Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
یز غذاخوری دامن و جوراب شلواریشو از کونش کشید پایین دستاشو گذاشت رو میز و گفت زود باش بیا بکن،کون سفید و لختش جلوم بود باورم نمیشد،هم مست حشرش بودم هم از ترس آمپر چسبونده بودم،فقط آروم گفتم چکار میکنی دیوانه الان میاد گفت فقط زود باش نترس،با ترس کیر شلمو از شلوارم درآوردم و گذاشتم چاک کونش،از استرس اومدن شوهرش نمیتونستم سیخ بشم اونم هی کونشو میمالید به کیرم و میگفت زود باش بکن تو،با دستم کیرمو گرفتم چند باری سر کیرمو به چاک کوسش کشیدم خیس خیس بود یه کم که سیخ شد کردم تو سوراخش،از کمرش گرفتم و تو کوسش شروع کردم تلمبه زدن،داغ و تنگ بود،از ترس اینکه صدای شالاپ شلوپ برخورد کونش با بدنمو شوهرش بشنوه کیرمو آروم و محکم تا ته میکردم تو کوسش و آروم تلمبه میزدم باورم نمیشد دارم تو خونه خودش آنهم تو این شرایط میگامش،چند باری که تو کوسش تلمبه زدم خودشو از زیرم کشید جلو و سریع جوراب شلواری و دامنشو کشید بالا منم سریع کیرمو کردم تو شلوارم و زیپمو کشیدم،یه ماچ از لبام گرفت و از سینم هلم داد تا بشینم سر جای خودم،کیرم هنوز کامل نخوابیده بود که شوهرش از دستشویی اومد بیرون به رسم ادب نیم خیز شدم تا متوجه سیخی کیرم زیر شلوار جینم نشه،یعنی دقیقاً بعد ده پونزده ثانیه بعد تموم شدن کار ما از دستشویی اومد بیرون.با اینکه آبم نیومده بود و کل برنامه حتی یک دقیقه هم طول نکشید ولی لذت بخش ترین سکس عمرم بود،انگار یه رویا بود،از این همه جسارت و زرنگی و مکر این زن هم لذت بردم هم یه جورایی ترسیدم و فهمیدم یه زن اگه بخواد بده،هیچ جا و هیچ جوری نمیشه مانعش شد،بعد اینکه شوهرش اومد طوری راحت و ریلکس برخورد میکرد که منی که همین الان گاییده بودمش به عشقشون حسودیم می شد و دلم میخواست همچین زنی داشته باشم.
ادامه دارد…
نوشته: Diyako
@sparty3
3 394
خیر درسته این با من یا هر کس دیگه ای با وجود شوهرش میخوابه ولی جنده نیست و این ماییم که در موردش فکر بد میکنیم و چون در سطحش نیستیم خوب درکش نمی کنیم و دقیقا به خاطر این زرنگیاش بود که خیلی زود تونست مدیریت یه مجموعه بزرگ رو بدست بگیره و بشه سوگلی صاحب شرکت.شاید هم تمام این فکرا بخاطر این بود که دوستش داشتم و بنظر شما مسخره بیاد این حرفا و فکرها.
هر روزی که میگذشت با قشنگیا و دلبریاش منو بیشتر اسیر خودش میکرد،عملا بیشتر از شوهرش با من در ارتباط بود و ساعتها حتی پیش شوهرش از هر دری تلفنی باهم حرف میزدیم ولی هنوز فرصت نشده بود که کامل لختش کنم و یه سکس کامل باهاش داشته باشم و دیگه کم کم مالیدنا و سکسها و ساکهای سرپایی شرکت ارضام نمیکرد دلم میخواست روی تخت لخت کامل بغلم باشه.
توی شرکت هم دیگه کم کم پچ پچ بچه ها پشت سرمون بلند شده بود و خیلیا حساس شده بودن رو رابطه صمیمی ما،زیاد نمیتونستیم مثل سابق باهم تنها بمونیم.با اینکه چند باری ازش خواسته بودم بیاد خونمون یا من برم خونشون ولی از ترس دیدن همسایه ها مخالفت میکرد و به همون شرکت راضی بود،گهگداری هم با ماشین بیرون می رفتیم که تو مسیر یا برام ساک میزد منم با انگشتام ارضاش میکردم و یا اگه موقعیت جور بود میرفتیم جای خلوتی و صندلی پشتی ماشین میگاییدمش.البته در این بین چند باری هم با بچه های شرکت عروسی یا مهمونی باهم رفته بودیم که در این اثنا تونسته بودم با شوهرش هم از نزدیک آشنا بشم و تقریبا باب دوستی باهاش بذارم.شوهرش بیشتر از آنچه که فکر میکردم آدمی ساده و زود باور و خوش قلب بود و شدیداً تحت سلطه خانومش،باورم نمیشد دختری با این زرنگی و زیبایی چطور با همچین پسری ازدواج کرده،هر چقدر بیشتر با شوهرش آشنا میشدم بیشتر بهش حق میدادم که میتونه خیانت کنه و با هر مردی که دلش میخواد سکس داشته باشه.
یه روز تعطیل برای اولین بار برای شام خونشون شام دعوت کردن بپاس اینکه در این مدت تو شرکت هواشو داشتم و تو پیشبرد اهداف کاریش کمک حالش بودم،با اینکه خجالت میکشیدم ولی با اصرار قبول کردم و شب مهمونی یه دسته گل خریدم و رفتم خونشون،زنگ درو زدم شوهرش اومد پیشواز و منو برد داخل،یه آپارتمان شیک و بزرگ که از چیدمان منزل معلوم بود هنر دسته یه زن کدبانوست،هول شدم و دسته گل رو دادم دست شوهرش و رفتیم داخل خونه،دم در خونه وقتی دیدمش دلم واقعا لرزید،موهای بلند و بلوندش که رو دوشاش ریخته بود با یه بلوز یقه باز مشکی نازک حریر که نوک سینه هاش معلوم بود و گردن سفید و بلورینش تو چشم میزد با یه دامن سیاه چسبان تا روی زانو که برجستگی کونش کاملا زده بود بیرون و زیرش جوراب شلواری سیاه نازک که سفیدی و گوشتالو بودن پاهاش معلوم بود،دلم میخواست همونجا بغلش کنم و همه وجودشو تو وجودم حس کنم،باهام دست داد و تعارفم کرد برم داخل،مثل همیشه رفتارش خیلی شیک و با کلاس بود.سر میز شام منو بالای میز جا داد و خودش روبروی شوهرش نشست،هنگام خوردن شام یه لحظه حس کردم داره زیر میز با پاهاش پامو میماله یه لحظه هنگ کردم و از اینکه شوهرش متوجه بشه ریده بودم به خودم ولی اون خیلی ریلکس داشت با شوهرش از خاطرات و مسایل شرکت حرف میزد و با انگشتای پاش پامو میمالید،حس خیلی عجیبی داشتم هم فوق العاده حشری کننده بود همم یجورایی با وجود شوهرش عذاب وجدان داشتم.شام رو به هر مصیبتی بود خوردم،بعد شام و چایی نشستیم به صحبت،یجورایی با وجود شوهرش معذب بودم و مثل بچه مثبتها سعی میکردم زیاد بهش نگاه نکنم،بعد مدتی شوهرش پاشد رفت دستشویی،بلافاصله بعد اینکه شوهرش رفت دستشویی اومد کنار م
3 394
د و گفت آره واقعا بهت نیاز دارم بیا لیسم بزن دلم میخواد تا صبح فقط کوسمو لیس بزنی…اینحرفش باعث شد بیشتر مطمعن بشم که بدجور گاییده شده و کوس تنگش حسابی جر خورده،چند دقیقه ای پشت تلفن باهم حال کردیم و موقع خداحافظی گفت امروز خیلی خستم شاید زودتر بخوابم شب نمیتونم بهت پیام بدم از طرفی هم نمیخوام شوهرم زیاد ببینه شبا تا دیر وقت پای تلفن مشغولم.
تو دل خودم گفتم باشه جنده میدونم امروز بدجوری گاییده شدی و بایدم زود بخوابی.
رئیس بزرگ تا سه چهار روز شرکت بود و بالطبع ما فرصت نمیکردیم زیاد باهم لاس بزنیم،خبری هم از اون جلسات طولانی بعد ساعت اداری نبود تو اون چند روز حالا در طول روز و ساعات اداری چه کارهایی میکردن خدا داند،در اون چند روز دیگه مجبوری اکتفا میکردم به سکسچتهای شبانمون و خبری از مالیدن و بوسیدن نبود،انگار یه جورایی معتاد شده بودم که هر روز دستی به سینه ها و کونش بکشم و نرمی تنشو تو دستم حس کنم.
روز آخری که رییس میخواست بره دوباره جلسه گذاشت و بعد سفارشات و دستورات معمول ختم جلسه رو اعلام کرد،هنگام ترک شرکت متوجه شدم که اون انگار نمیخواد بره سوار سرویس بشه،زنگ زدم بهش گفتم پس نمیری خونه؟گفت نه شوهرم میاد دنبالم،اوکی گفتم و قطع کردم،باز یه کرمی افتاد به جونم که داره دروغ میگه باز،بعد رفتن همه بچه ها کمی دورتر منتظر شدم ببینم واقعا شوهرش میاد یا میمونه شرکت.اینبار هم نزدیک دو ساعت منتظر موندم که باز دیدم سوار ماشین رییس از شرکت بیرون اومدن و دوباره سر کوچشون پیاده شد،دیگه ذره ای شک نداشتم به خوابیدنش با رییس،البته همه میدونن که روسا اکثرا با کارمنداشون رابطه دارن مخصوصا این رئیس ما که دیگه کلا تابلو بود ولی به عینه متوجه حقیقی بودن اینگونه شایعات شدن فرق میکنه با شنیدنشون.بعد از گذشت یک ربع که از ماشین رییس پیاده شد زنگ زد که ای وای ببخشید کارمون یه خرده طول کشید نتونستم زودتر پیام بدم گفتم اشکالی نداره کجا بودی عزیزم؟که گفت رفتیم واسه تولد برادرزادم یه کادو گرفتیم امشب تولدشه،منم تبریک گفتم و گفتم نمیخوای واسه شب آمادت کنم با چاک خیس بری مهمونی که با یه صدای حشری کننده ای گفت که اخخخخ نمیدونی چقدر دلم میخواد زبونت لای چاکم باشه و فقط زبون بکشی چاک خیسمو،گفتم نمیخوای کیر کلفتمو بزارم تو سوراخت تا حال بیای گفت نهههههه فقط دوس دارم فقط مثل سگ لیسم بزنی بخوری مک بزنی سوراخ داغمو.مثل سری قبل فهمیدم باز گاییده شده عشق ممنوعه جنده من و الان فقط یه زبون میخواد سوزش کوس تنگشو آروم کنه،میگفت دستمو بردم تو شورتم و دارم کوسمو آروم آروم ماساژ میدم لبای کوسم درد میکنه سوراخم تیر میکشه لیسم بزن فقط زبونتو پهن کن رو چاکم و مثل سگ زبونم بکش…حرفاش دیوونم میکرد حس حشر و حسادت دیوونم کرده بود چند بار خواستم بهش بگم دیدم با رییس الان اومدی خونه و منم دلم میخواد کوس جندتو لیس بزنم توهم برام تعریف کن چجوری به رییس کوس دادی ولی روم نشد و گفتم شاید بهش بربخوره و خوشش نیاد و این رابطه به گند بکشه،بزور جلوی خودمو گرفتم و چیزی نگفتم از طرفی هم غرورم اجازه نمیداد بهش بگم من میدونم تو کوس دادی و الان دوس داری من کوس جندتو لیس بزنم و تمیز کنم.شخصیت پیچیده ای داشت با اینکه هم با من میخوابید هم با رییس و شاید با چند نفر دیگه هم میخوابید ولی یجوری از تعهد و خانواده و شوهر حرف میزد حتی خود من میگفتم از این پاکتر و وفادارتر تو دنیا وجود نداره،با اینکه در واقع یه جنده تمام عیار بود ولی رفتارش برخوردش طوری بود که حتی من در موردش وقتی فکر بدی میکردم بعدش احساس گناه میکردم که ن
3 394
سکس با همکار متاهل (۲)
1402/03/19
#همکار #زن_شوهردار
بعد از اولین سکس سرپایی وهول هولکی تو شرکت با خانم مدیر زیبا و سکسی تقریبا دیگه کارمون توی شرکت شده بود سکس چت و یا مالیدن همدیگه تو جاهای خلوت،حالا دیگه اضافه کاری موندن نه تنها خسته کننده نبود برعکس حاضر بودم شبا هم تا صبح تو شرکت بمونم.خانومی بیست و شش ساله با اندامی توپر و سفید،چشمانی درشت و زیبا،سینه های درشت و سفید و نرم که اکثر مواقع برجستگی نوکشون از زیر مانتو هم معلوم بود،با کونی گرد و برجسته که موقع راه رفتن حتی دخترای شرکت هم چشمشون به لرزش کونش بود و یه کوس سفید و تپل بدون ذره ای گوشت اضافه تو لبای کوسش و در کنار همه این زیباییها عطش بی پایانش به سکس و حشری سیری ناپذیر…کار کردن در کنار همچین زنی خیلی لذتبخشتر از مسافرت شمال بود برام.بعد چند روز رییس کارخونه از مسافرت برگشت کارخونه،بعدازظهر با تمام عوامل شرکت جلسه گذاشت،در کل از روند امور شرکت راضی بود و از همه بخاطر اداره خوب شرکت در نبودش تشکر میکرد،بعد اتمام جلسه همه ماهارو مرخص کرد،خانم مدیر هم میخواست با ما بیاد بیرون که گفت شما بمونین،نیم ساعتی بیشتر از ساعت کاری شرکت نمونده بود که خانم مدیر زنگ زد بهم گفت آقای رییس گفتن بچه ها امروز اضافه کاری نمونن و سر ساعت بچه هارو بفرستین بره،منم اطاعت کردم.موقع رفتن دیدم که وایساده دم در و انگار خیال برگشت نداره،پس از انگشت ساعت زدن ازش پرسیدم شما تشریف نمیبرین،که گفتن نه فعلا با مهندس جلسه دارم.نمیدونم چرا یجورایی تو دلم افتاد که این یه جلسه معمولی نیست،حس عجیبی داشتم هم حس حسادتم اذیتم میکرد از اینکه الان رییس خیلی راحت لختش میکنه و هر جوری دلش بخواد اون کوس زیبارو میکنه که من واسه بدست آوردنش کلی زحمت کشیدم و یجورایی هم الان عشقم شده بود و از طرفی هم فکر اینکه الان دارن چکار میکنن و چجوری باهم حال میکنن حشریم میکرد،نمیدونستم واقعا گریه کنم یا بخندم از این حسهایی که بهم دست میداد.نمیتونستم با این فکرا خونه برم و بخوابم،تصمیم گرفتم بیرون شرکت کمی دورتر منتظر بمونم ببینم کی از شرکت بیرون میان،نیم ساعت بعد دراومدن از شرکت بهش اسمس دادم هر وقت جلسه تموم شد بهم زنگ بزن کار واجبی دارم،در واقع کاری نداشتم فقط میخواستم یجورایی بدونم چکار میکنن و کی تموم میشن،داخل ماشین نشسته بودم هم حرص میخوردم که الان داره عشق منو میکنه همم کیرم سیخ شده بود از فکر گاییده شدنش و داشتم کیرمو میمالیدم و چشام از دور به در شرکت بود.بعد تقریبا دو ساعت دیدم که ماشین رییس از شرکت بیرون اومد و خانوم مدیر هم پشت ماشین نشسته،بعد اینکه نگهبان شرکت در شرکتو بست با فاصله دنبالشون راه افتادم.رییس سر کوچشون پیادش کرد و رفت و منم منتظر شدم ببینم چکار میکنه که دیدم رفت خونشون.هوا دیگه تاریک شده بود و منم برگشتم برم خونه که دیدم زنگ زد،بعد احوالپرسی گفت ببخشید بعد رفتن شما شوهرم اومد دنبالم و دیگه باهم بودیم نتونستم جوابتو بدم،منم گفتم اشکالی نداره عزیزم تو ببخش فکر کردم شرکتی اسمس دادم که گفت نه بابا بعد رفتن شما یه ربع بعدش شوهرم اومد دنبالم رفتیم خرید،پرسیدم مگه جلسه نداشتین که گفت چرا ولی یه ربع بیشتر طول نکشید و برای مهندس کاری پیش اومد و رفت…با این دروغاش دیگه مطمئن شدم تمام این دو ساعت و خرده ای لنگاش بالا بوده و حسابی گاییده شده،سرخ و سفید میشدم نه میتونستم کاری بکنم نه حرفی بزنم نه دعوایی بکنم و از طرفی هم تصور گاییده شدنش حشریم میکرد،بهش گفتم که شدیداً حشریتم حتی با وجود شوهرت دلم میخواد بیام تو خونت وحشیانه بهت تجاوز کنم که اونم مثل همیشه یه آخ بلندی از ته دل کشی
3 394
پارک کنه بره خونه شون ناهار بزنه و یه چرت بخوابه منم تا اون موقع دهنم آسفالت میشه دیدم راست میگه به پوریا گفتم سر کوچه بعدی اون عقب نشینیه مغازه منه بزار تو اون کنج فقط بغل بزار تا جلوی در نباشی وقتی بار میاد ما راحت باشیم دیگه نگران نباش خلاصه یه جا پارک مجانی واسه پوریا جور کردم و با اینکه دو تا کوچه پایین تر خونشون بود ولی براش غنیمت بزرگی بود منم فکر نمیکردم که با این حرکت چه خدمت بزرگی به خودم کردم😂 چند روز پوریا با ماشین میومد و اون کنجی که من بهش گفته بودم پارک میکرد جای پارک خوبی بود ولی یه کم باید بالا پایین میکرد تا پارک کنه و موقع بیرون اومدن هم به همین منوال . تا اینکه حدود یه ماه پیش ماشین پوریا رو دیدم داره میاد ساعت حدود دو بعدازظهر بود و محل خلوت بود وقتی نزدیک اومد دیدم پشت فرمون ماهکه نزدیک شد و شیشه رو پایین داد گفت آقا منوچهر شمایید تا اسم منو برد یه حالی شدم و با اینکه حدس میزدم چیکارم داره باز غوغایی تو وجودم بود گفتم خودشه و با این کلمه یه لبخند خوشگل زد و گفت ماهک هستم خواهر پوریا گفتم بله سلام عرض میکنم عذرخواهی میکنم نشناختم (حالا چند ماه بود تو کف اش بودم)گفت خواهش میکنم لطف داری یه خواهش دارم ازتون .منو میگی دیگه به مرز خرکیفی رسیدم بهش گفتم بفرمایید من در خدمتم گفت ممنون اگه میشه بیزحمت این ماشین رو پارک کنم جایی که به پوریا داده بودید منم گفتم بله حتما این چه حرفیه. ماهک گفت منتهای مراتب من یه کم پررو هستم .من گفتم این چه حرفیه شما امر کنید .گفت این کار من نیست اگه میشه شما زحمت پارک اش رو بکشید منم سریع پریدم پشت فرمون. وای خدا چه لحظه شیرینی بود هنوز بوی ادکلن ماهک تو ماشین پیچیده بود و منو تحریک میکرد و وقتی تصور کردم تا چند ثانیه پیش دستهای ماهک به فرمون خورده برام جالب بود خلاصه پارک کردم و سوئیچ رو تحویلش دادم و تشکر کرد و رفت .حدود ساعت چهار بود که موبایلم زنگ خورد و منم تو مغازه رفیقم که موبایل فروشه یه کم بالاتر از کارگاه نشسته بودم شماره ناشناس بود با بی حوصلگی جواب دادم بله بفرمایید صدای یه خانم بود گفت…،آقا منوچهر؟ سریع فهمیدم ماهک جونمه صدامو صاف کردم گفتم بله بفرمایید گفت من ماهکم خواهر پوریا منم خیلی عادی گفتم سلام در خدمتم گفت میشه بیایید ماشین رو از پارک دربیاری؟ شمارتو از کارگرتون گرفتم. تو دلم یکی دوتا جشن عروسی گرفتم و خودمو زدم به اون راه که یه کم دیر میرسم شروع کرد به زبون ریختن که اگه میشه زودتر بیایید من عجله دارم خواهش میکنم لطف کنید ایشالا جبران میکنم منم با خنده گفتم راه نداره در حالی که پشت سرش بودم😂خنده اش گرفت باور کنید وقتی خندید کل سیستم عصبی من از کار افتاده بود تا چند ثانیه دلم میخواست پرواز کنم یه خنده مصنوعی کردم تا حال و روزم مشخص نباشه سوئیچ رو گرفتم و از پارک درآوردم یه کم آروم شده بودم بهش گفتم ماهک خانم شماره منو سیو کن هر کاری داشته باشید فقط کافیه تماس بگیرید فی الفور خدمت میرسم. تشکر کرد و رفت منم کلی ذوق کرده بودم و نمیخواستم خوشی ام تموم بشه سریع رفتم سمت کارگاه و دو تا پیک مشروب خوردم و شروع کردم کنجکاوی درباره ماهک و عکس واتساپ و تلگرام رو چک کردن. وای خدای من چه عکسهای دیدنی و البته خوردنی دو سه تا عکس با تاپ گذاشته بود که سفیدی گردنش به همراه خط سینه اش منو دیوونه تر کرد و مصمم تر کسی که جرات نداشتم حتی بهش متلک بگم حالا دنبال شماره من بوده .
خلاصه داستان این که خیلی آروم و فنی رفتم تو کارش و ازش نخ گرفتم و خودمو بهش نزدیک کردم و الان دوساله صیغه منه و خانواده هامون
3 394
ماهک بزرگترین شکار عمرم
1402/03/21
#سن_بالا #صیغه
سلام دوستان
منوچهر هستم داستان اولمه😂 حقیقت اش من ۲۷ سالمه و در یکی از محله های متوسط یک شهر بزرگ زندگی میکنم. منو دوستام یکی از بهترین بحث هامون این بود که کدوم دختر یا زن از همه خوشگلتر و یا سرتره و هر کس چند تا کیس اسم میبرد و بقیه نظرهاشون رو میدادن و دست آخر دو سه نفر بیشتر رای می آوردن، در بین اینا چند تا اسم همیشه بود و بقیه دائم عوض می شد .اینم بگم تقریبا هر دو ماه یه بار این مجمع مهم برگزار میشد 😂و پیشنهاد دهندگان برتر مثل سگ به خودشون میبالیدند که همچین کوسی رو مطرح کردند و بقیه هم تایید کردند که اون خیلی شاخه😂خلاصه سرتون رو درد نیارم من و دوستام یه همچین موجودات کوسخولی هستیم . تو مجمع آخری اسم ماهک مطرح شد من و دو تا از بچه ها نشناختیم و گفتیم صبر کنید تا ما اول ببینیمش و دوباره به رای بگذاریم .با آدرسی و مشخصات بچه ها من و سیامک و حمید برای اولین بار دیدیمش و هرسه مثل چهار تای دیگه به تاپ بودن این بانو صحه گذاشتیم و من که واقعا محو تماشای این خانم زیبا شدم .سن حدود ۳۲ سال قد حدود ۱۶۲ سانت،وزن حدود ۷۲ کیلو سینه برجسته و باسن گرد و رونهای گوشتی که تو شلوار کشی مشکی براق بدجور خودنمایی میکند. دیگه نگم براتون 😋ایشون یه زن مطلقه با یه دختر دوساله به همراه پدر مادر و دو برادرش به تازگی به محله ما نقل مکان کرده بودند و تو این مدت از تیررس من خارج بودند😂. تا چند ساعت حسرت اینو میخوردم که ماهک رو چرا تو این چند روز ندیده بودم و سیامک و حمید هم تایید میکردند و با من همدردی میکردند. همون شب همه دوستان دور هم تو پارک جمع شدیم و سریع بحث درباره ماهک شروع شد و هر کدوم تو زیبایی این خانم جمله های عاشقانه گفتیم😍مثلا احمد گفت بهترین دقایق عمرم فقط لحظه ای هست که نوک قله های ماهک تو دهنم باشه و من میک بزنم😂بابک گفت تا ماهک هست زندگی باید کرد وگرنه کون لق بقیه😂سیامک گفت تپش های قلبم به رمانتیک ترین شکل ممکن با ضربان کیرم هماهنگ میشود وقتی افق های نگاه این پری دریایی تو تختخواب به نگاه هیز من گره میخورد😂خلاصه ماهک شده بود امپراطور بی چون و چرای ما چند تا انگل😂چند باری تو محل دیدمش و هربار بیشتر محو تماشاش میشدم . یه کم از خودم تعریف کنم یه موجود ۲۴ ساله مجرد با قد ۱۷۳،وزن ۶۹ کیلو،صورت سفید و موهای خرمایی و همیشه ریش کوتاه دارم و تا حدودی چهره ام بد نیست با یکی از پسر عموهام کارگاه سری تراشی راه انداختیم البته بیشتر سرمایه رو عمو داد و دو سال کشید تا سرمایه ایشون رو پس بدیم و خودمون صاحب یه شغل عالی بشیم و از اونجا که شغل خیلی سختی نیست و فقط دو ساعت اول باید جفتمون باشیم و برنامه به دستگاه بدیم و بسپاریم دست کارگر تا وقت اتمام کار طبق عدد و یا کیلو از بچهها تحویل بگیریم.خلاصه چون کارگاه تو محله ماست بنابراین راحت تو محله پرسه میزنم و درآمد خوبی هم دارم یعنی هم فاصله و هم تماشا . یه موتور سیکلت خوب هم دارم که اسم نمیبرم مارکش چیه.یه روز که داشتم با موتور محله رو بالا پایین میکردم پوریا رو دیدم(داداش ماهک)که داشت با یکی از وانتی های میوه فروش بحث میکرد سریع خودمو بهشون رسوندم و ملتفت شدم که پوریا پژو ۲۰۶ اش رو جلوی وانت صابر (میوه فروشه)گذاشته و صابر هم گیر داده که کاسبی منو کساد میکنی پوریا هم با وجود جثه بزرگش که حدود دو سه سانتی از من بلند تره و حدود بیست و شش سالشه ترسیده بود ولی نمیخواست بروز بده و خودش رو کوچیک نمیکرد و داشت ادامه میداد منم از فرصت استفاده کردم و به صابر گفتم بیخیال شو و بزار ایشون کارش رو بکنه و صابر گفت آخه میخواد ماشین رو
3 394
حساس ترکیدن داشت با صدای بلند و نفس نفس گفت وایسا… وایساااا اوومدددد یک دفعه تمام کونم داغ شد آروم کرد تلمبه زدنو گفت درش بیارم گفتم فقط درآر کیرشو در آورد و بغلم کرد و دراز شدیم قربون صدقم میرفتو معذرت خواهی میکرد حالمون که بهتر شد پاشدیم ساعت 4 عصر ناهار خوردیم و یک راند دیگه رفتیمو منو رسوند خونه از اون موقع همش خونه اوکی میشه و میریم منم حسابی به کون دادن عادت کردم امیدوارم خوشتون بیاد پایان…
نوشته: سلین
@sparty3
3 394
عادت شد برام کون دادن
1402/03/21
#دوست_پسر #آنال
سلام اینجا اسممو با اسم مستعار میگم من سلینم یک دختر 17 ساله با اندام تو پر با قد 160اینم بگم ک من پوستم خیلی سفیده و با یک مالش روی پوستم سریع قرمز میشه حدودا 2 سال توی رابطه بودمو به یک سری از دلایل اخلاقی با رلم کات کردیم با رلم رابطه جنسیمون در حد لاپایی بود فقط و اون زیاد اهل شهوت نبود بگذریم الان سه ماهه با علیرضا رلم ک از طریق اینستا اوکی شدیمو علیرضا 25 سالشه یک هیکل ورزشی داره با قد 180 و پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی جذابه و خوش اخلاقه بعد دو سه بار بیرون رفتن دوستانه با هم فهمیدم خیلی شهوتیه و رفتیم تو حرفای سکسی و رابطه جنسی چند باری تو ماشین لاکصی و اینا داشتیم تا اینکه واسه اولین بار اوکی شد ک سلین خانم کون بده یک روز علیرضا بهم زنگ زد و گفت که مامانبزرگش قراره بره سفرو کلید خونشو سپرده به اینا با هم اوکی کردیم که بریم اونجا منم میدونستم که اگه برم حتما قراره از کون بکنه رفتم حموم حسابی تر تمیز کردمو عطر مالی کردمو با خیار و وازلین با کونم ور رفتم که اونجا کیرش راحت بره تو علیرضا کیر کلفتی داره بلندیشم به 17سانت میرسه تا اینکه اومد دنبالمو رفتیم خونه وقتی رسیدیم روی مبل نشستمو اومد پیشم نشست رو مبل درازم کرد و اومد روم شروع کردیم بهم مالیدن خودمون روی همو لب میگرفتیم صدای نفساش دیوونم میکرد شالمو در آوردو شروع کرد به خوردن گردنم منم روی شونشو گاز میگرفتم بلندم کرد و برد تو اتاق سرپا وقتی لب میگرفتیم همه لباسامو در آورد اونقدر شهوتمون زیاد بود که نفهمیدم چجوری لخت شدم رو تشک درازم کردو لباساشو در اورد اومد روم دراز شدو خودشو میمالید رومو گردنو سینه هامو میخورد کصم که حسابی خیس شده بود سر کیرشو تف زدو کیرشو کرد لای کصمو کامل خوابید روم و لای کصم میکشید کیرشو هردومون باهم ناله میکردیم چند بار تند تند کشید لای کصم و ]بش و ریخت رو شکمم و خوابید روم من ک دیوونه شده بودم خایش رو کصم بود محکم بغلش کرده بودمو داد میزدم و با لرزش ارضا شدم بعد کنار هم خوابیدیم و باهم ور میرفتیم وکیرشو میمالیدم کیرش بلند شدو سفت شده بودبهش گفتم بیا باز کیرت خبر دار شد گفت کیرم واسه تو همیشه اینجوریه امروز باید دیگه از کون بگامتت منم داشتم دیوونه میشدم گفت برگرد برگشتمو داگی خوابیدمو یک بالشم گذاشت زیر شکمم انگشت کرد کونمو کیرشو تف مالی کرد و سرشو که فرستاد تو یک جیغ بلند زدمو میگفتم درآرش اما کاره خودشو میکرد و میگفت تحمل کن سرشو گذاشت و میچرخوند تو کونم بعد چند دقیقه که کونم باز شد از شدت درد فقط اسمشو داد میزدم اونم قربون صدقه میرفت آرومتر که شدم کیرشو تا نصفه کرد تو کونمو من همش ناله میکردم و زمینو چنگ میزدم حس میکردم ادرار دارم وقتی دید جا باز کرده شروع کرد به تلمبه زدن چند تا تلمبه که زد من همش میگفتم بسه و درآرش اما علی ادامه میداد یک دفعه کیرشو در آورد و گفت پاشم دستتو بزار رو دیوار میخوام سرپایی بکنم چون من ازش کوتاه تر بودم بالش زیر پام گذاشت و سر پا وایسام از پشت سر کیرشو تنظیم کرد رو کونمو با فشار فرستاد تو منم بلند جیغغغ زدم علی پارم کردی بسههه علی انگار نه انگار و فقط میگفت آروم باش تموم میشه همش بهم میگفت مامان بچه هامی مگه میشه ازت بگذرم آروم آروم میکرد و من ناله های ریز میکردم به دردش عادت کردم تا اینکه گفت میخوام آبمو بیارم گفتم اومد بریز تو کونم کمرمو محکم گرفت گفت 3 4 دقیقه تحمل کنی تند تند بزنم اومده شروع کرد به تلمبه زدن جوری کیرشو میکرد تو کونم همه تنم میلرزید و با صدای بلند هردومون داد میزدیم دیگه جون نداشتم خیلی درد داشت برام و زیر شکمم ا
3 394
ا برا اینکه بدونی مال توام…
دکمهٔ شلوارمو وا کردم و کندمش گذاشتم زیر پام، شورتمم در آوردم، بدون صحبتی کمربندشو وا کردم و کشوندمش رو خودم. در حالیکه روی شلوارم دراز میکشیدم اونم لخت شد (فقط پایین تنه). حرکات جدیدی انجام میده ناقلا: با دندوناش سینمو از رو مانتو گاز ریزی گرفت که از خوشی جیغ کشیدم، پاهامو دور کمرش حلقه کردم و با اشک ازش خواستم بازم گازم بگیره. یه گاز ریز گوشمو گرفت و یکی هم لب بالاییمو که نفسم بند اومد، دستامم دور گردنش حلقه کردم و باز لبمو خورد، عجیب آب دهنش خوشمزه اس واسم. یه پامو با دستش بالا گرفت و پای دیگمو افقی کرد که با چشیدن کیرش قلبم پر کشید. از اینکه موقع سکس روم کنترل داره و تحت تسلط شم تا حد دیوونهواری لذت میبرم همیشه. رو ابرام و با هر عقب جلوی کیرش سینههای ناز من زیر مانتو عقب جلو میشن و نالههامم پارک و منفجر کرده. چه حرکاتی هم بلده جیگرم. جفت پاهامو گذاشت رو شونهاش و با فشار زیادی کیرشو تا آخر میکرد داخل و کامل در میاورد و باز محکم میزد داخل. بحدی لذت بردم از این پوزیشن که نصف سکسامون همین شکلی بودن. درست وقتی فکر کردم دیگه کار جدیدی نمیتونه بکنه، بلندم کرد و رو زانو نشوندم جوری که حالت داگی (سگی) قرار گرفتم. کامل روم خم شده بود اما وزنشو ننداخت روم، با دستش سینمو میمالید و همزمان خیلی نرم و احساسی کیرشو عقب جلو میکرد. کمی که این حالت منو کرد، از نفساش احساس کردم داره ارضا میشه، واسه همین گفتم:
-عزیزم میشه کمی خشنتر منو بکنی؟ خانومتو بگا ببینم کدوم دکتری میتونه پارگیمو درست کنه؟
اینو گفتم که جفت دستامو گرفت چرخوند پشتم و محکم نگهم داشت، عین یه برده تو دستاش قفل بودم و مدهوش از قدرت و مردونگیش. دستامو از پشت گرفته بود و با تمام زورش و تا جا داشت کیرشو میداد داخل کونم. نزدیک بود دستم بشکنه زیر فشار که لرزید و افتاد روم و فهمیدم ارضا شده، کامل شل شده بود و وزنش روم فشار میاورد اما لذت بردم از این حالت و نمیخواستم بگم له شدم. آبشو تا قطرهٔ آخر ریخت توی من، توی خانمش.
وقتی شلوارمو پوشیدم دیگه عصر شده بود چون یه ساعتی هم توی آغوشش بودم و نوازشم میکرد زیر درخت. کلی بش التماس کردم که بام نیاد محله خطرناکه اما قبول نکرد و سرم داد کشید که:
-چی میگی تو الان ناموسمی دفعه آخرت باشه این حرفا.
این تنها باری بود که از این حرفش خوشم نیومد چون واقعاً نگران بودم درگیری پیش بیاد و درست هم حدس میزدم. از پارک که زدیم بیرون، جلو سرازیری محلهمون مجید وایساده بود و یه چاقو هم دستش بود! تا ما رو دید دوید سمتمون و داد زد:
-آشغال هرزه دستشو ول کن.
خودمو انداختم بین مجید و مهرداد تا درگیر نشن اما مجید یکی خابوند تو گوشم که افتادم زمین و لبم پاره شد. مهرداد وقتی دید سیلی خوردم، نمیدونم چه فنی بود اسمش، اما زیر کمر مجید رو گرفت و چرخوندش بالا روی کمر زدش زمین، بعد در حالیکه منو بلند میکرد بش گفت:
-دفعه آخرت باشه روش دست بلند میکنی، اون الان زن منه فهمیدی؟ الانم باهاش میام خونتون، بیا بریم عزیزم.
عین یه رؤیا بود واسم، ولی چون من پشت سرشو میدیدم که مجید پا شد و چاقوشو برداشت و دوید سمت مهرداد تا از پشت بزنتش، کابوس شد واسم. وقتی مهرداد برگشت سمت مجید کلاً یه ثانیه طول کشید تا چاقو رو بیاره پایین، اما من قبل از این خودمو پرت کردم وسطشون و چاقو روی من پایین اومد. مهرداد رو نیگا میکردم که داد میزد و اشکش سرازیر شد اما صداشو نمیشنیدم، عین صحنه آهسته فیلما. شل و رها توی بغلش افتادم و دیدم که چاقوی مجید درست رگ اصلی بازومو زده و خون ب
3 394
بدین از دستم خلاص شین خب! بخدا اگه نزارین یه بلایی سر خودم میارما.
اینو گفتم که مامانم پا شد واسه زدن توی دهنم و تنها چیزی که نجاتم داد تلفنی بود که زنگ خورد. بعد چند دیقه مامان اومد گفت:
-شانس آوردی، عموت اینا میان ناهار خونمون. فعلاً قصر در رفتی، اما بعد رفتنشون بخدا تکلیفتو روشن میکنیم. فعلاً گمشو تو اتاقت تا اینا برن.
بعدم با یه نگاه به ساعت دوید سمت آشپزخونه و داد زد تا در اتاقو سرم قفل کنن. درب اتاق گرچه قفل اما نمیتونست منو محدود کنه، چون گوشیم پیشم بود و تمام ماجرا رو به مهرداد گفتم. تمام چیزی که جواب داد این جمله بود:
-عزیزم ظهر ساعت دو بیا پارک قدیمی همونجا که دفعه اول هلم دادی باشه؟
-اگه تونستم عزیزم میام.
و منو با تنهاییم رها کرد، خیلی عجیب بود این کارش، انتظار حمایت بیشتری ازش داشتم. تمام ماجرا رو یبار دیگه واسه رها تعریف کردم ولی اون برعکس مهرداد، تا خود ظهر بام چت کرد و دلداریم داد. کلی بم تبریک گفت که یکی عاشقم شده ولی حسرت خورد که خودش هنوز کسی تو زندگیش نیست و اینکه بدش نمیاد با داداشم بخوابه اما میترسه! منم کلی باهاش شوخی کردم که مجیدم بدش نمیاد تو رو بکنه یبار دیدم توی گوشیش عکستو داشت نیگا میکرد… خلاصه بحث سر رها و مجید بود که یهو در اتاق وا شد و مجید ناهارمو آورد گذاشت رو تخت و رفت و درم قفل کرد. با یه نگاه به ساعت که دو و رب کم رو نشون میداد غذا رو گذاشتم کنار، شلوار لیمو پام کردم، اول خواستم تیشرت پسرونه بپوشم (آبروی خانواده) اما بعدش گفتم دیگه چی باید پیش بیاد امروز؟ برا اولین بار مانتوی سورمهای که تازه خریده بودمو تنم کردم و یه شال سفیدم انداختم سرم با کفش صورتی دخترونه که پام کردم، رو به پنجرهٔ اتاقم وایسادم. پنجره کوچیک بود اما صاف توی محله وا میشد و زیرشم یه نیمکت بود، واسه همین خیلی راحت از اتاق زدم بیرون. بدون توجه به اینکه بفهمن زدم بیرون، راه پارکو پیش گرفتم و حدود ساعت دو و ده دقیقه رسیدم سر قرار. حتی مطمئن نبودم مهرداد بیادش، مگه نه اینکه حتی باهام صحبت هم نکرد؟ بهرحال من بش متعهدم و رفتم سر قرار و زیر سایهْ یه درخت نشستم تا ببینم میاد یا نه. اگه بیاد که جونمو فداش میکنم چه برسه به تنم، اما اگه… اگه نیاد، شاید واقعاً ارزشش رو نداشته باشه! توی همین فکر بودم که یه چیزی شبیه گل رز از پشت درخت اومد جلو صورتم، دهن سرویس نه تنها اومده بلکه بازیشم گرفته. داد زدم:
-مهرداد من دارم سکته میکنم از صب، اونوقت تو قایمموشک گذاشتی برام؟
-آره تا دیدم داری میای رفتم پشت قایم شدم، نفسم حالت خوبه؟ اذیتت نکردن؟
-نه. وقت نکردن، اما شب که عموم اینا برگردن احتمالاً یه پرس کتک مفصل بخورم.
-نمیزارم، به اونجا نمیکشه عزیزم.
-یعنی چی مهرداد؟ خونوادمن روم غیرت دارن خب، مگه میشه برنگردم؟ حرفا میزنیا.
وقتی اومد کنارم نشست دیدم یه کولهپشتی دستشه که گذاشت کنارش.
-این واسه چیه؟ چه نقشهای داری؟
دست کرد توی جیب کولهپشتی و چند تا کاغذ روغنی شیک در آورد که وقتی نگاهش کردم فهمیدم بلیط اتوبوسه.
بدون معطلی گفت:
-عزیزم با خانوادم صحبت کردم بهتره تو رو ببرم بروجرد خونه مادربزرگم اینا، نباید اینجا بمونی خطرناکه، بعداً که آروم شدن برگرد پیششون. همه چیزو ردیف کردم.
-نــــه عزیزم نمیتونم
-آخه…
اونقدر محکم گفتم نه که بعد دو بار خواهش کردن دیگه چیزی راجبش نگفت، من نمیتونستم ننگ فراری شدنم بهش اضافه کنم. از طرفی نمیخواستم دلشم بشکونم واسه همین دستشو گرفتم، یه لب اساسی بش دادم و گفتم:
-عزیزم من تا ابد مال توام اما نمیتونم این کارو بکنم. حال
3 394
راز دوچهره (۴)
قسمت قبل
1402/03/21
#دنباله_دار #عاشقی #ترنس
قسمت چهارم: تاوان عشق
سلام دوستای گلم، قبل از هر چیز ازتون معذرتخواهی میکنم که چند ماه چیزی ننوشتم، چون شرایط روحی داغونی داشتم. جهت یادآوری میگم که من مارتا هستم و قبلاً گفته بودم که توی یه خونوادهٔ مذهبی، با جنسیتی که برام بیگانه بود، توی یه شهر کوچیک بدنیا اومدم. بخاطر آبروی خانوادم تا کلاس دوم راهنمایی این موضوع رو مخفی نگه داشتم و فقط رها دختر داییم میدونست، تا اینکه یه روز با مهرداد آشنا شدم. از برخورد بدم با اولین بوسهٔ مهرداد تا تقدیم روح و تنم بهش و اینکه چطور نظر مثبت خونوادشو جلب کردم، همه رو توی قسمت های قبل گفتم و حال:
اون شب نتونستم با مهرداد چَت کنم و به خاطر خستگی خوابم برد، اما صبح فرداش برای من با زندگی جدیدی شروع میشد: فرصت انتخاب. کافی بود سر میز صبحانه بهشون بگم که قصد دارم یکبار برا همیشه قضیهٔ دختر بودنمو افشا کنم و بقیهٔ عمرم رو یه خانم متاهل باشم، اما مگه میشه توی همچین خونوادهای بدون ترس همچین حرفی زد؟
با یه ساعت ترس و دلهره جلو آینه و آب زدن به صورتم، تصمیم گرفتم همین امروز صب سر میز صبحانه کارو تموم کنم، یا موافقت میکنن یا نمیکنن. با این ذهنیت داشتم لباس عوض میکردم که تلفن خونه زنگ خورد. از صدای سلام علیکِ بلندِ مامانم فهمیدم خانوم یوسفی (همسایهمون) زنگ زده، از قضا همون همسایه که دیشب با ماشین اومدن بیرون، اما چیکار میتونه داشته باشه؟ لابد میخواد با مامانم مشورت کنه برا خرید پارچهٔ لباس!
به من چه.
بدون اهمیت دادن به صحبتشون که حالا لحن مامانم لرزون شده بود، رفتم اتاقم و نیم ساعتی مشغول آرایش کردن و لباس پوشیدن شدم و بعد اواخر صبحانه بود که خودمو رسوندم سر میز. مثل همیشه با بیمیلی فقط یه لیوان شیر برداشتم، و حین خوردنش با احتیاط از پشت لیوان همه رو زیر نظر گرفتم:
مامانم که انگار مشکلی داره چون سرخ شده صورتش، بابام مثل همیشه بم گیر نداد که صبحونه بخورم و داداشم خیلی تندتر از همیشه صبحانه میخوره! کمی غیر عادیه. انقدر غرق نگاه کردن بودم که بعد چند دقیقه بابام گفت:
-مارتا لیوانت خالیه نمیخوای بزاریش رو میز؟
اومدم دهنمو وا کنم و بهشون بگم که قصد ازدواج دارم که یهو مامانم شروع کرد:
-که گفتی دیشب با احمد بودی نه؟ (با طعنه)
-خببب … آ.آ…آره مامان
-یه راست هم از ایستگاه اومدین خونه با مهرداد؟
-آره دیگه خودت درو وا…
-یعنی نرفتین طرف تاب و سرسره؟ یعنی ننشستین؟ دستتون تو دست همم نبود؟ یعنی با بوسیدنش آبرومون رو نریختی توی جوب؟ وای خدا. وای خدا. این چه مصیبتی بود سرمون اومد.
-ماممم… مامان به خدااا این طوری نیست.
-خفهشو (داداشم)
-داداش بخدا من فقط…
-ادامه بده، ادامه بده بگو تو فقط چی؟
-تورو خدا حرف مردمو باور نکنین، نمیگم اتفاقی نیفتاده، ولی… ولی بخدا اینطوری نیست، خودم الان میخواستم بهتون بگم جریانو.
-جریان رو؟ (بابام)
اینکه بابام فقط همین دو کلمه رو بگه خیلی ناراحتم کرد، چون میدونم از درون فروپاشیده.
-بابا بخدا الان میخواستم بگم بهتون، من یه مدته با مهرداد آشنا شدم. بله دیشب باهاش بودم اما بخدا به خونوادشم گفتم ما قصد ازدواج داریم. من فقط میخوام شوهرم بدین بدون آبروریزی. توروخدا. فقط… فقط بزارین زنش شم همین.
-حالا کارت به جایی رسیده که به مردم میگی دختری؟
-اگه پسرم چرا صدام میکنین مارتا؟ چرا تنها دوستم رهاست؟ چرا الان دامن پامه؟ چرا بابایی واسم اون روز یه تل خوشگل خریدی؟ تو داداشی چرا تابو واسم صورتی رنگ کردی؟ و تو مامان چرا منو با خودت بردی مجلس دعای زنونه؟ شماها چرا نمیخواین قبول کنین که من پسر نیستم؟ شوهرم
3 394
فت گرفت که در نیارمو به به گلوم و دهنم داااغ سد همه آبشو تا قطره آخر ریخت تو دهنم و حلقمم بعد چند ثانیه درش اورد من دور تا دورشو تمیز کردم همه آبشو خوردممم افتاد رو تخت منم نشستم کنار پاهاش یه نیم ساعت بدون صحبت همونجوری بودیم تا اینکه صداش درومد گفت تو از قدیم کونی بودی گفتم آره گفت پس چرا نگفته بودی گفتم اولا تو بچه بودی اونموقع منم نمیخواستم کسی بفهمه ولی یکی دو بار زمان مدرسه با داداشت یه کارایی کردیم در حد اینکه کیر همدیگرو گرفتیم تو دست هم و من واسش خوردمو ولی اون نخورد البته با یک عالمه داستان و زور باهام اینکارو کرد ولی بعدش من خوشم اومد از اون زمان دوس داشتم کیر امیرو بخورممم ولی امروز هرکار کردم نفهمید بجاش تو فهمیدی ولی خوشحالمممم بخاطرش گفت الان زنگ میزنم امیر میگممم گفتم آخه ناراحت نشه به تو دادم یا کلا دلش نخواد گفت نه نترس زنگ زد داستانو تعریف کرد و امیر رسید خونه اومد تو یه لبخند شیطانی زد و گفت پس اینه قضیه که امروز اینقدر کون نمایی کردی کونی گفتم آره میخوامممم گفت جووون چجوری دوس داری بکنمت گفتم من سکس خشن دوس دارم خشن و کثیف و اصلا دوس دارم بردتون باشم سگتون باشم دوباره حشری شده بودم گفت جوننن توله سگ بیا پامو ببوس پس فهمیدم میدونه چجوریه سکس بی دی اس ام رفتم جوراباشو دراوردم پاهاشو بوس کردم با پا زد تو صورتم گفت جنده دنبالم بیا همینجوری رفتم نشست رو مبل پاهشو گرفت جلوم بو کردم بوسیدم لیسیدم شلوارش رو در آوردم گفت بخور کیرمو توله سگه جنده شروع کردم خوردنش بازم مثل قبلی از دمه سوراخ کونش تا سر کیرش شروع کردم ساک زدن صدا اهش بلند شد امید هم دوباره کیرش راست شد اومد پشتم شروع کرد مالیدن کونم امیر هم کیرش مثل امید بزرگو کلفت ولی سیاه تر و دیرانزال تر خوردم براش گفت باید کونمم بلیسی گفتم چشم زد تو گوشم مرتضی هم خوشش اومد یکم دو نفری کتکم زدن با چکو لگد بعد خوابیدم رو تخت صورتم لبه تخت بود امیر نشست رو صورتم کونش هم مثل کیرش پر پشم بود ولی من دوس داشتم نشست سوراخشو لیس زدم فشار میداد کونشو رو صورتم داشت خفم میکرد دست پا میزدم امید میزد تو تخمم کونشو خوردم براش ولی زبونمو تو نکردم چون تمیز نکرده بود امید نشست رو صورتممم خفم کرد با کونش بلندم کردن امید دوباره گذاشت تو دهنم امیر هم از پشت کثبعد اینکه کونمو با انگشت و کرم وا کرد کیرشو گذاشت توش داشتم جر میخوردم ولی حشریت این چیزا سرش نمیشههه از دو طرففف کردنممم جاشونم عوض کردننننن دوباره کردن دهنو کونمو تا اینکه جلوشون زانو زدم کیراشونو مالیدن همه ی آبشونو ریختن روی صورتمو تو دهنممم تو این بین کل داستان خودمم چندبار ارضا شدم فک نکنین نشدم من . خلاصه حدود سه روز اونجا بودم و خب داستان هر روز تکراریه و قابل تعریف نیست دیگه چون همین کارارو کردیم ولی چون فهمیدن من برده ام همه کارای خونشونو من میکردم او سه روز همه جور پوزیشن و کارای مختلف سکس هم انجام دادیم که یکی دیگش خب شاید یک سریا بدشون بیاد ولی من زیر بغل پا کون سوراخ و حتی شاش هم میخورم چون یه برده کاملا مطیعم و هرچی بخوان انجام میدم . این خاطره هم واقعی بود همش اگه دوس داشتین که چه خوب اگرم دوس نداشتین که کیرتون دهنم ببخشید دیگه . خاطره زیاد دارمم .
نوشته: Saman
@sparty3
3 394
گی خشن با پسر عمه هام
1402/03/21
#سکس_خشن #گی
سلام دوستان سامانم ۲۷ سالمه این داستان مال حدود سه سال پیشه که ۲۵ سالم بود .
من از حدود ۱۵ سالگی گرایشم به همجنسم شدید شد جوری که همش تشنه ی کیر بودم ولی بخاطر شرایط زندگیم مخفیش میکردم . یکبار تو دوره ی قرنطینه کرونا که همه جا تعطیل بود منم سر کارم تعطیل بودم تو خونه داشتم از حشریت میمردم یکی از فانتزیام سکس با پسر عمه ام بود دوتا پسر عمه هام که یکیشون ۲ سال ازم بزرگتر بود به اسم امیر و کوچیکه که ۵ سال کوچکتر بود ازم به اسم امید این دوتا تنها تو خونه مجردی زندگی میکردن و از بچگی همبازیم بودن . خلاصه روزای تعطیل قرار شد برم چندروز پیششون و حسابی حشری بودم .بدنم مو داره خیلی زیاد اون روز کل بدنمو شیو کردم کونمم بزرگه تو پروفایلم میتونید ببینید قیافمم خوشگله چون از بچگی همه تو کفم بودن . رفتم خونشون خلاصه همیشه امیر به شوخی بهم تیکه مینداخت که میای کونتو چرب کن و میکنمتو اینجور شوخیا چون ما یه خاطره کوچیکی زمان مدرسه با هم داشتیم که بعدا تعریف میکنم . در جواب شوخیاش منم حشری میگفتم جوون میام و تو اصلا مگه کیر داری و و اینجور چیزا . رفتیم اونجا شامو خوردیم و من لباسای راحتی مو پوشیدم یه تیشرت کوتاه یه شورت زنونه که روش یه شلوارک خیلی کوتاه منو که دیدن جفتشون شوکه شدن که جون چه تمیز چه سفید و در این حد حالا هرچی من عشوه میومدم بدن نمایی میکردم که بفهمن فقط در حد تیکه و یکی دوبارم به شوخی انگشتم کردن ولی من جای اینکه مثل قدیم شاکی بشم تکون نمیخوردم اصلا یه جون هم میگفتم خلاصه امیر که من بیشتر میخواستم بهش بدم رفت بیرون خرید من و امید رو تخت بودیم امید تازه از حمام اومده بود شرت هم پاش نبود فقط یه شلوارک دراز کشید کنارم رو تخت تی وی میدیدیم منم یه پامو انداختم رو اونیکی شلوارکم رفته بود بالا خیلی علاوه بر رونم کونمم مشخص بود این امید لاشی هم دیدم داره با کیرش بازی میکنه میگه چقدر بدون شرت آدم راحته کیرش هوا میخوره وای داشتم میمردم من برای دادن بهششش تا آخر با پاهاش زد به کونم یکی دوبار آروم یکدفعه گفت جوون چه کون نرمی هم داری وای وای داشتم میمردم از حشریت که بگم بیا بکننن توش ولی گفتم بهش که تازه با پا زدی اگه دست بزنی میفهمی چقد نرمه که یواش یواش دستشو آورد جلو منم هیچی نگفتم و کونمو گرفتتتت اخخخخ بالاخره به آرزوم رسیدم یکم مالیدش گفت جوون عجب کونی منم گفتم برای خودته گفت جدیی میگی گفتم آره گفت ینی جدی کونی هستی میدی گفتم آرههههه گفت جووون اگه میدونستم زودتر یکردمت حس خاصی داشت به یکی که ۵ سال کوچیکتره از خودت و تو سنیه که اوج حشریته میدی شلوارکمو درآوردم دید شورت زنونه پامه دیوونه شد کیرش که خوابش هم بزرگ و کلفت بود وقتی اون موقع میمالید الان دیدم بزرگ و سفت شده گفتم امید من عاشق ساک زدنم عاشق سکس خشنم باهام وحشی باش گفت جووون زد تو گوشم همون اول گفت بیا بخورش پاشد وایساد منم جلوش زانو زدم از رو شلوارک کیرشو بوسیدم و صورتمو مالوندم بهش شلوارکشو دراوردم کیر بزرگ و کلفتش افتاد بیرون جلو دهنم اول بوسش کردم بعد شروع کردم از زیر تخماش به لیسیدن از دمه سوراخ کونش لیس میزدم تا سر کیرش تخماشو میک میزدم براش تا آخر دیوونه شد سرمو گرفت کیرشو کرد تو دهنم وایییی بهترین لحظه عمرم بود تند تند تو دهنم تلمبه زددد تا ته گلوم میرفت منم بلد بودم از قبل چندتا سکس داشتم . تندتند تلمه میزدددد سرمو فشار میداد رو کیرش تا اینکه به اوج حشریت رسید داشت آبش میومدددد میگفت بخورش آشغاللل بخور جنده عوضی من دوست داشتم آبشو بخورم ولی ازم نپرسید یه لحظه ته گلوم نگهش داشت کیرشو سرمو س
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
