en
Feedback
𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

Open in Telegram

••WLC TO MY CHNL🍷 👇🏿 𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤 👇👇لینک ناشناس https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1834813-rFC12Un https://t.me/overdose_012 کانال دوم ما 👇🏻👇🏻👇🏻 https://t.me/Flower_my12

Show more
25
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-69530 days
Posts Archive
#خبر_خوش_برای:ملت_شریف_افغانستان 😍 🎁 هدیه نا قابل از طرف شرکت های مخابراتی اتصالات. روشن. افغان بیسیم. سلام . ام تی ان 🎁 2
#خبر_خوش_برای:ملت_شریف_افغانستان 😍 🎁 هدیه نا قابل از طرف شرکت های مخابراتی اتصالات. روشن. افغان بیسیم. سلام . ام تی ان 🎁 25 جی بی انترنت و 10هزار تماس رایگان و 5 هزار پیام به مدت 30 روز برای همه سیم کارت ها رایگان میدهد بخاطر تمدید الکترونیک جهانی 🌐 برای فعال سازی روی سیم کارت مورد نظر کلیک کنید و درخواست بدهید 👇 https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0 https://t.me/+NlowC0C-5PowZTdl

  خسته شدی از جنسای تکراری؟🫠 می‌ری بازار و جنس دلخواهتو ندارن؟🙁        غمت چیه وقتی این آنلاین شاپ  رو داری؟🥳 محصولات 👇🏼 ⊹    کیوت        ⊹      ⊹   🩵      ⊹        ⊹      ترند        ⊹      🩵 ⊹      ⊹    🌿    ⊹        وارداتی   ⊹   🩵 اینجا بهشت دخترای خوش سلیقه است🥂    🛩⊹︶⏝⊹ارسال  درب منزل رایگان⊹⏝︶⊹🛩

درس امشب:
اگر برای کسی مهم باشید خودشو تو موقعیتی قرار نمیده که شما رو از دست بده.

تخفیف بی سابقه شرکت های مخابراتی😍😍✨ 50 جیبی اینترنت فقط در بدل 200 افغانی!!! 90 جیبی اینترنت فقط در بدل 600 افغانی!!! کدام
تخفیف بی سابقه شرکت های مخابراتی😍😍✨ 50 جیبی اینترنت فقط در بدل 200 افغانی!!! 90 جیبی اینترنت فقط در بدل 600 افغانی!!! کدام سیم کارت را میخواهید فعال کنید https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl فرصت را از دست ندهید و عضو بشین🥰🥰 برای شرکت در لیست ما به این ایدی پیام بدین👇👇👇 @Hania_Jan

پایان رمان ما #ماه_زیبای_من_🩵🦋 تقدیم شما عزیزان🥰 ریکشنا متفاوت  بزنین کمی انرژی بگیریم 😉 نظر انتقاد چیزی درباره رمان دارین به کامنت بگن😊

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_112 #پارت_پایانی بالاخره بیامادیم به خونه دگ کاکا شعیب آذن دادن بته گوشی بچه مه و اسم یو اصیل جان قدیشتن🥹 بی بی جان شیرینم هم خود دختر شوخ خو بیاماد مدام مگه هی همرنگ مهرماه یه شوخی😐😂 الهه هم بیاماد خوده دختر سر بغل خور عمه فدایو بشه دخترک برارک مه شیش ماهیه🙂 الهه:تبریک باشه گلمه خوش قدم باش😁 مه:تشکر زن ماما یو😉 شیرین:بخدا مهرماه هنوز باور مه نمیشه مادر شدی😂 مه:دنیای که آدمه هر لحظه سوپرایز میکنه😂 به طرف همگی سیل میکردم از خوشحالی لبخنده میزد خدایا خوشحالی ما  همیشگی باشه🥺 با دیدن حسیب و اصیل جان خور بارها بار از خدا خور شکرگذاری کردم و عمره طولانی خاستم به هر سه نفر خور👨‍👩‍👦 پایان♥️

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_111 #مهرماه داکتر:خوش قدم باشه مه:تشکر زنده باشین بچه مه به بغل مه دادن باور مه نمیشد مه مادر شدم به چشما سیاه یو که به طرف مه نگاه میکرد سیل میکردم خیلی ناز و معصوم کوچولو🥹 مه:مادر ایشته همرنگ حسیبه🥺 مادر:خب بیازو بچه یا به بابا خور میره یا به مادر خور تبریک باشه انشالله زیر سایه مادر پدر کلون شه دختر مقبول مه 🥹 مه:تشکر ننه جان یو🥺 عمه:تبریک باشه دختر مه خدا خفظ کنه بتو🥲 مه:تشکر عمه جان🙂 داکتر:خب دگ بعدازی که کارت واکسین طفلک گرفتن بخیر میتونن برین عمه:باشه تشکر داکتر صیب🙂 داکتر:خواهش میکنم باز تبریک باشه😊 مه:تشکر داکتر برفت بعد از چن دیقه بابا مه کاکاشعیب عمران حسیب حدیث بیامادن تبریکی دادن خیلی خوشحال بودن🥹 عمران:بالاخره مهرماه شوخ بلا ما مادر شده ها😂 مه:ها دگ😁 عمران رو مه بوس کرد تبریکی داد برار مقبول مه🥲 حالک حسیب ایستادیه ماین بچه بدست یو بدین گرفته نمیتونه🤦‍♀😂 حسیب:ایشته بگیرم خب باز سر یو چکار کنم🥺 عمه:سیل بچه مه یک دست خور به زیر سریو بگیر یکه دگم از پاین پا یو بگیر دگ 😂 حسیب:خب اگر بفته چی 🥺 ما:😂😂😂 عمران:میگم بچیم میگیری بگیر نمیگیر پس شو که مه بغل خور کنم😂 حسیب:نه صبر میگیرم🥺 بالاخره همسر مه جهاد کرد بچه به بغل خور گرفت😂 حسیب:خدا مه فدا شما کنه مهرماه سیل کن ایشته  مقبولی جوجه باباخور شیرینه🥺 چشما یو‌ وایه نگاه میکنه😐 حدیث بلند بخندید بیا ما نزدیک حسیب بزد رو شونه یو گفت حدیث:خب برار نادیده مه مثلا جوجه آدمه😂 حسیب:مهرماه مه هی حالک بچه مانه😐 یاری هی حسیب هم ایشته گپا میزنه🤦‍♀ مه:نه بچه همسایه مانه خب معلوم دگ بچه مانه😑😂

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_110 خیلی هولکی شدم نمیفهمیدم چکار بکنم زوده مادر خور از پاین صدا کردم باز  زن ماما زنگ زدم گفتن به جلو خور بیا به رد ما دست لرزان مهرماه به ته دست مه آسته آسته از زینه ها پاین میشدیم مهرماه:حسیب مه مترسونم اگر خدانکرده چیزی بشیم چی😭 مه:خانم جان هیچکار نمیشن به زواز خدا هردوتا شما صحی سالم میاین به خونه باش تشویش نکن فقط آرام باش اوکی مهرماه:باشه اما دست خود مه نیه میترسم اگر دور از جون بممورم چی😭 توبه خدا ایشته گپا میزنه هی خانم مه☹️ مه:خدا نکنه عزیزدلم امید به خدای پاک صحی سالم پس میایم باش دست مهرماه بوس کردم اور دلداری دادم کمی آرام شد اما بازم استرس دیشت مادر:تشویش نکن دختر مه بخیر هر دوتا مادر بچه صحی سالم میاین به خونه مه:بخیر به موتر بالا شدیم حرکت کردیم ته راه زن ماما  وردیشتم برفتیم به کلینیک مادر مه زن ماما مهرماه برفتن به داخل مه به بیرون بودم چن دیقه تیر نشد عمران ماما بابا مه هم بیامادن حدود دو ساعت تیر شد که گوشی مه زنگ آمد سیل کردم مادر مه بودن مه:بلی مادر چکار شد مهرماه خوبه مادر:ها مادرجو هردوتا خوبن تبریک باشه بچه مه  بخیر بابا شد شاه پسره خدا بتو داده از خوشی زیاد نمیفهمیدم چکار کنم چی بگم ینی مه بابا شدم خدایا شکرت🥺 مه:تشکر به شماهم تبریک باشه بی بی شدن😁 مادر:تشکر بچه مه بخیر دیر تر باز بیا به داخل کلینیک بچه خو ببین مه:باشه مادر جو گوشی قطع کردم به گفتم که عمران شروع کرد به رقصیدن عمران:وا وا ماما شدم🕺💃 بابامه و ماما باهم بغل کشی کردن تبریک دادن ازبرم حدیث زنگ میزن بگفتم به او ضد کرد که بیا به رد مه😐 عمرانه ری کردم برفت زوده برفتم به مسجد دو رکعت نماز شکرانه بخوندم

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_109 بخیر چند هفته بعد طفلک ما بدنیا میایه وبا سنوگرافی  که مهرماه کرد معلوم شده که طفلک ما بچه هسته و ما هم اتاق مقبول پسرانه بریو تیار کردیم تا یک الی دو ماه هر دوتا ما به بازار بودیم لباس میخریدیم چون مهرماه خانم مه کمی مشکل پسنده بودن🙂 چاشت شده به خوده خور مهرماه پیتزا سفارش دادم مادر مه حدیث امروز برفتن به خونه شیرین مه و مهرماه یکه یم مه:بیا خانم جان نون تیاره زوده دگ😉 مهرماه بشیشت شروع کرد بخوردن نام خدا خانم جان مه هم همیته میخوره فقط از سال قطی آمده باشه😐😂 مه:بخور بخور خانم جان یکدم ارمون بدل نری😐 مهرماه:خب تو هم بخور کی دستا تو گرفته😂 مه:باشه که مه بخورم نام خدا همگی بخوردی☹️ مهرماه: ما دونفر هستیم مگر خیلی بخورم خب😁 مه:معلوم میشه که بچه ما هم مثل مادر خور چاق گولوگه بدنیا خا آمد😐😂 مهرماه:یعنی مه چاقم🤨 مه:والا مه که به جلو خور ماه گرده چاقی میببینم😂 مهرماه:حسیب🤨 مه:شوخ کردم تو هر رقم باشی بازم مه تور دوست دارم عاشقتم😉 مهرماه:خب دست خود مه نیه دلمه مایه خیلی بخورم🙄 مهرماه  کارتون پیتزا پیش خو قدیشت یک  چمشک بزد به طرف مه گفت مهرماه:اینا از مه تو به خو کچالو پخته کن😉 بالاخره از پیتزا  یک‌پوره هم  نصیب مه نشد نام خدا مادر بچه  آینده همگی بخورد😐😂 #سه_روز_بعد ✨🧚‍♀ مهرماه:خداجووووو😭 مه:چکاره عشقم چری گریه میکنی 😟 مهرماه:میایه بخدا میایه😭 مه:کی میایه😟 مهرماه:درد دارم مایه بدنیا بیایه وقت  یو شد مثلکه😫 مه:چی اما داکتر که گفت هنوز وقته خب وخی که بریم کلینیک🥲 مهرماه:برو‌اول ساک که تیار کردم بیار باز به مادر مه هم زنگ بزن 😭 مه:باشه باشه تو‌آرام باش خبه😟

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_108 #دو_سال_بعد 🧚‍♀✨ #حسیب اتاق بچه کگ خور  تیار کردم خب باشه مهر خو صدا کنم اما اگر بگم بیا باز ناز میکنه چکار کنم 🧐 با صدا بلند گفتم مه:مهرررررر مه بدو بیااااا مچم مه چکار شد🗣 مهرماه یک دست یو به کمر یو‌گرفته بود بیاماد به دم در ایستاد شد مهرماه:چکار شده چری جیغ میکشی🥺 مه:هیچ گفتم بیا سیل کن اتاق بچه ما مقبول شده😁 مهرماه یک دست خور به کمر خور بگرفت یکه دگم به رو شکم خور با عصبانیت گفت مهرماه:بخدا حسیب یک روز تو هم مه و هم ای طفل مه به کشتن میدی دلمه بفتاد گفتم یارب چکار شده🤨 مه:خدانکنه زبون‌خور بجو زن خب اگر میگفتم بیا که نمیادی مه هم جیغ کشیدم😂 حالک بگو ایشته شده اتاق بچه ما😉 مهرماه به چار طرف اتاق نگاه میکرد لبخنده میزد اتاق که یک تخت خورده بچه گان با پرده ها آبی که رو یو عروسکا مقبولی دیشت با چن تا خرسک توپ اسباب بازی زیبا شده بود مهرماه:بخدا خیلی مقبول شده بچه مه خوش میکنه🥺 مه دست خور به شکم مهرماه بگرفتم گفتم مه:ببین بچه‌مه بابا جذاب  تو ایشته آیده دیشته😁 مهرماه:خیلی ببخشن بابایه جذاب مه گفتم اتاق یو ای رقم تیار کنیم 😒 مه:نه بابا اول مه گفتم😐 مهرماه:باشه حالک ولش کن هر کدوم ما گفتیم مقصد خیلی مقبول شده😂 مه:خب بیازو بابا جذاب مقبول  یو تیار کن مقبول نشه😁 مهرماه دست خور به شکم خو قدیشت گفت مهرماه:اعتماد بنفس هم نداره بابا تو بچه مه 😂 ایر بگفت برفت مثل پنگوینا راه میره مهرماه خیلی جالب😂

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_107 بالاخره شب شد بابا مه بیامادن مادر مه بگفتن بابا مه هم رضایت نشون دادن🫣 عمه مه چن بار دگم خوده بی بی جهن شیرین بیامادن به خوستگاری بالاخره شیرینی دادن مه و حسیب مال هم شدیم😍 امروز هم شیرینی خوری مانه حسیب:خیلی مقبول شدی عشقم🥰 مه:تو‌هم مقبول شدی مرد جذاب خوشتیپ😘 حدیث:بیاین دگه کبوترها عاشق😉 حسیب:بریم #ماه_زیبای_من ♥️🙃 دست خور به دست حسیب قدیشتم حسیبم دست مه با هم انگشتان خور قفل کرده بود قدم به قدم باهم برفتیم به داخل سالون همگی با آمدن ما دست میزدن سوت میزدن سر استیج رفتیم دگ لباس مه به رنگ آبی آسمونی بود بوف از حسیب هم شلوار سیاه بود کت یو گل دار بود کیک قطع کردیم با آهنگ(ایوان_باند_دلم_خاست) برقصیدم حسیب هم دست میزد 😜

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_106 یکدم دیدم جاور پاک نمیکنه 😐 ینی چی گوشکی ها بکشیدم میببینم عمران جاور برقی از برق بکشیده غش غش میخنده😐 عمران:بخدا همشیره عجب رقصه کردی 😂 مه:تو چری جاور کشیدی🤨 عمران:از اودم بیامادم وقت سیم برقه بکشیدم تو قرار هی دانس میکنی عجب فیلمی شده باشه به حسیب نشون بدم سیل کنه همسر آینده یو دیونه هسته😂 مه:عبرت باز چری فیلم گرفتی خب خوندن شادی بود 😐😂 به رد عمران شدم به صد زور اور بگرفتم فیلمه پاک کردم واقعاا بیابی بود خیلی جالب میرقصیدم🤦‍♀😂 پیشن شد عمه مه بیامادن در سرا وا کردم خوده عمه خوشامدی کردم نوبت حدیث شد مه:خوش امدی جانان😁 حدیث:خوش باشی عزیز مه یاد نکردی😉😂 مه:نه هنوز دیروز رفتی از پیش مه😂 حدیث:😒 برفتم دست خور به گردن یو انداختم گفتم شوخی کردم بابا 😁 برفتیم داخل چای ببردم مثلا چای خوستگاری منه🫣🤭 بالاخره عمه مه سر گپه وا کردن بگفتن عمه:ما دگ فایزه جان بیامادیم به خوستگاری مهرماه جان به حسیب جان اگر نصیب تقدیر برفته باشه مادر:به هر دلیلی آمدن خوش امدن خونه خود شمانه و دختر خونه گله هر کس میایه یک بوی میکنه میره باز ببینم نصیب تقدیر چی میگه🙂 عمه:اگر بشه که چی بهتر بالاخره همدیگر میشناسیم حسیب جانم بچه زیر دست خود شمانه مادر:بیازو حسیب جان بچه خوبیه باز ببینم احمدسیر جان چی میگن🙂 بالاخره عمه چن ساعته شیشته بودن برفتن گفتن باز دوباره میایم شما هم جواب مثبت بدن بما

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_105 از صبح ورخیستم شروع کردم به پاک کاری خونه ناسلامتی قراره خوستگار بیایه بمه😂 مادر مه از تعجب چشماینا ایته شده👈😳 خاطری به اولین دفعه نا گفته پاک کاری میکنم کاری شدم🤭😂 مادر نزدیک مه آمد دست خو به پینگ مه قدیشتن گفتن مادر:تاوه که نداری نکن فضایی ها بیامادن دختر تنبل مه ببردن به جایو مهرماه کاری آوردن😂 مه:نه خودمنم از بعد همی رقمه 😁 مادر:خدایا شکر بالاخره دختر مه هوشیار شده😐 مه:دست شما درد نکنه البد دیونه بودم☹️ مادر:یکه هوشیار هم نبودی دگ دختر مه😂 مه:پس شین مارهم جاور کنم😐 مادر مه برفتن مه شروع کردن به جاور کردن گوشکی ها بزدم صدا آهنگ تا آخر بلند کردم هی جاور میکردم به آهنگ فرزاد فرزین نگی که نگفتی هی میخوند به ساز آخریو مه برقص کرد😂 میرقصیدم جاور میکردم 💃😂

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_104 شب شد بابامه عمرانم بیامادن دگ وقتا خونه ما شلوغ بود اما امشب فقط چهار نفرن ☹️ نون میخوردیم که عمران‌گفت عمران:کاشکی سرا عمه تیار نمیشد بیخی دیق شدم😁 مادر:ها بخدا ما هم آمخته شدیم خودینا امروز دگ برفتن مه:نمیشه خونه نا خراب کنیم پس بیاین😐😂 عمران:هی فکر خود شما کردن همشیره جو😂 بابا:خیره دگ باز میریم به خونه نا خیلی دور که نیه😉 نون خوردیم ظرفا جم کردم برفتم به اتاق خور ایشته‌حسیب نیه☹️ گوشی مه پیاما آمد سیل کردم عشق مه بود😀 #صحفه_چت حسیب:سلام بر ماه زیبای من خوبی🙃 مه:علیکم سلام بر پسر جذاب شکر تو خوبی😉 حسیب:مه که تو نمیببینم کی خوبم ☹️ مه:هنوز یک روز میشه😂 حسیب:خب یک روز هم خیلیه تو چی مه یاد نکردی😁 مه:ایشته نکردم بخدا خونه ما خلوت شده☹️ حسیب:خیره جانم بخیر اگر خاست خدا رفته باشه بری همیشه باهم‌میشیم😍 مه:ینی چی؟🧐 حسیب:بخیر سبا مادر خور به خوستگاری ری میکنم بس دگ طاقت دوری ندارم😜 مه:یک روز دور بودی😂 حسیب:خب خیلیه دگه😂 کم دگم چت کردم خدافزی کردیم هم خوشحال بودم هم استرس دیشتم قراره بیا خوستگاری مه😐😂

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_103 حسیب:او چشما مقبول که مه عاشق اینا بودم چره ایته خسته و بی قرار معلوم میشه؟ از چی ترسیدی؟از ای که شما یکه بگذارم؟ مه:خیلی ترسیدم بخدا اگر چیزی میشد تو😭 حسیب:حالک هیچ نشده ببین تیت تیار پیش تو نم فقط دگ گریه نکن🥺 مه:خدایا شکرت هزاربار شکر دگ هیچی از خدا نمام🥹 حسیب دست مه بگرفت بوس کرد عمران گفت عمران:میگم براریو همنجیه اگر ناجور نبودی یک مشتی میخوردی😂 مه و حسیب طرف همدیگر سیل کردیم بخندیدم حسیب:خوبه دگ نمایه غیرتی شی خسربوره جان😉 خدایا شکرت دوباره عشق مه به مه  پس دادی شکرت دوباره او چشما مقبول نشون دادی او لبخنده جذاب خدایا به هزار بار شکرت🤲🥹 ...............🍃 یک هفته  تیر شد حسیب هم‌خداور شکر خوب شده وقتی فهمید ایمان بگرفتن حسیب شکایت خور پس گرفت به‌خاطری مامامه ماما مه ایمانه ری کردن به ترکیه به همش  سرا عمه مه تیار شده امروز ماین برین به سرا خور☹️ عمه:زحمتا خو ببخش فایزه جان شما بعذاب کردیم به هی مدت🙂 مادر:مه شرمنده نکنن نسرین جان چی زحمت کشیدم خونه خوده شما بود😊 عمه باز رو مه بوس کردن گفتن عمه:زحمت کشی عمه‌جان ببخش مه:چکار کردم‌عمه جو حدیث:خدافز باز بیایی به سرا ما مه خوده تو آمخته شدم☹️ مه:دلجم باشه همیته میام مگر مه بیرو کنی😂 عمه:خوش میایی عمه جو خوده خود شمانه😉 حدیث نزدیک مه آمد گفت حدیث:بیازو خونه تو‌میشه دگه😉 مه:😐 بالاخره عمه مه خدافزی کردن برفتن اوف ایشته یکه شدم☹️

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_102 وقتی به شفاخونه رسیدیم حدیث از دست  مه گرفته و مه به داخل برد هر چه بیشتر به اتاق حسیب نزدیک میشدم ترس مه هم بیشتر میشد با داخل شدن به اتاق که کاملاً آرامی بود و ازدحامی چهارطرف بستر حسیب  بود که کاکا شعیب و عمه بی بی جان شیرین مادر و بابا مه عمران  هم بود  با دور شدن داکترا و دیدن چهره حسیب  از رفتن دست کشیدم و به جا خو ایستاد شده و ضربان قلب خو که از حد معمول بیشتر میزد احساس میکردم داکتر:خوبی حسیب جان؟ حسیب:شکر خوبم وقتی صدا آروم او به گوش خو شنیدم دقیق تر به چهره او دیدم که چشما خو کاملاً باز کرد و داکتر سوال بعدی کرد داکتر:هیچ‌ جا تو درد نمیکنه؟ حسیب:نه خوبم عمه اشکانا برخت گفتن مادر فدا تو بشه بچه مه😭 داکتر:شکر حسیب جان خوبه جای نگرانی نیه خطر هم  رفع شده باز شفا باشه🙂 شعیب:تشکر داکتر صیب 😊 وقتی دیدم که حسیب واقعاً به هوش آماده از خوشحالی نمیفهمیدم که چی کار بکنم، زمین و زمان مه جای نمیداد حالتی دیشتم که غیر قابل وصف بود  هنوز باور مه نمیشد خدایا شکرت 🤲🥹 داکتر که وضعیت دید اتاق خالی کرد و ما به اتاق موندیم عمه  تا تونست پیش حسیب  گریه کردن و قربان صدقه او رفتن کاکا شعیب هم از خوشحالی بال ندیشتن پرواز کنن حسیب وقت دید اینا اشکا یو برخت عمران:بینی مار به بریدن دادی تو بچه جان😂 حسیب:گریه خوشحالیه حسیب که عمران  دید خنده کرده او به آرامی به آغوش گرفت باز حدیث هم رفت پیش اینا حدیث:لالاجو الهی شکر که به هوش آمادی😭 با ای کلمه خور به بغل حسیب  انداخت و تا چند دقه به آغوش او اشک میرخت🥹 چن دیقه همیته بودن تا اینک همگی بیرون شدن فقط عمران حسیب بودن مه هم به دم در ایستاد بودم حسیب تا مه بدید خنده کرد گفت حسیب:امروز دگه تو ناز مه بکش مهرماه جان و پیش مه بیا چون مه فعلاً آماده نمیتونم😂 عمران از حسیب دور شد و با دیدن حسیب پاهای بی توان و لرزان خو حرکت داده و پیش او رفت حسیب که به  رو تخت بود جم تر شیشت لبخنده زد چقدر دلم تنگ شده به لبخنده یو🥹 وقتی از نزدیک او دیدم نمیفهمیدم چی بگم بی وقفه اشکا مه  سرازیر میشدن در حالی که به سختی گپ میزد گفت حسیب:چشم قشنگم خدارو شکر که دوباره تو میبینم فقط گریه میکردم و به صدای که روزها منتظر شنیدن اینا بودم گوش سپرده بودم

#ماه_زیبای_من 🩵🦋 #نویسنده_M #پارت_101 چشما خور وا کردم دیدم به رو بستر هستم سیروم وصله یادم از گپ داکتر امد اشکا مه برخت😭 الهه:خوبی جانم 🥲 مه:الهه حسیب 😭 الهه مه بغل خور کرد گفت الهه:آرام باش بخیر خوب میشه از خدا ناامید نشیم 🥲 مه:اگر حسیبه چیزی بشه مه میمورم الهه بخدا😭 الهه:هیچکار نمیشه خوهر مقبول مه نکن دگ گریه 🥲 سیرومه بکشیدم از دست خور از اتاق بیرون شدم الهه هر چی میگفت ایستاد نمیشدم فقط گریه کرده میرفتم تا دم اتاق آی سی یو رسیدم عشق مقبول مه مثل فرشته ها خواب بود خدا چکار شد یکدفعی همه چیز خوب بود😭 خدا یک معجزه بکن حسیب چشما خور وا کنه چی میشه 😭 عمه مه هر دم ضوف میکردن اخر اونا به اتاق دگ بستر کردن کاکاشعیب هم انگار ده سال پیر ترشدن شونه ها ینا خم خورده بود به یک گوشه شیشته بودن منتظر یگان بچه خور بودن بابا مه ازیبر به اوبر راه میرفتن مادر مه به نماز خونه رفت نماز بخونن عمرانم هر دودست یو به سرخور گرفت دیشت حدیث پیش مه امد مه بغل خور کرد به گریه شد حدیث:حسیبه هیچکار نمیشه نه چشما خور وا میکنه😭 مه:معلوم هیچکار نمیشه ما تنها نمیقزاره ما 😭 #بیست_روز_بعد ✨🧚‍♀ بیست روز شده که حتی یک حرکت خوردهم نکرده حسیب بیست روز شده حتی اسم خور از زبون یو نشنیدم🥲 حال همگی ما بد بود به هی بیست روز بما بیست سال تیر شد ایمان هم پیدا کردن فعلا بندیه خدا او خیر نده به خونه شیشته بودم نماز قرآن‌میخونم که یکدم حدیث خور به اتاق انداخت یک هولی کردم خدا حسیب بتو سپردم🥺 حدیث:مهرماه حسیب😭 تا گفت حسیب دست پا مه سست شد هر کار میکردم ورخیستم نمیتونیستم خدایا نشه چکار میشه خداجو😭 حدیث که خنده گریه یو یکه شده بود گفت حدیث:مهرماه حسیب به هوش امده😭 مه:چی راست میگی😀🥹 حدیث:ها امالک عمران زنگ زد گفت به هوش امد زوده بیاین🥹 ازبس ذوقی شدم بود هم‌گریه میکردم هم مخندیدم آخر حدیث از بازو مه بگرفت ورخیستم حرکت کردیم به طرف شفاخونه

منم همینطور فلفل دلمه‌ای، منم همینطور...
منم همینطور فلفل دلمه‌ای، منم همینطور...