en
Feedback
| ᴇᴍᴀʟʏɴ |

| ᴇᴍᴀʟʏɴ |

Open in Telegram

📚 Shhh... we're reading Emalyn: peaceful home ارتباط | @Emii_2002 |https://t.me/HarfChatBot?start=1ce1c98578d0

Show more
622
Subscribers
-124 hours
+127 days
-630 days
Posts Archive
«وقتی راز دیگران را بشنوی، مقید می‌شوی که یکی از رازهای خودت را هم با آنها در میان بگذاری. رازها لزوماً مسائل مگوی عجیبی نیستند. هر واقعه‌ی غیرقابل‌کتمانی که آدم تصمیم بگیرد حرفش را نزند، به راز تبدیل می‌شود.» این کتاب تماماً یک زندگی بود. راوی ما هیچ‌وقت زندگی‌اش را برای کسی بازگو نکرد؛ به شکلی میشه گفت داستان زندگی خودش برای او تبدیل به یک راز شده بود. اما این راز، لابه‌لای صفحات کتاب، برای ما افشا می‌شود. انگار روبه‌روی صحنه‌ای از یک زندگی نشسته‌ایم؛ صحنه‌ای که مدام بین «حال» و چندین گذشته‌ی متفاوت در رفت‌وآمد است؛ میان زندگی‌نامه‌ی راوی، اتفاقات روزمره‌ای که اطرافش رخ می‌دهند و خاطراتی که یکی‌یکی سر باز می‌کنند. از مرگ و نابودی به همان زیبایی عشق و تولد سخت می‌گوید و لحظه حال رو به گذشته پیوند میزد🌱 در دل همین روزمرگی، راوی ما را با شکل زندگی طبقه‌ای از جامعه روبه‌رو می‌کند که شاید از دور دیده باشیم، اما کمتر واقعاً به آن پرداخته‌ایم: بی‌خانمان‌ها. چیزی که در طول داستان بیشتر از همه ذهنم را قلقلک داد، «کادر» داستان بود. انگار داشتم فیلمی می‌دیدم که با کوچک‌ترین جزئیات، میان زندگی یک فرد عادی و فردی که حتی برای کوچک‌ترین نیازهایش محتاج است، مرزی می‌کشید؛ مرزی میان طرز فکر، نگرانی‌ها، دغدغه‌ها و حتی شکل ابراز احساسات. و مدام به این فکر می‌کردم که زندگی چقدر خارج از کنترل ماست؛ چقدر فراتر از تعریفی است که معمولاً از «زندگی» داریم. چیزهایی که برای ما کوچک، بی‌ارزش یا حتی آزاردهنده‌اند، ممکن است در کادر زندگی دیگری چیزی فراتر از تصور ما باشند. این مرزی که پول و جایگاه اجتماعی میان آدم‌ها می‌کشد و سطح زندگی و حتی ارزش اجتماعی آنها را از هم جدا می‌کند، به نظرم یکی از چیزهایی است که کتاب به بهترین شکل به نمایش می‌گذارد. فضای داستان، با وجود حال‌وهوای اگزیستانسیال، خاکستری و مه‌آلود است؛ اما همین فضا به‌خوبی با معنای زندگی در کتاب جور درمی‌آید. انگار تلاش در تک‌تک صفحات آن دیده می‌شود: تلاش برای زندگی بهتر. تلاش برای ادامه دادن. و در نهایت، تلاش برای زنده ماندن. و شاید در مقابل همه‌ی این تلاش‌ها، چیزی که بیشتر از همه حضورش را حس می‌کردم، مرگ بود؛ نه فقط مرگ جسم، بلکه مرگ تدریجی آدمی وقتی از یاد می‌رود، وقتی دیگر دیده نمی‌شود و وقتی حضورش در زندگی دیگران کم‌کم محو می‌شود. غم، یکی از پررنگ‌ترین المان‌های داستان است. هر بار که امیدی زنده می‌شود، انگار باید منتظر اتفاقی غیرمنتظره و یک صحنه‌ی آبی‌رنگ باشیم؛ صحنه‌ای که دوباره می‌خواهد قدرت خودرأی و غیرقابل‌پیش‌بینی بودن زندگی را به رخمان بکشد. در بین تمام این خط داستانی ها در قسمت هایی به جنبه تاریخی و فرهنگی خود ژاپن اشاره شده بود که به نظر من واقعا جالب و به جا بود✨ در پایان کتاب، خود خانم مقانلو هم موخره‌ی بسیار زیبایی داشتن. حداقل برای من، بعد از تموم شدن کتاب، اشاره به نکاتی که شاید حین خوندن ازشون غافل شده بودم، بسیار جالب و دوست‌داشتنی بود. :) حقیقتا این کتاب خیلی فراتر از این ریویو و چند خط توضیحه من خیلی خیلی از خوندنش لذت بردم اما بعضی کتاب‌ها رو نمیشه توضیح داد، بدون اینکه بخشی از تجربه‌ی کشف شدنشون رو از خواننده گرفت. پس باقی‌اش رو می‌گذارم برای کسی که قراره خودش صفحاتش رو ورق بزنه.. آخرین ایستگاه یو میری

Repost from N/a
«وقتی راز دیگران را بشنوی، مقید می‌شوی که یکی از رازهای خودت را هم با آنها در میان بگذاری. رازها لزوماً مسائل مگوی عجیبی نیستند. هر واقعه‌ی غیرقابل‌کتمانی که آدم تصمیم بگیرد حرفش را نزند، به راز تبدیل می‌شود.» این کتاب تماماً یک زندگی بود. راوی ما هیچ‌وقت زندگی‌اش را برای کسی بازگو نکرد؛ به شکلی میشه گفت داستان زندگی خودش برای او تبدیل به یک راز شده بود. اما این راز، لابه‌لای صفحات کتاب، برای ما افشا می‌شود. انگار روبه‌روی صحنه‌ای از یک زندگی نشسته‌ایم؛ صحنه‌ای که مدام بین «حال» و چندین گذشته‌ی متفاوت در رفت‌وآمد است؛ میان زندگی‌نامه‌ی راوی، اتفاقات روزمره‌ای که اطرافش رخ می‌دهند و خاطراتی که یکی‌یکی سر باز می‌کنند. از مرگ و نابودی به همان زیبایی عشق و تولد سخت می‌گوید و لحظه حال رو به گذشته پیوند میزد🌱 در دل همین روزمرگی، راوی ما را با شکل زندگی طبقه‌ای از جامعه روبه‌رو می‌کند که شاید از دور دیده باشیم، اما کمتر واقعاً به آن پرداخته‌ایم: بی‌خانمان‌ها. چیزی که در طول داستان بیشتر از همه ذهنم را قلقلک داد، «کادر» داستان بود. انگار داشتم فیلمی می‌دیدم که با کوچک‌ترین جزئیات، میان زندگی یک فرد عادی و فردی که حتی برای کوچک‌ترین نیازهایش محتاج است، مرزی می‌کشید؛ مرزی میان طرز فکر، نگرانی‌ها، دغدغه‌ها و حتی شکل ابراز احساسات. و مدام به این فکر می‌کردم که زندگی چقدر خارج از کنترل ماست؛ چقدر فراتر از تعریفی است که معمولاً از «زندگی» داریم. چیزهایی که برای ما کوچک، بی‌ارزش یا حتی آزاردهنده‌اند، ممکن است در کادر زندگی دیگری چیزی فراتر از تصور ما باشند. این مرزی که پول و جایگاه اجتماعی میان آدم‌ها می‌کشد و سطح زندگی و حتی ارزش اجتماعی آنها را از هم جدا می‌کند، به نظرم یکی از چیزهایی است که کتاب به بهترین شکل به نمایش می‌گذارد. فضای داستان، با وجود حال‌وهوای اگزیستانسیال، خاکستری و مه‌آلود است؛ اما همین فضا به‌خوبی با معنای زندگی در کتاب جور درمی‌آید. انگار تلاش در تک‌تک صفحات آن دیده می‌شود: تلاش برای زندگی بهتر. تلاش برای ادامه دادن. و در نهایت، تلاش برای زنده ماندن. و شاید در مقابل همه‌ی این تلاش‌ها، چیزی که بیشتر از همه حضورش را حس می‌کردم، مرگ بود؛ نه فقط مرگ جسم، بلکه مرگ تدریجی آدمی وقتی از یاد می‌رود، وقتی دیگر دیده نمی‌شود و وقتی حضورش در زندگی دیگران کم‌کم محو می‌شود. غم، یکی از پررنگ‌ترین المان‌های داستان است. هر بار که امیدی زنده می‌شود، انگار باید منتظر اتفاقی غیرمنتظره و یک صحنه‌ی آبی‌رنگ باشیم؛ صحنه‌ای که دوباره می‌خواهد قدرت خودرأی و غیرقابل‌پیش‌بینی بودن زندگی را به رخمان بکشد. در بین تمام این خط داستانی ها در قسمت هایی به جنبه تاریخی و فرهنگی خود ژاپن اشاره شده بود که به نظر من واقعا جالب و به جا بود✨ در پایان کتاب، خود خانم مقانلو هم موخره‌ی بسیار زیبایی داشتن. حداقل برای من، بعد از تموم شدن کتاب، اشاره به نکاتی که شاید حین خوندن ازشون غافل شده بودم، بسیار جالب و دوست‌داشتنی بود. :) حقیقتا این کتاب خیلی فراتر از این ریویو و چند خط توضیحه من خیلی خیلی از خوندنش لذت بردم اما بعضی کتاب‌ها رو نمیشه توضیح داد، بدون اینکه بخشی از تجربه‌ی کشف شدنشون رو از خواننده گرفت. پس باقی‌اش رو می‌گذارم برای کسی که قراره خودش صفحاتش رو ورق بزنه..
آخرین ایستگاه یو میری

بعضی آدم‌ها بعد از مرگ هم دست از پرسه‌زدن برنمی‌دارن. «آخرین ایستگاه» داستان مردیه به اسم کازو که مُرده، اما هنوز در اطراف ای
بعضی آدم‌ها بعد از مرگ هم دست از پرسه‌زدن برنمی‌دارن. «آخرین ایستگاه» داستان مردیه به اسم کازو که مُرده، اما هنوز در اطراف ایستگاه اوئنو در توکیو پرسه می‌زنه؛ جایی که بخش مهمی از زندگی خودش هم همون‌جا گذشته. کازو زمانی برای ساخت‌وسازهای المپیک ۱۹۶۴ به توکیو اومده بود و سال‌ها بعد، بعد از پشت سر گذاشتن فقر، کار، از دست دادن آدم‌هاش و بی‌خانمانی، دوباره سر از همون حوالی درمیاره؛ این بار نه به عنوان یک کارگر، بلکه به شکل یک روح. ولی راستش کتاب خیلی بیشتر از داستان یه روح سرگردانه. «آخرین ایستگاه» بیشتر از اینکه داستان مرگ باشه، داستان آدم‌هاییه که در طول زندگی‌شون کم‌کم از بقیه‌ی جهان جا می‌مونن؛ و شاید حتی از خودشون.
کتاب #آخرین_ایستگاه اثر #یو_میری #ادبیات_ژاپن #معرفی_کتاب


برای این هم اگه پیشنهادی دارین بفرمایین، لینک ناشناس هم توی بیو هست

از دهم سپتامبر میریم برای ادامه همخوانی دراکولا(جلد دوم) کیا هستن؟

از کتاب امروز
از کتاب امروز

سلام سلاممم حالتون چطوره؟!✨ بعد مدت‌ها یه معرفی داشته باشیم؟❤️

کتاب معروف بخونیم یا نه؟! 📚سنگدلبخونید اگه: -آلیس در سرزمین عجایب رو دوست داشتین -دنیاهای خاص با قوانین عجیب رو دوست دارین -فانتزی‌های سلطنتی می‌پسندین -طرفدار عشق‌های بامزه و گرم اما آروم هستین -از کلیشه‌ی پایان رویایی خوشتون نمیاد -رویاهای بزرگ دارین •نخونید اگه: -فانتزی‌های پرماجراتر دوست دارین -با پایان تلخ کنار نمیاین -با موجودات و دنیاهای عجیب کنار نمیاین -دنبال دنیای بزرگسالانه‌تر می‌گردین
#ترند

پایان همخوانی سنگدل بیاین بگین نظرتون درباره‌ی کتاب چی بود؟ بخش موردعلاقه‌تون کجا بود؟ شخصیت موردعلاقه‌تون کی بود؟ از کدوم شخصیت بدتون می‌اومد؟ اگه شما بودین چه انتخابی می‌کردین؟ (مشخصه جوابش ولی خب) به کتاب چند امتیاز می‌دین؟

📚کتاب‌هایی که یه روزه خونده می‌شن: •| کارمیلا •| موش‌ها و آدم‌ها •| مزرعه‌ی حیوانات •| مسخ •| شب‌های روشن •| اتاق ورونیکا(نمایشنامه) •| مراسم قطع دست در اسپوکن(نمایشنامه) •| مارمولک سیاه •| کتاب سفید •| در باب عشق و زیبایی •| گربه‌ای که راه و رسم زندگی یاد داد •| هم‌راز •| پاندای بزرگ و اژدهای کوچک •| کافکا و عروسک مسافر •| مغازه‌ی خودکشی •| سایکوسیس ۴:۴۸ شما چه پیشنهادهای دیگه‌ای دارین؟!

ششم سپتامبر، روز جهانی خوندن کتابه✨ امروز شما بهم بگین بهترین کتابی که خوندین چی بود؟ منم بهتون چندتا کتاب پیشنهاد می‌کنم که می‌شه توی یه روز خوند🤝

سلام قشنگا✨ امروز سنگدل رو تموم می‌کنیم🤝

یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما هم‌خیال و هم‌صفیر و هم‌نوا بودیم ما معنی یک بیت بودیم از طریق اتحاد چون دو مصرع گرچه در ظاهر جدا بودیم ما بود دایم چون زبان خامه حرف ما یکی گرچه پیش چشم صورت‌بین دو تا بودیم ما چون دو برگ سبز کز یک دانه سر بیرون کند یک‌دل و یک‌روی در نشو و نما بودیم ما می‌چرانیدیم چون شبنم ز یک گلزار چشم از نواسنجان یک بستان‌سرا بودیم ما بود راه فکر ما در عالم معنی یکی چون دو دست از آشنایی یک‌صدا بودیم ما دوری منزل حجاب اتحاد ما نبود داشتیم از هم خبر در هر کجا بودیم ما اختر ما سعد بود و روزگار ما سعید از سعادت زیر بال یک هما بودیم ما چاره‌جویان را نمی‌دادیم صائب درد سر دردهای کهنه‌ی هم را دوا بودیم ما
صائب تبریزی
روزتون بخیر دوستان 🤍 🕊️ حالتون چطوره؟

خیلی خوش اومدین 🥹❤️

سلاممم اول هفته‌تون بخیر✨🥹 بودجه‌ی امروز تا فصل ۴۷

سلام سلام بودجه‌ی امروز تا پایان فصل ۴۵

سلام مهربونا ظهرتون بخیر✨❤️ امروز تا پایان فصل ۴۲ بخونیم

روزتون بخیر قشنگا✨ بودجه‌ی امروز تا پایان فصل۳۹