UpdatesOnBuLBa
Open in Telegram
"This living hand, now warm and capable Of earnest grasping, would, if it were cold And in the icy silence of the tomb" —John Keats English Literature Student 🌾🌱 Got something to say 🌚 https://t.me/BitChatsBot?start=sec-fcejfdcfgi
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-2030 days
Posts Archive
زن قحبه چه میکشی خودت را
دیگر نشود حسین زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک
خاکش علف و علف چرنده
من هم گویم یزید بد بود
لعنت به یزید بد کننده
اما دگر این کتل متل چیست
وین دستهٔ خنده آورنده
تخم چه کسی بریده خواهی
با این قمههای نابرنده
آیا تو سکینهای که گویی
سو ایستمیریم عمیم گَلنده
کو شمر و تو کیستی که گویی
گَل قویما منی شمیر َالَنده
تو زینب خواهر حسینی ؟
ای نره خر سبیل گنده!
خجلت نکشی میان مردم
از این حرکات مثل جنده ؟
در جنگ دو سال پیش دیدی
شد چند کرور نفس رنده
از این همه کشتگان نگردید
یک مو ز زهار چرخ کنده
در سیزده قرن پیش اگر شد
هفتاد و دو تن ز سر فکنده
امروز چرا تو میکنی ریش
ای در خور صد هزار خنده
کی کشته شود دوباره زنده
با نفرین تو بر کشنده
باور نکنی بیا ببندیم
یک شرط به صرفهٔ برنده
صد روز دگر برو چو امروز
بشکاف سر و بکوب دنده
هی بر سر و ریش خود بزن گل
هی بر تن خود بمال سنده
هی با قمه زن به کلهٔ خویش
کاری که تبر کند به کنده
هی بر سر خود بزن دو دستی
چون بال که میزند پرنده
هی گو که حسین کفن ندارد
هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد عنم به ریشت
گر شد عن تو به ریش بنده
-ایرج میرزا
@UpdatesOnBuLBa2
کتابی ،
خلوتی ،
شعری ، سکوتی
مرا مستی و شکر زندگانیست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانیست
-فروغ فرخزاد
@UpdatesOnBuLBa2
I swear to god. All the sculptures are PDF files. I'm not mentioning priests as it's common knowledge
@UpdatesOnBuLBa2
دلم را باختهام؟
بله، چون چشم که در آئینه او میافتد
روح گل میاندازد
مثل نارنج.
چون چشمبهراهشام
حتی از پنجره تا خیابان
و بعد از خیابان به سرم.
و بعد در سرم هزار تقلاست
زیرا وقتی که
در ابتدای فصل میرفت
دلدادهی زیبای من
نگاهش پریشان بود
چون زنبقی
که بیهوده چیده باشندش.
@UpdatesOnBuLBa2💘
مثل اینجا و هرجا
کاندرش قدم نهادی
که برفت به سوی نیستی
شدش یک ایستگاه پایان.
مثل هر پیچ نفس بُر، مثل هر مسیر کجرو
کاندرش ملال یافتی
که ربود ز تو تحمل
که زدود ز تو مُسِرَت
نگذاشت دمی تنفس
شدش یک ایستگاه پایان.
مثل یک هوای کمرنگ مثل یک غروب دلگیر
کاندر آن کلاغها پُر
سازِ مردم همچنان غُر
بلبلان اندر کمیناند.
اخمهها اندر جبیناند
همهاش آه است و نفرین
همه اش فحش است و لعنت
شدش یک ایستگاه پایان.
مثل این شعر نفس گیر
مثل این ایستگاهِ هر بار
به لبِ فساد پایان
مثل هم اینجا و هر جا
کاندرش قدم نهادی
میرود به سوی نیستی
میشود ایستگاه پایان.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
