en
Feedback
UpdatesOnBuLBa

UpdatesOnBuLBa

Open in Telegram

"This living hand, now warm and capable Of earnest grasping, would, if it were cold And in the icy silence of the tomb" —John Keats English Literature Student 🌾🌱 Got something to say 🌚 https://t.me/BitChatsBot?start=sec-fcejfdcfgi

Show more
189
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-2030 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '260
in 0 channels
July '260
in 0 channels
Get PRO
June '260
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '25
+1
in 0 channels
Get PRO
January '25
+210
in 1 channels
Channel Posts
"اگر زندگی‌ام را دوباره از نو آغاز می‌کردم، قانونی برای خود می‌گذاشتم که حداقل هفته‌ای یک‌بار کمی شعر بخوانم و به موسیقی گوش دهم؛ چراکه شاید بخش‌هایی از مغزم که اکنون تحلیل رفته‌اند، از طریق استفاده مداوم فعال می‌ماندند. از دست دادن این علایق، از دست دادن خوشبختی است و ممکن است نه‌تنها به هوش، بلکه—و حتی بیشتر—به شخصیت اخلاقی آسیب برساند، زیرا بخش احساسی طبیعت ما را تضعیف می‌کند." - چارلز داروین

2
No text...
34
3
— از برای تو شعری سروده بودم میان نامه‌های برف‌اندود زمستان در صندوق‌پستی. یک شعر یکنواخت از صبح‌های خیلی زود و صوفیانه که کلاغ بر آن تُک ‌می‌زد و تکّه‌ای قلیا را می‌برد تا بشوید صفای طلعت برگ را از برف. لیک... شعر من اگر از باده‌‌های نرم انگور اگر از برگ لیمو اگر چون آهستگی شاخه‌ای بی‌باد به یک اشاره در سقوط است به فراموشی. من این‌ شعر را برای تو سروده‌ام که آن را از نیشگون‌های هوس و بی‌تعلقی در ایوان‌ خانه‌‌ی غریبه‌ها که در آنجا کناری سینی چای فراموش می‌شود حفظ کنی، و قبل از تک زدن کلاغ‌ها آن را از صندوق‌پستی‌ات به آغوش بکشی. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
62
4
— من خوب می‌دانم که گاه از نبردی بازمی‌گردی بدون هیچ دگرگونی، بدون هیچ درفشی بر تپه‌ی خورشید، و با زانو روی لطافت خیال می‌افتی، و گوش‌های تو تیز می‌شود برای شنیدن اینکه جنگ‌ تمام شده سربازِ خوب به وطن خوشآمدی، لب‌های تو خشکی می‌زند، بر لبخند و سینه‌ی تو پر می‌شود از هوایی که رها نمی‌شود و دستان تو برهنه‌ی آسمان را می‌کشد در آغوش و تمام در‌های زندگی را می‌بینی که آهسته به روی تو می‌بندند. در تاریکی من خوب می‌دانم که تو گاه همه‌ی نگاه و دیدن را می‌سپاری به کشف عالم می‌سپاری به سنگفرش‌های خیابان که زیر ابر و آب چه صدایی می‌دهند که صدای خون را تو می‌شناسی از جنگ رنج را می‌پویی، می‌دانی که از مردمِ تو اند می‌دانی که حال یکی در جایی شاید خوش نباشد، شاید نشود، شاید نیست نمی‌دانی این را جان من، عشق من، که گاه در تاریکی نگاه و دیدن معنای مجزا می‌یابند و گل سوسن و لاله همیشه در باغچه‌ای سرازیر است که تو آن‌را نگاه نکردی. من خوب می‌دانم، تو با من بیا شب را از میانِ دستان برهنه‌ی کوه نگاه کن و رودخانه‌را ببین که با چه ولعی می‌بلعد علوفه را، و بدان که چه بی‌رحم است خورشید اگر به‌ حال کایوت و کبوتر هردو می‌شُرّد یا چه رحیم است نور که به حال کایوت و کبوتر هردو می‌شُرّد که هیچکدام همیشه در تاریکی نمانند تا صدای رنج مردمشان را دنبال کنند و رد خون را تا برسند به همانِ روزگار بدون میهمانیِ باغچه و سوسن. من خوب می‌دانم، که تنِ تو را از جنگل‌های میوه و نرمای رازناک برگ کشیده‌اند به زبریِ خیابان‌ها و خاطره‌ها. می‌دانم دستانت را تنیده‌ بودی در بوسه‌ی آبی که درون شادمانی سرازیر می‌شد و در پوست انگور اما دستانت را گرفتند، از مچ چون گلی که از ساقه به جرم لطافت به جرم اینکه تو از دیار پارچه‌های سفید آرزو بودی بر شاخه‌های تاقوک وآن‌ها از نوع خفته‌تیرگی‌های آبنوس. من خوب می‌دانم و تو نیز می‌دانی وحشی و نااهلی یکی نیست، اما در دهات ناخوشنود اکنون چگونه فرق می‌شود گذاشت بین آنکه نمی‌داند وانکه نتوانسته بیاموزد وقتی دریدن، بازوی سفید تورا، سرخ کرده. من خوب می‌دانم گاه از مغاک دریای سیاه و تاریک افسون پری و افسانه‌ی مروارید، خنیاگری می‌کند و پاهای سست مارا، کاهلانه، به شن‌ها و خزه‌های نرم اقیانوسی می‌کشاند، اما سپیده‌دمان دست‌های ما در دست‌ هم است، و هیچ کدام دوست نداریم عطر دیگری از پیراهن‌هامان در لابه‌لای جلبک و حباب گم بشود. و چقدر خوب که دست‌های‌ هم را داریم، مگر نه؟ من خوب می‌دانم ستاندن بوسه‌های تو را و چسباندن پیشانی‌ات به پیشانیم را آذرخش و صخره نمی‌تواند از من بگیرد. حتی اگر از خاک‌های گندمی تپه‌ها و سنگر بسازند و حتی اگر شکلِ عظیم سنگ‌را حائل کنند میان راه‌ها کافی‌ نیست زیرا بوسیدن تو مثل شکوفه‌ای در بهاران اجتناب ناپذیر است. با من باش، با من بیا، من خوب می‌دانم من به تو نشان می‌دهم دوست‌داشتن تو چقدر ساده است وقتی کمر زیبای تو زیر دستان من از نوع رودخانه است و پوست و ناخن‌های تو برای کژتابی با خود یا دیگری زیادی مهرپرور است و حتی سایه‌ی تو برای من روشنائی است. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
112
5
«درباره‌ی آرت‌بلاک» شارل بودلر، شاعر و نویسنده‌ی فرانسوی می‌گوید:« هنر زیان‌آور آن هنری است که آیین زندگی را مشوش سازد.» یک روز عصر که از خواب برخواستم، تا نوشتن مجموعه شعر‌ جدیدم را آغاز کنم، متوجه شدم اتاقم بازار شام شده، حمام نکرده‌ام و شب قبل شام درست حسابی نخورده‌‌ام. ریش‌هایم بلند و نامرتب شده و موهایم ژولیده. آن روز عصر که بیدار شدم، تا مجموعه شعر جدیدم را بنویسم، فهمیدم که عصر بیدار شده ام و منِ همیشگی نبودم و اگر می نوشتم، دیگر شاعرانگی کردن نبود. آخر آدم موقع شعر نوشتن باید اصلاح کرده باشد، بوی‌ خوب بدهد، بوی عطر‌های خنک. باید لباس‌هایش تمیز و مرتب باشد، حداقل پیراهنی روشن و شلواری درخور پیرهن. جوراب‌هایش نباید تابه‌تا باشد، حتماً هم باید جوراب پوشیده باشد. آدم که می‌خواهد شعر‌ بنویسد باید میزکارش تمیز باشد و قهوه خورده باشد و گل‌هایش را آب داده باشد و پرده‌های اتاق را کنار زده باشد. آخر آیین شعر نوشتن همین‌ است. من از آن‌روز تا به‌حال، چیزی ننوشته‌ بودم، چون اتاقم مرتب نبود
141
6
— نسبتاً حالا در آنجا که تازه گل‌ها شکوفه داده‌اند جلوتر، کمی، شش آلوچه درختی شاد پای حوضچه‌ی ماهی افتاده. نسبتاً حالا پی‌در‌پی آفتاب بر گلدسته‌ی سنگ و سینی‌ قهوه مدام می‌تابد، و از صدای سفید ابر رایحه‌ی چابک باد می‌آید. نسبتاً حالا ساق پای همسرم را در نوازش دارم و هاپوی همسایه از پشت پرچین دست راست‌تر، برایم ووف‌ووف می‌کند سلامی را. نسبتاً حالا، من کمی شاد ترم، و همه‌چیز نسبتاً کمی بهتر است. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
117
7
— «در عنفوان و اندوه : از اتود‌های شعریِ شکسته» اوّل کنون این‌جا درین وحشت‌ِ دیگری بازگشته‌ام، بی‌تغییر و بی‌تسلی غریبه‌ای از چهره‌ام میشکافد اتاق را پر کرده، چهار گوشِ اتاق را غریبه من از حسرت خود می‌هراسم. □ دوم حرف از بسیارِ بشقاب، روی‌هم افتاده همه‌ی روز گلدانم ایستاده است همه‌ی روز قهوه‌جوش امروز، سال‌هاست که ایستاده‌ام همه‌ی روز مردد. دست‌های اطمینان من چگونه روی‌هم چنین وحشتناک افتاده؟... □ سوم سال‌هاست که ایستاده‌ام خدا می‌داند که چنین هرگز، هرگز در کنار روشنایی نأیستاده بود. تو می‌آیی؟ من این‌را انبارده‌ام در رؤیا به اتاقی که از آینه، چهار کنج واتاب می‌رسد بی‌کهکشان‌ خوبِ تبسم گاهی در کنار رؤیا، دیگر آرزوی محال انبارده‌ام وقتی از به تو می‌آیی؟ به چرا آنقدر مردد. □ چهارم آنک در فلات، در  پیکر خوب و نرم گل شفقت باد را نوازش گل موجب است گل اگر بداند گل اگر بدانی تو شوق فلات، از تزئین توست شفقت باد، از برای نوازش توست. □ پنجم می‌توانم لبالب بوسه شوم اگر پژواکی حتی نرم و نارس بخیزد از آن‌سوی که ایوان را در چهار گلدان می‌سپاری به آب. □ ششم برایم خشم است، برایم جنون بی‌انتها خشم بی‌انتها جنون. هوس عریانی، از بی‌تعلقیِ برگ می‌رسد به چهار چوب، چهار کنج خلوت من در گوشه‌ای بر بام، بی‌تاب اشتیاق سقوط بر استخوان‌هایم زده. □ هفتم بی‌هوا، پرورانده‌ام زِبر‌های ریزه‌سنگ و آزرم بی‌هوا می‌شود تو بزدایی؟ هجرانِ ناخوب و تباه را بگذاری برای چِراهای آن‌یکی‌های بی‌آوا تر از من؟ □ هشتم می‌شدم که هیچ نبیندم سرما من هم میشد که نبینم دلگیرِ سحر. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
191
8
— «از مردانگی» می‌گویند مرد باید دستانش را در بوی آفتاب و گندم بُگْذَراند و با زبان گرم نان داستان عشقی بسراید. مرد باید شروع
— «از مردانگی» می‌گویند مرد باید دستانش را در بوی آفتاب و گندم بُگْذَراند و با زبان گرم نان داستان عشقی بسراید. مرد باید شروع بیانش با صبر و ختم کلامش با توجه و استوای سخنش با روشنا و پختگی باشد. با این تفسایر که می‌گویند من پسرک عبارت‌های ساده مانده‌ام و دستانم بوی توپ لاستیکی و پوست غوک می‌دهد. من لابلای لکنت‌های پسرانه‌ی زبانم صد بار می‌گویم که دوستت دارم. من از نوع پرداختن به کفشدوزکم و زهره‌ترک ساختن حوضچه‌ی آب با یک کلوخه. من ادا در بیارِ خلوت آینه‌ام وز ابتدای سخنم معلوم نیست که انتهای حرفم پپسی‌ست یا اژدها. من از قایمکی شعر‌ ساختن از برای زخم رانِ یک شاپرکم. نه دزک به دست دارم و نه تسبیح وز برای گمان یک خاطره‌ی‌ جنگ و جدل با هام‌وعام می‌خراشم پیشانی. حالا من برای شما به اندازه کافی مرد هستم؟ Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
188
9
— به آرامی نوازش کن مرا کز بی‌امانْ دردِ کبوتر هام وسعت من کوچک است به آرامی نواش کن مرا حالا. رهایش این چنین آلوده و ناخوش از برای من زیادی بود درین دالان بی‌راه و کوره‌بغض‌های چنین همدم. می‌خروشم از برای بودن و لمس سوزنی بهجت، مرا حالا نوازش کن. سر به سرما‌ی سرود خویش می‌برم تا بشکافد گل سر به سرمای وجود من ببر ای تو آهسته‌ تبعیدِ تمام قول. تاریخ من پر‌ بوده از پر بودن اشک در سفالینه کمی آغوش، کمی مرهم برای این کمِ ناچیزِ بی‌همدرد. مرا حالا نوازش کن. گرایش وین چنین میل بدیع و پرشگفت درد از برای من زیادی بود. درین ناپاکِ تعیش بی‌امانی بر سرم آمد بسان قطره‌‌ای لولنده در احوال خشکسالی. مرا حالا نوازش کن. گفتمت، با تو دوباره از برای کبریای تو، محبت که ما آلودگانیم به گلِ بودن؛ وین هلاهل مردنِ با غم برای من زیادی‌ بود. مرا حالا نوازش کن. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
155
10
— «از خواب تا تو : از اتود‌های شعریِ شکسته» اوّل دیگر آسمان رسیده و خوابِ من مجروح است. خوابِ ماسه‌هارا می‌دیدم و رویانِ دنج‌ترین سنگ‌هارا. □ دوّم آسمان آشکارا دشوار است و خواب من ناقص مانده؛ به اتاقک‌های مربع ناباور و چشم‌ بسته رسیده‌ام. اشاره‌ی خورشید بر دریاست دریا بی تو حوضچه‌ای / لجنزار. □ سوّم آسمان حالا که این‌را نوشتم کبود بود پهنه‌‌ای بی‌اندازه تار. و خوابِ من خدشه‌دار شده. موج‌ها از لباس تو عطر داشتند و تو با من کنار می‌آمدی و از ماسه‌ها علوفه‌ی روشن می‌خروشید و آینه. □ چهارم آسمان بر قاب گِرد می‌شکافد از نخل. خوابِ سنجاق‌سرت خیس مانده در دست من. اینک روح یکدست باد در استوای باغ با رقص چه‌ها می‌گویدت؟ نمی‌دانم. □ پنجم آسمان، بسیار پیچیده در پستانِ ماه من خواب خواهم دید و از پرنده‌های بی‌امانِ شعف خواهم نوشت یا آینه‌دستیِ کوچکت. من از خواب در اتاقک‌های مربع و بی‌پرده. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
222
11
— «پرتقال خونی : از اتود‌های شعریِ شکسته» بیا و ز یاد خیابان‌های ابر بویِ زمزمه‌ی سپیده و باران بیاور؛ و مپرس از من که در تمام طول شب چگونه در جریانِ ملالت‌بار بی‌رنگی این چنین منتظر بودم پرتقالی خونی را. مپرس از من که برای منْ قطار تا چه اندازه بی‌رحم و بی‌رنگ است؛ برای من تکه‌ای ابر بگذار کنار تا در وداع، با غباری از رطوبت و خاطره نهل‌های باغچه‌ی خونین را آبیاری کنم. بازگرد و دلاورانه حادثه‌ای بپا کن از سفر: زبری سگرمه‌های عصر را با آستین لباست پاک کن آستین لباس تو خوب است از نَرما و ابر؛ مپرس چگونه امّا من میدانم پرتقالی که با آستینت پاک می‌کنی کمی خوش‌بو تر است. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
196
12
— «Dandelion | قاصدک» I deemed myself a humble dandelion, To be pursued, with tender gaze and grace. A mote of moon, I sought a love to fan, My inner song, a lullaby to trace. □ I dreamt in falling, I could soar and rise, A Cuoco's flight, a swift and joyous thing. But now I find, defeated, here I lie, Unsummoned still, and to your vision’s cling. □ Thus have I failed, and am as I have known, Thou didst not seek, and yet, my heart doth burn. And found myself, amidst the solitude grown, A lonely quest, for thee my soul does yearn. □ So here I languish, and in longing steep, For thee, my love, while my sad vigils keep. — گفتم که چون قاصدکی ‌پیدا و پنهان می‌شوم گفتم که از پولک نور، آن ماه رعنا می‌شوم گفتم که از عشق و سرور، من شعر و لالا می‌شوم گفتم که در حال سقوط، من طیر برنا می‌شوم. □ اما نشد که بشوم، بی تو همان هستم که بود اما نیامدی که باز، بی‌تابِ رؤیا بشوم. □ ناگه دوباره چشمی، در من گشود از بی‌کسی تا در سرای خویشتنم، تشنه‌ی دیدار بشوم. :ترجمه‌ی فارسی ناقص است Written and Translated By: Me @UpdatesOnBuLBa2
191
13
Scale and Dandelions, 2019 Dana Zaltzman @UpdatesOnBuLBa2
Scale and Dandelions, 2019 Dana Zaltzman @UpdatesOnBuLBa2
182
14
+1
اولین مجموعه شعرهایی که نوشتم و از چنل حذف شده بودند. هرچند فکر می‌کنم که برای شروع شناخت من و قلمم مناسب نباشن الان زیاد؛  ولی حس میکنم کم لطفیه که شروع داستان رو ندونیم... امیدوارم لذت ببرید. @UpdatesOnBuLBa2
303
15
Hey everyone! 👋 A huge and warm welcome to all the amazing new faces who've joined the channel recently! I'm so thrilled to have you here. For those of you who are just getting to know me, I'm a Persian writer deeply passionate about both English and Persian literature. I love exploring the world through words, crafting poems and short stories in both languages. I'd hate for you to miss out on any of that, so please stick around! If you ever want to connect or chat, feel free to reach out through the bot link in my bio – I'm always up for a good literature related conversation! 😊❤️ -Benyamin @UpdatesOnBuLBa2
296
16
— پولک برف از ابر می‌رقصد با بغض می‌گرید بر شانه‌ی پالتو‌های تنهایی. من و تو تنهاییم. تو آن‌جایی با تکّه‌ای از من من این‌جام.
— پولک برف از ابر می‌رقصد با بغض می‌گرید بر شانه‌ی پالتو‌های تنهایی. من و تو تنهاییم. تو آن‌جایی با تکّه‌ای از من من این‌جام. اندام ما چسبیده است به دنیا‌ی لزج امّا بی‌جان. از سرِ خاک سینه، که دو روح دارد اشتیاقی نازل نمی‌شود جز مردن. تن‌ها که تنها می‌شوند، ساحت مرگ و آرمان اوج می‌کشد، در سینه. شاید اَعلایِ جهانی دیگر. جایی کم‌برف تر خوش‌رو تر، که اگر نه، وای‌به‌حال من و تو وای‌به‌حال لحظه‌های بی‌شماری از برف. Poem By: Me Painting By: Caspar David Friedrich "Winter Landscape", c. 1811. @UpdatesOnBuLBa2
285
17
— دوشیزه‌ی خوب باغِ خاطره موی‌ تو کلافه دامان تو نَرم دوست‌داشتن تو نرم سخن تو نرم... نور شگفتِ بازِ پنجره پیش از سپیده باز اینجاست از تو. چشم‌های خمیازه خمار پارچِ لیمو تاریک. سرنوشتِ روشنا در این غایت بی‌نهایتْ غنوده‌ی شب با توست دوشیزه‌ی خوب ماه‌رو. بگذار چهر‌ه‌‌ی تمام کودکی‌م دوباره لب‌ریزِ گهواره‌ی لالا بشود. خیالی بباف از رُم هزار و یک قصه بشو از بودن. با من بگو از صدای سبز علف از کتف‌های بسته‌ی کوه از تلاقیِ شیهه‌ی بی امان اسب با یال بلند و بورِ خورشید بگو. اینجا وهرکجا همیشه حتی نیمی از نگریستن تو کافیست که ذهن پریش من از میعاد بی‌امان محنت، آرام بگیرد. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
246
18
یکی از اشعارم داخل این وبلاگ نشر داده شده. مثل همیشه خوشحال می‌شم بخونید و نظرتون رو بگید❤️
223
19
و من خجالت می‌کشیدم که چرا تو ...(بنیامین بخشی) https://m-bibak.blogfa.com/post/21540 @UpdatesOnBuLBa2
236
20
— تو گذشتی از من در لابلای صدای شاپرک و پیانو، وز میان دسته‌های پیچک و لالایِ باران. تو گذشتی از من، اما دمبدم نوازش و بوسه‌ی تو باز می‌گردد وز هر رگه‌ی آخرالزمانی و بی‌چراغ من عبور می‌کند؛ در لابلای ترنم مهتاب و ویولن وز میان تیره‌ی درخت‌های سحر. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2
237