overtea
Open in Telegram
[God knows what lives in me in place of me.] t.me/HidenChat_Bot?start=1104737333
Show more346
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
346
«همه باید متحد شوید، دشمن را بشناسید و بجنگید. ما آلمانیها ضربالمثلی داریم که میگوید جنگ مال جنگجوهاست.»
346
«هیچ میدانی مردها، همهی مردها بچهاند. زنها همه همیشه مادر هستند و مردها بچه.»
«بچه؟ چرا؟»
«ما مردها همیشه بچهایم، اما به زبان نمیآوریم، یا شاید هم نمیخواهیم بگوییم. اگر هم کسی حرف مرا رد کند حتماً دروغ میگوید و خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده. هرکس که باشد همیشه دلش میخواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام به او رسیدگی کند و مراقبش باشد؛ میگویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده، اما پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست.»
346
گفتم: من دست شما را شستهام، یادتان نیست؟
گفت: حیف که من دست از دنیا شستهام.
گفتم: حتا من؟
346
دیوانهی خواب بودم و خواب از من میگریخت. عذابی که تمامی نداشت، مثل بادبادک رها شده در آسمان ذرهذره میمردم و ذرهذره جان میگرفتم. مرگ و زندگی دست به دست هم برای بافتن لباسی تلاش میکردند که هیچکدامشان را نمیتوانستم بپوشم. گفتم سرزمین خواب کجاست، ایغریبه؟ دانستم که برگشتهم؛ به خودم، به گذشته و با یاد او کلنجار میرفتم. برمیگشتم به جایی که رها شده بودم. کسی صدام میکرد. دلم میخواست دردی میداشتم که میتوانستم مچاله شوم و گریه کنم. گاه نالهای آدم را تسکین میدهد، اما من نمیتوانستم.
— سال بلوا؛ عباس معروفی
346
من به ایشون اعتماد دارم و جدا قابل اعتماد هستن. اگر در توانتون بود که کمک کنید، دریغ نکنید لطفاً.♡
346
Repost from ندانستم
غمگین بودن واقعی، نه ادایی، به دست آوردنی نیست، اتفاق افتادنیه، باید پیش بیاد برات. مثل جنون که باید رخ بده تا بفهمی دیوونه شدی. یه زمانی فکر میکردم اگه غمگین باشم عمیقم، چیزهایی رو میفهمم که دیگران نمیفهمن، میشینم بالای قله دنیا و سر افسوس و حسرت برای بقیه تکون میدم که شما نمیفهمین و من میفهمم. فکر میکردم اونی که به جنون رسیده و غمش رو با دیوانگی ابراز میکنه معنای زندگی رو در یک سطح دیگه فهمیده، توی یه لیگ و یک دستهبندی دیگه عمیقه. اشتباه میکردم. هم جنون و هم غمگین بودن از دور قشنگ و جذاب و آرتگونهست اما از درون سکرات بیپایان زجر و بیپناهیه. سقوطِ مدامه. جون کندن و نمردنه.
