Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
ات گاییده ست . بیا ببینم چه مرگته
-درست صحبت کنید …
-با توی کونده با همین زبان باید حرف بزنم … یا 7 میای یا بلایی سرت میارم که زنده در نری . کسی هم چیزی نفهمه ! خر فهم شد ؟
بی اختیار داشتم گریه میکردم . فرزاد التماسم میکرد که چی شده ولی جرات نداشتم چیزی بهش بگم . اشکم بند نمیومد . تو زندگیم انقدر نترسیده بودم .
نباید میگفتم چیزی …
ساعت 5 بود … مرغداری از شهر نیم ساعت فاصله داشت . واقعا گیر کرده بودم .
-فرزاد !
-جونم عشقم ؟
-یه خواهشی بکنم ؟
-تو جون بخواه عزیزم
-میشه من برم ؟
-کجا ؟
-همین الان میخوام برم پیش بابا و مامانم
-الان ؟
-اره
تو فکر رفت …
-هرجور راحتی
وسایلم رو جمع کرده بودم . تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که منو تو میدون اصلی شهر پیاده کنه و من اسنپ بگیرم برم مرغداری و بعدش برم شهر خودمون . اینجوری هم از تهدید بابای فرزاد در امان میموندم هم بعدش بی سر و صدا میرفتم دنبال کارم . به خودم که اومدم ساعت شش و نیم بود و من تو اسنپ تو راه مرغداری . با ترس از ماشین پیاده شدم . دم در مرغداری به کارگر افغانی گفتم با آقا ناصر کار دارم . منو برد تو دفتر ناصر نشوند . خودش سالن بود . در باز شد . روبروم ناصر بود ولی انگار یه آدم دیگه . داشتم از ترس قالب تهی میکردم . اومد سمتم. بلند شدم .
-بشین راحت باش … خوبی ؟ قبلا اینجا اومده بودی ؟
اصلا تو لحنش اثری از اون آدم خشن که اومده بود و تهدید کرده بود نبود .
-بله … چند بار با فرزاد اومده بودیم .
-این پسر خارکصده من هم خوب گوشتی به تور زده هم تپه ای نذاشته که اونجا نگاییده باشه
خجالت … ترس … دهنی که خشک بود و نفسی که بند اومده بود .
-اینجا هم کردتت ؟
-نه به خدا …
-ولی من میکنمت
بهت زده بودم . دوباره اون لحن خشن تو صداش پیدا شده بود .
-ببین بچه جون … میری اتاق کنار اینجا که اتاق خواب منه … لخت میشی … ارایش میکنی … همون کسی میشی که فرزاد میکنه …میس میندازی من میام . غیر از این باشه اصلا زنده بیرون نمیری از اینجا … اگه کارایی که گفتم رو بکنی به جفتمون خوش میگذره . بخوای کار دیگه ای بکنی سخت میشه…
-میشه بیخیال شید ؟
-نه دیگه… اومدی و نسازی …
دستمو گرفته بود و منو داشت با خودش میبرد تو اون اتاق …
-میس بندازی اومدم .
شوکه بودم . یه اتاق 15 متری که ظاهرا برای عیاشی و استراحت طراحی شده بود . نمیدونستم چیکار باید بکنم . بی اختیار شروع به کندن لباسام کردم . از تو ساکم یه لباس خواب دراوردم . کلاه گیس گذاشتم و شروع کردم به آرایش . تو اون موقع تنها کاری که میتونستم بکنم اطاعت بود . از این آدم هر کاری بر میومد .
روی تخت نشسته بودم . دستم داشت می لرزید . تمام بدنم داشت میلرزید . شماره اش رو گرفتم . انگار پشت در بود . فوری اومد تو .
-جووووووووووووووون … کوفتش بشه جاکش چه گوشتی میزنه بر بدن .
روم نمیشد تو روش نگاه کنم . سعی میکردم خودمو بدزدم ازش .
بی مقدمه کیرش رو دراورد و گرفت جلوی دهنم … از کیر فرزاد خیلی کلفت تر بود .
-نمیخوری ؟
دستم رو گرفتم دور کیرش و سرش رو کردم تو دهنم . اصلا جا نمیشد تا ته . صدای ناله هاش اتاق رو پر کرده بود . منو داگی خوابوند . خودم رو تمیز کرده بودم قبلش . نمیتونستم ببینم چه خبره ولی متوجه شدم که با کرم داشت سوراخم رو چرب میکرد . سر کیرش رو که مالید به سوراخم حس ترس و شهوت به طور همزمان او من بوجود اومد … ترس از این کیر کلفتی که پاره ام میکنه و شهوت از تجربه ای که توش بودم . این چند روز انقدر با فرزاد سکس داشتم که گشاد بودم . ولی باز وقتی سر کیرش رفت توم دردم گرفت . یه جیغ آروم کشیدم . و تا ته
3 394
م . تو این مدت که درسم رو شروع کردم خیلی عوض شدم . تونستم تمام چیزایی که میخوام رو امتحان کنم . البته با کسی سکس نداشتم . خودم رو به فرزاد متعهد میدونستم .
تابستون بود . اولین باری که داشتم میومدم ایران برای تعطیلات . بعد از 2 سال . تو تمام این مدت با فرزاد در تماس بودیم . وقت این رسیده بود که تلافی این دو سال رو در بیاریم سر هم . ما تو این مدت به خاطر شغل پدرم از اون شهر منتقل شده بودیم به یه شهر دیگه . اینم مشکلی بود برای خودش . من باید میرفتم به شهر فرزاد برای سفر . بهترین لباسایی که تو این مدت خریده بودم رو تو چمدونم گذاشتم و رفتم …
.
.
.
.
-این کونی مادر جنده رو میندازی از این خونه بیرون یا خودتو هم بندازم بیرون ؟
هنوز خواب بودم که با این صدای فریاد بابای فرزاد از جام پریدم . 2 روز بود که خونه فرزاد اینا بودم و تو این شهر کوچیک ، خیلی جلب توجه میکردم . پدرش هم بو برده بود و اومده بود .
-زشته بابا … مهمونه
-کس مادرش ! مهمون چی ؟ آبرومون تو در و همسایه رفت .
اصلا یادم نبود که لختم . با دست و پای لاک زده و آرایشی که ردش هنوز از شب قبل مونده بود . از در که اومدم بیرون و با پدرش چشم تو چشم شدم تازه یادم افتاد فقط یه شورت پامه . اون خشکش زد از دیدن من . منم انگار یهو برق گرفته باشه . تو چشم هم خیره شدیم یه لحظه . تازه فهمیدم تو چه وضعی هستم . بدون اینکه کلامی رد و بدل بشه برگشتم رفتم تو اتاق و در رو بستم . بابای فرزاد هم بدون اینکه چیزی بگه رفت . صدا بسته شدن درب اضطراب منو بیشتر کرد . نمیدونستم واکنش فرزاد به این موضوع چیه . رو تخت نشسته بودم و زانوم تو بغلم بود . در اتاق باز شد . روی نگاه کردن تو چشای فرزاد رو نداشتم . کنارم نشست . روی تخت .
-منو ببین
روم رو برگردوندم سمتش
حمله کرد به لبام . شروع کرد با خوردن لبام . وحشیانه داشت میخورد .
-عشقمی هر کاری بکنی … فکر کردی دعوات میکنم ؟ نه … میگامت … وحشیانه میکنمت
-جوووووووووووون … من ماااااااااااااااال تو ام فقط
-میخوام حامله ات کنم
-عاششششششششقتم …
تلمبه های شدید فرزاد تو من و صدای ناله های من زیرش… . تو این چند روز به اندازه تمام این دو سال منو کرده بود . صدای غرش فرزاد و آبی که تا ته خالی شد توم .
-بیاید یه چیزی بخورید … چه خبره سر صبحی ؟
من تو بغلش بودم که صدای مادرش رو شنیدیم .
-عشقم برم یه دوش بگیرم ؟
-اره خانمم … مهم نیست بابام چی میگه ولی ظاهرا مامانم تو رو به عنوان عروسش پذیرفته دیگه
دلم ضعف رفت از حرفی که زد .
از حموم که اومدم تخت و اتاق مرتب شده بود . فرزاد و مادرش داشتن سر میز صبحونه صحبت میکردن . بدون اینکه حرفی بزنم کنار فرزاد نشستم . داشتم چایی میخوردم .
-خدا قوت بده بهتون
مادرش با خنده میگفت . منم خجالت کشیدم . فرزاد با ابرو به مادرش داشت میفهموند نگو .
-والله به خدا … خدا شانس بده … تو چیکار کردی که پسر ما اینجوری پا گیرت شده ؟
-خودش محبت داره …
-ما دو ساله هر کیو معرفی میکنیم زیر بار نمیره … اصلا فکر نمیکردم اینجوری شده باشه …
هم خجالت کشیدم هم افتخار کردم به خودم .
فرزاد دستمو زیر میز سفت گرفته بود .
-من و مامان باید یه سر بریم جایی . خرید داره … چیزی نمیخوای از بیرون ؟
-نه … ممنون .
یه ساعت بعدش من تنها تو خونه داشتم لاکم رو پاک میکردم . با داداش فرزاد که تازه رفته بود تو 7 سال تنها بودم تو خونه . صدای زنگ خونه ای که توش رفت و آمدی نبود تو این چند روز منو از جام پروند .
-بابااااااااااااااااااااااا
صدای داداش فرزاد بود و ذوق دیدن پدرش .
-ببین کونی ! ساعت 7 میای مرغداری … نیای ننه
3 394
برده بود لای پاهام . منم داشتم از روی شلوار با کیرش بازی میکردم . تاپم رو در آورد و شروع کرد به خوردن سینه هام . داشتم دیوونه میشدم. مثل یه بره رام تو بغلش بودم . کارش رو هم خوب بلد بود .
-عشقمی تو
-مرد منی تو
داشتم کمربندش رو باز میکردم . شلوارش رو که کشیدم پایین یه کیر دراز و خوش تراش بود جلوی صورتم . با ولع داشتم میخوردم کیرشو .
-چی کار میکنی خانمی ؟ داره آبم میاد
-بزار بیاد تو دهنم . آب آقامون رو دوست دارم بخورم تا ته .
سفت شدن رگ های کیر خوش تراشش رو میتونستم حس کنم . با یه صدای ناله بلند تمام آبش رو خالی کرد تو دهنم .
-واااااااااااااای … عاشقتم نازی … تو کی هستی ؟
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که خودم رو به توالت برسونم و دهنمو بشورم . وقتی برگشتم روی همون کاناپه دراز کشیده بود . لخت . رفتم شورت بپوشم کشید منو سمت خودش . افتادم روش . در مقایسه با اندام مردونه اون من مثل یه پیشی بودم تو بغلش . افتادم روش . شروع کرد به لب گرفتن و نوازش کردنم . منم هنوز حشری بودم . داشتم پشمای سینه اش رو میبوسیدم . به آرزوم رسیده بودم . یه مرد واقعی منو تو بغلش گرفته بود و بعد از اینکه ارضا شده بود هنوز داشت قربون صدقه ام میرفت و نوازشم میکرد . رفتم سمت کیرش باز . نیمه راست بود . انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش کمرش رو خالی کرده بود . باز شروع کردم به لیس زدن کیرش . پنج دقیقه دارکوبی براش ساک زدم . راست راست شده بود . منو کشید بالا و شروع کرد لب گرفتن ازم . روی همون کاناپام منو اورد جلوی خودش از پشت داشت گردنمو میخورد . من دیگه داشتم میمردم . مثل یه بره کاملا رام این گرگ حشری شده بودم .
-میخوام بکنمت خانومی … اجازه میدی ؟
-اوهومممممممم
داشتم له له میزدم برای حس کردن کیرش تو سوراخ تنگم که خیلی وقت بود دست نخورده بود . وقتی زیرش خوابونده بود منو کیرش رو لای دو طرف کونم گذاشته بود و داشت بالا پایین میکرد و گردنم رو میخورد . من داشتم دیوونه میشدم .
-فرزاد
-جونم عشقم
-بکن توم
هنوز کلمه توم رو نگفته بودم که چشمام سیاهی رفت . خشک خشک فرو کرد توم .
-واااااااااااااااااااااای
-الان عشقم … یه لحظه صبر کن
کشید بیرون یه تف ریخت دم سوراخم و دوباره کرد . دفعه قبل سرش رفت فقط ولی این دفعه کامل فرو کرد توم . صبر کرد تا بدنم عادت کنه و بعدش شروع کرد به تلمبه زدن .
-نازی جونم … خانم خوشگلم… درد نداری که ؟
-دردم داشته باشم لذت زیر آقایی بودن به دردش می ارزه
-دیگه فقط مال منی ؟
-آره عشقم… فقط
کشید بیرون و منو برگردوند سمت خودش . پاهام رو داد بالا و کوسن مبل رو گذاشت زیر کمرم . من تو آسمونا بودم . چشم تو چشم مردم … عشقم … زندگیم …
صدای آه بلندش معلوم میکرد که داره میاد آبش . شروع کرد به مالیدن دودول کوچولوی من . واااااااااااااااااااااااااااااااای همزمان آبمون اومد . آب من پاشید بالا و آب اون تو من خالی شد . … رو ابرا بودم …
یک سال از این عاشقانه قشنگ میگذشت . این حس متعلق به کسی بودن و دوست داشته شدن ، بین من و فرزاد روز به روز شدید تز میشد . مادر فرزاد میدونست رابطه ما رو و کاری به کارمون نداشت . من رو هم خیلی دوست داشت و باهام مشکلی نداشت . تو یه شهر کوچیک خیلی این چیزا زود میپیچه . من دانشگاه قبول نشدم و خانواده ام تصمیم گرفتن که منو بفرستن به یه کشور خارجی . این هم خوب بود هم بد . بد از این جهت که من رو از عشقم دور میکرد . و خوب از این جهت که میتونستم تو یه کشور آزاد تجربه زن بودن رو زندگی کنم . بدون ترس از قانون و بدون ترس از قضاوت شدن . من و فرزاد جدایی دردناکی داشتی
3 394
عشق و درد (۱)
1402/03/23
#گی #عاشقی #زنپوش
اولین بار تو 12 سالگی قفل کون گرد و قشنگم توسط بچه های محل تو یه شهرستان که محل کار پدرم بود باز شد . درد داشت ولی لذتش بیشتر بود . من خوشم اومده بود و شده بودم کونی بچه های محل . از اون شهر به شهر دیگه ای رفتیم . شغل پدرم طوری بود که هر چند سال یک بار باید شهر محل سکونتمون عوض میشد . من تا 16 سالگی این حس رو درون خودم کشتم . ولی درون من یه حس زنونه قوی بود که نمیتونستم انکارش کنم . حس لذت از اینکه یکی با من و با وجود من ارضا بشه . سال آخر دبیرستان بودم که با فرزاد آشنا شدم . یه پسر قد بلند که به شدت مواظب من بود . پدر و مادرم با بقیه بچه ها رفته بودن مسافرت و من دم کنکور تنها مونده بودم تا درس بخونم . این فرصتی بود که خیلی وقت بود منتظرش بودم . فرزاد رو مرد ایده آلم میدونستم . خیلی بزرگ تر از سنش بود و مسئولیت خانواده رو دوشش بود . پدرش مرغداری داشت و 2 تا هم زن داشت . بیشتر وقتش رو به عیاشی میگذروند . از خودم نمیگم چون پایین عکس رو میزارم تا ببینید . فرزاد تو مدرسه با من روی یه نیمکت میشست . با هم خیلی صمیمی بودیم . خیلی هم شوخی میکردیم .
-فرزاد !
-جانم ؟
-شب بیا یه کاری بکنیم ؟
-چی ؟
-بیا یه نمایشنامه بازی کنیم
-چه نمایشنامه ای ؟ کجا ؟
-خونه ما … من تنهام … بیا نمایش زن و شوهر بازی کنیم … من زنت میشم . با هم یه روز زندگی زن و شوهری رو تجربه میکنیم
-همه اش رو ؟(با خنده جواب داد )
-حالا … (خجالت کشیده بودم )
من اندام کوچیکی دارم . شاید یکی از معدود پسرایی باششم که سایز پام 39 هست . بدنم بی مو بوده همیشه . رفتم خونه . از هیجان داشتم میمردم . فکر آغوش مردانه فرزاد و تصور بوسه لب هاش ضربان قلبم رو بالا میبرد . یه شلوارک پوشیدم و یه سوتین قرمز با شورت قرمز. یکی از صندل ها مامانم رو پام کردم . شورت و سوتین رو آنلاین خریده بودم . یه جوراب شلواری مدل زنبوری هم خریده بودم از قبل .
ساعت نزدیکای 7 بود که فرزاد زنگ زد :
-چطوری خانمم ؟
-خوبم عزیزم ( دهنم خشک شده بود از هیجان و لذت شنیدن این عبارت )
-من دارم میام … چیزی نمیخوای سر راه بگیرم ؟
-نه عزیزم … همه چی داریم ؟
-موز میگیرم ولی … لازم میشه (خندید)
-باشه (خجالت کشیدم)
حدود 20 دقیقه بعدش زنگ خونه رو زد .
یه رژ غلیظ زده بودم . وارد خونه که شد جفتمون خشکمون زد . اون از تعجب این تیپ من و من از اینکه بالاخره مردم رو داشتم به دست می آوردم .
-به به … چه خانمی
گونه های همو بوسیدیم . کیسه موز رو از دستش گرفتم بردم تو آشپز خونه
-برای آقایی چی بیارم که خستگیش در ره ؟
-فقط یه لیوان آب و خودت … خودت پیشم باشی خستگی ام در میره
لیوان آب رو گذاشتم روی یه زیر دستی و آوردم کنارش نشستم . آب رو سر کشید . دستش رو انداخت دور گردنم .
-یه سوال بپرسم ؟
-آره
-این خانم خوشگلم باید اسم داشته باشه مگه نه ؟
-تو دوست داری چی صدام کنی ؟
-چون خیلی نازی دوست دارم نازی صدات کنم
-باشه
صحبتی رد و بدل نمیشد . جفتمون میدونستیم که یه اتفاقی باید بیفته ولی نمیدونستیم چجوری .
-نازی ؟
-جانم ؟
-همه چی مال امشبه ؟
-یعنی چی ؟
-یعنی همین نمایشی که صحبتش رو کردیم ؟
-نمیدونم … تو چیه نظرت ؟
-من همیشه دوستت داشتم . … میدونی که …
اینا رو که میگفت دستش روی رونم بود . منم داشتم دیوونه میشدم .
-منم دوستت دارم.
-میشه این نمایش برای امشب نباشه فقط ؟
-یعنی چی ؟
-برای همیشه خانومم بشی ؟
دیگه نتونستم . به سمت لبش حمله ور شدم. برای من به عنوان یه خانم زشت بود که پیش قدم بشم . لبامون به هم گره خورده بود . داشتیم مثل یه زن و شوهر واقعی لبای همو میمکیدیم . دستش رو
3 394
مونطوری یه شال انداخت رو سینه هاش و اومد بیرون و به من گفت “عزیزم مامانی لباس خریدنش طول میکشه. علی اقا دوست عمو حسام شما رو با موتورش میبره خونه تا من خریدم تموم میشه شما اذیت نشی” من که غیرتی شده بودم و حس بدی پیدا کرده بودم و هم این که میخواستم ببینم چی میشه گفتم “نه اذیت نمیشم میمونم” که مامانم دستشو زد به پهلوش و با اخم گفت “همینی که گفتم، شما الان میری خونه. عمو تو راه واست بستنی هم میخره” من که دیگه چاره ای نداشتم همراه پسره که بهم پوزخند میزد رفتم و مامانمو در حالی که فقط یه شرت و سوتین پوشیده بود تو مغازه با حسام تنها گذاشتم. اون پسره علی تو راه همش از مامانم میپرسید و منم جوابای پرت و پلا میدادم. گفتم بستنی نمیخوام تا زودتر منو برسونه خونه. وقتی رسیدم خونه سریع پریدم تو اتاقم خودارضایی کردم. این اولین باری بود که با تصور دادن مامانم به یه مرد دیگه ارضا شدم. فکر هیکل لخت مامانم که با حسام تو اون اتاق پرو تنگ همو میمالیدن خیلی حشریم کرد. نمیدونم به حسام کامل می داد یا نه، ولی اونقدر موقع بیرون رفتن به خودش میرسید و همیشه گوشیش دستش بود و میرفت تو اتاق طولانی با تلفن حرف میزد که فک کنم حتما میداد دیگه. فقط هم به این تنها نمیداد فک کنم. چندوقت بعد یه بار که با دوستم داشتیم از مدرسه برمیگشتیم مامانمو تو ماشین یه مرد غریبه دیدم که داشتن باهم میخندیدن و لاس میزدن ولی چون با دوستم بودم و نمیخواستم آبرومون بره هیچی نگفتم.
این شروع یه زندگی مهیج طولانی واسه من بود. به همین راحتی فهمیدم مامانم به بابام خیانت میکنه و خیلی هم حشریه و از همون اول یاد گرفتم از جنده بودن مادرم و خواهرام لذت ببرم. تو قسمتای بعد همه چی رو واستون تعریف میکنم.
نوشته: نوید
@sparty3
3 394
نگ پابند طلایی سکسی ای که انداخته بود و نشون میداد و به پسرا و مردا داد میزد بیایید منو بکنید. به خاطر کفش پاشنه ده سانتی ای که پوشیده بودم کون تاقچه اش خیلی ناجور افتاده بود عقب. کلا هر وقت با اون هیکل شبیه ساعت شنیش تو کوچه یا خیابون راه میرفت تمام مردا خیره میشدن به کونش که از زیر مانتو بدجوری خودنمایی میکرد و این ور اونور می شد، حالا که دیگه این همه هم تیپ زده بود و آرایش کرده بود. شاید شما واستون عجیب باشه ولی باید درک کنید. وقتی مامانت اونطوری تو شلوار استرچ کونشو جلو مردای محلتون میلرزونه نمیتونی بیغیرت نشی. تو راه که داشتیم پیاده میرفتیم مغازه یه موتوریه تو پیاده رو از کنارمون رد شد و داد زد “اون کون مرمریتو بکنم با کیرم خانومی” مامانم هیچی نگفت ولی من از شدت لذت به خودم لرزیدم. حس بدی داشت ولی از تصور کون لخت مامانم زیر یه مرد دیگه خیلی حال کردم. فکرم خیلی مشغول شد. وقتی رفتیم تو لباس فروشی دوتا فروشنده بودن که رفتارشون با مامی زیادی دوستانه بود. مثلا مامانم وسطای خریدمون به یکیشون که خیلی هم خوشتیپ و ورزشکار بود گفت “یه چیزی بده که وقتی ورزش میکنم سینه هام اینقد بالا پایین نپره” فروشنده هم گفت “چشم، ماشالا سینه های شما خیلی بزرگن افسانه جون” مامانم با لحن شاکی گفت “ما که از بزرگیشون خیری ندیدیم. فقط کمردرد و نگاهای مردای هیز بهمون رسیده” و دوتایی خندیدن. بوی عطر تند و سکسی مامانم تو مغازه پیچیده بود و مطمئن بودم جفت فروشنده ها مث من مست عطرش و دیدن هیکل سکسی مامانم شده بودن. یکم بعد به مامانم گفت “افسانه جون سوتین نمیخوای واسه خودت؟ چیزای خوبی اوردیما” مامانم گفت “چرا اگه چیز خوب داری که میخوام… مثلا چی؟” پسره یه سوتین آورد پهن کرد رو شیشه جلوش و گفت “بفرمایید… نرم ترین و لطیف ترین سوتینیه که تا حالا تو بارامون داشتیم، مخصوص خودت نگه داشتم. یه تن بزن اگه میخوای” مامانم گفت “وای حتما” و رفت تو اتاق پرو. من تو کل اون مدت از خجالت روم نمیشد تو چشای فروشنده نگاه کنم و اونم احتمالا فکر میکرد من یه بچه اسکلم و حالیم نیست و کار خودشو میکرد. مامان وقتی پرو کرد درو باز کرد و دستشو از لای در اورد بیرون. سوتینشو همونطور گرفته بود تو دستش و معلوم بود لخت لخته. بهش گفت “حسام جون این اندازه نیست” فروشنده سوتینو از دستش گرفت و گفت “چجوریه؟ واسه سینه هات کوچیکه؟” مامانم گفت “اره یه سایز بزرگتر بهم بده” پسره گفت “کش زیرش که سینه هاتونو اذیت نمیکنه؟” مامانم گفت "نه همون بزرگتر شه درست میشه"وای خدا داشتم دیوونه میشدم از این راحت حرف زدنشون. حسامه این بار یه شرتم بهش داد و گفت “بیا افسانه جون این هم از همون ست است با هم بپوش ببینم” وای خدا یعنی واقعا میخواست مامانمو تو شرت و سوتینش ببینه؟ خیلی طول نکشید که جوابمو گرفتم. بله اونم چه جور. مامانم وقتی پرو کرد در اتاق پرو رو وا کرد و صداش کرد. انگار داشت شرتشو پایین بالا میکرد و میگفت “ببین این گیر میکنه وقتی میپوشیش و درش میاری” فروشنده اب دهنشو قورت داد و گفت “خب تو باسنت بزرگه مشکل از این نیست که. بذار من کمکت کنم” و سرش و دستاشو برد تو اتاق پرو. اولین بار بود یه مرد غریبه کون مامانمو در حضور من میمالید. حس خیلی عجیبی بود. هم لذت داشت هم حسادت. حسام بهش گفت “افسانه جون شلوار جین خوبم دارم، نمیخوای یه تن بزنی؟” مامانم گفت “نه عزیزم، کونم از محدود شدن تو شلوار جین تنگ زیاد خوشش نمیاد” حسامم پررو گفت “با این کونی که شما داری نبایدم خوشش بیاد”
مامانم انگار فهمید دیگه خیلی دارن راحت و صمیمی میشن و فضا سکسی شده ه
3 394
می آورد که بزرگترین مشکل پیش اومد و به جای این که ابم بیاد کیرم از ترس خوابید. رضا زد در کون مامانم و انداختش جلو و بهش فهموند بیاد تو هال. من سریع رفتم پشت مبل و تا جایی که میشد خودمو مچاله کردم. شکر خدا رفتن دقیقا روبروی من و اینقد گرم سکس بودن که اصلا حواسشون نبود. رضا از پشت چسبید به مامانم و شروع کرد مالوندن سینه های لخت بزرگش. من خزیدم رفتم زیر میزمون و خدا خدا میکردم منو نبینن. رضا مامانمو انداخت رو مبل و دوتا پاهاشو با دستاش داد هوا و شروع کرد تلمبه زدن تو کسش. با تمام توانش و خیلی منظم کس مامانمو میکرد و مامانم دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. از فرط لذت جیغ زد و با ناخنای بلند پشت کمر رضا رو چنگ زد و چسبوندش به خودش. این اولین باری بود که ارضا شدن یه زنو زیر کیر از نزدیک میدیدم، خیلی حس خوبی داشت.
رضا خوابید رو مامانم و ازش لب گرفت و بهش یکم زمان داد تا اروم شه. بعد برش گردوند رو مبل قمبلش کرد و شروع کرد داگی استایل کسشو کردن. مامانم میگفت “جون رضا بزن در کونم” رضا هم محکم کونشو اسپنک میکرد. میگفت “جوون… کس من بهتر از محبوبست اره؟ جون… من و تو زن و شوهر واقعی همیم. تو صاحب منی رضا میخوام مال تو باشم. کونمو بگیر مال خودته” رضا فقط با لذت آه و ناله میکرد و محکم تلمبه میزد. اینقدر تند و محکم میزد که مامانم رفته رفته سر خورد و قشنگ خوابید رو مبل. رضا افتاده بود روش و فقط صورت و گردنشو بوس میکرد. وقتی نشست رو مبل و مامانمو برگردوند نشوند رو کیرش تازه کون مامانمو دیدم. چیکار کرده بود باهاش. روی کون سفید مامانم همش سرخ شده بود و جای دست و ضربه بود. رضای وحشی خودشو صاحب مامانم میدونست و اون کون بزرگ و گرد و سفید مامانمو به اون روز انداخته بود. یکم دیگه همونطور تو کس تلمبه زد و کونشو با دستاش رو کیرش بالا پایین کرد تا ارضا شد و یه دادی زد. کیرشو بیرون نکشید. اون موقع نمیدونستم ولی الان میدونم که کل ابشو تو کس مامانم خالی کرد. نمیدونم مامانم قرص میخورد یا براش مهم نبود بچه یه مرد دیگه به جز بابامو به دنیا بیاره. حتما میگفت این حمید که کسخله میندازم گردنش. حالا به هر حال حسابی دوتایی سکس کردن و بعدشم لش کردن. من هی بیشتر رفتم زیر میز تا منو یه وقت نبینن. اخر رضا وقتی میخواست بره پاشد یه دسته پول گذاشت رو اپن و گفت “اینو داشته باش تا بار بعد بیشتر بهت میدم. خرج خونه یا اون کسخل نکنیا، همشو واسه خودت خرید کن خانومی” و همو بوس کردن و رفت. مامانمم گوشیشو برداشت و رفت سمت اتاق. من بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم و اومدم بیرون و در خونه رو زدم به هم که مثلا تازه اومدم. مامانم حتی به استقبالمم نیومد. فقط وقتی نزدیک اتاقش شدم گفت “کار دارم نوید نیا تو” و منم گفتم باشه و رفتم تو اتاقم. خلاصه اون روز من رفتم تو اتاق و اصلا مامانم متوجه نشد، ولی زندگی من دیگه عوض شد. بعد از اون دیگه حتی روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم. اصلا هنوز بالغ نشده بودم ولی بارها به یاد بدن لخت و سکسی مامانم و خودارضاییش جق زدم و تو حالتای مختلف تصورش کردم. دیگه از اون به بعد همیشه حواسم به مامان بود به امید این که بتونم یه بار دیگه موقع خودارضایی یا سکس ببینمش. هر وقت میخواست بره بیرون تیپای سکسی و تابلو میزد. الکی میگفت میره خونه خالم با دوستاش ولی من که باورم نمیشد. تا این که یه بار گفت داره میره خرید و من بهش گفتم اگه میشه منم بیام چون تنها تو خونه حوصلم سر میره. اول قبول نکرد ولی بعد کلی اصرار قبول کرد. یادمه اون روز یه شلوار استرچ یا ساپورت مشکی پوشیده بود که یه وجب بالای کفشش بود که قش
3 394
شه وانمود میکنم که دارم زودتر از مامان از خونه میرم بیرون و درو میزنم به هم و وایمیستم تو راهروی کوچیکی که تو خونه جلو در بود. بعدش میرم تو دستشویی ای که تو همون راهروئه و درشو از قبل باز گذاشتم و اونجا تو تاریکی قایم میشم و سعی میکنم بی سر و صدا درشو ببندم. مامانم هیچوقت از اون دستشویی استفاده نمی کرد و دلیلی نداشت اگر برق و هواکشش روشن نباشه درشو باز کنه. نقشه خوبی بود ولی بازم بار اولم بود یه همچین کاری میکردم و خیلی میترسیدم. آخرش همین کارو کردم و همه چی طبق نقشه ام پیش رفت. همونطور که تو تاریکی تو دستشویی وایساده بودم و سعی میکردم تا جایی که میشه اروم نفس بکشم صدای تلفن حرف زدن مامانمو شنیدم "نه بابا نوید رفت، حمیدم که تا شب نمیاد. دیگه خودت پاشو مستقیم بیا اینجا. بدو رضا خیلی حشری ام!!! رضا که اومد در زد سریع اومد به استقبالش و درو باز کرد. صدای ماچ و بوسه و احوالپرسی شون میومد. مامانم گفت “بریم؟” رضا گفت "بابا بذار من یه دستشویی برم#34; که من وحشت کردم. اگه رضا میومد تو همون دستشویی که من بودم ابروم میرفت. داشتم تو ذهنم مرور میکردم که خودمو بندازم کف دستشویی و وقتی پیدام کردن بگم از حال رفتم که مامانم گفت "بیا دیگه بعد سکس برو، من دلم شور میزنه این باز دوباره بیاد#34; رضا خندید و گفت “حسابی حشری هستیا” مامانم گفت “معلومه. فک کردی اون کسخل منو میکنه؟” رضا انگار یه بوس از لپش کرد و گفت “غصه نخور خودم اینقدر میکنمت که دیگه هوس کیر نکنی” و رفتن اون طرف خونه. من یکم منتظر موندم و گوشامو تیز کردم و وقتی دیگه هیچ صدایی به گوشم نمیرسید جرات پیدا کردم و به آروم ترین حالت ممکن دسته درو اوردم پایین و درو باز کردم. خدا رو شکر اون طرف بودن. انگار تو اشپزخونه بودن. من اروم اروم رفتم جلو و خم شدم و با دقت تمام از پشت اپن نگاهشون کردم. وای خدا چی میدیدم. تا همین امروزم بهترین خاطره سکسی زندگیمه: مامانم با یه تاپ تنگ که نصف سینه هاش از بالاش افتاده بود بیرون و یه آرایش غلیظ روی کابینتا خم شده بود و یه پاشو گذاشته بود بالا رو صندلی. جلوش خم شده بود و رضا از پشت کیرشو کرده بود و تو کسش و دستشو گذاشته بود پشت گردنش. مامانم میگفت “جون رضا عجب کیری داری. بکن منو خیلی خوبه. عاشقتم… کسمو دوست داری؟ از مال محبوبه بهتره؟” رضا همونطور که با صلابت و محکم تو کسش تلمبه میزد گفت "اوففف از زمین تا اسمون مامانم فقط آه میکشید و خدا خدا میکرد و با حرفاش کیر جفتمونو به راست ترین حالت ممکنش میرسوند. یکم بعد گفت بذار لباسامو دربیارم ولی رضا نشوندش رو زمین جلوش و کیرشو داد دهنش. کیرش معمولی بود. البته اون موقع تو اون سن از مال من خیلی بزرگتر بود و فک میکردم بزرگه ولی بعدا که سکس مامانم و خواهرام با ادمای مختلفو دیدم فهمیدم معمولی بوده. مامانم ولی واسه همون کیر معمولیش جوری جنده بازی در میاورد که ادم باورش نمیشد که یه زن خانه دار ایرانیه و ده ساله تو امریکا پورن بازی نمیکنه. همونطور که کیرشو مک میزد و میلیسید و با دست میمالید، بعضی وقتا هم خایه هاشو میذاشت تو دهنش و میخوردشون. بار آخر همونطور که خایه های رضا تو دهنش بود شبیه جنده ها تو چشاش نگاه کرد و کیرشو دراورد با دست گرفت و گفت “موهامو واسه تو کوتاه کردم، خوشگل شده؟” رضا گفت عالیه عزیزم و بلندش کرد لباساشو دونه دونه درآورد. دیدن بدن سکسی و سفید مامانم که یکی یکی لباساش از روش کم میشدن کیرمو به مرز انفجار رسونده بود. اینقد دوست نداشتم حالم تموم شه که مالوندن کیرمو متوقف کردم تا یه وقت ابم نیاد. رضا داشت سوتین قرمز مامانمو در
3 394
م رو مبل رفت بالاتر. شروع کرد همونطور که رو یکی از کوسنای مبل بالا پایین میرفت و عین جنده ها پیج و تاب میخورد، کسشو میمالید و آه میکشید. زیر لب میگفت “منو بکن اقا رضا، منو با کیر گندت جر بده” اون موقع نمیدونستم آقا رضا کیه که مامانم داشت با تصور دادن بهش خودارضایی میکرد (هرچند خیلی زود فهمیدم.) ولی حتی همون موقع هم معلوم بود هربار بابا و مامانم سکس میکنن مامانم چشماشو میبنده و تصور میکنه اون اقا رضا روش خوابیده. ازدواجشون اصلا خوب نبود. مامانم یه زن سکسی و هات بود و بابام تقریبا به دردنخور بود. الان که فک میکنم حق داشت بده چون هرکی جفتشونو از دور میدید میگفت حیف این کس که زیر این باشه. خلاصه مامانم انگار کلافه شده بود که ارضا نمیشه رفت یکی از این موز پلاستیکی های دراز که تو ظرف میوه خوری تزئینی بودو برداشت و آورد. همونطور که میمالید رو سینه هاش و چشاشو بسته بود کسشو میمالید. گذاشتش وسط دوتا سینه هاش و کردش تو دهنش و شروع کرد ساک زدن براش. موزه رو جوری مک میزد و سرش و کناراشو لیس میزد انگار کیریه که چند سال منتظرش بوده. یکم بعد کردش تو کسش. همونطور که چشماشو بسته بود تو کسش جلو عقب میکرد و آه میکشید. یکم که تو کسش کرد و درآورد انگار دید حال نمیده و برداشت گذاشتش بین شکاف مبل و قمبل کرد جلوش و شروع کرد جلو عقب کردن کونش و دادن بهش. جوری دستشو میبرد عقب دور خیاره رو میگرفت و موقع دادن بهش سوراخ کونشو میمالید و اه میکشید که خیال میکردی کیر واقعیه. هی زیر لب میگفت رضا رضا رضا و خودشو جلو عقب میکرد تا این که یهو طاق باز خوابید رو زمین و موزو با دست برداشت و شروع کرد خیلی وحشیانه و با سرعت جلو عقب کرد تا به خودش لرزید و افتاد همونجا وسط هال. اون اولین باری بود که من ارضا شدن یه زنو دیدم و هنوزم به نظرم قشنگ ترین اتفاقیه که میشه به چشم ببینی. ولی چیزی که باعث شد فکم بچسبه به زمین، روزی بود که چند ماه بعدش از مدرسه زود برگشتم و دیدم یه جفت کفش مردونه جلو در خونمونه. مامانمو صدا زدم و جوابی نشنیدم. وقتی جلوتر رفتم دیدم یه سیگار وینستون و یه فندک هم رو اپن آشپزخانه. عجیب بود چون بابای من اصلا سیگار نمیکشید. یکم بعد دیدم مامانم و شوهر خاله محبوبه با سر و وضع به هم ریخته از اتاق اومدن بیرون. تازه دوزاریم افتاد اون اقا رضا کدوم اقا رضا بوده. آقا رضا شوهر خاله محبوبه دوست صمیمی مامانم بود که تو کار ساخت و ساز بود و وضع خوبی داشت و یه ماشین شاسی بلندم داشت. مامانم گفت “ااا اومدی خونه نوید؟ آقا رضا اومده بود وان خونه رو درست کنه” رضا هم بم گفت “چطوری مرد؟ در وانو حسابی خراب کرده بودیا” و دوتایی خندیدن. سعی میکردن هی خوش اخلاق باشن و بخندن ولی خیلی مصنوعی رفتار میکردن و دستپاچه بودن. باورم نمیشد مامانم داره با شوهر دوست صمیمیش سکس میکنه. آقا رضا چند دقیقه بیشتر نموند و گفت باید بره ولی من دیگه قشنگ فهمیدم بکن مامانمه. از اون به بعد شدیدا حواسم به مامانم بود و منتظر بودم سوتی بده و یه موقعیتی پیش بیاد و با آقا رضا سکس کنن من یه جا دزدکی سکسشونو ببینم. جلوی من خیلی مواظب بود ولی بازم فکر میکرد من بچم و منو دست کم گرفته بود.
اخرش یه روز که خیلی عادی بهم گفت “نوید من میخوام برم با خاله محبوبه تو پارک یکم قدم بزنیم. تو با دوستات میری بیرون؟” من شک کردم. وقتی بهم گفت همراه خودش برم بیرون که مطمئن شه درا رو درست قفل میکنم دیگه شکم به یقین تبدیل شد. یه نقشه ای به ذهنم رسید که بتونم سکسشونو ببینم. خیلی ریسکی بود ولی خب تصمیم گرفتم امتحانش کنم. گفتم وقتی مامانم داره حاضر می
3 394
خانواده جنده من
1402/03/22
#خواهر #مامان #بیغیرتی
سلام من نویدم. ۲۲ سالمه. من صاحب جنده ترین خانواده ی دنیام. به جرات میتونم بگم کاری نبوده که مامان و آبجی های من نکرده باشن. الان که این داستانو مینویسم مامان و بابام از هم طلاق گرفتن ودوتا خواهرامم هرکدوم واسه خودشون شوهر دارن و منم واسه خودم تنها زندگی میکنم، ولی قبلا همه باهم زندگی میکردیم و میخوام داستانای اون موقع زندگیمونو براتون تعریف کنم. خانواده ما خیلی خانواده راحت و امروزی بود، مخصوصا مامانم که با ما سه تا خیلی راحت بود. بابام بهش میگفت چرا و اعتراض میکرد ولی چون همش پای بساط بود و خیلی هم پول درنمیاورد کسی جدیش نمیگرفت. بابام اسمش حمید بود. یه مرد لاغر قد کوتاه با یه سیبیل نازک. هر روز میرفت یه کارخونه بیرون شهر سر کار. البته کار که چه عرض کنم، یه دوست پولدار داشت که هر روز میرفت پیشش تریاک میکشید و هر کاری داشت واسش انجام میداد. یه جورایی شغلش خایه مالی بود. مامانمم اسمش افسانه بود. یه زن خوشگل بود با چشمای سبز و پوست سفید و هیکل خیلی سکسی ای هم داشت. کاپ سینه هاش F بود و سایز ۹۰ میپوشید. دوتا سینه هندونه ای بزرگ داشت که نرم بودن اما شل و ول نبودن و سفت وایمیستادن. معمولا هم لباسای راحت می پوشید که پستوناشو خفه میکردن و کیر هر مرد و پسری رو شق میکرد. از کونش که نگم براتون. اونقدر به کونش می رسید و هوای کونش رو داشت که نگو. امکان نداشت کسی تو خیابون از کنارش رد بشه و به سینه های قلمبش و کون نرم و زنونش نگاه نکنه. کلا خیلی به خودش میرسید و به خواهرامم میگفت به خودشون برسن و باهاشون عین یه دوست راجب همه چی حرف میزد. شاید تاثیر خانوادش بود که از درباریای زمان شاه بودن، شایدم تاثیر ارضا نشدن توسط بابام. هرچی بود مامانم یکی از داغ ترین و حشری ترین زن هایی بود که تو کل زندگیم دیدم.
اولین خاطره سکسی ای که از مامانم دارم مربوط به نه سالگیه. اینقد عجیب بود و تحریک شدم که همشو با جزئیات و دقت یادم مونده. اون روز مدرسه تعطیل بود. صبح که از خواب پاشدم اومدم بیرون و دیدم انگار هیشکی خونه نیست. یه چرخی تو راهرو و هال خونه زدم و وقتی داشتم با خوشحالی از این که میتونم تا وقتی مامانم برمیگرده کامپیوتر بازی کنم میرفتم تو آشپزخونه یه چیزی بخورم، نزدیک پذیرایی خونه که شدم دیدم صدای آه و اوه مامانم میاد. دیدم مامانم با شورت و سوتین رو مبل پذیراییمون خوابیده بود و همونطور که پاهاشو کامل باز کرده بود، یه دستشو کرده بود تو شرتش با اون یکی دستش سینه هاشو از رو سوتین میمالید و از شدت لذت بردن به خودش میپیچید. من همینطور خشکم زده بود. هیکل گوشتی و سفید مامانم با اون سینه های هندونه ای و اون رونای بلوری لخت جلوم بود و داشت خودارضایی میکرد. میدونستم نباید منو ببینه، به همین خاطر سریع پشت ستون قایم شدم. مامانم جفت سینه های بزرگشو بدون این که سوتینشو در بیاره انداخت بیرون و شروع کرد با نوک قهوه ای و پهنشون بازی کردن. بعد شرتشو گرفت شکل یه نوار کرد و گذاشت لای کسش و شروع کرد با انگشت روش مالیدن و اه کشیدن. بعد انگار دید حال نمیده و کس و کونشو داد بالا و با دو دستاش شرتشو دراورد و کسشو لخت لخت کرد. اولین باری بود که کس می دیدم و از شانس من کس مامانم بود. تجربه عجیبی بود. کس تپلی و قشنگی داشت. من اون بار های اول یه جورایی از شکل کس چندشم میشد ولی بعد درست شد. فک کنم دلیل علاقه شدیدم به دیدن سکسای مامانم همین باشه که هیکل زنونه و سکسو با مامانم شناختم و تو ذهنم واسه همیشه اون شد زن ایده آل. البته ناگفته نماند که هیکل مامانم از اکثر پورن استارای فیلما بهتر بود. مامان
3 394
میوفتی انگار ها خندیدم گفتم شرتم کلا چرب شد حالا اینو چیکا کنم سهیلا گفت دیوونه در بیار گایدی دیگه چقدر لوسی گفتم باشه یه لحظه عصبی شد منم شورتمو در آوردم سریع نشستم روش قشنگ کیر هفده سانتی و خیلی کلفتمو گذاشتم لای فرق کون خیلی نرمش قشنگ رگ پایین کیرم رو سوراخش بود دیدم وایی سوراخ صورتیش قرمز شده بود انگار حموم کاری کرده بود که کونش شل شده بود. آروم داشتم هم خودم عقب جلو میشدم هم دستام که ماساژ میدادم اومدم سمت کونش با دست جوری ماساژ دادم که انگشتام رو میزدم به سوراخش هیچی نگفت آرووم انگشت کوچیکم جوری که لپ کونش گرفتم سرش رو به زور دادم تا دو بند رفت تو کون عین هلوش هیچی نگفتتت داشتم از تعجب میمردم ساکت ساکت بود فقط یدفعه یه اومممم گفت بعد پاهاش رو آروم باز کردم با زبون مشغول این کون خوشبو شدم اینقد زبونش زدم میکش زدم انگار داشتم سوراخ آبمیوه میک میزدم معلوم بود بعد حموم خیلی نظافت کرده و خوشبو کننده زده آه اوهش بلند شده بود کل خونه رو صدای ناله گرفته بود بهش گفتم داگی میدونی چیه دیدم پاشد چهار دستو پا شد خودش شروع کردم زبون زدن به کسش جوری کس و کونشو لیسیدم که برگشت گفت امیر خیلییی دیوونه ای کاش زوتر پیدات میکردم گفتم عوضش از این به بعد حال میکنیم خندید وسط خنده هاش گفت آییی بسه خوردن دیگه گفتم چشم یه کم مایع چرب کننده زدم رو کیرم لپ کوناش رو گرفتم سرشو آروم هی رو کسش بالا پایین کردم دیدم لرزید بدجور گفت برو عقب برو عقب دیدم آبش اومد گفت واییی آخیششش گفتم هنوز هیچی نشده گفت کثافت خیلی بلدی گفتم کجاشو دیدی گفت بسه مالوندن بکن دیگ دیوونه کردنت شدم اومدم سرشو بکنم تو کس کلوچه ای صورتیش گفت امیر از پشت دوست دارم تو حموم کلی داشتم با خودم ور میرفتم میدونستم سایزت بزرگه یکم جاشو باز کردم نه تو اذیت بشی نه من که تلمبه بزنی گفتم ای فدا این آبجی بشم اینقدر حرفه ای مثل داداشش چشم از پشت سرشو که فرو کردم تو کونش عین جاروبرقی کشید تو لامصب رفت تا ته گفت آخخخ چ کیر داغ کلفتیییی بمیرم برا کیرت امیرررررر گفتم من بمیرم برا این هیکل سکسیت اینقدر تلمبه زدم که کونش کامل با چک هایی که زده بودم سرخ شده بود گفت از جلو هم بزن کیرت خیلی خووبه گفتم بیوفتی به پشت گفت نه. گفتم چرا چیزی نگفت به پشت خوابید همو دیدیم یکم خجالت تو چشامون بود ولی دیگه انگار دنیا رو بهمون داده بودن از جلو اینقدر کردمش و سینه هاش رو خوردم که داشت دیوونه میشد دو سه باری هم وسط کردنش از جلو ارضا شد کلی لب بازی هم کردیم گفت بیا بهت حال بدم منم گفتم از این بیشتر گفت میخوام آبتو با دهنم بیارم گفتم وایی دیوونه باش زود باش بعد نیم ساعتی حال کردن گفت پاشو میخوام زانو بزنم بخورم زانو زد میخورد جوری میک میزد حس میکردم تخمام از سر کیرم میزد بیرون گفتم داره میاد گفت دوست داری کجام بریزیش گفتم بریزم تو کونت گفت نه بریز رو صورتم شنیدم برا پوست خوبه ریختم رو صورتش میمالوند به خودشو صورتش بعد رفت حموم دوباره دوش بگیره صدام زد میایی تو حموم گفتم واقعا نمیتونم دیگه از پا درآوردیم اینقد سکسی هستی گفت ولی دیگه برنامه همینه ها گفتم چشم خوشگلم دیگه خانوم خودمی. دوش گرفت منم بعدش رفتم شبم لخت لخت کنار هم خوابیدیم قبل خوابم کلی لب بازی همو خوردن تا لنگ ظهر خوابیدیم و از یک ماه پیش که این اتفاق افتاده تقریبا هفته دو بار سکس می کنیم و چند روز یک بار برام ساک میزنه و امیدوارم بتونیم همیشه همو راضی نگه داریم و رازمونو مخفی کنیم ببخشید خیلی طولانی بود ولی میخواستم جوری که خودمو امثال خودم دوست دارن توضیح بدم براتون کاملا وا
3 394
که سیخ بود شلوار اسلش تنگ پام گفتم الان میفهمه چون مونده بود بالای سرم واییی گیر کرده بودم هرکاری کردم رد شه بعد برم نشد گفت پاشووو دیگه گشاد خان آخه شوخی هم داشتیم با هم پاشدم که برم یوری رفتم نبینه سریع از اتاق و داشتم برمیگشتم فکر کردم تو اتاق باز گفتم سریع بشینم تو حال رو مبل نبینه که دیدم از در اتاق زد بیرون قشنگ چشمش رفت رو شلوارم لبخند زد هیچی نگفت تا اینکه قهوه زدیم نشست کنارم هی امیر پام درد میکنه نمیدونم کمرم درد میکنه این حرفا گفتم برو پیش این خانم ماساژورا گفت پولم کجاست بدم اونا از دهنم در رفت گفتم بلدم ولی ماساژت نمیدم دیدم با حالت لوس ناز گفت امیر توروخدااا ماساژم بده کمرم یه ماهه درد میکنه عباسم نیست اون بعضی موقع ها ماساژم میده ولی بلدم نیست تو بلدی پس ماساژ بده من اول کلی گفتم نه که هی بیشتر گیر بده گفتم خب خشک نمیشه ماساژ اصول داره یا تو استخر یا سونا یا با روغن یا چیزی گفت روغن داریم عباس گرفته ماساژم بده گفتم آخه گفت آخه بی آخه من خواهرتم هیچکسم نیست دراز میشم ماساژم بده گفتم آخه سهیلا باید لباس زیراتم درآری نمیشه اینجوری گفت مشکلی نیست در میارم به سینه میخوابم ماساژ بده با سرتکون دادم گفتم باشه خوشحال پاشد رفت به ملافه آورد پهن کرد روغن اورد گفت نگا نکن و دراز شد رو به سینه یه بالش کوچیکم زیر گردنش گذاشت گفت اینجور دوس دارم گفتم باش هرجور میخوایی بهش گفتم قبلش سهیلا زشته یدفعه عباس بیاد مامان بابا سر زده چی فکر میکنن آخه گفت راست میگی پاشو برو درو ببند بیا گفتم دیوونه ای به قرآن یکدفعه برگشت گفت اره دیوونه تو خندیدم رفتم در قفل کردم موقع اومدن باز به شلوارم نگاه کرد گفت امیر لباسات روغنی نشه لباس اضافه نیاوردی ها گفتم چیکار کنم خوب . گفت در بیار یهو هیچی نگفتم منم شلوار و تیشرتم رو در آوردم با یه شورت هفتی موندم کنارش سرش رو برد پایین ولی دید که چقد راست کردم براش آخه کون نبود لامصب هلو بود گفت زود باش دیگه هیچی اول از گردن شروع کردم روغن زدم کامل به کمرش تا بالای کون قشنگش مالش میدادم هی آخیش اوففف اه میکرد تا اینکه گفت امیر بلدی رگ بگیری گفتم سهیلا رگ گیری از پشت مچ پا شروع میشه تا پشت گردن من نمیتونم دست بزنم اونجات گفت بابا خفه شو امیر چرا اینجوری شدی تو من خواهرتم ماساژ بده خلاصه یه جوری راضیم کرد من باز راست کرده بودم براش ولی باز باورم نمیشد حس میکردم اونم هدفش فقط ماساژ نیست گفتم باشه شروع کردم تا رسیدم باسنش رگ گیری میکردم و رو به بالا میرفتم رو باسنش از قصد لفت دادم گفتم رگ گم میشه تو این کون انگار پنبس خندید گفت حیف صاحبش قدر نمیدونه پیش خودم گفتم واقعا که کسخوله میره این شهر اون شهر این کون رو ول میکنه عباس. خلاصه ماساژ دادم کلی دوتا لپ کونشم ولی دستم رو نبردم سمت سوراخ هاش گفت کمرم رو باز ماساژ میدی گفتم باشه گفت از بغل نمیشه بشین روم گفتم بسه بابا دستم خسته شد گفت یا مثل آدم ماساژ بده یا گمشو اصن برو خونه منم به خودم گفتم خر خدا تو عمرت کون اینجوری گیرت نمیاد نزار حیف شه نشستم روش آروم با رونام رفتم سمت گردنش باز آروم آرووم رونای پشتمو میدادم عقب جوری که کیرم آروم از پشت شرت بخوره به کونش قشنگ داشت حس میکرد کیرمم ساکت مونده بودیم من که از ترسی که داشتم هی یادم میرفت دارم چیکار میکنم ماتم میبرد میموندم با کیر روش اونم هیچی نمیگفت شرتم چون هفتی بود بهش گفتم یه کم صبر کن دستم خسته شد گفت باشه یکم اسرتاحت کن بعد شروع کن باز که خیلی داره بهم حال میده منم گفتم بزار باهاش راه بیام گفتم چشم خوش هیکل خندید گفت داری راه
3 394
خواهرم سهیلا
1402/03/22
#خواهر #تابو
سلام میخوام در مورد سکسم با خواهری صحبت کنم ک اصلا خیالشم نمیکردم باهاش سکس کنم و داستان تقریبا یه ماه پیش بود .اول از همه بگم براتون عشقای دل من امیر هستم ۲۵ساله قد ۱۷۳ با وزن۷۳خوش فیسو بدن ورزشکاری چون عاشق ورزشم و خواهرم سهیلا که متاهل ۳۷ساله قد۱۶۸ خوش فرم کمر باریک شلوار لی تنگ میپوشه که روناش پاره میزنه بیرون گوشتش. مچ پا کلی بیرون زنجیر میندازه همیشه دور مچ پاش.دماغ عملی کون گنده چ پوست خیلیی سفید پنیری و ممه هاش دیگ نگم براتون شوهرش که دامادمونه پیمانکار ساختمون هر سال میره یه شهر مختلف دوماه یک بار میاد خواهرم خونش تا خونه ما نیم ساعتی راهه ما غرب کشوریم .بله داستان از اونجا شروع شد که منو خواهرم مث یه خواهر برادر دوست داشتنی هیچ حسی رو هم نداشتیم و همو دوس داشتیم من مثل مامانم میدیدمش تا اینکه من بعد یه مدت شروع کردم به عکسای بدنم تو باشگاه و شکم شیش تیک این حرفا و نگو خواهرم میبینه خوشش میاد چیزی نمیگی یه مدت گذشت دیدم خواهرم هی هر بار میبینمش دوتایی تو آشپزخونه خونه تنها میشدیم بهم میگفت خیلی دوست دارم امیر من میخندیدم میگفتم منم ابجی گلم من ساده میزدم پای خواهر برادری حرفشو تا اینکه یه مدت هی میگفت جدیدا میترسم تو خونه تنها چند وقت یکبار داداش یا خواهرم میرفتن پیشش یا میومد ولی بعد یه مدت گفت نمیام و اینکه میترسمم امیر بیاد پیشم به مامانم میگفت مامانم میگفت الا بلا برو اونجا هوا تاریک میشه نترسه خواهرت من رفتم بعد از سالها وقتایی کوچیک بودم میدیدمش با لباس زیر یا از حموم در میومد جلو من سوتین میبست من بچه بودم مهم نبود برا دوتامون ولی بعد سالها وقتی که خونش بودم دیدم باز مثل قدیم مثلا میومد از حموم بیرون میومد دقیقا اتاقی که به من داده بود بخوابم خونش میگفت این بخاری اینجا بهتره دوس دارم کنارش خشک شم .چون از بچگی عادت داشت از حموم میاد با حوله بیاد کنار بخاری خشک شه منم گفتم باشه با خنده با هم حرف میزدیم دراز شده بودم با موبایلم دستم پا چپم رو زانوم جوری موندم که خیالش راحت شه پشتم بهش است نمیبینمش تا اینکه کرم اومد گرفتم همینجوری گفتم بزار یه دیدی بزنم خواهرمه هواسشم نیست ببینمش بینم بعد این همه سال چی ازش در اومده عباس دامادمون میزنه به سیخ چند وقت یبار آروم لای پاهامو باز کردم دیدم حوله جمع کرد انداخت رو صندلی میز کامپیوتر .وایی نگم براتون تو دلم یه جوری خالی شد دست پام سر شد انگار هیکل مثل این بازیگرای پورنو سفید کون قمبل رو فرم رو به بالا نه خیلی تپل نه باریک اندامی خوشگل کونشو معلوم بود یا تمیز کرده بود وقتی که حموم بود یا باهاش ور رفته بود نمیدونم خیلی سرخ شده بود چون پوستش سفید بود مشخص بود و داشت آروم موهاش رو خشک میکرد خواست برگرده سریع سرمو برگردوندم گفت عوضی داری دید میزنی ها گفتم نه بخدا از الکی گفتم بابا کی به تو نگاه میکنه .برگشت گفت از خداتم باشه خندیدم گفتم باشه دیگه بعد دیدم میخواد لباس بپوشه هیچی نگفت دیگه آروم برگشتم داشتم نگاه میکردم باز که داشت لباس میپوشید یه نیم تنه پوشید قرمز جیغ تنگ و با یه شرتی که تا وسطای رون میاد وای وقتی داشت می کشید بالا از رونا کونش میلرزید کلا انگار یادم رفت خواهرمه و بهش حس سکسی نداشتم دلم بود پاشم همونجا سرپا ترتیبشو بدم .دیگه منم که سیخ کرده بودم با شلوار اسلش تنگی که پام بود.برگشت گفت امیر خجالت نمیکشی که بعد این مدت پیشت لباس راحت بپوشم گفتم.نه بابا دیوونه من داداشتم . گفت میدونم ولی اخه دوس دارم راحت باشم کنارت گفتم مشکلی نیس عزیزم و اینکه گفت میری یه قهوه بزاری با هم بخوریم منم
3 394
ورد، سریع از دستش گرفتم انداختم پشت یه بالش. یه ذره تعجب کرده بود و یه کم مرموز خندید. شانس آوردم نوه های بزرگتر نبودن وگرنه داستان میشد. عصری ک جمع همه نوه ها جمع بود (8 نفر) رفتیم نشستیم رو میز غذا خوری ک یه بازی کارتی انجام بدیم. منم کنار زنداییم نشستم. دیگه دیوونه شده بودم هرجوری میخواستم خودمو به پاهاش برسونم. خیلی ترسیده بودم خیلی ولی دلو زدم به دریا. با خودم گفتم پیامک میدم بهش که پاتو از زیر بده بهم. نمیدونم چه فکری با خودم کرده بودم. ولی خب یه کم هوش به خرج دادم چون میدونستم گوشیش همیشه با خودش نیست و گاهی با گوشی ساده داییم عوض میکنه. اول پیام دادم زندایی. …زندایی جواب نداد، حدس زدم سیمکارتش با خودش نیست. پیام دادم آرمین داره گریه میکنه بیا پایین ببرش. پیام اومد من خونه نیستم این شماره خانوممه. (داییم بود) اینجوری شماره زنداییم رو پیدا کردم. خیلی دو دل بودم که ادامه بدم یا نه خیلی، ولی خب حشریت دیگه. به اون شماره پیام دادم زندایی اینا همه در حین بازی بود گوشیو نگاه کرد و با تعجب به من نگاه کرد و یه سر تکون داد که یعنی چی میگی آقا من پیامو دادم و ضربان قلبم به 1000 رسیده بود گفتم میشه پاتو از زیر بدی بهم. یه نگاه عجیب و غریب و با تأسف کرد بهم و یه کم اخم کرد. ولی من تحمل نداشتم. پیام دادم یه کاری میکنم توروخدا صدا در نیار
باز یه نگاه چقد تو بیشعوری و اینا بهم کرد. ولی من کارمو انجام دادم یه بار دیگه پیام دادم تورو خدا و کارت هامو انداختم زمین گفتم وای کارتهای من ریخت به این بهونه رفتم زیر میز و یکی از پاهاشو گرفتم و اومدم بالا. خیلی اخم کرده بود و دو سه بار پاشو کشید ولی محکم گرفتم تا این که شل کرد. گذاشتمش روی ران پام پیام دادم تورو خدا کاری نکن بذار یکم ماساژ بدم حال کنی. چیزی نمی گفت بلکه هی بدتر میشد. دو دست پاشو گرفتم و ورز دادم. چقدر حال میداد. لای انگشتاش، روی پاش، پاشنش. نگاش کردم انگار خیلی بدش نیومده بود مطمئن نبودم ولی خب کاملا واضح بود که شل تر کرده بود. همینجوری ادامه میدادیم تا یکی از بچه ها نمیدونم چرا رفت زیر میز منم سریع پاشو انداختم. هزار بار فحش دادم بهش. ولی بعدش که اومد بالا با یکی از تحریک کننده ترین لحظات زندگیم روبه رو شدم. خود زنداییم دوباره پاشو گذاشت روی ران پام. وااای مث چیز شق کرده بودم و میمالیدم، نازش میکردم و … یه جا تو بازی کاری کرد که امتیاز زیادی رو از دست دادم.
منم با اخم مصنوعی نگاش کردم و از پایین چند بار پاشو فشار دادم. می خندید، منم عشق میکردم و میدونستم دیگه رومون باز شده و به یه دنیای دیگه باید سلام کنم. در همین حین اون یکی پاشو هم آورد بالا و داد دستم. بهترین لحظه عمرم بود بود حسابی ماساژ دادم.
هی دستمو میکشیدم رو پاش و یه کم شلوارشو دادم بالاتر دست کشیدم رو ساق پاش ولی اصلا نگاهم نمیکرد. منم مشتاق بودم ببوسم پاهاشو، ولی خیلی ریسک داشت.
دوباره کارت هامو ریختم زمین که برم پایین ولی این بار یکی از بچه های دیوث هم اومد پایین گفت چیکار میکنی هی. همزمان ک به مرز سکته رسیده بودم ولی خب چیزی هم نفهمید و فقط نذاشت تا به کارم برسم. بازی تموم شد و من تا به حال این همه حسرت نخورده بودم و همه هم رفتن. از جمله زنداییم. ولی اینو میدونستم برای دفعات بعد خیلی کارم راحت تره و منی که سیرایی نداشتم. حسابی فکر کردم و برنامه ریختم تا …
نوشته: صفا
ادامه دارد
@sparty3
3 394
زندایی، توروخدا (۱)
1402/03/22
#زندایی
من پیمانم 20 سالمه تقریبا 15 سالم بود ک داییم زن گرفت. تک پسر بود و سه تا خواهر داشت. هر عروسی میدونست که اوضاع سختی در پیشه با سه تا خواهر شوهر. به همین خاطر از همون اول خیلی گرم میگرفت روابطو با ما بچه ها و بقیه اعضا تا بتونه جا باز کنه، موفق هم بود. اون اوایل که اومده بود من اصلا حس فتیش نداشتم و اصلا شکل گیری این حس در من از زمانی شروع شد ک یه مدی اومد توی ایران که اکثر زنا ساق شلوارو بالا میدادن. حالا بگذریم که خود من ناراحتم به دلیل این حس ولی دیگه شکل گرفته.
ولی در عین حال من شخصیت برا خودم قائلم و اصلا از این برده بازی و اینا خوشم نمیاد و فقط اگه خیلی پای خوش تراشی باشه تحریک میشم. این زندایی ما واقعا آدم خوشگلیه و پاهای خیلی خوبی هم داره. کلا بدن خوبی داره ولی خب مذهبیه برا همین همیشه حجاب داره ولی خب از همون اول جوراب نمی پوشید. همیشه پاهاش مشخص بود. داییم طبقه بالای مادربزرگم زندگی میکنه. هر وقت بریم اونجا اونا هم هستن. خلاصه چند سال گذشت و واقعا رابطه خوب و صمیمی با زنداییم داشتم، 6 سال هم از من بزرگتر بود برا همین گرم بودیم باهم. ولی خب اوضاع خیلی سخت بود. خانواده مذهبی- شوهری که همیشه پیششه- شوهری که دوسش داره و نیازی به خیانت بهش نیست. من خیلی اذیت شدم. چند سال با فکرش و خیالش خودارضایی میکردم ولی همیشه باور داشتم یه روز میشه. وقتی بچه دار شد یه کم ول تر شده بود. به بهانه بچش من هم نزدیک تر میشدم بهش. اونم اینجوری نبود خیلی حساس باشه معلوم بود تحت فضا ظاهرش اینجوریه. من بچشو میگرفتم بغل بعد که میخواستم بدم بهش دستمو می چسبوندم رو پستونش و میکشیدم. طبیعتاً اونم میفهمید ولی چیزی نمیگفت. حتی شاید خوشش میومد. عاشق پوزیشن هایی بودم ک پاهاش رو تو اتاق دراز میکرد، بالش میذاشت رو پاهاش و بچه رو میذاشت و تکون میداد. اینجوری بیشترین لحظه ای بود ک پاهاش رو میدیدم. ولی خب خونه مادر بزرگ بود و همین جوری 800 تا بچه میچرخید اصلا نمیشد کاری کرد. یادمه خیلی برنامه ها ریختم مثلا یه بار چهار زانو نشسته بود بچه دستش بود داشت لالایی میخوند. منم به بهانه این رفتم جلو گفتم چیکار میکنه آقا آرمین و همزمان دستمو گذاشتم رو پاش. این اولین بار بود. ولی خب زود پاشو کشید گفت ببخشید، فکر کرد اتفاقی دستم خورده به پاش. چند سال گذشت. من دیپلم گرفتم و کنکور دادم دانشجو شدم. همزمان از این کلاس های بازاریابی و این شرو و ورا هم میرفتم.
خب بزرگ تر شده بودم بیشترم قبولم داشتن. ولی خب حشریت هم چند برابر شده بود و البته عقلم. یه ماه پیش بود از صبح خونه مادربزرگ بودیم. من سعی کردم خیلی هم گرم بگیرم با زنداییم. هی شوخی کردم و … . بچه دومش دو ماهش بود. بازم چهارزانو داشت بچشو شیر میداد روسری انداخته بود رو پستونش. به بهانه اینکه ساعتمو بردارم رفتم تو اتاق. گفتم ببخشید ساعتمو بردارم میرم. اونم گفت اشکالی نداره عزیزم. همیشه اینجوری صدا میکرد نه فقط الآن. اصلا ساعتم رو نیاورده بودم اون روز هی خودمو زدم به گشتن. رفتم کنار زندایی گفتم شاید پشت این بالش باشه یه ذره برو اون طرف. وقتی اومد بره یه لحظه پستونشو دیدم. گفتم چه شیری میخوره، خوشش نیومد هیچی نگفت. منم از اتاق زدم بیرون. اونم بچه رو برد بالا خوابوند. اون روز از شانس ما جوراب پوشیده بود. اومد پایین با چندتا از بچه ها نشستیم دور هم. جورابش طرح کیتی بود و شد داستان این بچه کوچیکا هی میخندیدن میگفتن ببین زندایی چی پوشیده. منم نمیدونم چرا گفتم چیه اصلا جوراب پوشیدی دربیار گرمه بابا. اونم درحالی با تعجب به من نگاه میکرد درآ
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
