UpdatesOnBuLBa
Open in Telegram
"This living hand, now warm and capable Of earnest grasping, would, if it were cold And in the icy silence of the tomb" —John Keats English Literature Student 🌾🌱 Got something to say 🌚 https://t.me/BitChatsBot?start=sec-fcejfdcfgi
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-2030 days
Posts Archive
Repost from N/a
Some fragment of one of my poemsSo fast the time did pass, The idea of you, created by you, had come to surpass.
—
همیشه رازی
نگه داشتهای در فُرم
خستهای از معنا
بریدهای از مفهوم.
شب سیاسیست.
روز سیاسیست.
در این روزگار سیاسی
بریدهای از راز، در حوالی بیان.
گهواره عذاب است.
تابوت عذاب است.
در این روزگار معذب
بریدهای از عذاب، در حوالی تولد، حوالی مرگ.
به کدام کلام میآوری روح؟
این با توست که از عاقبت برگ بگویی
این با منست که بگویم از بیگناهی آب.
در دو پای ناآرام
در دو آغوش گشوده
تو منطقی و مرور
تو معماری برادرانهی شعری
تو قرائت آدابی و رسوم
با توست که به کدام کلام میآوری روح
تو ای برادر شاعرانه...
مصالحه داشتهای با خودت؟
یا از نورماندی گریختهای
به فلان جنگ در دهلران؟
از این قشون قالتاق، به آن یکی.
برای جنگ خودت چند خمپاره و فشنگ داری در انباری؟
ای برادر مغموم از آلام آرزم.
همیشه رازی
نگه داشتهای
در دمل چرکین اینترنت.
خستهای از سهولت
بریدهای از عیاشی.
و سخت به فکر میروی
و سخت میسپاری خود را به شارع زمان
به سوشالمدیا،
به ابتذال،
به پورن.
این دمل یک روز باید بتکرد...
باید ترکاند.
روح را در وزن بیاور،
به شکل نشستن کوهسار فکر کن.
معلومِ درخت را سبز کن،
رفتارت را نگین.
با توست که به کدام سوی بسامان میآوری روح.
همیشه رازی
تو خودِ راز
ای برادر خسته
برادر شاعرانه
برادر مغموم
ضلع پریدن مشخص نیست.
که در پروازی یا سقوط؛
پریدن تو پروانه دارد یا کلاغ؛
جنبش تو جنبیدن است یا رمیدن؛
مشخص نیست ورای ابیات ما، چند بیت است؛
مشخص نیست.
با توست که به کدام تشخیص میآوری روح.
ای برادر خسته
ای دوستدار مفهوم.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
در کجای میشود تورا نیافت؟
در اتوبوسی که دیر میرسید
زیر رگباری ناگهانی
و هزار گوشه و کنار
تو هستی،
زخمی میزنی با ترانهای قدیمی.
دست های تو آلوده به مرگ است،
دستهای تو که
تصور رسوم دریاچه در حوضچه بود
تنها مگر در مراوده با چشمهای من.
دستهای تو که
نطفه در دیدن روزهای بهتر میکاشت
اما نه برای روزهای من.
زخمی میزنی از مرگ هزاران بوسه
دستهای تو آلوده به مرگ است
بیآنکه سلاحی بدست بگیری:
تنها با مکتبِ آشنای گل و مروارید
با ظرافت و نغمهی ساتن و ابریشم.
تنها با به من پشت کردن
با به من پشت کردن و رفتن به سوی غریبه.
در کجای میشود تو را نیافت؟
که از ساقهی برگ انجیری و شادمانه
و در گریز کوه و خورشید
سالخوردگی نمیگیری،
تو که جوانی و شادمانه زیستا؛
و زخم میزنی به من که تلّی از تلنگ و تمنّام
دستهای تو آلوده به مرگ است
مرگ پنجرهای که دیگر مال یکی از ما نیست
و پردههای آن همیشه به روی تاریکی گشودست.
مرگ اتاقهای مهمانسرا
و روتختی و گیلاس شراب در ساعات نخستین صبح.
مرگ پشتهی مِه از ماه
مرگ پیشینهی ما و مرگ پاشنگهای رسیده.
کافیست
بیا بسنده کنیم
که تو همواره در جستجو نخواهی بود
و اتوبوس من بلاخره رسیده
پر از زخم، بدون تو.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
و من برای اولین بار گریستم
در خمیازهٔ وقت
در دماغهی بنفشه
در رویای دلپذیر بازگشتن به قبل از بغض
خسته از شب
خسته از محاصره
خسته از اینگونهْ غمگین بودن به قبل از صبح
چه بسیار هراسانده
چه بسیار هراسان
چه بسیار ناهراس از گامهای برآشوبِ جامانده
بر کنام آرزو
بر دُمَل پر عیب خسته
بر این بیگاری ِ شش از آزرده هوای پسمانده
اینجا لبهی سکوی جهان
اینجا خیزاب امید رفتهی کوه
اینجا آشیان سرّی ِ همه کلاغهای پاپتیِ درمانده
من برای اولین بار گریستم
شما برای چندمین دفعه؟
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
Repost from Interstellar
چکاوکم! ای پیامآور صبح
در دستانم آرام گیر، اما پرواز را فراموش نکن.
تو را از قفس رها کردم، تا آسمان را تجربه کنی.
پرواز کن، اما نه تنها برای من
برای خورشید، برای باران، برای طلوع.
تو نشکن، ای چکاوک شادمان
با من بمان، تا غمها فراموش شوند.
مجموعه اشعار کوتاهِ «پورهٔ پنیر مورد علاقهی من» بعنوان سومین مجموعه شعر رونین در کنار «شهریور» و «دریای ارغوانی» به قلم درآمد.
امیدوارم از این بوکلت، حس و معنا دریافت کنید و لذت ببرید.
@UpdatesOnBuLBa2
(...)
معنی مرگ رو میدونی؟
وقتی میاد که نباشی
وقتی دوون-دوون میری
جونمو با خود میبری.
دوستم نباشی مهربون
کل دنیا یه زندونه
رو تک تک دیوارای شهر
تقویم با رد گچ میخونه:
محو شدی رفتی ناگهون
امروز دقیق شدش سی روز
اسم خودم یادم میره
بنیامین بودش یا سیروس؟
Poem By: Me
(Inspired work)
@UpdatesOnBuLBa2
—
زمستان غمکش
زمستان مغموم
دوباره به یکدیگر رسیدیم
—کاش یکی از ما اینجا نبود.
آمدی،
با رویایی نادیدنی
دست در دست
با شبنمی بر گونههای سرما
—آه از سرما.
با خنکای مرطوب برف
از من بوسه میخواهی
با نگاه تجریدی
نگاه تو تجریدیست...
کینهی من از تو
ای فصل پیر
نامتناهیست.
—کاش یکی از ما اینجا نبود.
سوار یک اتوبوسِ خالی
یا دو یا سه
مسافر فصلهای قبل از جوانی
قبل از زمهریرِ باسوزِ خامی
قبل از خرد
—آه ای جوانیِ بیوقت
کاش یکی از ما اینجا نبود.
داغ لای دستهایم
داغ لای بدنهای پر تکان خوابآلود
داغ لای دل
دل لای ترانهٔ گَلوبریدهی مراد
—آه ای داغ تحملِ زندگیِ بدشکل
کاش یکی از ما اینجا نبود.
از هیاهوی پیچیدهی پیچک
وز صبغهی وَسیمِ گیلاس باربادوس
بخاری بلند نمیشد
و بادامی بر چهرهام نمیشکافت.
من که غمگینم
تو چرا غمگینی؟
اگر بادام من تلخ است،
گیلاس تو خوشروست.
اگر نیست
—آه ای چهار کهکشانْ قمر در عقرب
کاش یکی از ما اینجا نبود.
ناسزای تاریکی
بی مرحبای صبح رسید،
دست از ستاره شُست
دست از شیههی مهتاب کشید.
آخرین قطرهی عشرت در تهِ خود چکه کرد
صفِ زورقانِ بهجت بر گِلِ خود تکیه کرد.
من درین بیهودگی
از نَشُدِ نَبای ناب نالانم...
—آه ای اشتیاق رسیدن خبرهای خوب و نرم
کاش یکی از ما اینجا نبود.
زمستان غمکش،
زمستان مغموم،
آه زمستان...
کاش یکی از ما اینجا نبود.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
یلدا
چنان پیچیدهایم در لحاف
گرما تا ثریا میرود، صفیر عهد اینجاست.
همه خواب و شراب و شور و نور
در خرقهی پاییزِ پر برف اینجاست.
کوثر و زمزم و یلدا اینجاست.
پاکیِ آب و تمنّا اینجاست.
هنگام غروب است و حافظ با ما
از طهارت اوراق دفتر میگوید سخن؛
روشنای چهرهی یار و گیسوی ابریشم
از برای شادی عشق ما اینجاست.
کتاب و شمع و انارو یلدا اینجاست.
نرمیِ آواز و قربت اینجاست.
بناست تا به تهماندهی شبها برسیم
همه عاشقانهها و طاق شهوت اینجاست.
هیچ چیز زود تمام نمیشود درین شب
سیب و هندوانه و بوسهی پر تب اینجاست.
شکوفه و شبنم و شهد و یلدا اینجاست.
باغِ خنیای چکاوک اینجاست.
از آغوش شعر من تا پوستِ فندق شما
از ریشریشِ پتو تا کرسی و چادرِ تور،
از تصور شفقت تا تحقق شفاعت
از صفای سرما تا هوای برگ چای اینجاست.
یلدا و یلدا و یلدا هم اینجاست.
چلّهی جسته ز دامان زمانه اینجاست.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
سوّم | سامورایی
... اعتراف میکنم که گاهاً، آهستگی برای من معنای متفاوتی پیدا میکند. (شمشیر را به کندی از غلاف بیرون میکشم) چرخش غذای منجمد من در مایکرویو، پاک کردن پنجرهی اتاق با روزنامه، پر کردن ظرف آب و غذای گربه، دنبال کردن نور آبیِ صفحهی تلوزیون که مِه میان دیوار و کاناپه را میشکند و به من میرسد و ...
بعضی روزها، آهستگی برای من در عمرِ ماهی قرمزی که در تنگ، کرال پشت میرود و به زنده بودنش عادت نکردهام، معنای متفاوتی پیدا میکند.
(پیمان زنگ در را میزند)
-سیگار؟
+میکشم.
-باید بری باز بخری اگه تموم شد.
+آره تموم شد میری میخری.
-خار...
اعتراف میکنم که گاهاً، خصوصاً این گاههای الآن، برای من معنای آهستگی، جدّی تر میشود. من در خلوت ندیدار شدن زمان را دوست دارم، پیمان در مضاعفشدگی. بعد که میرود، هنوز سیگارْ باقی مانده و من به تمام حرفهایی که باید مینوشتم دوباره فکر میکنم. (شمشیرم را از روی پیشخوان آشپزخانه برمیدارم).
من هرشب، بی تو، اینجا، از تنهایی به معنای آهستگی فکر میکنم، و از بی تو بودن به با تو بودن میرسم.
گنبدِ بیزبانِ هال را تماشا میکنم و میاندیشم که تَرَکها واقعا چقدر جالباند. من از تو به مفهوم خاطره فکر میکنم و هاراکیری.
هرچه زمان آهسته تر میگذرد، من بیشتر میفهمم که ردپای خونیِ زخمهای باز، به آغوشرفتنها و ناغوش خوردنهای شادمانه میرسد.
برگشتن، ماندن و باز برگشتن، چرخهی همیشگی روح یک ساموراییست، که پس از تحقق معنای شکست، به دنبال بوسهای نازک، شمشیرش را سراسر در شکمش فرو میبرد.
#مجموعه_داستان_شکسته
Written By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
قرارمان باهم این بود
که به مرگ برسیم آهسته؛
وز برای نان و اندکی خرما
نمانیم پشت درِ بسته.
مادر برای کودک گشنه
در قابلمه آبِ جوش نپزد؛
پدر لب نزد هرگز با خود
که شدم از زندگی خسته.
قرارمان باهم این بود
که فردا برایمان آزاد باشد،
نه تا باز و بسته شدن لبها
بیابیم دستهای خود را بسته.
زندگی برایمان چون گودال
نباشد پر ز تاریکی و رنجش،
و گر نوری به ما شد نزدیک
نباشد نور قطاری پیوسته.
قرارمان باهم این بود
که سقف بسازیم برایِ کارتنخواب
وز برای کودکان کارِ در سرما
لحافی بسازیم از محبت و بوسه.
ناگاه حس نکنیم که چند وقتیست
در تقلاییم برای پاک زیستن؛
چه بسا که معتادیم از افیون
خواه دانسته و ندانسته.
قرارمان باهم این بود
که بمانیم پای قرار هامان؛
وز میان این همه تزویر تکراری
بیابیم حقیقت دلهای آراسته.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
دوّم | مغازه دومیه
... اولین بار که جنازه دیدم، سه یا چهار سالم بود؛
جنازه یه مردی که دوستش داشتم... یه پیرمرد... کسی که مثل عموهای پیر و مهربون بود. با اون سنش هروقت مارو میدید از جاش بلند میشد و با لهجهی شیرین خراسانی، خوشوبش میکرد. همیشه کلاهشو تا مرز افتادن از رو گردیِ سرش بالا میکشید و این تصویرش هیچوقت از یادم نمیره.
من بهش میگفتم مغازه دومیه. آقای نظری که مغازش دومین مغازه از سمت خونمون بود. هیچوقت ماهیت مغازهاش برام بصورت کامل آشکار نشد و نتونستم دقیقاً بفهمم که چی میفروشه؛ تنها چیزی که میدونستم این بود که من دوست دارم وقتم رو داخل اون مغازه بگذرونم. به خنزر پنزر های پیچیدهاش نگاه کنم و از شکل رنگارنگ کاغذهایی که دور قفسههاش پیچیده شده بودن لذت ببرم. دوست دارم دور و بر پیرمرد مهربون باشم و سوالهای مسخرهای از روی خجالت بپرسم.
جنازهی نیمه سوختهی پیرمرد رو از پشت شیشهی ماشین بابا، جلوی در مغازه دومیه دیدم. سر و صورتش ابدا دیده نمیشد ولی دیگه کلاهش سرش نبود. زیرپیرهنی سفیدش بخشی از گوشت ریختهشدهی تنش شده بود و دیگه سفیدیش معلوم نمیشد. آبراهه خون و بنزین از نوک انگشت شست پاش به داخل جوب چکه میکرد و سندلهای کهنهاش از قبل اونجا سقوط کرده بود.
همه اهالی شهر پای مغازه دومیه خیلی زود جمع شدن؛ با چهرههای وحشت زده سر تکون میدادن و پچپچ میکردن. بابا از ماشین پیاده شد و من میتونستم کت کرمشو از لای مردم دنبال کنم. بعداً نتیجه ماجراجویی یک نفره بابای من از بین جمعیت، این بود که پیرمرد بخاطر یک داستان عشقی با دختری جوون، خودش رو آتیش زده.
طولی نکشید که پلیس وارد شهرک کوچیک ما بشه و مغازه دومیه رو پیدا کنه. فقط یک نفر رو فرستاده بودن که اون هم از دوستهای بابا بود؛ استوار بهرنگ، که همهی تلاشش رو میکرد تا جمعیت رو از صحنه دور کنه و اجازه نده اگر بچهای هست، به تکهپارههای جسد نزدیک بشه.
من حتی بعد از تمام تلاشهای استوار بهرنگ، تنها بچهای بودم که تونسته بود اونقدر به مغازه دومیه نزدیک بشه ...
#مجموعه_داستان_شکسته
Written By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
«مُردن»
سربهزیر، کلهای خالی از فکر،
به خودم آمدهام
که چه ساکت شدهام...
جسد من از کدام آبراهه به شما رسیده بود؟
روح من را کدام کمربند چرمی از درخت آویخته بود؟
بعضی برای من شمع روشن میکنند
بعضی دیگر برای من خاک میکَنند،
چه در سفالینهای بر روی اجاق
چه در لابهلای مور و کفن
من حالا خیلی وقت است مرده ام،
مستقل از حوادث، مستقل از قتلهای خفه
من به ضخامت واقعیت و تاریخ، حالا به خواب خرگوشی فرورفته ام.
روح من بیکلام و عقیم،
متشکر از زمان، نذر خاطرات میدهد:
فردی مرکوری دارد میخواند
حالا من هم جوانم و زیبا
و من میرقصم و میخوانم...
مهدم را میبینم از روی انحنای ملایم صبح
مادر چشمهایم را دارد با چای میشوید،
دیشب دوباره سرد شده بوده حتماً
من گرما را در آغوش او میپویم.
بابا را میبینم که در زیر مهتابی،
عینک میزند و به من میخندد
این طرف تر آیدین در چمن خیالی،
گل میزند و در شادیاش میچرخد.
مامان کاغذ آورده و کلی مداد شمعی...
میرقصم و میکِشم با ذوقی نامحدود
تکهای درخت سبز، چالهای از آب و حیات
و چکاوکی در امتداد این برگهی نامخصوص.
دوچرخهام اینجا کوچک است،
بابا برای آن چرخ کمکی نصب کرده،
و از برای تمام پوستِ کودکی من،
صندلی و پدالی نرم وصل کرده.
مامان، سطل و بیل کوچکم را آورده،
و من لب دریای برای او قلعه میسازم
آواز درناها و ردپای لاکپشتها نیز همینجاست
و من از برای کودکیام خاطره میسازم.
کارنامهام را بر میدارد و و لبخند میزند بابا
با افتخار دو اسکانس میگذارد در جیبم
مهرهای نماز را با تسبیح و سجاده مامان
با دقتی جمع میکند و میگذارد در دیدم.
در فرو رفتن سوزنی در اتاق عمل
من میرقصم و جراح هم با من میرقصد
روحم از این روشناییهای براق،
حتی لحظهای در حضور او نمیترسد.
مهرههای شطرنج را آیدین از توی کیف
پخش میکند روی تمام افکارم
من از گامبیها سر در میاورم و او از من
که این چنین مهربان است با تمام ابعادم.
سارا دستانش بر دور صورتم قاب است
یادش میآید که چشمهاش آئینه روحم بود
بغض از بغض میشوید و بوسه از بوسه
یادم نمیرود که او تمامِ خواستن بود.
میبینم و میشنوم همهچیز را خوب
و از جعد ریشههای فرش حرصم میگیرد.
مادر به آسمان نگاه میکند یا به من یا به خدا
من از دور شدن از نگاه او بغضم میگیرد.
در دو ثانیه حجاب روشنی از دیدن
من دو دهه داستان زیستا یافتم
خوشا به حال من و این چرخش بیپایان
من قالی زندگی را با خوشی بافتم
من و فِرِدی و مامان و بابا
امیر و آیدین و مهران و سارا
میچرخیم و میرقصیم دست به دست
میدانیم که من نیستم تا فردا.
سربهزیر، کلهای خالی از فکر،
به خودم آمدهام
که چه ساکت شدهام...
جسد من به هیچ آبراهی نرسیده است و...
کمربند چرمیام ماندهست دورِ شلوارم...
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
اوّل | میوههای نارس
... چاقوی روی میز صبحانه رو از لای خامه و مربای انجیر کشیدم بیرونو شروع کردم به نگاه کردن، یه نفس راحت کشید انگار حرفهای من باهاش تموم شده و وقت دوش گرفتنه. بهش گفتم: «ببین، من از اولشم با این بازیا موافق نبودم. سیاست برای صندوقای وام خونگیه که عمهخانم و دخترش اجراش میکنن. من از اول بدم میومد از این... چجوری بگم... از این پیچدگیا. آخرشم به اصرار خودش همچی تموم شد.» چشماشو دور اتاق چرخوند و از پنجرهی بزرگ به بیرون خیره شد. توجه منم جلب کرد. رفتم سمت پنجره، پرده رو کنار زدم، خورشید حالش وخیم بود، به سختی نور تف میکرد. پایین رو نگاه کردم، دوتا ماشین کوبیده بودن به یه دکه روزنامه فروشی و رانندههاشون کمی اونطرفتر داشتن کمک میکردن تا یه خانوم بلونده از روی جوب رد شه. برگشتم سمتِ اتاق، گفتم: «حالا خانمی که شما باشی، درست وقتی فهمید که بطور قطع تو حسرت بوسیدنشم، از عمد دیگه به شوخیام نمیخندید. انقدر امتناع میکرد از من که دیگه بوسیدنش آرزوم شده بود. یک شب خواب دیدم تو یه اتاق هتل باهم صبونه میخوریم و بعدم همدیگرو...» پرید وسط حرفم. :«پس چی شد؟» من خیلی از این عجول بودنش خوشم اومده بود. عجول بودنش بود یا یه چیزی ازون آرایش غلیظ ارغوونی که روی سفید و براقش داشت... بهرحال تو دل برو بود. من گلوشو محکم با شصتم گرفته بودم و همونطوری کشوندمش زیر آب. گفتم: «ببین، من از اولشم با این بازیا موافق نبودم...»
#مجموعه_داستان_شکسته
Written By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
