en
Feedback
UpdatesOnBuLBa

UpdatesOnBuLBa

Open in Telegram

"This living hand, now warm and capable Of earnest grasping, would, if it were cold And in the icy silence of the tomb" —John Keats English Literature Student 🌾🌱 Got something to say 🌚 https://t.me/BitChatsBot?start=sec-fcejfdcfgi

Show more
189
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-2030 days
Posts Archive
پهلوان یا شبان‌نامه (نسخه ناکامل) برخوانی (مونولوگ) حاصل همکاری من و امیرحسین. (https://t.me/SarebansSymposium) از کسایی که توجه کردن به این اثر خواهش دارم در صورت علاقه، به اندازه دو پاراگراف متن برخوانی را ادامه بدن طبق سلیقه خودشون. یک تمرین نویسندگی در نظرش بگیرید. Page Design By: Me @UpdatesOnBuLBa2

—این یکی را خصوصاً با شماهام! بایستی مرا ببخشید انباشتگی و ژرف اندیشی وین جان‌فرسا رهاندن از تعلیق مرا از گل‌ها و خیابان‌های باران زده دور کرده بود. بایستی مرا ببخشید این‌ روز ها سخت است دامن از میلادِ غم تکانید، نفسی عمیق کشید، دست را از سایه شست‌. این روزها بخشیدن هم سخت تر شده. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2

این بی‌ تو سنگین در قلب من سنگینیِ گاهگاهی‌ست از سوی زمان. [میپرسد] کجاست ابر‌های مسافر آن تپه‌ها و دست‌هایت کجاست؟ این سنگین
این بی‌ تو سنگین در قلب من سنگینیِ گاهگاهی‌ست از سوی زمان. [میپرسد] کجاست ابر‌های مسافر آن تپه‌ها و دست‌هایت کجاست؟ این سنگینیِ بی تو سنگین رغبت رفتن دارد در ذوقی شدید می‌رود تا بازگردد در گهگاهیِ زمان وقتی که نیستی اینجا پدید Poem and Translation By: Me @UpdatesOnBuLBa2

Two other drawings! Could you guess what rectangles might imply? ۱. سنگ و خورشید ۲. تنبیه شده @UpdatesOnBuLBa2
+1
Two other drawings! Could you guess what rectangles might imply? ۱. سنگ و خورشید ۲. تنبیه شده @UpdatesOnBuLBa2

— در اتاق باید دانست شب حالا نصفِ اسب فربه‌ایست که در حصار نزار طلوع وامانده بی شاخ و بال. پرشی به بلندی صدای وینچستر کافیست
— در اتاق باید دانست شب حالا نصفِ اسب فربه‌ایست که در حصار نزار طلوع وامانده بی شاخ و بال. پرشی به بلندی صدای وینچستر کافیست که به آزادی گل‌ها باشد. از هر امیدی که اسب خاک می‌کند درختِ بلوط سایه می‌کند: شب، زیر سایه‌‌ی همه امّید‌ها چمباتمه زده به پای دراز روز. عاری از تک شاخ عاری از آزار بال درست نبود این همه حصار برای نجابت اسب. شعاع یک شادی را حتی در گلبرگ خلاصه کردیم درست نبود نازایی چمن، زیر فوّاره‌ی نور. روی‌ قانون حصار کور از صلابت سرور، کور شکل شکوفه‌ را مگر کی شکافته بود؟ Poem and Drawing (irrelevant) By: Me - شکارچی، شکار کردن، شکار @UpdatesOnBuLBa2

Don’t fuck whime I use ت as smily face.

حالا در خصوص این اندک‌اندک تنهایی که در انتهای خیابان پیش من نشسته چه فکر میکنی؟ نهنگ مغروق شده‌ام من از ایراد حک شده‌ام همه‌ی من در پاییز با شکستن سکوت برگ شکست. من آرام به خانه می‌رفتم آرام از خانه بر می‌گشتم و همه‌ را به اسم کوچیک صدا می‌زدم تحمل من کم شده بود که سکوتم با برگ شکست مرجان را گفتم شما به گل اطلسیِ باغ تمنا، پناه آوردم. کم‌کم از قلب فسرده پشت حریر پرده خداحافظی شعف را تماشا کردم. حالا در خصوص این اندک‌اندک تنهایی که در انتهای خیابان بر من نشسته چه فکر میکنید شما؟ @UpdatesOnBuLBa2

«یک شعر جدید» از لوله‌های آب فکر می‌ریزد وز جعد کرته و اَیسمامُن ها. از آب‌ها آب تری و رها و پیچیده‌ای از برای مالیخولیا. سیارک‌ها در چالِ آسفالت از نئون، ناغوش میخورند پشت ویترین یک چای‌ خوری؛ میفهمم چه تُخمی به سبیل‌های هم نگاه می‌کنیم و به حلقه‌ی دست زن‌های سیگاری. ساعت یازده ماتم به عقد اتاق درآمده یکی برای بوکاچو نامه بفرستد: معشوق لباس‌هایش را بر نارون پهن کرده کوچه‌ از بوسه‌ها خالیست دلش را به سیری چند خوش کرده؟ یکی برای مهران خبر بفرستد: بگویید بیاید پارک سرو پیاده‌روی من و او چند ماهیست از هم بی‌خبریم این نیست رسم برادری‌. یکی برای من جزوه بفرستد برای من و یخچال و قناریِ فرانسوی من باید بدانم حال شوالیه‌ را که در سفری میرفت به کانتربری. از مشق و و نامه و استوری‌بورد های اورسن ولز نظم ارضا می‌شود، جزئیات شق درد می‌گیرد نامه‌های جهان‌سوم را حتماً لای حریر ژرژت بگذاری. شاعری را دیدم ماه پیش در تلویزیون زن را می‌گفت: پیاز نصف شده —یک بغض برای آشپزخانه؛ اولین اعتراف من این است: که زن برای نجات زمین، ضمیر شعرها شده در نهایت خلقت و زیارت و نه از برای تزئین آفریده شده. هیچکس قیافه‌ی کلمات عاشقانه را ندید نه بجز وقتی که آنان استماع کردند و هیچکس آئینه شجاعت نشد نه بجز وقتی که آنان ایستادگی کردند. و هیچ یقه‌بسته‌ای فکرشان را ندید که با زلفشان گوشه‌ای استمناء کردند. من لابلای دانشجوها یکی ناهم‌شکل را میگردم با روح رها جادوی عرفان به تخم چپ کیست؟ کی می‌داند یان پالاخ کجاست؟ چه کسی برای سنگ اشک می‌ریزد؟ کجاست آب و علف و عطر شب‌بوها؟ من به رگم سوهان می‌کشم با شعر که تکرار کنم آمور وینچیت اومنیا. همه‌ی این‌ها خزعبل بود اگر آب چکه نمی‌کرد از فکر لوله‌ها. @UpdatesOnBuLBa2

— من این آبان مُهنا را بر پایِ هزاره‌های این فصل پیر به جوانیِ سالگرد تو— که با من زنده‌ماندن را به‌ شادمانی امتحان میکنی— آغاز می‌کنم. درین بیداد رطوبت و بوته، وین استعاره‌ی شب؛ درین جانِ بر لب از قهر و آشتی وین افتخار به جنون دوست داشتن؛ درین رهایی بوسه و پرستش روشنایی برق نگاه دو سالی‌ست به سالگردِ صیقلیِ تولد تو از رگبار هزاران ماشه‌ی این تعیش پاپتی چشم به تبسم پری‌‌وار تو دارم. من با تو پیاده به سردخانه‌ی پرده‌پوش مرگ ادواری نمی‌رسم با تو شعر من خوب است‌. هم امید است و هم گل‌ سرخ. و شب ما هرگز، خصمِ نور نیست. و حلول ترانه‌ها از حلاوت مرتب لب‌های توست. علاقه‌ی غمگین من— از خوابِ التیام و سکوت گل مروارید در میل کلید کلام تو آهسته به خوابِ کبوتر می‌رسد. تا تو به یاد آوری یکی ذوقِ قشنگ همهمه‌ی اول فصل در گلوی خانه‌ی آبانِ تَر گم میشود. این شورش شلم‌شوروای کلام از برای یک لبخندت ای باغِ نترسیده‌ی شادی از توفانِ دنیا.               عشق تو مرا نجات داد. -تولدت مبارک باشه دخترم👼🏻💘 @UpdatesOnBuLBa2

-برای دوست من با تو سخن از عشق می‌گویم ای تو خاکستری در زیبایی بیان و ابراز ای تو خاکستری در کشف کماکان کوره‌راه‌های خودآگاهی. تو د‌ر حیات حوض نه ماه را میگشتی نه ماهی نه اطلسی‌های باغچه‌ی غمناک هدف. تو نه به تفتیش روشنیِ پنجره‌ی صبح‌ها رفتی نه به تاریکیِ کوکبِ همانِ شبِ سرد. تو خودت بودی و خود ای تو همرنگ مه و نمزدگی ابر غلیظ ای تو همسانِ شفای درد هر روح مریض تو خودت بودی و خود ای تو خاکستری و جیب لباست پر ز شوق و ذوق یک کودک ناب. تو که بر سر هر پیچ درخت با طنابی ساختی، وجدِ طناب و نزهت تاب. من با تو سخن از ساز گفتم تو به من گفتی از ناکوکیِ احساسِ بشر و تو اشک‌ها ریختی برای جهان پر خشم و حصد. ای تو خاکستری در دست و قدم در سر و پا عجیب رنگارنگ است هرجا که نگاهت بر آنجا پیداست. @UpdatesOnBuLBa2

هوای کوی من امروز از آه و باران است. کسی را گذرش نیست درین ظلمات نا هم‌جنس؛ هوای کوی من امروز عجیب دل نگران است. بوته‌های کهربایی به کلمات مبهم ابرهای خسته رنگ‌ِ‌خاک می‌شوید: زهراب هلاکت بر بُن بی‌راهه می‌پوید، من نه دستی دارم به روشنی فواره‌ی زیبا نه چشم می‌کشم از پسِ پنجره‌‌ی عشرتِ نابینا من نه رازِ طرفینِ طربِ جغرافیا دانم نه آیات لبخندی‌ست، بر لب افسرده‌ام پیدا. من عطر جنگل‌هارا از دامنِ آمدن فصل می‌دانم که قدم بسته‌است در پس اسفند به کوی من نمی‌آید. من از میم تمام کلمات دهخدا تنها فقط مردن معصومِ مهربانی را به یاد دارم. صبح من یک سبد گل بود از باغ اقاقی‌ها تکه‌های تازه نان بود از نورِ آسمان‌ها تمام عصر من سنگریزه‌‌ی شعر بود برای مشق شکرانه‌ی تاریکی شب ها من از برای پرستش تو زنده هستم تا بیایی و بزدایی همه محنت دوران ها. Poem By: Me @UpdatesOnBuLBa2

سال ۹۷-۹۶ اینا باور کلی تو جامعه این بود که ایران هر چیش داغون باشه اطلاعات و فناوری موشکیش قویه.🤣

Repost from N/a
ویدیو اپلود شد لایک و کامنت رو فراموش نکنین❤️

Repost from N/a

Calling all Game of Thrones fans! Are you obsessed with Westeros, eager to discuss the latest theories, or simply want to gee
Calling all Game of Thrones fans! Are you obsessed with Westeros, eager to discuss the latest theories, or simply want to geek out with fellow enthusiasts? Join our Telegram channel, PersianGOT, dedicated to everything Game of Thrones, from the books to the show and even George R.R. Martin's other works. We'll be diving deep into character analysis, dissecting plot twists, and sharing exciting news and fan art. Come join us in this journey and let's explore the world of Westeros together! Telegram Channel: @persia_got YouTube Channel: https://youtube.com/@persiangot?si=ylzrwUMj1bDcEljA