en
Feedback
اشعار فاضل نظری

اشعار فاضل نظری

Open in Telegram

کانال اشعار فاضل نظری

Show more
6 124
Subscribers
No data24 hours
+147 days
+4830 days
Posts Archive
گرچه به غیر از زیان ندیده ام از تو شکر که راضی نبوده‌ام به کم از تو با توسر جان قمار کرده ام ای عشق هرچه مرا هست و هرچه نیست هم از تو سایه خود را نگاه کن که بدانی همسفرت جا نمانده یک قدم از تو ای دم عشرت! نه اینکه یاد تو خوش نیست هست، ولی دلرباتر است غم از تو پنجره های سکوت نیمه شب از من نغمهٔ گنجشک‌های صبحدم از تو #فاضل_نظری / @ashoomteam #وجود

برای آرزوهای محال خویش می‌گریم اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش می‌گریم شب دل کندنت می پرسم آیا باز می‌گردی؟ جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش می‌گریم نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی خوردم ولی من بر شکست بی جدال خویش می‌گریم به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند که من چون شمع هرشب بر زوال خویش می‌گریم نمی‌گریم برای عمر از کف رفته‌ام، اما به حال آرزوهای محال خویش می‌گریم #فاضل_نظری / @ashoomteam

ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم اما دلم برای همان هیچ کس گرفت افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت #فاضل_نظری / @ashoomteam #ضد

آن کشته که بردند به یغما کفنش را تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش آن نیزه که می برد سر بی بدنش را پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد با خار عوض کرد گل پیرهنش را زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد  شمعی به طواف آمده پر پر زدنش را آغوش گشاید به تسلای عزیزان یا خاک کند یوسف دور از وطنش را خورشید فروزان شده در تیرِگیِ شام تا باز به دنیا برساند سخنش را #فاضل_نظری / @ashoomteam

گفتی چه شود گر بشود فاصله‌ها کم دیدی که شد اما نشد آخر گله‌ها کم بین تو و من رغبت دیدار نمانده‌ست هم فاصله‌ها کم شده، هم حوصله‌ها کم از عشق بپرهیز که صد راهزن اینجاست آیند به این گردنه‌ها قافله‌ها کم هرچند که از شهر خودم کوچ نکردم در بی‌وطنی نیستم از چلچله‌ها کم از عشق همین بس که معمای شگفتی‌ست ای عقل بگو با من از این مسئله‌ها کم #فاضل_نظری / @ashoomteam #اکنون / #بی_وطن

گفته بودی درددل کن گاه با هم صحبتی کو رفیق راز داری! کو دل پرطاقتی؟ شمع وقتی داستانم را شنید، آتش گرفت شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد، مست شد غنچه ای در باد پر پر شد ولی کو غیرتی؟ گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی من کجا و جرأت بوسیدن لب های تو آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی #فاضل_نظری / @ashoomteam #آن_ها / #تهمت_آبرو

https://instagram.com/fazelnazari?igshid=MzRlODBiNWFlZA== پیج اینستاگرام دوباره فعالیت خود را آغاز کرده است. ممنون میشم فالو کنید 🙏 #فاضل_نظری / @ashoomteam

دمی از خاک با شوق تجلی سر برآوردن نمی‌ارزد به عمری خاک عالم بر سر آوردن من از شرمندگی چون لاله های واژگون عمری‌ست به سوی آسمانم نیست روی سر برآوردن کسی باور نخواهد کرد اعجاز تو را ای عشق برای "خودپرستان" تا به کی "پیغمبر" آوردن تو خضر واقف از غیبی و من موسای بی صبرم چه دشوار است از کار تو ای دل سر درآوردن بپرسید از کمانداران ابرویش چرا باید به قصد کشتن یک نیمه‌جان صد لشکر آوردن به غیر از وعده‌ی پاییز معنایی نخواهد داشت برای باغ پیغام بهاری دیگر آوردن یکی از پیله ها لرزید ، چشم شمع ها روشن! مبارک باد ! از پروانه ها خاکستر آوردن #فاضل_نظری / @ashoomteam

قرار ابرهای بی‌وطن بیهوده‌پیمایی‌ست در آغوشم بگیر ای آسمان! روح تو دریایی‌ست دمی سرسبزی ما را به پای سرخوشی مگذار درختی مثل من هرسال ناچار از شکوفایی‌ست تو هم بیچاره‌ای! بیچاره چون شیری که می‌داند فقط وقت عبور از حلقه‌ی آتش تماشایی‌ست چراغ حُسن می‌افروزی و در شهر می‌گردی ولی این دلربایی نیست، این تشییع زیبایی‌ست به مردم چون پناه آوردم از تنهایی‌ام دیدم که از «تنها شدن» جانکاه تر «احساس تنهایی»‌ست #فاضل_نظری / @ashoomteam #اکنون / #احساس_تنهایی

من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم چون سایه عدم بود سراپای وجودم بر غیرت من عیب مگیر ای همه خوبی وقتی که به اندازه‌ی حُسن تو حسودم تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست دیدی که گشودی در و من پَر نگشودم من "نغمه‌ی نی" بودم و چون "مویه‌ی عُشاق" با آه درآمیخته شد، بود و نبودم یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس شعری که سزاوار تو باشد نسرودم #فاضل_نظری / @ashoomteam #اکنون / #بود_و_نبود

کبریای توبه را بشکن! پشیمانی بس است از جواهرخانه ی خالی نگهبانی بس است ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین آبروداری کن ای زاهد! مسلمانی بس است خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است یوسف از تعبیرخواب مصریان دلسردشد هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است نسل پشتِ نسل تنها امتحان پس می دهیم دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم! سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است! #فاضل_نظری / @ashoomteam #اقلیت / #میهمانی

ای رفته کم کم از دل و جان! ناگهان بیا مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا قصد من از حیات، تماشای چشم توست از چشم زخم بدنظران در امان بیا جام شراب نیست که در کف گرفته است خون می خورد ز دست غمت ارغوان بیا ای لحظه ای که در سر هر شاخه فکر توست ای نوبهار تا به ابد جاودان بیا این صید را به معجزهء عشق زنده کن عیسای من به دیدن این نیمه جان بیا یک عمر آمدم به در خانه ات، تو نیز یکدم به خانه‌ی من بی خانمان بیا #فاضل_نظری / @ashoomteam #کتاب / #بیکران

به چنگ آورده‌ام گیسوی معشوقی خیالی را خدا از ما نگیرد نعمت آشفته‌حالی را خدا را شُکر امشب هم حریفی پیشِ رو دارم که با او می‌توان نوشید ساغرهای خالی را مرا در بر بگیر ای مهربان هر چند می‌دانم ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را ز مستی فاش می‌گویم تو را بوسیده‌ام اما کسی باور ندارد حرف مست لااُبالی را من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را #فاضل_نظری / @ashoomteam #اکنون / #آسمان

ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم اما دلم برای همان هیچ کس گرفت افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت #فاضل_نظری / @ashoomteam #ضد

توان گفتن آن راز جاودانی نیست! تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست! پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست! درخت ها به من آموختند: فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست به روی آینه ی پُر غبار من بنویس: بدون عشق جهان جای زندگانی نیست #فاضل_نظری / @ashoomteam #اقلیت / #عشق

به دست لفظ به معنا شدن نمی گنجم سکوت آهم و در صد سخن نمی گنجم مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم هزار روحم و در یک بدن نمی گنجم ضمیر مشترکم، آنچنان که « خود » پیداست که در حصار تو و ما و من نمی گنجم تن است؛ شیشه و جان؛ عطر و عمر؛ شیشه‌ی عطر چو عمر در قفس جان و تن نمی گنجم ز شوق با تو یکی بودن آنچنان مستم که در کنار تو در پیرهن نمی گنجم به سر هوای تو می پرورم که مثل حباب اگرچه هیچم، در خویشتن نمی گنجم #فاضل_نظری / @ashoomteam #کتاب / #ضمیر_مشترک

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار آیینه به دست آمده ام بر سر بازار هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست یادآوری خاطره ی بوسه ی دیدار روزی که شکست آینه با گریه چه می گفت دیوار به آیینه و آیینه به دیوار کشتم دل خود را که نبینم دگری را یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار چون رود که مجبور به پیمودن خویش است آزاد و گرفتارم – آزاد و گرفتار ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد برخیز فدای سرت، انگار نه انگار تا لحظۀ بوسیدن او فاصله ای نیست ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه دار #فاضل_نظری / @ashoomteam #آن_ها / #دیوار_به_آیینه

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم بگذار در جدا شدن از یار جان دهم همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش چون بوته زار دست برایش تکان دهم دل بُرده از من آنکه ز من دل بریده است دیگر در این قمار نباید زیان دهم یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود چون نیستم صبور چرا امتحان دهم یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم #فاضل_نظری / @ashoomteam #گریه_های_امپراتور / #بوته_زار

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد» به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت «بال» تنها غم غربت به پرستوها داد اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟! نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد #فاضل_نظری / @ashoomteam

درختان را هنوز ای برف ! شوق برگ و باری هست زمستان گرچه طولانی ست،آخر نوبهاری هست مرا درقلب خود کُشتی و از دنیاز خود راندی گمان می‌کردم ای بیرحم بین ما قراری هست تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو ولی ای بی وفا از بی وفا هم انتظاری هست چو در قلب تو می تازند بعد از من رقیبانم به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست #فاضل_نظری / @ashoomteam