آرشیو مَغز بَرفا
Open in Telegram
203
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
وقتی بغل داییمم انگار بچه درونم آرومه و از پناهگاهش اومده بیرون راحت تر گریه میکنه، میخنده، اعتراض میکنه اون از همهی فکر و خیالاش فرار کرده و خودشو جمع کرده بغل داییش پس گور بابای بقیه.
گوش دادن صدای قلب کسی که دوستش داری مثل یه نفسس عمیق و تازه دم صبح میمونه، همونقدر آروم و دوست داشتنی و حال خوب کن ✨
الان اينطوريم كه حس ميكنم با دوستام دوست نيستم، عضوى از خونواده نيستم، آدم مورد علاقه ى هیچکس نيستم،چه ميدونم كلا به اين دنيا تعلق ندارم،انگار یه غریبهام بین یه عالمهه آدم اشنا، زندگی منو یه صفحه دارت فرض کرده و مدام داره بهم میزنه.
نمیفهمم چرا بعضی وقتا اینقدر برای همه ناپدیدم، شایدم توقع من اینه که همه مثل خودم باشن، شایدم من زیادی برای همه هستم، شاید شاید شاید اینقدر شاید تو ذهنم هست که مغزم باد کرده. جدیدا نمیتونم بفهمم چه کاری درست چی غلط … انگار مجبورم جلوی یه عالمه ادم و محیط و موقعیت وایستم و همه چیز و خودم تحمل کنم بدون اینکه فکر کنم منم آدمم، همه چیز زیادی سنگین و دردناکه چرا؟؟ چون من یک بزرگسالم.
لعنت به بزرگسالی!
-برفا مینویسه
احمقانه که این روزا مجبورم همه چیز و تحمل کنم،سکوت کنم، صبر کنم و در آخر کسی که متهم میشه من باشم!!
از تلاش براى حل مسائلى كه مثل آوار بر روح و قلبش فرو ريخته بود بيزار بود. بيش خود، بى آنكه اكاه باشدكه جه مى كَويد آهسته تكرار مى كرد: ((مكّر اينها همه تقصير منست؟ )
#کتاب
-تنهايى پرهیاهو :
مغزم را به صورت يك تودهی افكار پريشانِ فشرده میبينم؛ افكار بى روحى معلق در هوا.
یک روز کامل خوابیدم.
امروز انگار همه چی فقط یه خواب بود، تاریک، اروم، سرد…
انگار ۳ هفته خستگی همشون توی سرم پر شده بودن و داشتن لبریز میشدن.
البته که حس گناه سرکار نرفتن و خوابیدن و شلوغی ها توی سرم ول وله راه انداخته بودن و کم و بیش وسط خوابام میدیدم سفارش مشتری و اشتباه زدم، ولی انگار خودمو یادم رفته بود و داشتم برای ندیدن خودم تلاش میکردم.
اینروزا همه چی بوی دلتنگی و از دست دادن میده، نمیدونم به خاطر سرماست یا وضعیت کلهی من خرابه!!
دوباره به سریال و کتاب رو اوردم و مغزم مداوم خودشو با زندگی شخصیت اول اون موضوع یکی میکنه، یادمه بچگی عاشق این کار بودم چون باعث میشد یادم بره مشکلاتم چیه؟؟
امروز فهمیدم مغزم واقعا خستس، از همهی فکرا، دردسر هایی که دارم درست میکنم، پس کار و گرفته دستش و فقط بهم میگه: خواهشا خفه شو!!
بعضی وقتا نیاز خودتونو بسپرین به مغزتون اون کمتر حس میکنه و بیشتر فک میکنه، پس قطعا شمارو از دردسرهای قلبتون نجات میده.
انگار شعار این روزام شده : حس کمتر ازادی بیشتر.
-برفا مینویسه
I'm scared It feels like you don't care Enlighten me, my dear Why am I still here? I don't mean to be Complacent with the decisions you made But why? In the back of my mind, you died And I didn't even cry No, not a single tear And I'm sick of waiting patiently For someone that won't even arrive In the back of my mind, I killed you And I didn't even regret it I can't believe I said it But it's true I hate you💔
Sirius Black:
«دنیا به آدمهای خوب و مرگخوارها تقسیم نشده. همه ما هم روشنایی داریم و هم تاریکی. چیزی که مهمه، انتخابیه که میکنیم؛ همون چیزیه که نشون میده واقعاً کی هستیم.»
And All Of My Friends Are Missing Again ‘Cause That’s What Happens When You Fall In Love You Don’t Have The Time, You Leave Them All Behind You Tell Yourself It’s Fine, You’re Just In Love And I Don’t Get Along With Anyone Maybe I’m The Problem Maybe I’m The Problem
از همان اول شیفته غرق شدن در رویا بودم. رویایی که از تمام نداشتههایم ساخته شده بود، انگار از تلاش برای پیدا کردن حسی که گم کرده بودم و نداشتم لذت میبردم، خیالی بزرگ که محو شده و کمرنگ در واقعیتم وجود داشت، رویایی که گولم میزد که خودم را تمام نکنم.
من ادم خیالبافی ام و جهان توی ذهنم پر از حس رهایی شده که سالهاست ندارم
حسی زیبا، عمیق و غیرواقعی!!
-برفا مینویسه
