en
Feedback
𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

Open in Telegram

••WLC TO MY CHNL🍷 👇🏿 𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤 👇👇لینک ناشناس https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1834813-rFC12Un https://t.me/overdose_012 کانال دوم ما 👇🏻👇🏻👇🏻 https://t.me/Flower_my12

Show more
25
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-69530 days
Posts Archive
#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_16 امید:نه الان درست شد  یک خواهشی داشتم آبجی ایشته زودی دختر عمه شد😒😒باشه اور خیط  کنم😂😂 مه: خداحافظ باز چت از هر دو طرف پاک کدم دیدم دوباره پیام داد امید:آبجی یه خواهشی دارم میشه بیایی کانالم؟ مدیر میکنم  چون من زیاد وقت ندارم پست بذارم شما فقد روز چند تا پست بذار چن دقه فک کدم گفتم چکار میشه خب پست میگذارم سعت مم تیر میشه مه: لینک ری کنین ببینم لینک ری کد اسم کانال یو نوای دل بود عضو شدم ممبر خیلی ندیشت امید :ادمین شدین آبجی مه:ها خبه تشکر وقت خش امید :وقت خش برفتم ته کانال یو نگاه کدم چند تا ادمین دیشت یک دخترکی بود  اسم او ارسا بود گفتم خبه یکه نیوم😂 غیر از امید یک بچه دگه هم بود اسمی سمیر بود برفتم چن تا پست بگدیشتم دیدم آمنه آن شده آمنه: بخدا خبر ندیشتم بهار بمه گفت معلوم نمیشه حالی چکار شده که ایگذر داو دادی گنده دهن؟ مه:عبرت بچگه بیامده  پیوی مه میگه چری مر اد کدی😭😭 آبرو مه برفت آمنه:مرگ دیونه اینجی مجازی یه کسی تور نمیشناسه که کینی اسم تو هم که نیه (اسم اکانت مه دورسا یع) مه:راست میگی ولی خیلی گنده یه کسی خبر شه چی😕 آمنه:چت هایو پاک کن  خلاص پلاص دگ مه:پاک کدم ولی داخل کانال خو مر ادمین کد امنه: 😒😒 مه:چکاره آمنه:پیش مه عررر میزنی که چری پیام داده باز وخت به کانال یو هم ادمین شدی یاررری بم لش ت مه:مرگ خب خواهش کد باز ای کو کار بدی نیه دگ فقد روز دو تا پستی میگذاره بده بنظر ت؟؟ آمنه: امم نه بد نیه ولی لینک ری کن مم بیام ببینم ایشتع کانالی یه مه:خبه انی ری میکنم ری کدم او هم جوین شد ....

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_15 خدایا چکار کنم🥺🥺 برفتم پیوی آمنه مسج دادم جواب نداد آفلاینه او دیر بیدار میشه از خاو صد دل به یک دل کدم برفتم ته پیوی ازی دیدم دیشب ساعت ۱ و نیم پیام داده بوده سلام خوبی جواب بدی کار دارم ماستم دیلیت چت بزنم ولی کنجکاو شدم که چی کار داره😐🤔 میفهمم ای کنجکاوی مه یک روزی کار دسته مه میده 🤦‍♀🤦‍♀ خیره دگه هر چی شد میشه 😮‍💨😮‍💨 بفهمم چیکار داره و کینه بعد ازو بلاک میکنم علیک سلام چیکار دارین؟؟ دیدم زود سین کد شما مر اد کدین! میشه دگه اد نکنین به کانالا؟ ای به لش آمنه😡😡 ای کو گفت معلوم نمیشه کی اد کده خدا جو آبرو مه برفت😭😭 انالی چی بگم بری ازی😬 ببخشین برار  دگه اد نمیکنم خدانگهدار🤚 بعد هم دیلیت چت زدم از هر دو طرف برفتم پیوی   آمنه چند تا داو اور بدادم و دل خو خالی کدم که آنلاین بشه ببینه😡😡 بعد چن دقه دیدم همو امید دوباره پیام داده ببخشین آبجی شماره شما معلوم میشه قفل کنین به شما مزاحمت نکنن خدا جو شماره مه ایشتع معلوم میشه 🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀😭 مه:نیه برار شماره مه قفله دیدم شات ری کد از شماره مه ک معلومه امید: ببینین آبجی شات فرستادم شماره تون معلومه برفتم نکاه کدم دیدم شماره مه بری مخاطبین مه وایه خاطری ایر به مخاطبین خو اضافه کده بودم بری ازی معلوم میشده شماره او از مخاطبین خو حذف کدم و همه اونایی که به مخاطبین خو اضافه کده بودم هم حذف کدم مه :حالی هم معلوم میشه؟ ...

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_14 برفتم رو خور بنداختم رو تخت و گوشی خو ور دیشتم نت روشن کدم اول به آمنه پیام دادم مه:سلام  انی مه بیامدم😌 آمنه :ع سلام خش امدی برفتی بازار چی بخریدی زودی عکس ری کن بدووو مه:ها برفتم خیلی لباس ها مقبولی خریدم بستک عکس بگیرم ری میکنم صبر دو دقه عکس گرفتم از لباس و کفش ها و  ری کدم به آمنه آمنه: الا خیلی مقبولللللع شقایق 🥹🥹 مه: ها دگه سلیقه رفیق تونه😏😌 آمنه:به خشی بپوشی دده م مه:تشکراااات آمنه:رستی مه کمی دزدی کدم اکانت مه ریپ شد کمی هم ت دزدی کن مه:باشه لینک یک گروهی ری کن که شروع کنم به دوزی😜😁 لینک یک گروهی ری کد اسم یو چتکده هراتیا بود  جوین نشدم فقد از ممبر هایو به مخاطبین خو اضافه کدم که داخل کانال اد کنم ۵۰ تایی بشد داخل کانال اد کدم برفتم که دگم دوزی کنم دیدم مه هم ریپ شدم مه:انی مه هم ریپ شدم😕 آمنه:خیره دگ ۲۰۰ تا بشد بیزو بیشتر اد کده نمیشه مه:خو خبه  میگم مه خاو میشم امروز خیلی راه رفتم کمی خسته یم آمنه:باشه خاو شو چاقه شاو خش خاب راحت مه:چاقه خشو تونه شب خش بای بای🤚 آمنه:خشو تونه نای نای🤚 نت خاموش کدم  و خاو شدم😴 صبح بیدار شدم و کارا هر روز... ساعت ها ۹ بجه بود که بیکار شدم و گوشی وردیشتم نت روشن کدم اول دیدم سوسن واتساپ مه پیام داده چند تا مدل مو ری کده گفته یکی خوش کن که بریم آرایشگاه ولی مه خش ندارم شلوغی ساده بیشتر خش دارم  و گفتم مه آرایشگاه نمیرم تو هم نرو او هم قبول کرد که بخونه مو ها خو اتو کنیم و بلند دم اسپی بسته کنیم مو ها هر دو تا ما هم نام خدا خیلی بلنده بعد برفتم داخل تلگرام چیشا مه گرد شد😳😳😳😳 خدایا توبه ای کینه ای دگه از کجا شد اسم اکانت او امید بود دست پا مه بلرزه شد داخل پیوی او نرفتم  ولی از رو نوتفیکشن معلوم میشد گفته بود جواب بدی کار دارم😳😳 ..

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_13 بعد هم برفتیم  که تکه خوش کنیم ولی باز گفتیم به ای سه روز خیاط ها ته بدل نمیدوزن پشیمون شدیم گفتیم دوخته میخریم یک لباس پرنسسی کوتاهی رنگ سیاه (مه عاشق رنگ سیایم) بود ظریف و خوشگل  یخن یو قایقی افتاده بود از پر  خیلی مقبول بود سوسن هم خوش کد هر دو تا ما همرنگ بخریدیم کفش ها هم بخریدیم دگ نزدیک ها شوم بود مه هم مگری جلوتر از بابا میرفتم خونه مه:سوسن خرید ها ما خلاص شد بریم دگ سوسن :ها بریم  مگری بری خونه ما مه:نمیشه بابا مه نگدیشتن 🥺 سوسن:چری نگذارن چری ایتع میکنه ای بابا تو مه:مچم دگ میفهمی کو امیتع بد اخلاقن سوسن:خب خیره ولی کاشکی میشد بیایی 🥺😔 مه:🥺🥺 سوسن :خیره دگه همه بابا ها همی رقمن بابا مه هم گاهی گیر میدن کلا مردا بسر دختر ها خو تعصب دارن خاطری خیلی ماین تور نماین از اونا دور باشی مه:هه ها خیلی ماین 🙂 بگذریم بیا بریم که خیلی دیر شد خداحافظی کردیم و  سچرخ گرفتم بیامدم دم خونه با خوشحالی لباس  و کفش ها خو برردم داخل کمد بگدیشتم لباس ها خو عوض کدم شکر زود رسیدم هنوز نمادن بابا ای وای برنج نم نکرده بودم😕😕 زودی برنج نم کردم  پخته کدم خودی قورمه سالاد و دوغ هم تیار کدم بگدیشتم ته یخچال چای هم دم کدم  چون بابا مه اول که بیاین باید چای ها اونا آماده کده گدیشته باشه😬 شکررر  همه کارا بکدم که  باز گپ نزنن حجی بابا ما🙄🙄 ۲۰ دقه بعدی بابا و مجتبی و مصطفی بیامدن برفتم نون بیارم مجتبی هم بیامد اشپز خونه که خودی مه کمک کنه مجتبی:برفتی بازار مه:ها لالا جو برفتم ایتع لباس خوشگلی بخو خریدم باز بالا رفتی نگاه کنی خیلی قشنگه😁🥹 مجتبی:عیش کدی دگ دم تور بز ها رمه نداره😂😂 مه:باز مه مسخره کدی😭😭 مجتبی :شوخی میکنم خدی دده چاقک خو مه:چاق نیوم دگ ۵۷ کیلو یم مجتبی :نااااام خدا  حجی فقیراحمد (بابامه) ور شکست میکنی تو مه:برو تا لت نخوردی😒😒 مجتبی:بجم به خیر منه😂🏃 دوغ ها و سفره ور دیشت بجیست چای و نون خوردیم هر کس نماز خو خوند و برفت اتاق خو

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_12 اول برفتم دیگ تیار کردم و مصطفی بیامد نون خوردیم و ظرفا بشوشتم وضو گرفتم نماز خوندم مصطفی هم برفت مکتب به سوسن زنگ زدم که ببینم ساعت چند میریم مه:الو خبی سوزنک سوسن:خبم شکر قایقک تو خبی مه:شکر خبم چیخبرا سوسن :قراری انی از خونه بیرو شدم مام  سچرخ بگیرم که بیام  دنبال ت  اول خدی ت میریم  شیریخ خورده  اگ گم نمیشی بیا سر جاده خونه خو خاطری زود تری بریم مه: بلیا تا حالی از خونه بیرو نشدم بار اول منه که گم نشم موشکلوه😒😐 سوسن:بی ادب مه از تو سه ماه کلونترم مه:بم خاکی که کلون تری مه برم آماده شم فعلا باییییی برفتم دیستی یک دوش پنج دقه ای بگریفتم  خاطری هوا گرمه  بعد ازو مانتو سیاهی خودی کفش ها سفید شال سفید ور دیشتم برفتم دم آینه موها خو بلند بسته کدم یک ضد آفتاب هم بزدم که افتاو سوخته نشم😁😁 شال خو بسر خو کدم ایشتع مثل دختر مکتب شدم  پشیمون شدم برفتم یک شال سیا سفیدی ور دیشتم که به کفش ها مم بیایه به مانتو مه هم حالی بیتر شد😌☺️ هی کاوش ها خو میپوشیدم که دیدم سوسن زنگ زد مه:الو ایشتع زودی برسیدی سوسن:نرسیدم نزدیک شدم تو هم تا بیرو شی کمی راه بیایی میرسم بدو که خیلی کار داریم مه:باشه انی بیامدم قطع کدم کیف خو ور دیشتم بدو بدو بیرو شدم در سرا قفل کدم ته کوچه هی میرفتم که  دیدم بچه کاکا مه از سر کوچه هی میایه (خونه ما به جاده مهتاب و دو تا از کاکا ها مه هم همسایه مانن) خدا خیر کنه باز ای انتر از کجا شد😩 سر خو ته انداختم تیز میرفتم گفتم بلکی گپ نزنه خدی مه  ولی ای سریش به آسونی یله نمیده😑😑 جاوید :سلام دختر کاکا کجا بخیر مه:سلام لالا جاوید خوبین مام خودی سوسن برم بازار کمی کار دارم جاوید:شکر ها خوبه مواظب خو باش هیچی نگفتم تیر شدم برفتم بتوچی که مواظب خو باشم یا نباشم عبرت😒 برفتم سر جاده دیدم سچرخ بیامد سوار شدم برفتیم اول برفتیم شیریخ خوردیم بعد هم ..

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_11 پنج دقه ای تیر شد که دیدم پول بیامده به گوشی مه دیستی نت فعال کردم برفتم ته تلگرام که دیدم آمنه از دیشب یک عالم پیام داده از پیر شروع کده به خاندان ختم کده😂😂 پیام دادم بری یو مه: سلاممم لفیق  شلیته مه😑 دیدم آفلاینه برفتم پیوی  دگه صنفی ها کمی اختلاط کدم بعد چن دقه دیدم آمنه هم آن شد آمنه:مرگی سلام اجلی سلام لوککی سلام عبرت خر  مه خاطر ت دیوونه نت فعال کدم مه:باور کن یاد مه رفت ببخش غلط کدم 🥺 آمنه :ایشتع خور مظلوم میگیره😒 مه :ببخشیدی؟🥺 آمنه : ها تیاره خور مظلوم نگیرک مه:الا بدل شی تو دده جووو  مه آمنه:ولی سر میکنم😏 حالی هم بگو  هوش تو بکجا بود که یاد تو رفتم؟؟ مه: خاله نه نمزاد دار کدن روز جمعه مجلس اونه ماستم برم خونه اونا بابا مه نگدیشتن امیتع کمی ذهن مه درگیر بود آمنه: عه جدی تبریک باشه به کی بدادن؟ مه : سلامت باشی به بیگونه دادن داکتری یه آمنه: خبب خدا اونار خوشبخت کنه مه:آمینن آمنه:کی بریم کورس ؟ مه:باشه شنبه بخیر که مجلس خاله مه هم تیر شه دلجم شم آمنه:ها خبه باشه میگم نظر تو چیه یک کانالی تیار کنیم حالی همه دخترا کانال و گروه دارن مه:گروه خوش ندارم  کانال خبه تیار کنیم باز کی اد کنیم مه که فقد چن تا صنفی ها ین که میتونم اد کنم دگه دخترا کاکا مم هستن آمنه:از گروه ها هم دوزی میکنیم 😜 مه:بازنمیفهن کی اد کرده؟؟ آمنه: نه دیوونه ما کو گروه تیار نمیکنیم که بفهمن مه:خو خبه مه تیاررمیکنم کاناله  تو باز ممبر دوزی کن آمنه:بد کدیم شما که سیاهی لشکر باشین مه: به هر کاری مگری مه هم شریک جرم کنی😐 آمنه:ها دگه کاناله تیار کدم به آمنه گفتم تا تو کمی دزدی میکنی مه برم دیگ چاشت تیار کنم بعد از ظهر هم مام برم بازار باز شاو آن میشم خداحافظی کردم و نت خو خاموش کدم

10پارت از رمان جدید #واقعی #به_پایان_رسید_این_دفتر ریکشن ها متفاوت بدین تا کمی انرژی بگیریم😉 · ·.🦋✨ 𝐽oin https://t.me/den_friendly🧸✨· ·             

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_10 سفره جم کردم و ظرفا ششتم برفتم اتاق خو نماز خوندم  و  سر خو بگدیشتم خیلی دل مه گرفته بود آخه چری چری چری چری باید ای رقم خودی مه رفتار بشه آخه مه چی گناهی کردم که به ای سن به فکر خونه و خونه داری باشم چری باید اجازه نداشته باشم جایی برم مگه مه چیکار کردم خیلی حسه بی ارزش بودن دیشتم 🖤😔 و باز خدا خور شکر کردم و به آینده فک کردم آینده ای که قراره بری خو بسازم آینده ای که به هیچ مردی وصل نباشه دگه کسی نتونه بجا مه تصمیم بگیره دگه کسی نتونه فقد بخواسته خود  خو مر جا بجا کنه بازم او امید همیشه گی به قلب مه تازه شد و  کمی آروم شدم ☺️❤️ اشکا خو پاک کدم و چشما خو بستم که مر خاو ببره ..... صبح بیدار شدم خدا قبول کنه نماز صبح بخوندم صبحانه تیار کردم و منتظر بودم دگرا بیدار بشن  همه گی سر سفره بشیشتیم و بازم مثل همیشه همه چوپ و ساکت بعد صبحانه هم بابا و مجتبی برفتن دکون مصطفی برفت کورس مه هم  همه کارا  بکردم و  کمی رخت ناشو بود اونار هم بشوشتم پهن کدم بیامدم پایین  یاد مه از آمنه آمد که گفت نت فعال کنی بابیلا مر خفه میکنه بیخی یاد مه رفته بود ازو😲😬 برفتم گوشی خو ور دیشتم که نت فعال کنم دیدم پول نداره زنگ زدم به مجتبی مه:سلام خوبی لالا جو مجتبی:شکر تو ایشتنی دده مه مه:شکر خبم میگم یک خواهشی دارم مجتبی:جان چی خواهش مه :مام نت فعال کنم پول ری میکنی بمه مجتبی: ها ایشتع ری نمیکنم چندی ری کنم مه:یک پنجاهی بسه مجتبی:نمایه بیشتر ری میکنم ماهانه فعال کن  سعت ت تیر شه دیق نیاری مه: تو عشق کی بودیی مجتبی:عشق زن آینده خو🫣 مه:نیه دگ خور به یاد میدی بفهمیدم مجتبی:قربون آدم چیز فهم مه برم که بابا صدا میکنن فعلا خداحافظ مه:خداحافظ لالا جو

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_9 سوسن :اعتماد به سقفه بگردم دگ😂 برو قطع کن که خیلی کار دارم بخدا  رستی خودی بابا خو هم گپ بزن سبا مگری هموته از راه بازار بیایی خونه ما که کمی کمک کنی نا سلامتی خوهر زاده عروسی😒 مه: ها راست میگی برو به کارا برس خدا میدانه مر بگذارن بازم میگم فعلا ببای خاله گک خورد مه عروس شده خدا اور خوشبخت کنه خدا بهترین ها نصیب او کنه شاو شد  و بابا و مصطفی و مجتبی آمدن خدایا چیرقم بگم یعنی میگذارن مر خدا کنه بگذارن🥺🥺 اوووف چیرقم بگم  مه خیلییییی کم خدی بابا خو گپ میزنم  او هم وقتی چیزی لازم دیشته باشن یا دگه کاری دیشته باشن گپ میزنن بس خلاص هی نون میخوردیم ک مجتبی آهسته سر خو ته گوش مه کد مجتبی:چی گپه خدی غذا بازی می‌کنیم مه:میگم یک گپی یه از جم مه میگی به بابا مجتبی:چی گپ مه:از مجلس نازنین که  خبر داری روز جمعه یه مه و سوسن سبا ماییم بریم بازار لباس بخریم  بعد ازو هم گفت بریم خونه ما که هم کمک کنی هم کمی ساعت تو تیر شه مکتب هم رخصت شدی  مجتبی:باااا از حالی تا جمعه ما چکار کنیم بخونه مه:فقد مه مادر شمانم ببخشیم دگ(همه گپا خو آهسته میگفتیم جوری که بابا نشنون) مجتبی:نه تو خوهرک دیوونه منی  خاطری که دیق اوردی بخونه میگم بری بابا  ولی اگه لت خوردم تور بعیل نمیکنم😣😣 مه: الا بدل شی تو  بگو  نمیزنن تور خیلی ماین مجتبی:میگم بابا خبر دارین روز جمعه مجلس نازنینع😑 بابا: نی به کی دادن اور مجتبی:بیگونه یه داکتر به شفاخونه لقمان حکیم بدیدم اور بچه خوب و خوش اخلاقی یه بابا:خب به ما چی ربطی داره که ایشتع آدمی یه مجتبی:مچم امیتع گفتم باشه بگم بابا:خب؟ مجتبی :میگم شقایق مکتب و امتحانها  یو خلاص شده چند روزی بره خونه ننه جان سعت یو تیر میشه بابا :لازم نکرده جایی بره مجتبی: ای هم دیق میاره یکه بخونه  دگه جایی هم نمیره بابا:گفتم لازم نکرده خیلی گپه مفت نباشه بغض گلو مر گرفته بود فقد با اشاره به مجتبی فهموندم که دگه چیزی نگه ❤️‍🔥🙂

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_8 بلاخره بعد از ۱۲ سال  کنار هم بودن از هم خدا حافظی  کردیم همه صنفی ها و از هم حلالیت خواستیم و همچنان از استاد ها  هم بخاطر زحمت های که کشیدن و بخاطر  آزار های که اونار دادیم😁😁 حلالیت خواستیم و تشکری کردیم بغل و بغل کشی یه گریه و فش فش بعضی بعضی دخترا خوشحالن که فارق میشن بعضی هم ناراحتن که از هم دور میشن ولی بلاخره باید خوشحال باشیم بلاخره یک قدم جلو رفتیم یک قدم به آرزو ها خو نزدیک تر شدیم یک قدم بزرگتر شدم یک قدم قوی تر شدیم ولی وسط ای خوشحالی  دل مه باز بری مادر مه تنگ شده کاش میبود که حالی با شوق و ذوق خبر فارق شدن خو بری یو میدادم دختر ناز دونه و یک دونه یو بزرگ شده🙂🖤 خداحافظی ها خلاص شد و هر کدوم شماره ها همدیگر بگریفتیم ک باز خبر همدگر بگیریم و هر کس برفت طرف خونه خو به میسر راه که میرفتم تنها بودم و فکر میکردم به آینده به آینده ای  که هزاران امید دارم  هزاران آرزو دارم آرزو دارم داکتر بشم آرزو دارم ایگذر قوی و مستقل بشم که دگه به کسی نیاز نداشته باشم آرزو دارم بهترین زندگی بری خو بسازم ولی ایکه سر نوشت بری مه چی رقم میزنه خود خدا خبره....🙂✨ برسیدم خونه و طبق معمول مصروف کارا هر روز بودم که دیدم سوسن زنگ زد مه: الو سلام خبی دختر ماما جو سوسن :شکر خوبم تو ایشتنی قلندر مه:تیار تکره انج منج چهار و پنج😜😂 سوسن :تو بخدا ایته مثل بچه ها گپ نزن شو پیدا نمیشه بتو😕😂 مه:یاری مار تیر از شو برار  هم تو رو دست ما نمونی دگ غمی نیه😝😌 سوسن :تو دعا کن پناه به خدا😁😁 رستی یک خبر خوشیییی مه:خوشحال هم بشد چیش سفید چی خبر بدو بدو بگو زود باش الو بگو دگ زود باش آهای سوسن :خدا خیر کنه دیوونه باز به دیوونه بازی شد فرصت دی میگن نازنین (خاله خورد مه)نمزاد  دار کدیم 😁😁 مه:شوخی میکنی تور بخدا؟؟ سوسن :نه مرض دارم از رستی میگم مه:مه رخت ندارم😳😳 کیه مجلس بابیلا سوسن :مه هم ندارم روز جمعه شیرینی خوری یه مه و تو هم  رخت همرنگ تیار میکنیم 😌😌 سبا بعد از ظهر میام دنبال تو که بریم بازار مه:باشه منتا مه از تو مقبول تر میشم حسودی نکنی 😜😜

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_7 مصطفی:آدم به مرغ هم حسودی میکنه؟😏 مه:مرغ هم زن آینده شمانه خان لالا😐😒 مصطفی:الا تور بخدا نون تیار کن که گشنه یمم امالی از کورس آمدم مه:امیتع که معلومه نرفتی کورس ساعت سیل کن باز دروغ بگو😒 مصطفی:یاری به تو هم نمیشه دروغ گفته 😕 مه :ها دگ برفتم نون تیار کدم نون خوردیم سفره جم کدم ظرفا بشوشتم خدا قبول کنه نماز بخوندم  برفتم که نیم ساعتی خاو شم هر چی خور ازی پهلو به او پهلو کدم خاو نبرد گوشی ور دیشتم آهنگی از کسرا زاهدی پلی کردم نم نم های بارون آروم تویه خیابون اومد شاخه گل گه نیومد✨✨ سایبونم  آسمون شد ماه آسمون در اومد شاخه گل من نیومد✨✨ واییییییییییی  همه یه گل ها میدونن تو نیایی بهار نمیشه باغ آرزوی قلبم بی تو لاله زار نمیشه✨✨ وای همه گل ها میدونن تو نیایی بهار نمیشه✨✨ نم نم هایه بارون آروووم...✨✨ بازم یاد مادر خو افتادم اووووف مه تا حالی نتونستم به هیچ کس ازی موضوع بگم  اگه کسی هم بپرسه میگم مادر مه فوت شده حتا دوستا صمیمی مه خبر ندارن ازی موضوع بازم شکر دارم راضی یم به رضایی خداوند همی درد و رنج نصیب مه بوده و میگذره ای روزا هم روزا خوب مه هم میرسه او روزایی که از شادی مر خاو نبره نه از غم و دلتنگی 😊😊 ... 15روز بعد.. آمنه:امتحان ها هم خلاص شد یعنی دگه همدگره نمیبینیم🥺 مه:بد کدی دیوونه مثلا مه و تو ماییم بریم آماده گی کانکور 😒😒 آمنه:ها رستیی🤦‍♀😂 مه:ها دگه از دست مه خلاصی نداری😏 آمنه :رستی از امروز مگری نت خو فعال کنی مه هم از گوشی مادر خو فعال میکنم(آمنه گوشی شخصی نداره) مه:ها بیزو دیق میارم بخونه تا روزی که باز هماهنگ کنیم که بریم کورس ثبت نام کنیم بخیر خدی هم  بخیر هر دو تا ما مگری داکتر شیم به امید خدا☺️

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_6 روز ها و هفته ها همی رقم میگذشت ... بلاخره یک ماه تیر شد و زمان امتحان ها رسید مه:مصطفی جو دمی بیرو  شدی در خونه قفل کنی مه رفتم خداحافظ😊😊🤚 مصطفی :بخیر بری فیلسوف ایگذر ذوق داره فقد مایه جا نخست وزیر بگیره🙄🙄 مه: جا ازو نمیگیرم ولی یک روزی باز میبینی 😒بای بای مصطفی:ها خداییییییی مه:سخته جدایییییییییییی مصطفی :برو دگه چلو😐 ..... برفتم مکتب دیدم همه دخترا بیامدن و ته صنف شلوغه همه گی کلونگ اختلاطن محکم بزدم به در که همه گی متوجه آمدن مه بشن🤭😁 آمنه گک تا مر دید خور بنداخت بغل مه  بعد ازو همه هدیه آمد سه تایی محکم همدگر بغل کردیم آخه چن وقت بود از نزدیک ندیده بودیم بعد هم خدی دگرا دخترا احوال پرسی کدم امروز قراره تقسیم اوقات بدن و امتحانها شروع بشه استاد بیامد  و مار سوپرایز کرد گفت از امروز شروع میشه امتحان شما امروز هم امتحان دری داریم از سر سبا هم دو دو امتحان گرفته میشه همه گی شوکه شده بودیم 😳😳 ولی استاد مار دلجم کرد که ناکامی نداره پس به خوشحالی بشیشتیم سر امتحان  برگه خود خو حل کردم شروع کدم به نقل دادن برگه آمنه هم بستوندم حل کدم بری هدیه هم نقل ها برسوندم😁😅 بلاخره خیلی کیف داد ای امتحان سبا هم قراره امتحان انگلیسی و  پشتو بگیرن اگه امیته باشه که هیچی خونده نمایه😜😅 بیرو شدیم خداحافظی کردیم  و هر کس برفت طرف خونه خو برسیدم خونه دیدم مصطفی خان هی گیم میزنه مه:سلامممممممممم مصطفی:یا پروردگار😳😳😳 تو کی آمدی  چری ایتع جیغ میکشی لار شی بخیر حالی دل ترق میشدم مه:ههههههه مرررد کو نمیترسه چکار شد آقای مرد😂😂 مصطفی : کیف تو کوکه چی گپه باز😒 مه:امتحان ها مه امیتع به مسخره گی تیر میکنن که نپرس از دروغ ایگذر درس خوندم مصطفی:خدا چانس بده 😕😕 مه:حسود

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_5 مه:تعریف دارم چری حسودی میکنی حجی ماما😜😜 حامد :مه ماما نیم ای بار آخره میگم بمه ماما نگو😡 حامد بد یو میایه به او بگم ماما میگه هنوز پیر نشدم مه هم که فقد مام اور حرص بدم😁😁 مه:خبه حجی ماما حامد:لوکک خدی ننه جان و خاله و سوسن احوال پرسی کدم برفتم چای و میوه خشک آوردم صدا در شد حتما بابا و مجتبی امدن خدا رحم کنه 🥺 چون هر وقت ننه جان مه میاین خونه ما بابا مه یک گپی میگن که یا با گریه میرن یا هم ناراحت میشن😔😕 هر بار هم میگن که فقد بخاطر مه و مصطفی و مجتبی میاین بابا مه بیامدن یک نگاهی بنداختن و یک احوال پرسی سر سری بکدن و گفتن نون ها مه بیار بالا مه ازی رفتار بابا خو شرمنده میشم واقعا با وجودی که ننه جان مه هیچ گناهی ندارن بازم... بگذریم نماستم امشاو بد بگذره و سر گپه بالا کدم مه:ننه جان میفهمین چی پختمم؟؟😌 سوسن:مه بگم ؟ مه : مه بگفتم خاک انداز آیا؟😅 همه گی با ای گپه مه بخنده شدن بازم با گپا و شوخی ها خو همه گی میخندونم ولی کسی از دل مه خبر نداره قلب مه هر لحظه تنگ میشه بری مادر مه بری وقتایی که میخوردم زمین گریه میکردم تا دست مر بگیره و مر بلند کنه بری وقتایی که سر خو میگدیشتم رو زانو یو که موها مه نوازش کنه دل مه خیلی بری مادر مه تنگ میشه مادری که زنده هست ولی نیست🙂💔 ولی نمام ضعف خو بری کسی نشون بدم نمام کسی بفهمه مه باید خیلی قوی باشم باید به آرزو ها خو برسم .... امشاو هم با شوخی ها مه و سوسن و خاله مه و شوخی ها مجتبی و حامد و مصطفی  که گیم بازی کردن و گشتی گرفتن تیر شد ساعت ها ۱۲ و نیم بود که اونا برفتن خونه  خو مه هم خیلی خسته بودم رفتم اتاق خو تا سر خو رو بالش گذاشتم مر خاوووو برد😴😴😴

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_4 ساعت نگاه کدم چن دقه به چهار مونده بود باوجودی که اصرار کردن که خور به زحمت نکنم ولی بازم مایم غذا مورد علاقه سوسن تیار کنم برنج و کوفته😋😋 اول برنج نم کردم  گوشت ها هم از یخچال ور دیشتم ک یخ نا وا شه کم کم شروع کدم 😚☺️ از جمله کارهایی که خیلی علاقه دارم و حال مر خوب میکنه آشپزی یه برعکس دگه دخترا خیلی به آشپزی علاقه دارم 😌😌 نزدیک ها شوم بود و تقریبا همه کارا مه خلاص شده بود برنج ها و کوفته هاپ خو تیار کدم  چون ننه جان مه قورمه سبزی خیلی خوش دارم قورمه سبزی هم تیار کدم چای ها و پیاله ها و شیرینی ها هم تیار کدم بگدیشتم دست و رو خو بشوشتم وضو گرفتم برفتم یک دست لباس مقبول هم بپوشیدم  دیدم صدا گوشی شد نگاه کدم مجتبی بود مه:الو لالا جو خبی🥹❤️ مجتبی:شکر تو خوبی جیگر لالا خو  مایم بیام طرف خونه چیزی کو بکار نیه بیارم؟ مه: نوشابه و میوه بیاریم خاطری مهمون داریم امشاو صبح یاد مه رفت بگم😁🤦‍♀ مجتبی:کی هست باشه مه نون میارم تو تیار نکن مه:انه دگه مر دست کم گرفتی باز وخت همه چی تیار کدم دلجم😌😌 مجتبی :قربون خوهر هوشیار خو شم  مه: انه دگه مهر ها بریخت  😜😜 مجتبی: بتو خبی نماده برو فعلا خدا حافظ مه:خدا حافظ  حجی لالا جو مصطفی:الاااا بوی قورمه سبزی یه قایق ت بخدا بگو قورمه سبزی تیار کدی ؟ مه:هااا سبیل ها خو چرب کن😜😄 برفت سر دیگ وا کرد مصطفی: الا دگ کشته شم😌😋 مه:بد کدی بی عقل باز ای گپه کدو رفیق دیوونه ت یاد دادا😐😒 سر دیگه هم بسته کن امشاو مهمون داریم بری ت تیار نکردم😌😒 مصطفی:کینه میمونا؟ مه:بی ادب مهمون خاله و سوسن و ننه جان حامد هم شاید بیایه مصطفی :خش میاین اگه باز بابا.... تا ماست گپه خو کامل کنه که صدا اف اف شد برفت گفت میمونا بیامدن بیامدن داخل اول دست ننه جان خو بوس کدم بعد ازو خودی خاله خو رو بوسی کدم  بعد هم تا سوسن دیدم خور بنداختم بغل یو یک دم دیدم مو ها مه از پشت کش شد مه:واخ مو ها مه رو خو دور دادم دیدم حامدک شرور مه:تو کی دعوت کردهععه آدم بی خبر به حموم میره😒😒 حامد :میبینن مادر دگه اگ تعریف ازی موش کردین ای گپ یو یاد شما میدم 😐😏

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_3 مه:بلی سلام خبی آمنه:شکر ت خبی لفیق مه:هاشکر چی خبرا چکار میکنی آمنه:هیچی بیکار مهمون داریم خوهر مه آمده بچه اور هوش میکنم😵‍💫😫 مه:عیش داری کاشکی مم خوهری میدیشتم🥺🚶‍♀ آمنه:یله کو تور بخدا بی غم دنیایی بیزار باش مه:مچم ولی اگه میدیشتم بیتر بود حالی بگذریم چکار کدی درسا خو آمنه:هیچی بابا باز همو روزا امتحان میخونیم حالی کو نمیشه یا تو بخون باز بری مم نقل بدی😜🙃 مه:انی دگ مفت خور آموخته کدم ای گپا نیه ای سال آخره مگری درست بخونی آمنه:نیه میفهمم از دل نمیشی نقل ندی 😂😂 مه : ها ولا نمیشه ما کار خو نکنیم 😉😂 آمنه: انی ای موش به گریه شد مه برم خدا حافظ ت  مه:ها برو ببای تا ۱۱ بجه ها درس خوندم بعد برفتم پایین  چاشت ها فقد مه و مصطفی بخونه ایم بایا و مجتبی نمیاین به چاشت چیپس تیار کردم ساعت ها نزدیک دوازده بود آبمیوه هم تیار کردم بری خود خو یک گیلاس بریختم برفتم  بشیشتم ک بخوروم دیدم مصطفی هم بیامد بری مه پوفک هم بیاورده بود برفتم بری او هم آبمیوه آوردم بخوریم بعد هم پوفک خوردیم  مصطفی:یعنی مالدار به تمام معنا تونی😄 مه:چری هوشیار صیب😒 مصطفی:کی پوفک و آبمیوه خدی هم میخوره؟🫠🤔 مه:همه گی😑 مصطفی:او همه گی هم یکه تونی دگ مه: پس تو چی خوردی ازو دم به نوم مه اوردی همه خود ت خوردی باز به ای شخصیت آنتیک مه توهین هم میکنی 🙄🙄 مصطفی:وخی برو نون بیارک  تور بخدا که روده ها مه هی جنگ میکنن مه:نام خدا هیچی هم نخوردی مصطفی:مر نظر نکنی هه قایقک ته تقارک مه:به همی گپه تو ولا اگ نون به دهن ت بره😝😒 مصطفی :خدا دست پنجه مه نگیره خود مه میارم پوووف مه:بیار بمه بیترررر مصطفی برفت چیپس ها و سفره و نون بیاورد مه هم دل مه بسوخت برفتم دوغ و ترکاری ها آوردم نون خوردیم  سفره جم کدم مصطفی برفت مکتب مه هم ظرفا ششتم نماز خوندم گیلاس خو چای کدم تلویزیون هم روشن کدم یک آهنگی آوردم   و عکسا دسته جمعی که ته گوشی مه بود نگاه میکدم از او وقتایی که مادر هم بود بازم مثل همیشه اشکا مه ناخود آگاه بریخت ولی زود اشکا خو پاک کدم و نماستم  که باز حال مه خراب شه یک دم یاد مه آمد که امروز سوسن و ننه جان مه و خاله مه میاین خونه ما وی توبه چری یاد پسمرگ مه رفته بود🤦‍♀🤦‍♀

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_2 امروز شنبه یه و مام از امروز شروع کنم به درس خوندن چون قراره از ما امتحان بگیرن ک ما فارغ‌ بشیم از یک طرف خیلی خوشحالم از طرف دگه ته قلب خو یک حس کمبودی دارم😢🖤  جا مادر مه خالیه کاش میبودن و میدیدن تک دخترنا ایگذر کلون شده و مایه مکتبه خلاص کنه ببینن دختر نا دگه او شقایق کوچولو نیه دگه ناز دانه مادر نیه دگه نازک نارنجی نیه با ای بار سنگین رو قلب خو وخیستم بازم خدا خور شکر کردم و اشکا خو پاک کردم نماز صبح خدا قبول کنه بخوندم🙂✨ و شروع کردم کارا خونه اول چای گدیشتم و سفره صبحانه انداختم و بابا و مصطفی و مجتبی هم بیدار شده بودن بری نماز بیامدن سر سفره بشیتن و  مثل همیشه عصاب بابا خورد😕😕 بابا مه یک آدم تعصبی و میشه گفت خیلی بد اخلاق و مادر مه بخاطر همی بداخلاقی ها بابا مه رفت تا جایی که یاد منه همیشه خونه ما جنگ و دعوا و لت و کوب بوده از وقتی هم مادر رفته فقد سکوت بابا مه گاهی  پلوکه ها خو میگن ولی بیشتر وقتا ساکتن 🚶‍♀ مه هیچ وقت بغل پدر حس نکردم با وجودی که پدر دیشتم🙂🖤 هیچ وقت نشده ک خدی بابا خو بشینم درد دل کنم 😢 حتا شاید به تمام هفته چهار کلمه گپ نزنیم ما ولی وقتی بابا خونه نیه مه و مصطفی و مجتبی خیلی شوخی مسخره گی میکنیم و دل مه فقد به داشتن برارا مه خوشه🥹❤️ خب صبحانه خوردیم بابا و مجتبی رفتن دکون مه هم وقتی از رفتن بابا مطمعن شدم از گوش مصطفی گرفتم گفتم مگری از امروز خدی مه کمک کنی ک مه امتحان  دارم😌 بیچاره زودی قبول کرد مصطفی:کش نکو تور بخدا خبه هر کار بگی میکنم مه:قسم بخور مصطفی:بسر تو دارم قبوله یله کو تور خداورستی بکند گوش مه مه:تیاره دگ میفهمم از دروغ جیغ میکشی😒👊 کوش او یله دادم و گفتم ازی بعد ظرف شستن از تونه 🙌😌 ولی تا ششت یک لیوان بشکست کع از کار یو بیزار شدم 😢🤦‍♀ برفتم خونه ها بالا جم و جارو کدم بیامدم پایین آشپز خونه بهم چینی کدم صافی کاری کدم  خونه ما دو طبق داره طبق بالا مهمون خونه و اتاق خواب لباس ها هم که دیروز ششته بودم اتو کدم ساعت ها ۹ بجه بود مصطفی هم برفت کورس مه هم کتاب ها خو ور دیشتم برفتم بالا پشت بوم معمولا وقتی یکه باشم میرم بالا چون از خونه ها میترسم 🚶‍♀🙌 تا ماستم کتاب وا کنم دیدم آمنه زنگ زد

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_1 زندگی گاه معمایی میشود مبهم که تهش معلوم نیست.... مه :الو سلام آمنه خوبی آمنه:شکر خبم تو ایشتنی  چی عجب یک بار هم شما زنگ زدیم خان صیب 😒 مه:تیاره حالی گله ها خو بگذار یک کنار بتو خبر خشی دارم🤭😁 آمنه:باز خدا خیر کنه چی خبر😒🙄 مه:میفهمی برادران طالب ماین مار ارتقاع بدن  یعنی امسال فارغ میشیم خدی ت امتحان کانکور میدیم بخیرررر 🥹🥹 آمنه:تور بخدااااا راست میگی  الا پیش مه میبودی که رو تو دو تا بوس پر توف میکدم مه:ایق دگه رو شو آینده خو بوس کن ت😒😝 آمنه :به شو آینده مه توهین نکن بری هدیه گک هم خبر بدی که باز گیله میکنه  مه برم ای خبر خوشه بری مودر جو خو بگم فعلا کار نداری ؟؟باز امشاو بابا مه گوشی بیارن اگه نت دیشتن بتو پیام میدم😌 مه:خبه برو  بگو سفید خوری بستون بری او هم حالی زنگ میزنم فعلا بای بای لفیق جو😁❤️ آمنه :بای بای بره مه😉😊 وی یاد مه رفت خور معرفی کنم بشما😁🤦‍♀ خب خب اسم مه شقایق محمدی ۱۷ ساله یم صنف دوازده مکتب حالی نگین چری ۱۷ ساله ای خاطری یک سال امتحان لیاقت (سویه)دادم😌خدا نکده دختر لایقی یم سوم نمره یم به صنف البته قدیما اول بودم باز بخاطر یک سری مشکلات خانواده گی که بعدا میگم برفتم به سوم نمره گی خب خیره بیزو مکتب خلاص میکنم امسال فدا کله مقبول مه😌😁 باز مه پر گپ به گپ شدم یاد مه رفت که ماستم شجره نامه خو بگم بشما🤦‍♀🤦‍♀ خب مه خوهر ندارم ولی سه تا برار کاکول زری دارم (مجتبی،میثم،و برارک خورد مه مصطفی) میثم  زن داره و ایران زندگی میکنه و مصطفی از مه یک سال خورد تره مادر بابا مه بخاطر ای که خدی هم تفاهم ندیشتن دو سال پیش جدا شدن و مادر مه ازدواج کردن و مه دختر ۱۷ ساله مسولیت یک خونه بدوش منه🙂❤️‍🔥 ننه جان مادری دارم و دو تا ماما دارم که ماما کلون مه سه تا دختر دارن سیمین که ۲۱ ساله یه سوسن که همسن خود منه و رفیق جینگ منه و اسرا جیگر که ۲ ساله  یه و ماما خورد مه حامد جیگر ۲۱ ساله یه مجرده و یک خاله دارم که مجرده ۷ تا کاکا دارم سه تا عمه خدا حفظ کنه ولی از فامیل پدری اصلا خش مه نمیایه

بــراے شــرڪــت در تــب لــیــســت پــر جــذب مــا بــه آیــدے زیــر مــراجــعــه ڪــنــیــد🦋🌸⬇️ 🆔: @Ahamd071

IMG_20240527_141059_588.webp0.29 KB

عکس خودتو نزار پروفایلت🙄😄 بیا اینجا یه عکسایی داریم که همه فک میکنن خودتی و کلی ژست و ایده عکاسی برات آوردیم دیگه دست از ژس
عکس خودتو نزار پروفایلت🙄😄 بیا اینجا یه عکسایی داریم که همه فک میکنن خودتی و کلی ژست و ایده عکاسی برات آوردیم دیگه دست از ژست های تکراری بردار و خودتو به ژست های امروزی عیار کن که هم مات بمونن🙂 https://t.me/+NlowC0C-5PowZTdl https://t.me/+NlowC0C-5PowZTdl