزند که راه تلقی را فقط کنار گذاشتن کامل سنت میدانند این در صورتی که اروپا هرگز سنت را کنار نگذاشت هر دو راه باهم خواست راه پیشرفت اروپا اینگونه بود.
در میان دعوای سنتوتجدد ایران رضاهشاهی پدید میآید
رضاشاهی که با تجدد عمل میکند در جامعهای که سنت همه جای آن را دربرگرفته اینجاست که جامعه حس میکند دارد هویتش را از دست میدهد.
تاریخ 1320 تا 1322 چندین اتفاق مهم تاریخی رخ میدهد.
1)شاه جدید بی قدرت است
2)در جامعه اندیشههای متفاوت از غرب و شرق در جامعه سربرون میآورند
3)سنت قدرت گرفته است
بعد از کودتاهی 28 مرداد است که شاه دوباره قدرت میگیرد و سنت نیز برای انتقام برآمده که در مقابل یکدیگر قرار میگیرند.
خشونت قابلگر تاریخ است.
لازمه رسیدن به دموکراسی مشروطه است چه شد که بعد از مشروطه ما اینگونه فلج شدیم
در میان این سنت و تجدد خشونت موج میزند
هرگاه سنت بازماند با خشونت انتقام خود را گرفت و هرکجا تجدد باز بماند انتقام خودش را خوشنت خواهد گرفت
سیکل باطل سنت و تجدد مشکلی معرفتی است که به سادگی قابل حل شدن نیست تا زمانی که این مشکل معرفتی حل نشود هربار در این نزاع خشونت سخت قابل گر تاریخ ما میشود.
318
"ایران درمانده در سنت و تجدد"
(1/2)
قدیم در حال احتضار است و جدید امکان تولد ندارد.
ما دوگانگی داریم تحت عنوان عقب_ماندگی ایران در «توسعه و پیشرفت»
انسان ایرانی هنوز ذهنش متوجه این امر نشده بود که دچار عقب_ماندگی هستیم. اولین بار این در زمان جنگ روس و ایران اتفاق افتاد.
زمانی که اصلاحات ناکام ماند و انقلاب در پایین شروع به جوشیدن کرد.
انقلاب مشروطه 2گانه عقب_ماندگی و انحطاط را تبدیل کرد و یک چیزی بر آن اضافه کرد به نام سنت و تجدد.
که اگر میخواهیم توسعه و پیشرفت داشته باشیم از آزادی و عدالت نیز صحبت کنیم باید مسئله سنت و تجدد را نیز حل کنیم. که کسانی مثل نائینی گفتند: تعارض شکل گرفت است و جامعه ایرانی به لحاظ فکری دچار دو دستگی شده.
در این برحه زمانی سه نظام تفکری شکل گرفت
1)تجدد گرایان: امثال نقی زاده که گفتند راه توسعه ایران از تجدد میگذرد.
2)نوگرایان: کسانی هستند که برعکس تجدد گرایان هستند. و میگفتند باید لباس جدید را برتن قدیم پوشید امثال شریعتی
3)سنت گرایان:گفتند اگر عقب مانده شدیم همش تقصیر غرب است که باورهای ما رو تهدید کرد و همین امر باعث عقب ماندگی ما شد
تاجایی که به تاریخ اندیشه سیاسی مربوط است یکی از اصول اولیه سیاست و اندیشه سیاسی ایجاد نظام حکمرانی حقوقی معطوف به آزادی و برابری شهروندان است. وظیفه اندیشه جدید این بود که آزادی و برابری را تأمین کند. نائینی میگفت: وظیفه سیاست امور نوعی« یعنی اموری که انسان ها در ان مشترکاند» میباشد. نائینی یگانه ستارهای است که در آسمان فقه ایران میدرخشد. در این مشروطه که امثال نائینی زمین را شخم میزدند که برابری و آزادی را در آن بکارند اما متاسفانه وقتی تعارض سنت و تجدد پیش آمد دچار یک مشکل معرفتی شدیم تا زمانی هم که این دعوا حل نشود نظام حقوقی نیز درست نمیشود.
بجای اینکه بحران معرفتی را حل کنیم یک عده سمت سنت رفتند و یک عده سمت تجدد.
بعد از انقلاب مشروطه تجدد را برجسته کردند و بر سر سنت زدند تا دست اخر سنت انتقام خودش را در انقلاب 57 گرفت و حال نیز سنت را برجسته کردهایم و بر سر تجدد میزنیم. که زمان حال را خودتان دارید میبینید وضعیت چگونه است.....
دچار سیکل باطل و خشونت شده ایم.
شریعتی نقدهای بر روحانیت داشت عملا شریعتی تبدیل به آتیش زیر خاکستر شد.
در حوزه عمل سیاسی پارسیا« یعنی به آن چیزی که میگفت عمل میکرد» میشود.
روحانیون مشکل دارند چون از آنها انتقاد میکرد. شریعتی متفکری سراسیمه است که درد استعمار_عدالت_آزادی و فقه دارد.
شریعتی آفت ایدولوژی را برجان نظام حقوقی انداخت.
318
"درباره نظریه احساس قدرت و توان"
در راستای خوبی کردن و بدی کردن، ما توانِ خود را بر دیگران اعمال میکنیم و چیزی بیشتر نمیخواهیم!
با بدی کردن قدرت خود را بر کسانی اعمال میکنیم که ناگزیریم آنها را وادار کنیم اثرِ آن را حس کنند؛ زیرا درد علتِ خود را جستجو میکند، در حالی که لذت به خود توجه دارد و به پشتِ سرِ خود نگاه نمیکند.
با خوبی کردن، ما توانِ خود را بر کسانی اعمال میکنیم که قبلا به نحوی در دایرهی وابستگیِ ما قرار گرفته اند (یعنی عادت کرده اند که به ما به عنوانِ عاملِ شادی های خود فکر کنند)؛ میخواهیم قدرت و توانِ آنان را افزایش دهیم، زیرا بدین ترتیب قدرتِ خود را افزایش دادهایم و یا میخواهیم مزیتِ تحتِ نفوذِ ما بودن را به آن ها نشان دهیم . . .
318
ذهن هایی هستند و بدنهایی که با برخورداری از مزاجی قوی و گلگون، به فعالیتِ شدید نیاز دارند، و از چیزی لذتی حاصل میکنند که برای عمومِ نوع بشر میتواند طاقتفرسا و شاقّ بهنظر برسد.
تیرگی، فیالواقع، برای ذهن و نیز برای چشمْ دردناک است؛ اما بیرون آوردنِ نور از تیرگی، با هر مشقّتی، بالضرورة دلچسب و شادیآور است.
318
"قرارداد اجتماعی"
آنچه بشر را از حيوانات متمايز میکرد قدرت خود آموزی و اخلاق طبيعی او بود.
در طبيعت انسان به تنهائی زندگی میکرد.
هنگامی که وارد جامعه بشری شد و شروع به همکاری با ديگران در شکار و دفاع در مقابل بلايای طبيعی کرد، اين وابستگی اجتماعی باعث افزايش حس همدردی شد و منجر به ايجاد احساساتی چون ملاحظه حقوق ديگران و مسئوليت اجتماعی شد ولی مسائل ديگری هم پيش آمد.
براي مثال کشاورزی باعث محصور کردن زمين و ايجاد فکر مالکيت شد.
در این مورد اینچنین میشود گفت :
" اولين انسانی که پس از محصور کردن زمين اعلام کرد که آن قطعه زمين به او تعلق دارد و ديگران را متقاعد کرد که نظر او را قبول کنند، اولين کسی بود که زندگی اجتماعی را ايجاد کرد.''
318
بی معناست که بخواهیم هستیِ خود را در راهِ یک [هدفِ وجودی] صرف کنیم. این ماییم که ((هدف)) را اختراع کردهایم: در حقیقت، هدفی در عالم در کار نیست... آدمی وجودیست ضروری، پارهای ست از سرنوشت، از آنِ تمامیّت است، در دلِ تمامیّت است.
هیچ چیزی نیست که دربارهیِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازهگیری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زیرا این به معنایِ داوری کردن دربارهیِ کلّ و اندازه گرفتن و سنجیدن و محکوم کردنِ آن است... حال آنکه چیزی بیرون از کلّ در کار نیست!
که دیگر، بارِ مسئولیّت بر دوشِ هیچکسی نمیتوان نهاد؛ که نمیتوان ردّ هیچ موجودی را گرفت و پس-پس رفت تا به یک علّتِ نخستین رسید؛ که جهان، چه حسّانی چه ((روحانی)) یک وحدت نیست.
مفهومِ خدا تا کنون بزرگترین ضدیّت با باشندگی بوده است..
با انکارِ خدا، با انکارِ مسئولیّت دربرابرِ خدا ست که ما جهان را نجات میبخشیم.
318
پایان داستان، گفت و گویی است میان فونشیتو و ژوستینیا. فونشیتو در این گفت و گو تأکید بر حق به جانب بودن، بیگناهی، انجام ندادن خطا، و نداشتن قصد بد از انجام کردارش میکند. ژوستینیا بر این باور است که فونشیتو با برنامهریزی این کار را انجام داده است تا لوکرسیا را از خانه بیرون کند. اما فونشیتو در ضمنی که خودش را مقصر نمیداند، کارش را نیز بد نمیداند؛ میگوید که لوکرسیا نیز کار بدی نکرده است. :«ژوستینیا من هیچگاه نگفتم که او کار بد با من میکرده است. این را تو از خودت درمیآوری. تو نباید بدجنس شوی. پدرم گفت که او کار بد میکرده است. من تنها در انشایم نوشتهام که چه میکرده. حقیقت را نوشتهام. گناه من نیست که او را بیرون انداخت. شاید هم بابام راست میگفت. اگر بابا بگوید حتماً درست است. حالا تو چرا دلخوری؟ میخواستی به جای ماندن در خانه با او بروی؟» در پایان داستان، فونشیتو همان علاقهای را که به نامادریاش نشان داده بود، و نامادریاش را با نشان دادن علاقههای معصوم و کودکانه گرفتار کرده بود، به ژوستینیا نشان میدهد و ژوستینیا را گرفتار میکند. هنگامی که ژوستینیا میخواهد موی کودک را ببوسد، کودک دستاناش را دور گردن او حلقه میکند، شکلک درمیآورد، و خودش را لوس میکند که ژوستینیا نرود. با این کارش ژوستینیا وادار به خنده میشود. در این موقع کودک کارش را انجام میدهد. «دختر با شگفتی احساس کرد که چگونه لبهای کودک بر لب او فشرده شد.»
در پایان داستان شاید خواننده متوجه میشود، و/یا تصور میکند که داستان میخواهد فهم او را از واقعیت تغییر بدهد؛ نه تنها در پی تغییر فهم ما از واقعیت به معنای کل و عمومی آن، همچنین از واقعیت به معنای خاص آن نیز در پی تغییر فهم ما است که واقعیتِ مناسبات جنسی، غریزهی جنسی و اروتیک است. مناسبات جنسی، غریزهی جنسی و اروتیک از واقعیتهای ممکن زندگی انسان است. اما در این داستان طوری با مناسبات جنسی، غریزهی جنسی و به خصوص با امر اروتیک روبهرو میشویم که از دایرهی ممکن فراتر میرود؛ مناسبات جنسی، غریزهی جنسی و به خصوص امر اروتیکِ ناممکن اتفاق میافتد که فهم ما را از واقعیت دچار چالش میکند.
اما حضور فونشیتو، این کودک زود به بلوغ رسیده، همچنان میتواند به عنوان یک مسألهی روانکاوانهی داستان که اهمیت هستیشناسانه دارد، باقی بماند. این که این کودک نگرانی هستیشناسانهی ریگوبرتو، یعنی یک مرد است که نسبت به تملک جنسیاش یعنی قصد تصرف و تسلط کامل جنسی بر وجود و بدن زن میخواهد داشته باشد! ممکن است این گونه نیز توجیه شود که فونشیتو نگرانی هستیشناسانه لوکرسیا است؛ یعنی میترسد با حضور دیگری و دخالت حضوری دیگری، خوشبختی زناشویاش را از دست بدهد یا این که تصور و احساس زیبایی زنانه و شیفتگی وجودی لوکرسیا نسبت به خودش برای بیشتر دیدهشدن است که این کودک زود به بالغ رسیده پا به عرصه میگذارد! شاید بالغ شدن پیش از وقت فونشیتو ارتباط به نگرانی پسامرگی زنِ متوفای ریگوبرتو بگیرد، که میخواهد دربرابر تصرف حوزهی خصوصیاش توسط دیگری (زن دیگر) مقاومت کند! در این میان، تاویل روانکاوانه ژوستینیا (دختر خدمتگار) را نیز نمیتوان نادیده گرفت!
