𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
Open in Telegram
ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره مینویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804
Show more376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
376
طبق معمول تنها، به استقبال پیادهروی رفتم. آدم کافه برو ای نیستم ولی یه کافه هست که هر یکی، دو هفته یکبار یه قهوهای اونجا میخورم. خلوته، روشن و سبزه، خیلی حرفهای نیست و رو لتهش بلد نیست قو، گل، برگ یا هر شکل دیگهای در بیاره و... شاید هم واسه همین چیزهاشه که فقط اونجا میرم. یه لتهای خوردم و راه افتادم. یه شیش، هفت کیلومتری پیاده راه رفتم تا رسیدم به یه فلافلی. روش گنده نوشته بود فلافلِ جنوب، زیرش هم کوچیکتر نوشته بود سلف سرویس. رفتم تو و تا جا داشت تو فلافل رو با مخلفات پرکردن و انقدر زیاد شده بود که خجالت کشیدم بدمش دسته زنه. سریع دادم و گفتم اگه میشه دو نونش کنید و و تند تند به بهانهی زنگ خوردن گوشیم زدم بیرون که چشم تو چشم نشم و خندمم گرفته بود. منتظره ساندویچ بودم که گُلی امد. گلی از بچههای پرستاریه که تو خوابگاه باهم سلام علیک داریم. سفارش داد و نشست با اون لهجهی شیرین شیرازیش باهم گپ زدیم. میخواست غذا بگیره بره پیش یکی از بچهها که منو دید و نشست: با کسی امدی؟ تنهایی؟ +آره تنها امدم. - نه جدی؟ اگه کسی قراره بیاد و مزاحمم بگوها. + نه بابا کسی نیست که (: - واقعا چطوری تنهایی بیرون میایی؟ چقدر خوبه با خودت حال میکنی؟ + خواستم بگم خیلی هم حال نمیکنم. خواستم بگم تنهایی شمشیر دو لبهست. خواستم بگم تنهایی رو دوست دارم ولی... نگفتم و گفتم آره دیگه، چی کار کنیم. فلافل رو زدیم و گفت میایی بریم بیرون دور بزنیم؟ فلانی هم هست. گفتم بریم. رفتیم و... برگشتیم خوابگاه و دلم خواست بالاخره بشینم سریال خانهی سبز رو ببینم. قسمت اول رو دیدم و خندهی نازکی روی لبم انداخت که افتادنی نبود. چقدر خوب بود. چقدر فیلمها قدیم تئاتری طور بود. چقدر سبک، ساده و البته، و البته شیرین بود.
حالا که بعد بیست و چهار ساعتی که یه عمر گذشت ول شدم رو تخت، حالم خوبه. نمیدونم صحبت با آدمها حالم رو خوب کرد یا سریاله. نمیدونم شعر خوندنه حالم رو خوب کرد یا پیادروی. نمیدونم...
ولی هرچی که بود دوباره زاده شدم. مامان می گفت تو جمعه به دنیا امدی. انگار جهان چرخید چرخید تا امروز و حالا این تکاپو و دست و پا زدنهای امروز برای جواب دادن به سوالهای ذهنیم، جواب داد. سخت بود ولی جواب داد. حالا انگار دوباره آدمی متولد شده. حالا میتونم بخوابم. حالا میتونم راحت چشام رو ببندم و منتظر فردا باشم.
376
میخوام بشینم متنهای قبلیم رو بخونم. اگه اگه متنی از اینجا تو ذهنتون مونده یا سیوش کردید یا... خوشحال میشم برام بفرستید. چت پایین که بازه. ناشناسم که اون بالاست. شناسم که اکثرا دارید.
376
یه متنی خوندم که نمیدونم از کی و کجاست ولی، عمیق و قشنگه. توش شعر اتفاق میوفته با اینکه نثره. میگه:
قال الله عزوجل:
"مَن طَلبَنی وجَدَنی و مَن وَجدَنی عَرفَنی و مَن عَرفَنی اَحبَّنی و مَن اَحبَّنی عَشَقَنی و مَن عَشَقَنی عشقه و مَن عشقه قَتلِه و مَن قَتلِه فعلی دیَتِه و مَن علی دیَتِه فانا دیته."
هر کس مرا طلب کند، مرا می یابد و هر که مرا بیابد، مرا می شناسد و هر که مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد، عاشقم می شود و هر که عاشقم بشود، عاشقش می شوم و هر کس را که عاشقش بشم، او را می کشم و هر کس را بکشم، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد، من خود خون بهای او هستم.
376
خدا قهرش گرفته. آسمان نمیبارد؛ ولی من که خدا نیستم، تا همیشه میتوانم ببارم و از رَختم سبزهای برویانم.
376
خدا قهرش گرفته. آسمان نمیبارد؛ ولی من که خدا نیستم، تا همیشه میتوانم ببارم. و از رَختم سبزهای برویانم.
376
آهنگی بذار. برقها رو خاموش کن. پردهها رو بکش. بذار هق هق اشک بریزیم و بعد روزمان را شروع کنیم.
376
پیرمرد بود. نه صدای رسایی داشت و نه اصلا قرار بود صداش رو به کسی برسونه. همین جور که کیسهها رو ورچین میکرد. آروم و زیر لب میگفت و انگار هرچی میگفت، از دل میگفت:
نم نم باران به می خواران خوش است
رحمت حق بر گنه کاران خوش است
376
روزمره:
امروز کارآموزیِ داخلی داشتیم. به جز ما دوتا از بچههای پرستاری هم بودن. نمونه خون گرفتیم. داروها رو دادیم. رِستمون هم رفتیم و داشتیم تو بخش ول میچرخیدیم که استاد گفت برید یه علائم حیاتی هم چک کنید و بعدش برید. کسی که به من افتاد یه پسر بیست سالهی استامينوفن پویزنینگ بود. قبلش که داشتیم شرح حال میگرفتیم حرف نمیومد و میگفت اگه برگردم بازم خودکشی میکنم و... داشتم چکش میکردم که گفت ببخشید، یه بار چپ و راستش رو نگاه کرد و گفت میایی جلوتر. گفتم جان؟ صداش رو یواشتر کرد. سرش رو آورد جلوتر و گفت این دختره هست پرستاره. گفتم کدوم؟ گفت همون دختر جوونه که... گفتم آها، آره. خب؟ میدونی اسمش چیه؟ گفتم نه، چطور؟ گفت میتونی آمارشو برام در بیاری؟ ازش خوشم امده. خندیدیم و تو دلم بهش گفتم مرد حسابی تو تا دو دقیقه پیش میخواستی خودکشی کنی. الان با یه دختر وا دادی؟ برگشت به زندگیت گیره یه دختر بود؟ (:
گفت جان من میتونی کاری کنی؟ گفتم والا من که آمارش رو ندارم فقط میدونم پرستاری میخونه، احتمالا هم ترم پنج، شیش باشه ولی یکی از بچههامون هست همه رو میشناسه. بهش میگم بیاد سیر تا پیازش رو بهت بگه. خوشحال شد و گفت هر سوالی داری بپرس. جواب میدم (:
ازش شرح حال گرفتم و دادم استاد و گفت آفرین، چی بهش گفتی حرف امد؟ گفتم هیچی استاد باهاش رفیق شدم. دیگه نمیخواد خودکشی کنه (: گفت چه خوب، هفتهی بعد از همین استامينوفن پویزنینگ بیا برای بچهها ارائه بده ((: یعنی تف تو این زندگی و... که پیشونی ما رو سیاه نوشتن.
376
پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه...! گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
هُویهُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را
- معینی کرمانشاهی
