UpdatesOnBuLBa
Open in Telegram
"This living hand, now warm and capable Of earnest grasping, would, if it were cold And in the icy silence of the tomb" —John Keats English Literature Student 🌾🌱 Got something to say 🌚 https://t.me/BitChatsBot?start=sec-fcejfdcfgi
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-2030 days
Posts Archive
—
I am now not you're typical third world
Person which you call a sand negro.
You're not my oil-hungry enemy
That my country insest upon
To hate.
There's nothing to hate about anymore.
All the seats are taken
In this shit show.
In this shit
We're together.
We've been,
Before you become my oil-hungry enemy,
Before I become your third-world negro.
We're humans with a semi-compassionate heart.
We've been, presumptuously!
I ache
Through poetry
Through words
Not because I am wise,
But because
I am broken too.
We are all tangled in the same web of loss
And in this brokenness,
A thin thread of commonality is spun.
It's a fragile thing,
This fragile heart,
but it’s all I have to offer you,
and all I have to offer myself.
I ache
For the pain you're into,
For the vibrant murals now choked with smoke,
For the laughter of Venice Beach, hushed.
For the dreams spun on Hollywood's silver screen, dimmed.
For the lowrider’s gleam, now a ghost of the flame.
For the beat of the music, silenced in the heat,
For the bold spirit, now bent with the weight.
I see it all, even from afar.
This city of rebels, artists and believers
Is crying out in the fire’s glare,
And in my semi-compassionate heart,
And my black haired sand-negro head,
You echo
I ache.
It's a fragile thing
This fragile poem
But it is of me
For you
LA.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
قلبم به هیچ سرای، خوش ندارد گریز
خوشا قدمهام که به هر ره عزیز.
بشنو تو صیحهی سیرآبِ همه باغچهها
کز گل من نیامدهست هیچ هزیز.
خدنگ همه به قتل من ناراست شد.
بادی به موجب لرز دست کماندار شد.
آه تو بگو در کجا یابم کمی آشتی
زندگانی همه سنگی به پَر قزلاخ شد.
من نبودم جز کودکی محصور وداد
چهشد که اشک برای چشم من خار شد
بیا و باز ده که درخشم چو قبل
کین نقاب نزهت بر رخ من زار شد.
Poetry / Translation By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
My heart no home's fervor doth retain
Thus my feet favor paths that wander wide.
Hark at irrigation of other groves' gain
For my sad plants hath no yearns to ride.
Thousand darts have failed to bring me end
As if the wind did sway the archer's aim.
Where shall I find the peace I tend
Fo as lark gainst stones, I suffer life's flame
I am but a Love's fond little child,
How couldst thou think I would not pine?
Restore it to me, and thou bring'st back shine,
That I might cast aside this false design.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
شب شعری
شب شعری
شب شعر!
فصاحت مضامین عاشقانه
از نوک موی تو میچکد!
بوی تو را کدام باغ به سمت من میکشاند؟
تمام استشمام من از گل روی تو میشکافت.
شب و شببو و شعری و شباب!
نه به خرابی سپردهای
آشیان شکستهی چکاوکی
نه به هیاهوی توفان سپردهای
دست کوچک مورچهای
مهری و محبت، و بی محنتی و مهرو!
در پیچ کوهها و خم درههای بابونه
غزالی نسپردهای به صخرههای وارونه!
تو از اشتیاق کودکی برای یک بالون
تو از حس خوب فالودهای و زیتون
به ذهن آبی دریا چه راحت میسپاری دل!
تو شب شعری
تو شب شعری
تو شب شعری
شب شعر
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
دیگر نه به یاد میآورم از خود
نه میگذارم بخواند پروانه و قمری
دربهدر لحظهای نیستم برای زیست
قفل میزنم بر پنجرهی خورشید.
چکاوک غمیدهی دل، شاید بیصدا بهتر است
لبالب شب، در این اتاق بیهوا بهتر است.
مینوشتن، میسرودن از برای آب و لاله
وز برای هزاران هزار نگاه کاهلانه
دیگر برای قدم خستهی کلام من بس است
چرا که مرور شادی از پشت در بهتر است.
من چه میدانم از اوصاف حال هلاهل
من از کجا بدانم جمع و تفریق فواصل
دیگر ساییدن لیوان و سیگار بس است
چه بسا چاشنی حمه برای من بهتر است.
دیگر نه به یاد میآورم از خود
طعم خوشه های نارون و زیتون
نه سنگ بر سنگ خاطره میچینم
از عطر تازهی لیمو و ریحون
چکاوک غمیدهی دل، شاید بیصدا بهتر است
لبالب شب، در این اتاق بیهوا بهتر است.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
«از برای تو گفتن»
ابلهانه به همهچیز مینگرم
و با کلام گریهام میگیرد.
تو این همه خوبی را چگونه در جیب پیراهنی به این نازکی جا دادی؟
گاهوبیگاه از خروش پنهانی موجی،
از آرامِ افق
سرودم میگیرد،
سرودی که از آنِ توست، و عاشقانه است.
چهرهی تنهای صحرا
سنگریزهها و ابرها از بهانه میشکافد
پشتبهپشتِ هر کلامی که شب برای ستاره بازگو میکند
سرودم میگیرد،
ابلهانه،
گریهام میگیرد.
رودها طولانی، کاکُل ماهی طلایی.
در لحظهای که از میان انگشتان کودکیِ تو، آب و نرمِ علوفه میگذشت،
فکر رود هم درمیان فکر من گذشت.
رنگ درخت از بلوغ شکوفه شاداب!
تا فکر خوردن شاتوتی از اندام تو سرازیر شود
تا فکر جویدن مغزِ گردو...
در بستر آشنای آوند و سبزه
من از بوتهای شعر برایت میچینم.
میدیدم
و باز دیدم؛
جهانِ کوچک رُشد
کهکشان نخود،
نورهای نئونی، تاریکیهای ارغوانی،
لحظههای به ارتفاع عمر را
عمر را در قوارهی لحظه،
و این همه راهروهای کبود
که قایمباشک خورشیدست و کوهسار،
همگی را در کنار آن دیوار مدرسه
که دستهای یکدیگر را گرفته بودیم، دیدم.
من ابلهانه به همهچیز مینگرم
و با کلام گریهام میگیرد.
هرچه از بیزاری دور تر، بهتر.
جنس و جناس سخنم
با هزاران عتیق انگوری
برای تو مزین،
برای تو بالشی از پنبه.
و اینها همه،
هرچه که از میان انگشتان خلقت سر خورده
و به این سیارهی غافل رسیده،
قربانگاه پر شکوه کلامِ آشنای من میشود.
ای همهی کلمات به قربانت،
تو این همه خوبی را چگونه در جیب پیراهنی به این نازکی جا دادی؟
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
زلابلای نجوا
زلابلای آرام حرفهای خوب شما
چهارچوب صورتم از چوب
آوند تازهی شعف میشکافت.
زبان ادریسی شما
بر چشمان چنین ناشناختهٔ بُهت
بر چشمان چنین آشفتهٔ اسرار
طپش مهر است
طپش آئینهی خوب حرفهاست.
ای همهسو
بگذر از رهروان عظیم تپه که از آن میگذری،
در من ژرف اقیانوسیست
از اظطراب افزون.
بنگر بر پردههای ضخیم نهر که به آن مینگری،
در من ارتفاع کوهستانیست
از تشویش افزون.
تو را،
تو را میخوانم
در اندوه آغازی خود.
تورا از برای برملای راز سکوت
میخوانم؛
زلابلای کلام.
زلابلای اشعار شعلهور و عریان نیمشب.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
سراب
سراب
دستی به گهواره
میبرد به خواب.
لحد و لحن سپید گلایل
گاه آمد دارد
هرگز شد.
مدینهی باد اینجاست
صدایی از نور خفهاست
سراب
سراب
قبل از شط سیاه و زهرمار.
ذات بر قایقی سوار
سکهای آلت قمار!
آدمیزاد
آدمیزاد
هرچه گشتی هیچ بود
هرچه گشتی بود سراب!
پنجهات تشنه ماند
از همآغوشی.
همبسترت گریانِ بادهی فراموشی!
میروم زیبا
میروم همدم
های و های میشود رفت حالا
سر میخورد حیات از کف پاها.
نیا زیبا
نیا همدم
زخم دوگانهای نزن
نه به من نه به عالم رؤیا.
سراب
سراب
چهارپایهی کوچکم مرا برد به باد
طناب تنگ و زبرم ماند به یاد
دستی به گهواره
دستی به جقجقه
بیخودی جا زدن بود فریاد!
مرا میبرد به خواب
مرا برد
تو را نبرد
سراب.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
سپیده دمِ انگور
برخواسته است از گور
از درِ درهای هامون
گشاده بازو بهروی مجنون.
چشمی بگشای تو
تو نیز بگشای چشم
حروفی بزن به سکوت جوشن.
قیس میرود خورشید
از غزال به قعری، به قیطران
میخرامد او،
میخرامد نور.
چشمی بگشای تو
تو نیز بگشای چشم
تبسمی بزن به هلاهل و آژنگ.
هان ای عشق
—در قبیلهی نزاع
هان ای بانوی ارجمندِ مغازله!
عقربِ ماه در گزند ابرهاست
چشمی بگشای تو
تو نیز بگشای چشم
بوسهای پر کن درین نافهی مفرد.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
نگاهی بر زندگینامه دیوید شپیرو، شاعر و نویسنده آمریکایی بهمراه ترجمهی یکی از آثارش.
پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.
Translated By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
We all are
Convicted
To faces and to arms and so
To an endless pain.
We all,
—All of us,
Therefore...
Are convicted
To the delicacy of the objects;
Of the roses,
And of some mutual alternatives
To our
Endless pains.
That's why
Horses haven't quite left us
With meadows and alfalfa.
And birds still do sing
And haven't quite left us
With thousands of endless incurable nights.
And worms still include us
To their apple's share
And crows to their crop.
We all are
Convicted
Don't you think?
To love
To live
To let love
And to let live.
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
ترجمهی فارسی به انگلیسی شعر وطن - محمود درویش
ترجمهی عربی به فارسی از: ناصر بایزیدی
Translated By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
—
آه پیش بیا
های هایا هایا های و آی و آه
پیش بیا...
زودا که پیشتر از تو
آمد دوباره اندوهِ سایهسار.
بیا پیش..
آه و های و آی تو بیا پیش
تا که به خاطر شما
آید حرفی از لطف و مرتبهی ماه.
حروف سادهام،
از بخشندگی، از خوشترانگی واماند...
صبوریَم از ایّوبِ من جا ماند...
های و آه و آی تو بیا،
که درین کویر بی آهو، در این مرتع بی ترنم
این واماندهی فلان فلان شده، غم
این بیهمه چیز، غم
های هایا هایا های و آی غم...
قبل از تو به پیش ما آمد.
آخرِ مسرت ما، آخر از نفس افتاد.
باغ بوسه و دعا
عطرِ بین زمین و هوا
از ته خود چکید و به دامان ظلمت فتاد.
دستهای خوب تو کجاست؟
های و هایا یا کجاست؟
بیا با دستهای خوب و بویِ خوشِ زنانهات
من مردِ افتادنم در ظلمت
مرا در حوضچهای اشک، مرا در سبویی از توجه بگیر
های و هایا و آی از ضلع سقوط بگیر.
بیا به پیش من تو بیا
آه تو بیا، های تو بیا.
من میطلبم از تو
من میطلبم از تبلور و تحسین
آغوشت که از خورشید عسلیست را بیار
آنگونه زودا،
که به جان نازنینت
من در سقوطم از لب پرتگاه،
های تو بیا.
آه تو...
Poem By: Me
@UpdatesOnBuLBa2
