𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
Open in Telegram
ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره مینویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804
Show more376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
376
دو زنگ ورزشهای پشت هم چهارشنبهها زود تموم میشد. خییییلی زود؛ و ریاضی هر زنگش هفتهای.
این روزا از خودم میپرسم: زنگ ورزش زندگیِ این روزام چیه؟ زندگی بدون زنگ ورزشها چقدر یه چی کم داره، یا اصلا چقدر هیچی نداره.
376
فکر میکنم آدمی که کارش رو دوست داره و جای درستی از زندگیش ایستاده اینجوریه که زور نمیزنه ولی خیلی براش تلاش میکنه. ساعت نمیندازه ولی خیلی وقت میذاره. خسته میشه ولی آزار نمیبینه.
میدونی؟ تلاش وافر با زور زدن خیلی فرق داره. بعد اولی یه آخیشی نهفتهست و تو دومی یه اَی تف تو این زندگی.
376
روزایی که فقط کار میکنم و فکر نه! خوشحالم. روزهایی که انقدر درگیر زندگی میشم که یادم میره به غمهام برسم، احساس سبکی میکنم. روزهایی که نمیفهمم کی روزو شب کردم احساسِ...
نمیدونم این خوبه یا بد؟ نمیدونم اینکه غرق زندگی شد یعنی خوک شدن یا نه، یعنی به تماشای نمایشی رفتن. خیره ماندن. لذت بردن و برخاستن.
نمیدونم این خوبه یا بد؟ یا بهتره بگیم برای کی خوبه یا بد؟ برای من؟ برای من فکر کنم این خود زندگیه. من از اون دست آدمهام که باید تا خرتناق درگیر کار باشن تا احساس مفید بودن کنن و...
وقتی مینویسمش انگار جلوهی بدی میگیره ولی واقعیت اینهکه این صداقتِ تلخ زندگی منه. آدمی که باید تمام راه میدوید؛ و خود دویدن برایش مسرت بخش بود. خوب یا بد نمیدونم ولی خودم شخصا خیلی هم باهاش مشکل ندارم، حداقل الان.
376
https://survey.porsline.ir/s/j8LuGA0C
سلام شبت بخیر
من در حال حاضر یک کار تحقیقاتی انجام میدم، درباره اثر بازی ها رایانه ای بر یادگیری مفاهیم علمی تخصصی.
میخواستم بگم اگر امکانش باشه ممنون میشم پرش بفرمایید.
376
دلم میخواد یه چیزی رو صادقانه بنویسم. گاهی، گاهی حس میکنم خیلی بیشتر از بقیه میفهمم؛ و این فکر که، فکر میکنم بیشتر میفهمم. آزارم میده. یه چیزایی اون داخل که نمیدونم چیاند و من فقط صداشون رو میشنوم دارن سر و کلهی هم رو میزنن تا اون یکی صدا رو خفه کنند. هیچ کدومشون کامل خاموش نمیشن فقط هر از گاهی نوبتی کم میارن و آرومتر میشن ولی هستن، ولی میمونن، ولی هنوز ستیز دارن.
376
یه رفیقی داشتیم خیلی تو اتاق آشغال میریخت و اصلا رعایت نمیکرد. یه دو سه باری پشت هم جاروبرقی زدن اتاق رو انداختیم بیخ ریشش. از اون به بعد سر صبحانه، ناهار، شام سریع میگفت بچهها توروخدا سفره پهن کنین، اتاق تمیز بمونه. با دستشم خرده نون و برنجهای روی فرش رو هل میداد تو سفره و...
میخوام بگم یه آدم دردمند و دغدغهدار، یه آدم درد کشیده ست.
