روچنه
Open in Telegram
روچنه، روزنهای است روانتحلیلگرانه به دنیای بیرون ( واژهی روچنه در زبان کوردی به معنای روزنه است) سروه رحمانی | رواندرمانگر تحلیلی تحت درمان و سوپرویژن ارتباط با من: https://t.me/srwarahmani rochna.psychoanalysis@gmail.com
Show more283
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
283
و ان یکاد بخوانید و در فراز بمانید 🧿
با سرچ کوتاهی در گوگل، متوجه شدم که باور به چشم زخم در میان پیروان یهودیت و اسلام بیشتر دیده میشود و در میان کشورهای توسعه نیافته یا کمتر توسعه یافته، اعتقاد به وجود نیرویی ماورایی که قدرت تخریب و صدمه بالایی میتواند داشته باشد، بیشتر از دیگر کشورهاست.
چشم زخم به سادگی اینگونه عمل میکند که فردی حسود به دلیل دارا نبودن آنچه دیگری دارد که میتواند هر ابژهی خوبی باشد؛ برای او نابودی ابژهی خوب را طلب میکند و ناگهان به ابژهی خوب به هر علتی، صدمه وارد میشود. اعتقاد بر این است که همراه داشتن نمادهای آبی به شکل چشم، میتواند این بدخواهیها را خنثی کند.
دنیای افرادی که به چشم بد باور دارند، ناامن است. چطور میشود در دنیایی که هر لحظه ممکن است اطرافیان خواهان از بین رفتن ابژههای خوبشان باشند، راحت زیست؟ این دنیا پر از عدم آسودگی، اضطراب و دلهرهی مداوم است. دیگران موجوداتی هستند که نمیشود به آنها اعتماد داشت، چون خوبیهایشان را تاب نمیآورند. زندگی پر از آرامششان، جنسیت بچهیشان ، زیبایی و ثروتشان؛ همگی باعث برانگیختگی حسادت آنها میشود. این دنیا نه تنها ناایمن است که نمیتوان بر هیچ چیز آن کنترل داشت. همه چیز انگار از حیطهی تسلط آنها خارج است، زیرا قدرتهای ماورایی وجود دارند که داشتههایشان را از آنان طلب میکنند؛ بدون آنکه بدانند کِی، کجا و چهکسانی از این قدرتهای شیطانی بهرهمندند.
برای همین است که مداوما احساس میکنند که باید سپرها ( چشمنظر) را برافراشته نگهدارند و ابژههای خوب زندگیشان را تمام و کمال در معرض عموم قرار ندهند. عموم گرگهای حسودی هستند که منتظرند تا آنچه آنها دارند را با چشمان کثیفشان نابود کنند.
مسالهی دوم به توسعهنیافتگی کشورها برمیگردد که به آن اشاره کردم. زمانی که ملتی توسعهنیافتهاند، بیشتر از ملتهای توسعهیافته به دنبال آنند که پیشامدهایی که عللشان را نمیدانند به ماوراالطبیعه نسبت دهند تا آنکه به دنبال جوابی از طرف علم باشند. بیگمان وضعیت تعلیق برای نوع انسان، وضعیت ناخوشایندی است و اگر کسی فرزندش را به دلیل بیماری ناشناختهای از دست بدهد، ممکن است ترجیح بدهد که آن را به سادگی به چشم بد نسبت بدهد تا آنکه جوابی برای مرگ فرزندش نداشته باشد.
انسانی که برای اتفاقات بیشمار هنوز جوابی ندارد؛ انسان قدرتمندی نیست؛ اما انسانی که میتواند با آرزوی بدخواهی، کسی را به گورستان بکشاند قطعا انسان قدرتمندی است. شاید ما در نهایت ترجیح بدهیم که با ناتوانیهایمان روبهرو نشویم.
@rochna_psychoanalysis
283
اهمالکاری به مثابه پرخاش
مدیریت زمان و نظم شخصی یکی از نیازهای دنیای امروز است. دنیایی که به شدت در حال تغییر است و به ما فشار میآورد که کامل باشیم و یا در مسیر بهترین شدن گام برداریم. اما آیا این فشاری که بر انسان مدرن وجود دارد؛ به نتیجه میرسد؟
«ایشالا از شنبه»، تقریبا تجربه همه ماست.
از شنبه رژیم میگیریم، ورزش میکنیم، درس میخوانیم؛ در حالی که میدانیم قرار نیست همچین اتفاقی بیفتد. اما میلی درونی ما را به تعویق انداختن کارها سوق میدهد.
این اتفاقی است که عموما در برابر «کنترل و اجبار» رخ میدهد. ما در عین حال که میدانیم که کار درست چیز و چه چیز به نفع ماست؛ تا جایی که میتوانیم در برابرش مقاومت میکنیم. هرچند که ممکن است که درسمان را پاس نشویم؛ اما برای امتحانی که مهم است، تا دقیقهی نود شروع به خواندن نمیکنیم. البته که میدانیم ددلاین مقالهیمان تا دوازدهی شب است و حتی ممکن است اضطرابی عمیق وجودمان را فراگرفته باشد، اما ترجیح میدهیم که کندیکراش بازی کنیم.
اهمالکاری در این شرایط تبدیل به تهدیدی واقعی علیه خودمان میشود. گویی طنابی به پایمان بسته شده است و نمیتوانیم حرکت کنیم و با دستهای خودمان؛ خودمان را در چالهای عمیق میاندازیم.
اما همیشه اینگونه نیست که اهمالکاری تنها بر خود فرد تاثیر داشته باشد. بعضی از افراد اهمالکاری میکنند که در برابر اجبار دیگران مقاومت کنند. گویی انجام فوری کاری که دیگری از ما خواسته است؛ سر در طوق بندگی او بردن است. شاید هم شبیه جنگ قدرتی است که یکی میبازد و دیگری میبرد و تلاشمان این است که برنده ما باشیم و یا اگر قرار نیست ببریم، تا لحظهی آخر تن به باخت نمیدهیم.
اهمال کاری در این شیوه میتواند صرفا دیر حاضر شدن برای یک قرار کاری باشد و یا حتی دیر پاسخ دادن به یک پیام .
افراد اهمالکار، با بهتعویقانداختن کارهایشان، دیگران را خشمگین میکنند. اما زمانی که دیگری از آنها عصبانی میشود، ممکن است حق بهجانب باشند و یا توجیهی برای انجام ندادن کار در چنته داشته باشند که رو کنند. این پرخاش نهان در عین حال که کارساز است؛ فرد مقابل را هم خشمگین میکند؛ ممکن است حتی به صورت هشیار تجربه نشود. تجربهی خودآگاه فرد صرفا میتواند نیاز به انجام کار دیگر و یا ناتوانی باشد.
@rochna_psychoanalysis
283
در جستوجوی دیگری ازدسترفته
گاهی برمیگردیم و گذشتهیمان را با چتها، عکسها و یا خاطراتمان با دیگران مرور میکنیم. دلمان تنگ میشود برای کسانی که دیگر نیستند، برای دوستانی که از دست دادهایم، برای عشقهای از دست رفته و برای خوشیهایی که تجربه کردهایم.
عدهای در این لحظات آنقدر غرق در لذت آن دوران میشوند که گوشی را برمیدارند و سعی میکنند رابطههای از دست رفته را با ابراز دوستداشتن و دلتنگی ترمیم کنند. کسانی دوباره با همین پیامها و تماسها بهم پیوند میخورند، اما اتفاقی که میافتد، برای عدهای این است که فرد مقابل به نظر تغییر کرده است یا آنکه هیچ چیز مثل گذشته نیست و دوباره جدایی رخ میدهد، این بار کوبندهتر و تلختر.
این فقط یک مثال بود برای آنکه قضیهای که در ذهن دارم را توضیح دهم.
دقیقا چه قضیهای؟ «حیران و سرگردان دنبال دیگری از دسترفتهیمان گشتن در دیگری جدیدی که مقابلمان نشسته است و با سر به دیوار خوردن.»
چه چیز باعث میشود که زمانی که یک رابطهی از همگسسته دوباره ترمیم میشود، روانمان آن رابطهی جدید را پس بزند؟
زمانی دوباره رابطهای را ترمیم میکنیم، ما با فردی که به او بازگشتهایم؛ به عنوان یک هویت مستقل دوباره وارد رابطه نمیشویم؛ بلکه با تصویری که از او در ذهنمان داریم ( با همهی پیشینهی قبلی) وارد رابطه میشویم و انگار که انتظار داریم همهچیز از همان لحظهی کات دوباره شروع شود؛ بدون توجه به همهی آنچه که در این میان رخ داده و نادیده گرفته شده است.
با دوستی حرف میزنیم که چند سال پیش داشتیم و نه دوستی که حالا مقابل ماست و این گپ میان تصویر دوست قدیم و واقعیت دوست جدید باعث میشود که نتوانیم با رابطهی جدید ارتباط بگیریم.
برای همین است که گاهی ترجیح میدهیم در فانتزیهایمان زندگی کنیم. لذت خیالپردازی با دیگریای که زمانی با او صمیمیتی تجربه کردهایم که حالا نمیکنیم، باعث میشود که درد عدم وجودش را تحمل کنیم و یا به جستجوی والدین ایدهآل نداشتهیمان در دیگرانی هستیم که والد ما نیستند، از آنها انتظار داریم که والدمان باشند و چون فرزندشان با ما برخورد کنند تا تجربههای ناب کودکیمان حتا برای یک بار دیگر تکرار شود.
ما از لحظات خوش زندگیمان فیلم میگیریم، خاطراتمان را ثبت میکنیم و از لبخندهایمان عکس میگیریم. اینگونه با گذشت زمان و با مرگ و رفتن عزیزانمان، میتوانیم با تصاویری که از آنها داریم دوباره ارتباط بگیریم.
@rochna_psychoanalysis
283
زندگی پر از رنجه. اساسا انسان بودن همراه با رنجه.
رواندرمانی نمیتونه این رنجها رو برای ما از بین ببره. نمیتونه والدین همدل و کافی بهمون بده؛ پولدارمون کنه یا بیماریهامون رو علاج کنه. اما مهمترین کاری که میتونه بکنه اینه که با این رنجها بتونیم زندگی کنیم.
@rochna_psychoanalysis
283
چرا غیبت کردن لذتبخش است؟
ما ممکن است که از افرادی به شدت متنفر باشیم ولی در عین حال از ته دل بخواهیم که از لحظه به لحظهی زندگی این افراد مطلع شویم، دربارهیشان ساعتها حرف بزنیم و یا اینکه آنها را در شبکههای اجتماعی مختلف فالو کنیم.
به نظر میرسد تناقضی وجود دارد. طبیعتا باید از چیزی که دوست نداریم، دوری کنیم. ولی چرا گاهی ساعتها مشغول حرف زدن دربارهی کسی میشویم که دوستش نداریم؟ غیبت کردن در حالی که در عین حال، در ما خشم و نفرتی دربارهی طرف مقابل بالا میآورد، لذتبخش هم هست.
غیبت کردن افراد نفرتانگیز، در ما حس بهتری نسبت به خودمان ایجاد میکند. هر زمان که دربارهی جنبهی منفی رفتار آنها صحبت میکنیم، به طور ضمنی نشان میدهیم که ما فاقد آن جنبهی منفی هستیم و این یک پله ما را بالاتر از آنها میبرد. رابطهی نابرابری که فرد منفور در آن حضور ندارد که از خود دربرابر هجمهها دفاع کند، در هر غیبت، نابرابرتر میشود و با برهنه شدن فرد غایب، عیبهای ما بهطور ضمنی پوشیدهتر میشود.
از طرف دیگر، غیبت کردن ما را از تنهایی نجات میدهد. ما میتوانیم عضو گروهی از افراد باشیم که از فرد دیگری بدمان میآید و این ویژگی مشترک همهی ماست. این ویژگی مشترک ما را به یکدیگر نزدیک میکند و روابطی تشکیل میشوند که بر پایهی خشم ایجاد شدهاند. گروه غیبتکننده تبدیل به افرادی میشوند که همگی آدمهای بهتری به نظر میرسند، چون فاقد ویژگیهایی هستند که مورد غیبت قرار گرفتهاند. از طرفی دیگر، غیبت کردن لذتبخش است، چون همهی ما آن را کاری ممنوعه و مذموم میدانیم. انجام دادن کاری ممنوعه به طور موفقیت آمیز در خفا و به دور از چشم کسانی که به ما ممنوعه بودن آن را یادآوری کنند، لذت عمل را چند برابر میکند.
اگر کمی عمیقتر به موضوع نگاه کنیم، میتوانیم به دلایل دیگری نیز برسیم. برای مثال ممکن است دنبال کردن منظم سریال خانوادگی کارداشیان-جنرها با وجود آنکه امتیاز بسیاری پایینی از بینندگان دریافت کرده است، به این دلیل باشد که ما در ناخودآگاهمان آرزو داریم که جای یکی از آنها باشیم. باوجود آنکه بارها دربارهی اندامهای جراحیشدهیشان، روابط عجیبغریب و خیانتهایی که اتفاق افتاده است نظر دادهایم و برایشان تاسف خوردهایم. بولد کردن ویژگیهای منفیشان باعث میشود که آرزوی قلبیمان را بتوانیم سرکوب کنیم و راحتتر با احساس حقارتی که به خاطر ثروت، شهرت و زیباییشان به ما دستمیدهد؛ کنار بیاییم.
@rochna_psychoanalysis
283
درمانگر هم انسانه.
تراپیستی که روبهروی شما مینشیند، تنها به واسطهی تحصیلاتش با شما متفاوت است. او نیز در کودکی توسط والدینش آسیبهایی دیده است، امیال جنسی و غیرجنسی متعددی دارد، تعارضهای مختلفی را تجربه میکند و در زندگی، شکستها و ناخوشیهایی را تحمل کرده است. او برای اینکه این مسایل را با خود به اتاق درمان نیاورد، لازم است که درمان فردی و سوپرویژن دریافت کند.
عدهای هستند که از خط قرمزها عبور میکنند و اجازه میدهند که تعارضهایشان وارد اتاق درمان شما بشود. بعضی از اشتباهها جبرانشوندهاند و بعضی نه. بعضی از اشتباهها معمولند و بعضی خط قرمز محسوب میشوند و عمیقا نهی شدهاند. شما با هیچ درمانگر بدون نقصی قرار نیست مواجه شوید. چرا که در اتاق درمان، در رابطه با انسان دیگری هستید؛ همانطور که آسیب در کودکی چیزی اجتنابناپذیر برای همهی انسانهاست. اتفاقا اشتباه درمانگر در طول درمان میتواند اثر درمانی نیز داشته باشد .
اما مشخصا در اینجا میخواهم به آن اشتباههایی اشاره کنم که برای یک درمانگر غیرقابل توجیه و بخشش است. درخواست دوستی، درخواست سکس، درخواست هرگونه رابطهای خارج از درمان چه در حین درمان و چه در پایان درمان، هرگونه تماس فیزیکی و چیزهایی از این دست.
همانطور که درمانگرها میدانند که نباید این اعمال ممنوعه را انجام دهند، مراجعینی که میدانند درمانگرشان خط قرمزها را رد کرده است و باز در درمان با چنین درمانگری باقی میمانند، کم نیستند.
چرا اینگونه است؟
ایدهی رواندرمانی تحلیلی این است که با مرور زمان ما درمانگرمان را شبیه به افراد مهم زندگیمان تجربه میکنیم. به این فرایند انتقال میگویند. بنابراین درمانگری که بغل کردهایم، پدری است که همیشه دوست داشتیم داشته باشیم و یا مادری که هیچگاه ساپورت او را نداشتهایم. این فرد که رضایت دادهایم که با ما مرزهای حرفهایش را جابهجا کند، خود شخص درمانگر نیست؛ بلکه تصویر تمام افراد مهم زندگیمان است. برای همین نکتهی مهم است که درمانگر همواره و حتا در پایان درمان نیز، درمانگر ما باقی میماند و نمیتواند هیچ نقش دیگری را در زندگی ما ایفا کند. زیرا او به واسطهی نقشهای مختلفی که ناهشیارمان در اتاق درمان به او داده است، مانند فردیست که ما مداوما نقابهای مختلفی بر چهرهی او گذاشتهایم و با این نقابها در گفتوگو و مراوده بودهایم. این نقابها به درمانگر قدرت میدهد. قدرتی که با مرزهای مشخص حرفهای باید کنترل شود؛ وگرنه میتواند برای مراجع خطرناک باشد.
@rochna_psychoanalysis
283
درمانگر تحلیلی تا ابد درمانگر شماست.
ما در درمان تحلیلی با پروسهی مهمی به نام «انتقال» سروکار داریم. انتقال به زبان ساده به معنای تمام احساساتی است که شما نسبت به درمانگرتان تجربه میکنید. این احساسات را شما قبلا در برابر افراد مهم زندگیتان تجربه کردهاید و تجربهی دوبارهی آن با درمانگر و تحلیل آنها به شما در درمانتان کمک میکند.
شما از درمانگرتان متنفر میشوید، عاشقش خواهید شد، گاهی از دستش حسابی کفری میشوید و گاهی ممکن است فکر کنید بهترین درمانگر دنیاست.
این احساسات به «درمانگر» مربوط نیستند؛ بلکه مربوط به «جایگاه» او هستند. چونکه در درمان تحلیلی شما قرار نیست دربارهی شخصیت واقعی درمانگرتان و آنچه واقعا هست؛ چیزی بدانید. این مساله هم به پروسهی انتقال کمک میکند.
با پایان درمان، درمانگر باید درمانگر شما باقی بماند و نقشی خارج از آن؛ مثل همسر یا دوست را برعهده نگیرد. خلط نقشها قابلیت این را دارد که مانند پتکی بزرگ بر سر درمانجو فروبیاید. درمانگر انسان است و واقعیت او با آنچه بر روی صندلی درمان نشسته است؛ میتواند بسیار متفاوت باشد. درمانجویی که امیدوار است که درمانگر نقشی غیره را برعهده بگیرد؛ آرزو ندارد با خود درمانگر وارد رابطه شود؛ بلکه آرزو دارد با صندلی او ارتباطی غیردرمانی بگیرد. ارتباط غیردرمانی با بخش درمانی یک درمانگر، عملا جمع نقیضین است.
از طرف دیگر، درمانگر به واسطهی جایگاهش قدرتی پیدا میکند که این قدرت تنها در جایگاه درمانگری و تحت اخلاق حرفهای و قوانین درمانی قابل کنترل است. درمانگری که بعدها وارد ارتباط با مراجع شود؛ در یک ارتباط کاملا نابرابر وارد خواهد شد که اساسا کفهی قدرت رابطه به شدت به سمت درمانگر سنگینی میکند. چنین رابطهای ناعادلانه و قابل سواستفاده کردن است. افراد در روابط معمول خود تصمیم میگیرند که تا چه اندازه، به چه شیوهای و چگونه دربارهی خود سخن بگویند . همچنین ارتباطات معمول، همچون کودکی است که در طول زمان و به صورت دوطرفه رشد میکند. این امکان در رابطهی غیردرمانیای که پیشتر درمانی بوده است، امکانپذیر نیست. آنطرف داستان هم این است که کسی از درمانگرها نباید انتظار داشته باشد که در روابط شخصی خود نیز نقش درمانگر را ایفا کنند؛ همسر باشند ولی خشم خود را بروز ندهند و یا دوست باشند و حسادت نکنند؛ حتا زیرآب نزنند و دروغ نگویند.
به هرحال باید یادمان باشد که در دو طرف یک رابطهی درمانی یک «انسان» حضور دارد.
@rochna_psychoanalysis
283
Repost from HamAva | همآوا
یکی از سختترین شرایط اتاق درمان کار کردن با بیمارانی است که برای تغییر نیامدهاند، آمدهاند تا روانکاو را در نقش تماشاچی قرار دهند و بس. برای مثال بیمارانی که میخواهند روانکاو شاهد زجر کشیدنشان باشد بیآنکه قدمی برای خروج از رنج بردارند، یا بیمارانی که از همان شروع درمان پیوسته میخواهند به ما بگویند از ما باهوشترند و بهتر میفهمند و طبیعتاً هر قدمی که ما برداریم آنها از قبل میدانستند؛ در چنین شرایطی است که هیچگونه ارتباطی شکل نمیگیرد. و سوم بیماران بسیار جذاب و بامزه که در کار با آنها احساس میکنیم همچنان تماشاچی هستیم؛ او دارد سرگرممان میکند و هیچ کار روانکاوانهای رخ نداده است. در چنین شرایطی روانکاو احساس میکند نهتنها گیر افتاده، بلکه به نوعی مورد سوءاستفاده قرار گرفته است.
گیر افتادن در این شرایط حتماً نیازمند نفر سومی است که با او مشورت کنیم؛ هم راجعبه بیمار میفهمیم و هم دربارهٔ خود آگاه میشویم.
نقشی که ما در جایگاه روانکاو بازی میکنیم از آنجایی مهم است که همیشه به شیوههای مختلف پتانسیل آن وجود دارد تا مردم را مجروح و شرمنده کنیم و به آنها آسیب بزنیم. ما روانکاوان بهشدت نیازمند آن هستیم که حواسمان به باقیماندهٔ بخشهای بیمارگونهٔ شخصیتمان باشد. زیرا هیچ موجودی درستوحسابی تحلیل (درمان) نخواهد شد.
بنابراین یک کوشش ممتد لازم است تا به این فکر کنیم که با این بیمار بخصوص که اکنون با او کار میکنیم، چهچیز برایمان آزاردهنده است.
آنچه طی سالها تجربه مشاهده کردم، بسیاری از روانکاوان در جستوجوی دوستداشتهشدن روانکاوی را انتخاب میکنند و این نیاز در برخی از آنها شدیدتر است. سالهاست با درمانگرانی کار میکنم که در موقعیتهای سخت درمانی که بیان کردم، تخطیهای جدی در اتاق درمان داشتهاند و مرزهای حرفهای را شکستهاند از جمله کسانی که با بیماران خود رابطهٔ جنسی برقرار کردند. تمهایی که در زندگی این روانکاوان دیدم یک گرسنگی شدید برای دوستداشتهشدن و دیگر احساس تنهایی مفرط بود.
روانکاوان کهنسالی در کار ما وجود دارند که تصور میکنند بیمار هم میتواند به آنها کمک کند!
بعضاً با سوگ از دست دادن شریک خود دستوپنجه نرم میکنند و در همین حین است که مرز را میشکنند. این مرزشکنی وقتی اتفاق میافتد که این روانکاوان کهنسال باید دیگر بازنشسته شوند ولی همچنان اصرار دارند به کار خود ادامه دهند.
بخشهایی از مصاحبهٔ هاروی شوارتز با گلن گبارد
مترجم: دکتر گلنوش شهباز
283
Repost from تجربههای روانپزشکانه
◼️ تسلیت
دکتر نصرتالله پورافکاری استاد خوشنام و باسابقهی روانپزشکی تبریز و از اعضای سابق و موثر بورد روانپزشکی کشور دار فانی را وداع گفتند.
#تجربههای_روانپزشکانه این اندوه بزرگ را به خانوادهی استاد، همکاران و شاگردان و جامعهی سلامت روان و روانپزشکی کشور تسلیت میگوید.
#تجربههای_روانپزشکانه
283
روانشناسهای زرد شما رو به سمت صفر یا صد دیدن دنیا سوق میدن. صفر و صد ندیدن ویژگی افراد نوروتیک و نرماله.
دنیا، آدما و روابط هیچ کدوم اینقدر ساده نیستن که بشه یه بخشش رو دید و بهش چسبید و مابقی قسمتاشو نادیده گرفت.
این درس بزرگیه که آدما از بچگی باید یاد بگیرن. یاد بگیرن که روان سالمی داشته باشن.
مثلا مادری که الان منو بوسید، همون مادریه که دیروز منو کتک زد.
و البته این قضیه عمیقا دردناکه.
یه جاهایی ملالآوره حتا.
مثلا وقتی شور و شوق عشقهای آتشین با صفر و صد ندیدن کم میشه، ممکنه دلمون بخواد همون آدمی باشیم که شاعر میگه:« اگر در دیدهی مجنون نشینی، بهغیر از خوبی لیلی نبینی»
@rochna_psychoanalysis
283
گاهی اشتباه کردن خاصیت درمانی دارد!
درمانگرها هم انسان هستند و مرتکب اشتباه و خطا میشوند. دیر رسیدن به جلسات، فراموش کردن تایم جلسه، خواب ماندن و چیزهایی از این قبیل که برای شمای مراجع هم ممکن است رخ بدهند. در اینجا برای چندمین بار تاکید میکنم که هیچ درمانگری حق ایجاد رابطهای خارج از چارچوب درمان را ندارد و این دقیقا همان اشتباه نابخشودنی تراپیستهاست که هیچ توجیهی ندارد.
فردی را در نظر بگیرید که در تمام سالهای زندگیاش برای اشتباههای کوچک و بزرگی که داشته، تنبیه شده است و والدین اشتباه کردن را برای او مساوی با دوست نداشتنی بودن، بچهی خوبی نبودن، ناخواستنی بودن و حتا رفتن و ترک شدن قرار دادهاند. برای همچین فردی، اشتباه کردن تبدیل به گناه نابخشودنی میشود. نه تنها نباید خودش اشتباه کند؛ بلکه نباید اطرافیانش، عزیزانش و البته تراپیستش هم اشتباه کند. هر خطایی، خبر از یک اتفاق ناگوار میدهد و پر از اضطراب و وحشت است. اشتباه کردن خودش باعث میشود که دیگران دیگر او را دوست نداشته باشند، نخواهند با او رابطهیشان را ادامه دهند و چیزهایی از این دست. به معنایی دیگر، نمیشود هم اشتباه کرد و هم دوستداشتنی بود، هم اشتباه کرد و هم ترک نشد. زمانی که در اتاق درمان، مراجع یا درمانگر مرتکب اشتباهی میشوند، قبول اشتباه و صحبت کردن دربارهی آنچه رخ داده است، به مراجع کمک میکند. او متوجه میشود که همگان اشتباه میکنند و روابط و دوستیها با اشتباه کردن بههم نمیریزد. تراپیست همان آدم قبلی است، سر جای خودش است، مانند والدینش در کودکی برای اشتباهش عصبانی نیست و قرار است جلسههای بعدیای نیز وجود داشته باشد. تداوم حضور تراپیستی که هم اشتباه را میپذیرد و هم احساسش در برابر اشتباه تغییری نمیکند؛ باعث میشود دنیای دوپاره شدهی ذهن مراجع به سمت یکپارچگی حرکت کند.
@rochna_psychoanalysis
283
مرا به خیر تو امیدی نیست؛ شر مرسان!
بگذارید صاف و پوستکنده یک مساله را کف دستتان بگذارم! اینجا ایران است؛ اغلب درمانگران حقوق مراجعان را به آنها نمیگویند. در صورت نقض حقوق مراجعین، هیچ قانونی از مراجع دفاع نمیکند و نهادی وجود ندارد که به صورت مشخص و رسمی بر کار تراپیستها نظارت داشته باشد. به همین دلیل است که به وفور روانشناس زرد و ناامن در کشور در حال فعالیت هستند و از ناآگاهی مردم سواستفاده میکنند.
آگاهی دادن به مراجعین دربارهی حقوقشان به نفع دو طرف رابطهی درمانی است. مراجعین میتوانند با امنیتخاطر بیشتری به درمان روی بیاورند و درمانگران حرفهای و اخلاقی نیز تاوان شارلاتانیسم روانشناسان ناامن را نخواهند داد.
مهمترین مسائلی که دربارهی حقوق خود به عنوان یک مراجع باید بدانید این موارد هستند:
یک: رواندرمانگر باید رازدار شما باشد. او حق ندارد به هیچوجه گفتههای شما را پیش کس دیگری ( حتا همسر یا والدینتان) بازگو کند؛ مگر آنکه جانتان یا جان کس دیگری در خطر باشد و یا اینکه برای کمک بهتر خودش و شما، صحبتهایتان را با همکاران قابل اعتماد و سوپروایزر بازگو کند.
دو: درمانگر شما باید غریبه باشد و بعد از شروع درمان، ارتباط شما صرفا باید محدود به اتاق درمانتان شود. بعد از اتمام درمان نیز، درمانگر تا ابد درمانگر شماست و نمیتواند تغییر کاربری دهد و تبدیل به دوست یا همسر شما شود.
سه: درمانگر شما صرفا درمانگر شماست. او نباید درمانگر افراد نزدیک و مهم زندگی شما نیز در حین دورهی درمانی شما باشد. چون به قضاوت بالینی او لطمه وارد میشود.
چهار: درمانگر شما حتما باید از شما پول دریافت کند. رابطهی درمانی یک رابطهی دوستانه و از سر لطف نیست؛ بلکه خدماتی است که فردی به دلیل تحصیلات و سوادش در قبال مبلغی مشخص به شما ارائه میدهد.
پنج: درمانگر شما به هیچوجه حق ندارد که شما را لمس کند.
شش: درمانگر اجازه ندارد که به شما توصیه یا باید بگوید. او ملا یا حاکم نیست. کار او این است که به شما کمک کند که بفهمید چه اتفاقی در درونتان رخ میدهد که به گونهای خاص فکر میکنید، احساس میکنید و رفتار میکنید.
هفت: زمانی که داخل اتاق درمان هستید، برای شماست نه درمانگر. پس او حق ندارد که دربارهی خودش صحبت کند. اتاق درمان محل ارضای نیازهای او نیست.
هشت: درمانگری که همهی تخصصها را داراست، «نمیدانم» نمیداند، اشتباه نمیکند، سعی در تغییر ویژگیهای ظاهریتان دارد، هدیههایتان را قبول میکند، (به طور کلی هدیه قبول کردن از مراجع مجاز نیست، اما گاهی میشود قبول کرد)، از مراجعهای دیگرش سخن میگوید، افکار خودکشی شما را جدی نمیگیرد، بددهن است و انتقادپذیر نیست؛ درمانگر امنی نیست.
از چنین فردی دور شوید!
@rochna_psychoanalysis
283
بیایید به مناسبت ازدواج رضا گلزار (!) دربارهی دستهای از مکانیزمهای دفاعی صحبت کنیم که بر پایهی اسپلیتینگ هستند. دوپارهسازی مکانیزم اصلی بخشی از دفاعهای روانی ما است که ابتداییتر از مابقی دفاعهایی هستند که برپایهی سرکوبی بنا شدهاند. در مکانیزمهای دفاعی دوپارهسازی، بخشهای خوب و دوستداشتنی از بخشهای بد و نفرتانگیز جدا میشوند و افراد نمیتوانند که تمام واقعیت را در یک زمان ببینند و با تمام جنبههای یک مساله در آن واحد برخورد کنند. انکار، اسپلیتینگ و یا آرمانیسازی/بیارزشنمایی از این دسته مکانیزمهای دفاعی هستند.
گلزار مظهر پاکی و صداقت و خوبی است و همسرش مظهر پلیدی و نجاست که او را وادار به ازدواج با خود کرده است. در این آرمانیسازی/بیارزشنمایی آنچه انکار میشود اراده و اختیار فرد آرمانیشده در انتخاب است. فنها اگر ببینند که ابژهی آرمانی و ابژهی بیارزششده تا چه اندازه به یک دیگر نزدیکند و با ارادهی خود با هم ازدواج کردهاند؛ آنچه که بلافاصله تجربه میکنند، احساس عمیقی از حسادت، حقارت و خشم است. بنابراین فرد آرمانی باید آرمانی و خداگونه بماند و گرفتار در چنگال جادوگر زشت و شیطانی تصور شد.
روبهرو شدن با این واقعیت که فردی که در فانتزیهایمان با او دردودل میکنیم، عاشق اوییم و مهمترین فرد زندگیمان است، ما را اصلا نمیبیند به حد کافی دردناک است. اما زمانی که ابژهیمان به صورت عمومی اعلام میکند که تنها یک نفر را «میان این همه خوبان» برگزیده است؛ این اعلام پایان فانتزیهایی است که بالقوه میتوانستند یک روزی، در جایی و به شکلی غیرمنتظره به واقعیتی شیرین بدل شوند. اما مقصر دانستن او در خراب کردن این خیالپردازی، گویی ما را هم نابود میکند. پس چه بهتر که ابژه به همان شکل پیشین باقی بماند و همهی کاسهکوزهها را سر نفر سومی بشکنیم که نه دیدهایم و نه میشناسیم.
@rochna_psychoanalysis
283
Repost from روابط عمومی بیمارستان روزبه
#سخنرانی_علمی_هفتگی
❇️این راه بسته نیست!
سخنران:
#آقای_دکتر_فرزین_رضاعی
📆سه شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲
⏰ساعت ۱۱:۳۰
آمفی تئاتر بیمارستان روزبه
لینک ورود👇
https://www.skyroom.online/ch/virtualtums/psychiatry
Telegram: @roozbehhospital
Instagram.com/tums.roozbeh/
283
شاید شما هم از آن دسته افرادی باشید که زمانی که در جلسهی درمان سکوت میشود، معذب میشوند و مداوما در ذهنتان برای رهایی از وضعیت، دنبال حرفی میگردید که زده شود تا سکوت مرگبار شکسته شود. یا ممکن است از آن دسته از مراجعینی باشید که فکر میکنند سکوت کردن فایدهای ندارد و باید حرف زد که به نتیجه رسید و اگر جلسه با سکوت بگذرد؛ پول و وقتشان هدر رفته است.
سکوت در جلسات درمان به اندازهی صحبت کردن میتواند شفابخش باشد. سکوتهای داخل جلسه و احساسات متعاقب آن، اطلاعات بااهمیتی دربارهی شما و ناهشیارتان به درمانگرتان میدهد.
گاهی مراجعین نمیتوانند سکوت را تحمل کنند، زیرا سکوت به منزلهی جولان ناهشیار درمانگر در جلسه است و با سکوت نکردن، سعی در کنترل دیگری دارند که خارج از آنچه آنها میخواهند فکر نکنند.
و گاهی نیز سکوت میتواند نشانهای از نزدیکی و صمیمیتی باشد که مراجعین تاب تحمل آن را ندارند.
علاوه بر این؛ سکوت میتواند شکلی از مقاومت مراجع در برابر جلسات باشد و البته سکوت نکردن هم میتواند شکل دیگری از مقاومت باشد.
به باور من، زمانی بتوانیم که بدون احساسات عجیب و اضطراب مبهم، درمانگر و خودمان را تحمل کنیم و از این فضای دونفرهی ایجاد شده، نترسیم و فرار نکنیم، درمان اغلب مسیر خود را پیموده است.
@rochna_psychoanalysis
