en
Feedback
Forogh|فروغ

Forogh|فروغ

Open in Telegram

تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می‌گشاید در برهوت آگاهی ارتباط با ادمین ( ناشناس) : https://telegram.me/BChatBot?start=sc-992710-e2TjIQd

Show more
318
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
"روانشناسی ناسیونالیسم" (1/2) همانند سایر مفاهیم علوم اجتماعی، تعریف ناسیونالیسم ، همواره مورد بحث بوده‌ و تعریف های متفاوتی از این مفهوم بارها شنیده می‌شود. اما در این مورد تعریف جاشوا سیرل_وایت بسیار سومند است، زیرا مشخص می‌کند که ناسیونالیسم تا چه حد تحت تاثیر عامل روان‌شناختی است که این مسائل از قبل در ذهن ما وجود دارد: کلی‌ترین معنای ناسیونالیسم، احساس هویت یابی با گروهی از افراد است که دارای تاریخ، زبان، سرزمین، فرهنگ مشترک یا ترکیبی از آن‌ها باشند. ناسیونالیسم ممکن است به طور آشکار جنبشی برای ایجاد دولت مستقل برای گروه ملی باشد یا نباشد، زیرا خودمختاری امروزه در جهان یک حق محسوب می‌شود. طی سال‌های اخیر برای توضیح ناسیونالیسم از پنج رهیافت استفاده شده است که هرکدام را مختصراً توضیح خواهم داد نظریه منازعه گروهی واقع‌گرایانه: این رهیافت مربوط به تفکر «ما در برابر آن‌ها» یا تمایز آنچه روان‌شناسان اجتماعی «درون گروه» و «برون گروه» می‌نامند_می‌شود که صرفا حاکی از این است که منازعه زمانی ایجاد می‌شود که گروهی دلیل «منطقی» «واقعی» برای رقابت یا مبارزه با گروه دیگری دارد. در اوایل ده 1950،روانشناس اجتماعی، "مظفر شریف" آزمایش میدانی جالبی در اوکلاهاما انجام میدهد، او 22 دانش‌آموز را از مناطق مختلف انتخاب می‌کند به صورتی که هیچکدام با یک‌دیگر آشنایی نداشته باشند و به صورت کاملآ تصادفی آن‌ها را به دو گروه مساوی تقسیم می‌کند و آن‌ دو گروه را با فاصله از هم قرار می‌دهد که هیچ تعاملی بین آن‌ها صورت نگیرد؛در این هنگام متوجه میشود که گروه‌ها هرکدام برای خود ریس، هویت و فرهنگی «به صورت نانوشته » پدید می‌آورند. سپس در این هنگام شریف شروع می‌کند به این دو گروه مسابقات رقابتی ایجاد کردن، این موضوع باعث می‌شود که تنفر در هر دو گروه به شدت افزایش پیدا کند تا جایی که نمی توانستند بدون توهین و حتی مبارزه با یکدیگر، در فعالیت های غیررقابتی شرکتت کنند. علاوه بر این گروه‌ها از لحاظ رابطه قومی یا رابطه دیگری تقسیم نشده ‌بودند«برخلاف ملت‌ها». صرفاً طبقه‌بندی آن‌ها به طور تصادفی به دسته‌های جداگانه، برای ایجاد تنفر در زمانی که دو گروه در کنار یکدیگر قرار گرفتند بود، کافی بود. نظریه هویت اجتماعی: مانند دیدگاه نخست، این نظریه نیز حول محور تمایز بین افراد درون_گروه و بیرون_گروه می‌چرخد. روانشناسی اجتماعی انگلیسی به نام "هنری تاجفل" از رهیافت شریف فراتر رفت، و به این نتیجه رسید که تنفر نسبت به افراد گروه‌های دیگر و جانبداری از گروه خود، در نبود هرگونه تعامل بین گروه‌ها و فقدان تفاوت‌های «منطقی» یا «عقلانی» بین آن‌ها، نیز ایجاد می‌گردد. به عبارت دیگر ، نظریه هویت اجتماعی دلالت بر آن دارد که منازعه زمانی روی دهد که افراد درون گروه از رقابت با افراد گروه‌های دیگر هیچ چیزی به دست نیاورند. تاجفل نیز مانند شریف از افرادی که یکدیگر را نمی‌شناختند به عنوان افراد مورد آزمایش خود استفاد کرد و آن را به صورت تصادفی به دو گروه تقسیم نمود، و به آن‌ها اجازه ندادند که با یکدیگر تعامل داشته باشند. تاجفل در کمال تعجب مشاهده نمود که در ازمایش نیز افراد از گروه خود جانبداری می‌کنند و نسبت به گروه دیگر احساس تنفر دارند. تاجفل انتظار نداشت که نتیجه ازمایش قبلی «شریف» را تکرارکند. تاجفل بعد‌ها دریافت که عزت نفس همان عامل محرک محسوب میشود . هویت‌یابی با یک گروه به خصوص زمانی که گروه از اعتبار بالای برخوردار است باعث میشود عزت نفس افراد گروه بیشتر شود. این نیاز انگیزشی اصلی است که باعث می‌شود از اعضای گروه خود طرفداری کنیم و اعضای گروه‌های دیگر را تحقیر کنیم. نظریه سلطه اجتماعی: این نظریه تحت تاثیر روانشناسی تکاملی می‌باشد. به بیان ساده‌تر، این رهیافت« جامعه را ذاتا ستمگر و ستم به گروه را شرایط متعارف "عادی" روابط انسان‌ها تلقی می‌کند. از نظر این نظریه، تمام جوامع تا حدی وضعیت سلسله مراتبی دارند و در درون هر جامعه حداقل یک گروه مسلط و حداقل یک گروه تابع وجود دارد. جهت‌گیری به سمت سلطه اجتماعی ، عملکردی همانند ایدولوژی مشروع در برابر نابرابری، ستم و تبعیض دارد که در درون تمام نظام‌های سلسله مراتبی روی می‌دهد. سیدانیوس معقتد است پدیداری چنین مراتب‌های را طبیعی می‌داند. تبعیض، حتی به صورت بسیار نامحسوس، واقعیت اساسی زندگی روزمره در چنین نظام‌هایی محسوب میشود.این امر به ویژه‌ در بین گروه‌های دارای موقعیت پایین‌تری که به گروه‌های دارای موقعیت بالاتر احترام میگذارند دیده می‌شود سیدانیوس مثال "سیاه‌پوست‌مطیع" را میزند که بارزترین نمونه دوران‌اخیر است. گروه‌های دارایی موقعیت پایین‌تر نیز به علت آن‌که سطح انتظارات اجتماعی از آن‌ها کمتر بود به نوعی «خودناتوان‌سازی» به شمار می‌رود. کمتر از حد انتظار عمل میکردند

سروران دوست دارید پست بعدی چنل چه باشد؟
Anonymous voting

(2/2) رابطه بین اعمال و سیاست چگونه است؟ و چه تاثیری بر سیاست دارد؟ سیاست رابطه اتباع و حاکم است، اگر حاکم بر اساس سنت حکومت کند و اتباع بر اساس سنت از حاکم تبعیت کنند سیاست می‌شود سنتی. اگر حاکم بر اساس قانون عمل کند واتباع بر اساس قانون تبعیت کنند سیاست قانونی می‌شود. اما وقتی رهبر بر اساس عواطف شخصی حکومت کند و اتباع هم مرید حاکم باشند سیاست عاطفی می‌شود. سه نوع سیاست وجود دارد 1)سیاست قانون 2) سیاست عاطفی 3)سیاست سنتی وبر معتقد است که از این سه نوع سیاست سه نوع سلطه به وجود نمی‌آید. 1)_سلطه پدر سالار«Patriarchy»: در این سلطه حاکم خود را پدر اتباع می‌داند و پست‌های سیاسی را به خویشاوندان خود می‌بخشد. سنت و مذهب حاکم را محدود می‌کند و اگر حاکم رعایت نکند با مخالفت اتباع روبه‌رو می‌شود. پدر سالار جدید«new patriarchy» جامعه‌های هستند که به ظاهر مدرن شده‌باشند اما در عمل حاکم براساس سنت حکومت کند و پست‌های اداری را به اطرافیان خود ببخشد، به آن سلطه پدر سالاری جدید می‌گویند‌ که عموماً در جوامع جهان سوم صورت می‌پذیرد. 2)_سلطه قانون: از نظر وبر این سلطه در غرب وجود دارد، یک قانون اساسی وجود که حاکم براساس به حکومت می‌رسد و طبق همان قانون اساسی نیز از حکومت عزل می‌شود.مانند رئیس جمهور( حدود اختیار حاکم با قانون اساسی مشخص می‌شود و حاکم از طریق انتخابات انتخاب می‌شود) و حاکم حق فراتر رفتن از قانون را ندارد. در این سلطه یک بروکراسی نظام اداری وجود دارد، که کارمندان دولت براساس یک آزمون استخدام می‌شوند. کسی که تخصص و شایستگی داشته باشد می‌تواند به پست اداری برسد. 3)_سلطه کاریزماتیک: در این گونه سلطه‌ها اتباع دلباخته رهبرانشان می‌شوند، رهبران کاریزماتیک هم در جوامع سنتی و هم مدرن احمتال ظهورشان وجود دارد، و رهبر کاریزماتیک میتواند سنت‌ها را برهم زند و از قانون‌ها نیز فراتر رود. عموماً عمر سطه‌های کاریزماتیک محدود به عمر کاریزماتیک است. و با مرگ رهبر قابل انتقال نیست، عمر کوتاهی دارد و می‌تواند تبدیل به سلطه سنتی شود، اگر رهبر برای خودش جانشین انتخاب کند. و همچنین سلطه کاریزماتیک میتواند به سلطه قانون نیز تبدیل شود اگر رهبر قانون را ننویسد. سلطه کاریزماتیک می‌تواند راهی برای گریز از خفقان جامعه مدرن باشد و دموکراسی به واسطه انتخابات که در آن برگزار می‌شود اجازه ظهور رهبران کاریزماتیک را می‌دهد. از خودبیگانگی از نظر وبر در جامعه مدرن از خودبیگانگی رخ می‌دهد و وبر معتقد است که وجه منفی جامعه مدرن «عدم آزادی» است چون در جامعه مدرن کارمندان دچار از خودبیگانگی می‌شوند چون در ادارات کاری را انجام می‌دهند که از پیش تعیین شده است و اراده‌ی از خود ندارند. وبر میگوید که بروکراسی و نظام اداری تبدیل به قفس آهنین می‌شود، که کسانی که در این قفس کار می‌کنند و هم افرادی که بیرون از بروکراسی هستند باید این قوانین را رعایتت کنند در جامعه امروزی این قفس آهنین به دیجیتال تبدیل شد‌ه‌است از نظر وبر حتی جامعه مدرن نیز جامعه آیدالی نمی‌باشد، به همین دلیل نیز می‌گوید لیبرال مأیوس بوده است

"عقلانیت از نظر وبر" (1/2) جامعه‌ی قدیم، «قرون وسطا»، جامعه‌ی جدید، «سرمایه داری»، وبر معتقد است که جامعه‌ی قدیم یک جامعه‌ی غیرعقلانی بوده است و جامعه‌ی مدرن است که یک جامعه‌ی عقلانی است، چون از جامعه‌ی قدیم به جامعه‌ی جدید حرکت کرده‌ایم هرچقدر به جلو حرکت کنیم دامنه‌ی عقلانیت گسترش می‌یابد و در حوزه‌های مختلف، این عقلانیت صورت می‌پذیرد‌. وبر یک جامعه‌شناس خطی می‌باشد و نگاه او به جوامع اینگونه است که با گذشت زمان، همه چیز عقلانی تر و بهتر می‌شود. خلاف این نظر نیز جامعه‌شناسی سیکلی می‌باشد‌. انسان جامعه‌ی قدیم، از لحاظ اقتصادی با مفهوم پس‌انداز آشنا نبوده است، و در حد نیاز روزمره‌اش درآمد داشته است، و از طریق دعا و جادو مشکلاتش را حل می‌کرده است. جهان اطرافش را با این روش، یعنی خرافه، تفسیر می‌کرده است. انسان اسیر طبیعت بوده است؛ زبان انسان سنتی، زبانی رازآلود است. از نظر وبر انسان سنتی آزادی بیشتری دارد و عواطفش نیز بیشتر است. اما انسان جدید اهل حساب و کتاب می‌باشد، پس‌انداز می‌کند و بیشتر از نیازش کار می‌کند. علمی وجود دارد که طبیعت را کنترل می‌کند، انسان بر طبیعت چیره می‌شود، از طریق علم مشکلاتش را حل می‌کند و دیگر برای دعا و جادو جایی باقی نمی‌ماند. زبان علم زبان توضیح می‌باشد؛ رازهای طبیعت را علم کشف می‌کند و از جهان راززدایی می‌کند. انسان جدید، انسان آزادی نیست، چون علم کنترلش می‌کند و علم به انضباط جامعه کمک کرده است. انضباط = عدم آزادی عقلانیت به معنای کنترل انضباط می‌باشد؛ بدین‌سان، هم طبیعت، و هم انسان در جوامع کنترل می‌شوند‌. آیا عقلانیت صددرصدی است؟ انسان مدرن می‌تواند همه چیز را کشف کند، اما عقلانیت صددرصدی نمی‌باشد. در جامعه‌ی مدرن همه چیز کنترل شدنی نیست. اتفاقی می‌افتد خارج از اراده‌ی انسان. عقلانیت محدودیت دارد به دو دلیل: الف) «کنش به خود انسان مربوط است.» انسان به علاوه‌ی عقلانی بودن، موجودی عاطفی نیز هست؛ تحت تاثیر عواطف نیز می‌باشد، و این باعث می‌شود گاهی برنامه‌ریزی‌های او برهم بخورند. ب) بخت/اقبال/شانس انسان‌ها می‌خواهند کاری را انجام دهند، اما ممکن است یک اتفاق بیفتد و برنامه‌ی انسان به هم خورد. به این اتفاق عنصر بخت می‌گویند‌ که خارج از اراده انسان است و به او تحمیل می‌شود. «حتی انسان مدرن آنقدی رشد نکرده است که بتواند بر کل امور جهان کنترل داشته باشد.» از نظر وبر، سه حوزه هستند که عقلانی می‌شوند. 1.ادارات 2.علم 3.اقتصاد عمل انسان: وبر معتقد است که کنش انسان به چهار نوع تقسیم می‌شود. 1) عمل مبتنی بر هدف: انسان محاسبه‌گر است و عملی را انجام می‌دهد که سودش زیاد و زیانش کم باشد. این نوع عمل در زمینه‌ی اقتصاد اتفاق می‌افتد، توسط انسان سرمایه‌دار و در جامعه‌ی مدرن. 2) عمل مبتنی بر ارزش: در این عمل، رسیدن به یک ارزش اصلی است که توسط انسان‌های مذهبی صورت می‌گیرد. در اینجا به سود و زیان توجه نمی‌شود، و به هر قیمتی باید ارزش‌ها حفظ شوند. اقتصاد قربانی ارزش می‌شود. 3) عمل مبتنی بر سنت: انسان از طریق عاداتی که از گذشته به او رسیده است کاری را انجام می‌دهد، و عملش با فکر همراه نیست. این عمل با عمل مبتنی بر ارزش اشتراکاتی دارد، ولی این عمل مبتنی بر سنت عام‌تر می‌باشد 4) عمل مبتنی بر عواطف: انسان‌ها از روی احساسات و عواطف کاری را انجام می‌دهند. این عمل توسط افراد عاشق و جوان صورت می‌گیرد. حتی در مواردی انسان ارزش‌ها و اقتصاد خود را فدای عواطفش می‌کند. نکته‌ای که درباره‌ی این اعمال وجود دارد این است که در یک جامعه، فقط یکی از این اعمال است که غالب می‌شود. از نظر وبر عمل مبتنی بر هدف در جامعه‌ی مدرن بهتر از سه عمل دیگر است، اما جامعه‌ی قدیم بیشتر از سه عمل دیگر استفاده می‌کرده است. تا عمل مبتنی بر هدف

4_5780419385004918354.mp36.61 MB

"اینجا خانه‌ای هستی من است" جایی که در آن می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و مطالعه کنم، جای که دیگر زمان برایم بی معنی میشود، ساعت‌ها
"اینجا خانه‌ای هستی من است" جایی که در آن می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و مطالعه کنم، جای که دیگر زمان برایم بی معنی میشود، ساعت‌ها از اتاقم بیرون نمیروم مگر برای دانشگاه رفتن که آن هم خیلی زود دلم برای اتاقم تنگ می‌شود. در واقع این اتاق همه هستی من است که در هرکجا باشم دلم هوای اتاقم را می‌کند. در اینجا فقط مرگ است که برایم معنا_دار می‌شود و نه چیز دیگری. آن هنگام که در اتاقم نیستم اظطراب و ترس به دنبالم می‌آیند و مرا مانند شبح دنبال می‌کنند...

بالاخره مطلبی را که نوشته بودم و انتظارش را می‌کشیدم از نشریه یوتوپیا منتشر شد. «انقلاب، کودتا و شورش» امیدوارم از خواندن این مطلب بنده که در نشریه قرار گرفته است لذت ببرید

اصولاً فاهمه ها و درونیاتِ یک شخص عقل‌گرا یا امثالهم، در انظار عموم یا نوع ادراک دیگران، کاملا وجوه متمایزی نسبت به درک خودِ خویش از خود دارد. فردْ مفاهیم فاهمه، اجزا و عناصر درونیات خود را یک طور می‌بیند و مخاطبانش یک طور دیگر. البته در این میان، برخی اُبژه ها کاملا بیرونی و واضح‌اند که لزومی به گفتارِ عیانِ‌شان نیست. در یک دیالکتیک، طرفینِ مشخص، در یکدیگر عناوین متعینی می‌بینند که هریک در خودی‌ِخود قادر به درک و نگرش به آن نیستند. فاهمه‌های یک شخص در حین جستجوگریِ مضامینِ درون، خاموش اند. ولی ناخودآگاه هنگام مناظره و دیالکتیک، برایِ فرد مخاطب روشن می‌شوند و فرد عنصرها و خصلت‌هایی می‌بیند که خودِ دارنده از دیدنِ‌شان قاصر یا ناآگاه است. معمولا در یک مباحثه، آشکارسازیِ فاهمه‌های خاموشِ هرشخص، مبنی بر حسدورزی مخاطب یا عدم حسدورزی‌اش هست. اگر فرد نسبت به وسعِ ژرفنای فاهمه‌یِ مخاطب حسادت کند، آن‌را برای او آشکار نمی‌سازد و با درون‌ریزی در خودش و ادغام با حسادتی که دارد، بر عذاب خود می‌افزاید. این برهانی‌ست که شخص به ادراکِ باوری برسد که فتواهای نسبت به او، شاید خودمتناقضی‌اش باشد و شاید هم تضادی با حقیقتِ درونش دارد.

اغلب از این امر در شگفت می مانم که هر انسانی با آن که خود را بیش از دیگران دوست دارد، به عقاید دیگران درباره ی خودش بیش از عق
اغلب از این امر در شگفت می مانم که هر انسانی با آن که خود را بیش از دیگران دوست دارد، به عقاید دیگران درباره ی خودش بیش از عقیده ی خود درباره ی خویشتن اهمیت می دهد. مطمئناً اگر خدایی یا مشاور فرزانه ای به او فرمان دهد که هر فکر و قصدی را که به قلبش خطور می کند بی درنگ علنی سازد، حتی یک روز هم این حالت را تحمل نخواهد کرد. بنابراین، ما به قضاوت دیگران درباره ی خودمان بسیار بیشتر از قضاوت خویش درباره ی خودمان اهمیت می دهیم.

دو حوزه‌ای که مفهوم اطاعت در بستر آن‌ها شکل می‌گیرد،1) مهد کودک 2)حوزه‌ برده‌داری می‌باشد. در مهد اگر کودک از مربی اطاعت نکند، خود کودک ضعیف می‌شود و تنها می‌ماند؛ در حالی ‌که در حوزه‌ سیاسی اگر رهبر را همکاران و همراهان همراهی نکنند، رهبر درمانده می‌شود. به‌صورت نهایی، اطاعت در حوزه‌ سیاسی معنا ندارد و آن‌چه یک رژیم یا دستگاه شرور و ستم‌گر را حیات و استمرار می‌بخشد، نه اطاعت، بلکه حمایت و همراهی است او در چنین شرایطی حمایت نکردن از دستگاه شرارت را حتا بی‌آن‌که شورش و مقاومت فعالانه‌ای در کار باشد خود نوعی سلاح موثر جهت از میان رفتن آن دستگاه می‌داند. این شیوه از نظر آرنت یکی از شیوه‌های مقاومت غیر‌خشونت‌آمیز تلقی می‌گردد. در جامعه و جایی که علیه شرارت نه‌تنها اقدامی صورت نمی‌پذیرد، بلکه عده‌ای یا بخشی زیاد از مردم به حامیان، مطیعان و مهره‌های دستگاه مبدل می‌شوند و پیش‌رفته‌تر از آن، به ستایش‌گری می‌پردازند، فروپاشی و اُفت اخلاقی به ‌پیمانه‌ وسیعی رخ داده است.

آرنت می‌گوید: زمانی که من در دادگاه بودم «دادگاه آیشمن در اورشلیم» قاضی از آیشمن سوالی پرسید با این مضمون که "آیا جرمی را که بدان متهم شده‌اید انجام داده‌اید؟ و چرا مرتکب جرم شده‌اید؟" آیشمن در پاسخ به این سوال می‌گوید: من فقط یک مهره بود‌ه‌ام، که سیستم می‌توانست من را تعویض کند و کس دیگری را جای من بگذارد و من به تنهای قادر به ارتکاب جرمی به این بزرگی نمی توانستم باشم. در اینجا سوالی برای آرنت پیش می‌آید که یک مأمور و یا مهره نیز انسان است و به طبع انسان بودنش مسولیت به او نسبت داده می‌شود. این فرایند تبدیل انسان به مهره‌_بودگی دقیقا چیزی بود که می‌توانست تمام متهمان را در جوامع توتالیتریسم از مسولیت «اخلاقی» به دور نگه‌دارد که راه گریزی برای متهمان شود. یکی از ویژگی‌های اصلی حاکمیت‌های توتالیتریسم چیرگی آن‌ها و سلطه آن‌ها بر تمام حوزه‌های عمومی و خصوصی شهروندان خود است که سعی می‌کند در همه جا حضور داشته باشد و نقش ایفا کند و همه چیز را در کنترل خود قرار بدهد. زمانی که حکومت‌ها توتالریزه شدن جوامع خود را اغاز می‌کنند؛ در اینجاست که شهروندان تبدیل به مهره بازی حکومت ‌های توتالیتریسم می‌شوند. در این فرآیند متهمان از این استدلال استفاده می‌کنند که عدم مشارکت آن ها باعث وخامت بیشتر اوضاع می‌شود و اگر ما قبول نمی‌کردیم ممکن بود کس دیگری قبول کند و وضعیت را اسفناک تر کند و ما اینجا بین و بد و بدتر بد را انتخاب کردیم و سعی کردیم خود در مسند همچین کاری قرار بگیریم که کار بدتر نشود. در اینجاست که آرنت استدلال می‌کند که بد کماکان بد است حتی به میزان اندکش و فرقی نمیکند در همچین جامعه‌ای که همه چیز به ابتذال کشید شده است دیگر بد و بدتری نمانده است. که بشود بین آن‌ها انتخابی انجام داد‌. در پخش پایانی مقاله آرنت به دو پرسش اساسی خواهیم رسید که اساسا مهم ترین پرسش این مقاله هم نیز بودند. یک) آن معدود افرادی که در همان جامعه دست به همکاری با حکومت توتالیتر ندادند و شورش هم نکردند و سکوت کردند چه فرقی با بقیه افراد داشتند؟ دوم) آنان که با رژیم همکاری کردند و صرفاً به دلیل شهروند بودن، چه چیزی باعث شد که دست به همچین اعمال خشونت‌باری بزنند ؟ فردای فروپاشی آن رژیم چه توجیه اخلاقی برای خود در پیش خواهند گرفت؟ در پاسخ آرنت می‌گوید: که گروه اول از قوه داوری مستقلی برخوردار است. آن گفت‌وگوی خاموش میان خود و خویشتن‌شان «اندیشیدن» بود که آنان را از توسل و پیوستن به دستگاه شرارت باز می‌داشت. در پاسخ گروه دوم آرنت می‌گوید:نه‌تنها بدون هیچ سنجشی در جرم اشتراک کردند، بلکه اعمال‌شان را نیز زیر نام اطاعت از قوانین کشور و اطاعت از مافوق توجیه می‌نمودند. آرنت یکی از ویژه‌گی‌های شخصیتی این گروه افراد را چالش در نظام ارزشی‌شان می‌پندارد که بدون هیچ سنجش و داوری‌ای با هر تغییری فقط نظام ارزشی‌شان را جاگزین می‌کنند. از آنان هر چه خواسته می‌شد، چونان وظیفه‌ خود به انجام آن توسل می‌ورزیدند. آرنت در توجیه و پاسخ گروه دومی، یک مغلطه را قابل برملا‌سازی می‌دانست و آن این‌که واژه‌ «اطاعت» را جای واژه‌ «رضایت» می‌گذاشتند، در حالی ‌که فرد بالغ رضایت می‌دهد، نه این‌که اطاعت کند.

بی‌شک خواندن این مقاله‌ای آرنت بر‌همگان واجب است بعداً مفصل در پست بعدی، که در آینده خواهم گذاشت به آن خواهم پرداخت

انسان ناچار است با تنهایی خود کنار بیاید زیرا حتی اگر از فرط تنهایی نیز به دیگران روی آورد، کسی او را نمی فهمد. وقتی شخصی متوجه این موضوع می‌شود اندوه بیش‌تری گریبانگیرش می‌شود و جای آنکه دریابد موضوع آنجا ست که هر فرد تنها از خود ادراک کامل دارد، گمان می‌کند این عدم درک شدنش از سوی دیگران نیز به دلیل نقص و بی رحمیِ مَردم و اطرافیان است. درنتیجه تنفر و کینه‌ی خود را نسبت به انسان‌ها نشان می‌دهد. شخص به دلیل ذات خودخواهی ،همه‌چیز خواهی و فرار از مسئولیت‌پذیری‌اش توقع دارد دیگران درهر شرایطی به کمک‌ او بشتابند. و گناه و عیوب خودش را، خود به گردن نمی‌گیرد و مسببانش را دیگران تلقی می‌کند. چرا ما از خود توقع و انتظار نداریم؟ بهتر است با خودمان رو به رو شویم و از خودمان جویای دلیل به وجود آمدن این وجوه از نقصان‌ِمان شویم.

چرا عشق می‌ورزیم؟؟!

احتمال این‌که عامه‌ی مردم خود را روشن اندیش کنند بسیار است؛ در حقیقت، اگر آزادی داده شود، روشنگری تقریبا گریز ناپذیر می‌شود. چون حتی در میان کسانی که به عنوان نگهبانان توده‌های عوام برگزیده شده‌اند همیشه متفکرانی مستقل‌اندیش هستند که یوغ صغارت را از گردن خود به دور می‌افکنند و روح درک عقلانی را در خصوص منزلت و حیثیت خویش و نیز در مورد وظیفه‌ی هر انسانی که دیگر صغیر نباشد و مستقل بیندیشد می‌گسترند. اما به ویژه این موضوع را باید در نظر داشت که توده‌ها را که برای نخستین‌بار قیم‌ها زیر یوغ برده‌اند ممکن است آن قیم‌هایی تحریکشان کنند که ابداً توانایی روشن شدن را ندارند و توده‌ها نیز همه قیم‌ها را ناگزیر سازند که زیر یوغ بمانند؛ زیرا ابداع خرافات چنان اثر زیان آوری دارد که ممکن است، خرافات از ابداع کنندگان خود یا از اعقاب آنان انتقام بگیرد. از این رو توده‌ها را فقط به کندی می‌توان روشن کرد. شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یا چپاولگر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمی‌تواند در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد؛ بلکه برعکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را می‌گیرند، برای کنترل توده‌ی بی‌فکر، یوغ عبودیت تازه‌ای را به گردن او می‌افکنند.

"تمایز شخص متدین با شخص متکی به خرد" فرد متدین فی‌نفسه در برابر نقصِ آمال و ایده‌هایش، اتکا می‌کند به مشخصه‌هایی که از بدو ایمان به تدین در او شکل گرفته است. او نسبت به ایده‌آلیسم های اعتقادی اش به درگاه هایی رجوع می‌کند تا نسبت به ضعف آمال، رفع تکلیف کند. ستایشگری، عبادت،دعا و امثالهم، امید هایی برای وی آشکار می‌کند تا معتقد شود با ویژگی هایی که دینداری به آن بخشیده(مثال فوق) می‌تواند از موانع و سد های صعب‌العبور دوران عمرش عبور کند و انرژی و قوای عقلانی خود را معطوف به قواعدی غیرواقعی می‌کند. اما فرد متکی به خرد و دانش، برای مقابله یا عبور از نقصان زندگی، یا مواردی که لازم است آن‌ها را شکست دهد یا گویی حتی شکست بخورد، رجوع می‌کند به بزرگ ترین موهبت وجودی اش یعنی عقل، که این عقل برای او '' آنتنی انتکتوالیسم'' است. یعنی او با ایده ای که ذکر شد، هم توان بهره‌مندی از علم را دارد، هم ساختار توان بهره‌مندی از علم که یعنی عقل. قاعدتاً همیشه اصول بر این نیست که فرد متکی به خرد، فردی کاملا بی ایمان است. ایمان به خدا همیشه مانع شکوفایی قوای ذهنی نمی‌شود! شگرف بودن فرد مبنی بر ساختار خودشکوفایی و عزم او نسبت به شناخت خویش و تلاشگری بی‌حد و مرز وی برای دستیابی به والا ترین اهداف ذهنی است. انسان اگر وقت، انرژی و توان خود را صرف پیدایش وجوهات مخفی ذهن که خواهان فوران اند بکند، بی نیاز از خرافه و آغشته از قوای عقلانی می‌شود.

بچه که بودم، عمه‌ام بهم می‌گفت: "اگر زیاد تو آینه نگاه کنی، خدارو می بینی بعد شروع کردم به آیینه نگاه کردن بعد مدتی یک میمون
بچه که بودم، عمه‌ام بهم  می‌گفت: "اگر زیاد تو آینه نگاه کنی، خدارو می بینی بعد شروع کردم به آیینه نگاه کردن بعد مدتی  یک میمون تویش دیدم." حتماً من زیادتر از آن به او نگاه کرده‌ام: آن‌چه می‌بینم بسیار پایین‌تر از مرتبه‌ی میمون، در حاشیه‌ی دنیایِ نباتی و در سطحِ مرجان است. منکر نمی‌شوم که زنده است؛ ولی این نه آن زنده‌بودنی است که "آنی" می‌اندیشد: لرزش‌های خفیفی را می‌بینم، گوشتِ ماتی را می‌بینم که وِل و رها می‌شکفد و می‌تپد. به خصوص چشم‌ها که از این نزدیکی، وحشت‌ناک‌اند. آن‌ها شیشه‌ای، نرم، نابینا، دوره قرمز‌اند

''کتابخوانی'' کمتر کَسی پیدا می‌شود که با عمیق ترین علاقه‌ی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد. کمتر کسی
''کتابخوانی'' کمتر کَسی پیدا می‌شود که با عمیق ترین علاقه‌ی ذاتی و درونی خود به مطالعه و فهم حقایق زندگی روی بیاورد. کمتر کسی را می‌توان یافت که با ذوقِ هرچه‌تمام‌تر به مطالعه و کتابخوانی روی بیاورد زیرا تقریبا اکثریت انسان‌ها از سر دلایل مختلفی به سمت مطالعه‌ی آزاد می‌روند. برای مثال: متفاوت و پیچیده جلوه‌دادنِ خود نسبت به عوام، تکرار کردن مکررات کوچک جامعه، یا فرار از جهلی که برای خود در نظر گرفته‌اند. درحالی که لزوما دانش مطلق یا فراوان تنها در مطالعه نیست! فرد با ابداعات ذهنی می‌تواند به دانش بزرگی برسد. در هر صورت انسان های اندکی که با علاقه‌ی منطقی و حقیقی به سمت مطالعه می‌روند و به آن به صورت منظم می‌پردازند، به منافع و آگاهیِ سودمندی می‌رسند و دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و امورات دنیوی به دست می‌آورند و با نگاهی پر از تمایز نسبت به عموم،به دنیا می‌نگرند. درونگرایی دلیل بر مطالعه‌گری فرد نیست یعنی ''تمامِ'' انسان‌های کم‌صحبت و درونگرا،افرادی باهوش و اهل کتاب نیستند. ولی خب مشخصاً انسان‌های مطالعه‌گرا افرادی درونگرا و آرام هستند زیرا همانطور که بالا تر گفتم دیدگاهی ژرف نسبت به دنیا و انسان‌ها دارند.

"اصالت تنهایی" هیچ‌ رابطه‌ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی می‌توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران می‌کند. بوبر می‌گوید:[ یک رابطه‌ی خوب و صمیمی، بر دیواره‌ه‌های‌ سربه‌فلک‌کشیده‌یِ تنهاییِ آدمی رخنه می‌کند، بر قانون بی‌چون‌وچرایِ آن فائق می‌شود و بر فراز مغاک وحشت‌انگیزِ عالَم، از وجود خود به وجود دیگری پل می‌زند.] من معتقدم اگر بتوانیم موقعیت‌های تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آن‌های رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطه‌ای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. درصورتی که اگر در برابر مغاک تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمی‌توانیم دستمان را به سوی دیگران بگشاییم، بلکه باید دست‌وپا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم، در چنین حالتی روابط ما، حقیقی نخواهد بود، بلکه ناساز، ناکام، ناهنجار و شکل تحریف‌ شده‌ای از آنچه باید باشد، خواهد بود. هنگام ارتباط با دیگران، آن‌ها را افرادی مانند خود نمی‌بینیم یعنی موجوداتی دارای احساس، تنها و وحشت‌زده که با به‌هم‌پیوستنِ چیزها، در پی ساختن دنیایی هستند که در آن احساس آرامش و در خانه بودن کنند. بلکه با آن‌ها مانند ابزار یا وسیله رفتار می‌کنیم. دیگر با ''انسانی‌دیگر'' رو‌به‌رو نیستیم، بلکه با یک ''شیء'' مواجهیم که در محدوده‌ی دنیای ما قرار گرفته تا کاربردی برایمان داشته باشد. کاربرد اصلی‌اش هم انکار تنهایی‌ست.

تمام زندگی فرد چیزی نیست جز فرآیند به دنیا آوردن خودش. در واقع، ما باید زمانی که می‌میریم کاملاً متولد شویم. اگرچه این سرنوشت غم انگیز اکثر افراد است که قبل از تولد بمیرند. پ.ن: تولدم مبارک... 1402_9_18