Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
سکس با خواهرزن در زمان مجردی
1402/02/24
#خواهرزن
داستان یکم طولانیه ولی سعی می کنم خلاصه بنویسم به زبان عامیانه مینویسم که خوندنش راحت باشه،درضمن چون یکبار دیگه تونستم بعد از سالها خواهرزنم بکنم و خیلی به جفتمون حال داد داستانش مینویسم.
ساله ۸۰ بعد از یک شکست عشقی شدید و بهم ریختن اوضاع روحیم دیگه عهد کردم دنبال عشق و عاشقی نباشم و بچسبم به درس و دانشگاه،اگر دختری خودش پا داد بکنم.
سال سوم دانشگاه با یک دختر توپر و واقعا زیبا چشم رنگی و سفید به نام دوریان آشنا شدم اون دانشجو نبود،تو کافی شاپی که میرفتم با چند تا دختر و پسر همیشه بودن،اگر شکست عشقی و دلزدگی از عشق نبود حتما عاشقش میشدم،خلاصه با دوریان دوست شدم و همون اول کار بهش گفتم من دنبال ازدواج نیستم و فقط برای سکس می خوامت اگر فکرت چیزی غیر از اینه خداحافظ،که یکم مکث کرد و گفت منم همینطور.
دوریان سفید سینه ۷۵ و کون طاقچه ای داشت و ۲۰سالش بود،من بعد از اون جوابی که به من داد با خودم گفتم این زیادی داده و چون من تو خوابگاه نبودم و خونه از خودم بود(مستاجر)راحت بعد از یک هفته اوردم که بکنمش.
پا کار فهمیدم تا حد مالیدن و انگشت شدن کونش بوده،بگذریم تا سال آخر دانشگاه مثله زن وشوهر بودیم و کونش حسابی باز شده بود و قبل از کردن کسش میخوردم تا ارضا بشه و عشق اینو داشت تا با کون بشینه رو کیرم منم با دست کسش بمالم تا با هم ارضا بشیم.من درسم تمام شد و فوق هم همون دانشگاه قبول شدم.رابطه ادامه داشت و تو جمع دوستان دوریان یه دختر بود اسمش آرزو به دوریان گفتم میتونی ردیفش کنی بکنمش،گفت این با هر کی دوست میشه به نیت ازدواجه در ضمن کونی هم نیست.
یروز که دوریان بعد سکس رفت حموم که یک شماره ناشناس مسیج داد جیگر خونه ردیف شد فردا بیا که یبار دیگه بکنمت،دوریان اومد شاکی گفتم چیه یکم فکر کرد گفت زید آرزو ظهر گوشیش خاموش شد با خط من زنگ زد.آرزو تو کتابفروشی روبرو کافه کار میکرد.القصه دیگه از من اصرار از دوریان انکار تا دیگه قاطی کردم گفتم یا آرزو ردیف میکنی یا تمام کنیم،قصد من ازدواج نیست که،دوریان قبول کرد و کم کم خونه میومد آرزو هم میاورد.
وقتی دوریان میکردم،حسابی کسش میخوردم ارزو هم تو حال بود،داد میزد بخور،زبونت بکن تو کسم از این حرف ها،دوری گفته بود که آرزو چقدر شهوتش بالاست،بخاطر اینکه به بدن آرزو برسم هر روز دوریان میومد خونه،تا روز موعود دوری ارضا کردم و به بهونه کار(تو یه استودیو دوبله آماتوری کار میکرد)از اتاق لخت اومد پیش آرزو گفت من برم۱ساعت دیگه میام،آرزو هم گفت منم میام،دوری گفت امیر آبش نیومده اگه ارضا نشه تخم درد میگیره ببین میتونی یه جق بزنی خالیش کنی سریع لباس پوشید رفت،بعد چند دقیقه به آرزو زنگ زد گفت رفتی گفت نه،منم چون هماهنگ بودم اومدم حال و عذرخواهی از آرزو که ببخشید من چون هر روز دوری میکنم اودم جق بزنم طول میکشه خالی شم،آرزو اومد(شلوار جین تیشرت،مانتو شالش در میاورد)کیرم گرفت گفتم بریم اتاق صدام بیرون نره خونم۶۰متر بود
رفتیم اتاق،آب کس دوری روی کیرم خشک شده بود(همیشه لا کسش میزاشتم بعد میکردم کونش)و جق میزد کیرم اذیت میشد گفتم آرزو خیسش کن،دهنش اورد نزدیک تف انداخت رو کیرم زد،بعد چند دقیقه خیلی سیخ شدم و شهوتم بالا،اروم بغلش کردم دیدم چیزی نگفت،منم لباس خوردم،بازم سکوت و دیگه گفتم آرزو لخت شو،یکم نه و نوچ کرد که خودم لختش کردم،جالب این بود که دستش از کیرم جدا نمیشد.
وای چه بدنی،دوریان خیلی از آرزو سرتر بود ولی کیرم روی آرزو شدید حساس بود،نوک سینه صورتی،کس پف دار تنگ و خیس و برف،منم سینه هاشو کردم دهنم صداش در اومد گفتم کیرمه ول کن آب نیاد
3 394
امیر و هیرسا (۲)
قسمت قبل
1402/02/24
#گی
«درد دارم…انگشتتو بکشش بیرونننن…!!!»
لبخند رضایتی رو لبم نشست این تقلا کردناش فقط مشتاق ترم می کرد همون طور که از پشت روش افتاده بودم دست ازادمو بردم زیرش و التش و گرفتم شروع کردم به مالیدنش تا شاید بتونم حواسشو پرت کنم و درد نکشه
پشتش خم شد و صورتشو گذاشت رو بالش و محکم گازش زد
«همممم…امیییر…نکننن…»
در مقایسه ابعاد سوراخ تنگش با سایز التم میتونم بگم بعید نیست اسیب ببینه و خونریزی کنه …
کیرم و گرفتم تو دستم و سرش و مالیدم درش !!! انگاری این سوراخ گشاد بشو نیست!!!
انتظار داشتم دوباره بخواد در بره اما در کمال ناباوری مقاومت نکرد و خودش و سپرد بهم منم خوشحال ازینکه اوکی و گرفتم رفتم رو کار…
با زانوم روناش و از هم فاصله دادم و با دستام هر دو طرف باسنشو گرفتم و بازش کردم تا سوراخ تنگ اشو ببینم …زبونمو خیس کردم و اب دهنمو ریختم روش!!!
خم شدم رو اون باسن گردش و شروع کردم با نوک زبونم با سوراخش ور رفتن حسابی لیسش زدم…
همونطور که سوراخش و مک میزدم انگشتشم میکردم تا یکم راه باز شه…
هیرسا دوباره داغ کرد و به نفس زدن افتاد دیدم دستش و برد کیرشو گرفت و شروع کرد به تندتند مالیدنش تا ابشو بیاره…
مچ دستاشو گرفتم و پشت سرش قفل اشون کردم
—«داری تقلب میکنیااااا هر دو باید با هم ارضا شیم من هنوز نرسیدم…»
+++«امییییییر…دیوونم نکن…خایه هام دارن میترکن باید خالیییییی شممم!!!..»
برگشت و با خشم و نفرت نگام کرد صورتش گر گرفته بود و
ملتهب بود خم شدم جلو نرمه گوشش و گاز زدم خودش و کشید عقب
+++«میکشمت!!!دستم و ول کن امییییر!!! چرا نمیزاری ارضا شم دارم از شق درد میمیرم لعنتیییی…»
هیرسا مثل یه حیوون زخمی زیر دستم تقلا میکرد با یه دست پشت گردنش و گرفتم و صورتش و برگردوندم سمت خودم و خم شدم تا ببوسمش اما دهن شو محکم بست و سعی کرد دور شه
ولی من با شور و اشتیاق شروع کردم به ساک زدن لب پایینیش نفس های گرمش به صورتم میخورد و دیوونم میکرد…
_«آخ… دردم گرفت!!!»
هیرسا لبام و جوری گاز گرفت که طعم خون و تو دهنم حس کردم با اینکارش یه خشم شدیدی بهم دست داد که حشری ترم کرد…
_«هر چی کله شقی کنی برای خودت بد میشه»
با خشونت موهاش و کشیدم و سرش و فشار دادم رو بالش
با زانو هام پاهاش و از هم باز کردم اون باسن گرد و خوش فرمش خوب تو دسترسم بود…
سر التم و با یه فشار محکم زدم توش باز شروع کرد به دست و پا زدن و داد و بیداد
_«لجبازی نکن خودتم میدونی زورت بهم نمیرسه پس تموم کن این تقلا کردنارو… اگه بس نکنی نمیزارم ابت بیاد تا دیوونه بشی…»
اون ارگاسم ناقص کلافه اش کرده بود و ازینکه نتونسته بود کامل خودش و خالی کنه عصبی بود…
—«الان حالت و جا میارم خوب میشی یکم صبر کن فقط…»
تنگی سوراخ شو دور کیرم حس کردم و نزدیک بود ابم و بیاره که به زحمت خودمو نگه داشتم و سعی کردم ذهنم و خالی کنم…
حیف نیست هنوز از در بهشت تو نرفته ارضا شم !؟تازه به هیرسا قول دادم که باهم اب مون بیاد…
با دستام دو طرف باسن شو گرفتم و به سختی خودمو هل دادم تو… تنش لرزید و درد کشید اونقد محکم ملافه هارو چنگ میزد که رگای دستش زده بود بیروند پشت گردنش و میبوسیدم تا اروم تر شه…
«اگه بخواین بقیه شو مینویسم»
نوشته: Hirsae75
@sparty3
3 394
تر شدم پاهاشو دادم بالا یه بالش گذاشتم دم کونش. یه کم با کیرم دم کونش بازی دادم دیدم پاهاشو گرفت سرش اومد پایین طوری که انقدر سینهاش بزرگ بود نصف صورت الهامو گرفت رضا دید این صحنه رو اینم سریع بالش گذاشت دم کون فهیمه پاهاشو بلندمنم سرکیرو گذاشتم دم کونش یه که رفت تو داشتم کم کم فشار میاوردم بره یه چشم به رضا به کیرش بود چجوری میخواد بزاره تو کس فهیمه دیدم سرکیر رضا یکم تیز بود کوچیک ولی از کله به بعد وحشناک کلفت بوذ هم بلند دیدم کلشو گذاشت کم کم داره فشار میده هی عقب جلو میکرد نمیرفت طوری که قسمت سرسش با اب کس فهیمه خیس شده بود فهیمه هم انگشتشو گاز میگرفت رضا برگشت گفت چطور بکنمش منم گفتم طوری بکن دیگه هوس کیر کلفت نکنه رضا هی فشار میداد فهیمه داشت تمام زمینو میکند با ناخنش دیدم رضا یهو فشار داد تا ته رفت دیدم فهیمه یهو چیغ زد پاره شدم کسکش درش بیار این صحنه رو دیدم بیشتر حشری شدم منم یهو گذاشتم تو کون الهام دیدم این گریه افتاد گفتم یک یک مساوی انقدر کردیم که واسه فعیمه عادی شد گفت محکمتر بزن رضا جان حال میکرد منم داشتم از هوس پار میشدم به مهمه نگاه میکردم چنان میزدم که تمام سینهای الهام میخورد به صورتش انقدر ادادمه دادیم که دیدم رضا صداش دراومد گفت دارم ارضا میشم میخوام خالی کنم تو فهیمه گفت نه بریز رو شکمم ریخت اونجا منم که متادون رو من اثر گذاشت هی داشتم محکم محکم میکردم به الهام گفتم ارضا نمیشم چکار کنم گفت درش بیار برو بشور درش اوردم رفتم دست شویی اومدم دیدم فهیمه میگه من دلم نمیومد او ارضا نشدی بیا منو الهام دوتایی ابتو بیاریم دیدم زنم اومد رو کیرم به الهام گفت بشین رو لب محسن طوری که زنم کمر میزد من کس الهامو میخوردم سینهاشو فشار میدادم انقدر خانم من بالا پاین کرد بعد بلند شد به الهام گفت چهار دست پا شو اونم شد کیرمو کرددهنش خیس کرد بادست خودش خانمم کرد تو کس االهام هی دم کون الهام میزدبه سینهاش چنگ میزد گفت دیدی شوهرم چطور تورو میکنه اونم لال بوذخانمم میگفت سیناهشو نگاه چقدر بزرگه حال کن هی سینها ی خودشو میکرد دهنم انقدرکردمذداشتم ارضا میشدم گفتم کجا بریزم خانمم گفت بریز تو کسش حال کن عزیزم منم خالی کردم توکسش انقدر کرذمش که کیرمو دراوردم قرمز خون بود
نوشته: محسن
@sparty3
3 394
قشنگ معلوم بود منم داشتم پاره میشدم اقا ساعت یک نیم شد دیدم خانمم میگه من خوابم میاد گفتم برو بخواب اور اتاق زن رضا گفت من دارم کور میشم رضا گفت اون اتاق گرمه شما خانم ها پیش پنجره پشتی بخوابین پنچره رو باز میزارم باد بیاد شماهم خنک باشین هم در اتاقو باز میزارم رو به باغ هستش باد خنک میزنه همه قبول کردن رفتن بخوابن به فاصله یک متر ازهم دراز کشیدن منم به رضا گفتم برقو خاموش کن ما رو سکو قلیون میکشیم ازاونجایی که این احمق تو شربت متادن ریخته بود منم تک توک بعضی وقتا واسه سکس میخوردم بی خوابی میزد به سرم اون شب اصلا خوابم نبرد تا ساعت سه نشستیم حرف زدیم چجوری بکنمیمشون قلیون کشیدیم دیدم هوا داره خراب میشه سرد داره میشه دم دم صبح به رضا گفتم پتو بیار اینا سرما میخورن رفت اورد انداخت رو خانمش یکی دیگه رفت بندازه رو خانمم من دست زد به کونش خاننم اصلا تو این دنیا نبود رضا اومد گفت اینا بیهوشن گفتم جدی گفت من برق همه جا رو خاموش کنم هیچی اصلا معلوم نیست خونشون یه جوری بود پشت باغ تامسون خیلی خیلی تاریک حساب کن حدتا جلو پاتو نمیدیدی گفتم الان وقتشه بهش گفتم من میرم پشت الهام توهم برو پشت فهیمه طوری که کون زناننمون سمت ما بودبا نورموبایل رفتیم زیر پتو بعد چند دقیقه دراز مشیدن خودمو نزدیک الهام کردم خودمو چسبودم به کونش دستمو گذاشتم رو سینهاش شروع کردم به مالیدن اونم انقدر غرق خواب بود اصلا حواسش نبود یه کمی گذشت دستمو بردم زیر لباس نازکی که پوشیده بود اررو اروم از رو سوتین نو سینهاشو بازی میدادم دیدم خودشو شل کرد فکر میکرد رضا هستم بعدا کمی دستمو بردم زیر سوتین کشیدم بالا یه زره نه اینکه سینهای نودش بیاد بیرون نصفصش بیرون بود نصفش داخل شروع کردم بازی کردن یکی دیگه دستمو بردم تو شورتش اررم با کسش وررفتن دیدم داره بر میگرده محکم نگهش داشتم بر نگرده خواستم خوب هوسیش کنم انقدر بازی بازی دادم که دیدم میگه دارم پاره میشم رضا چته امشب بعد هستش اینا خوابن فقط جلو دهنشو گرفتن نذاشتم حرف بزنه گفتم خوب هوسی بشه بعد یه کم برگردوندمش به سمت بالا رفتم لای پاش سوتینشو دادم بالا شورتشو دراوردم شروع کردم به خوردن کسش یه کم لیز شده بود اخه رضا میگفت عاشق اینجور صحنه هستش ولی رضا این کارو نمیکرد از کس خوری بعدش میومد منم با دست دیگه شروع کردم به بازی نوک سینهاش یه چهار پنج دقییقه این کارو کردم رفتم روش دهنشو گرفتم گفتم هیس من محسنم رضا خوابه ساکت شو دیدم نفس نفس میزنه دستمو از رو لبش به سختی گرفت جفت کسکش چکار میکنی بی ناموس رضا بفهمه چی زنت بفهمه چی منم یکم دستشو محکم گرفتم گفتم یع لحظه صبر کن رضا داره اون وره فهیمه رو میکنه گفتم گوش کن گوش کرد دید صدا اونا در اومد فهیمه داشت براش ساک میزد گفتم دیدی گفت برقو روشن کن من گفتم نه زشته گفت برا چی زشته تو داری منو میکنی اون داره زنتو میگاد کجاش زشته دیدم راست میگه یهودیدم یه گوشی چراغش روش شد کی بود فهیمه گفت ساکت شو بخواب تو که به رضا کون نمیدی انقدر کیرش بزرگه نمیره اینم کیر متوسط عاشق کون دادنی حال بده اونم فقط داشت نگاه میکرد به ساگ زدن فهیمه تو دهنش جا نمیشد دیدم یه کم مقاومت میکنه یکم سینهاشو خوردم اروم شد یوش یواش کیرمو گذاشتم دم کسش یه فشار رفت تو انقدر گشاد بود چندتا تلمبه زدم گفتم از کون بزارم حرفی نزد گفتم دلش میخواد گفتم میخوام برقو روشن کنم دیدم کسی حرف نزد گوشی من پیشم بود روشنش کردم رفتم برقو زدم دیدم رضا کسکش کیرش تو دهن فهیمه هستش جا نمیشد گفتم میخوام الهامو از کون بکنم دیدم زنم میگه بکنش جرش بده اینو گفت حشری
3 394
سکس من و همسرم با دوستم
1402/02/24
#بیغیرتی #همسر
سلام اسم من محسن هستش ,34ساله اسم زنم فهیمه 33ساله ما ده ساله ازدواج کردیم من یه جون قد متوسط خانم با وزن 70کیلو زنم با قد متوسط با باوزن 72کیلو زنم تنو بدنش پر هستش سینه هاش 85هستش منو خانمم هفته ای یکی دوبار سکس داریم معمول پنچ شنبه شبا به هیچ وج جای نمیریم باید سکس کنیم هرشب سکس میکنیم من فیلم سوپر میزارم مردای کیرگلفت بزرگ از اونجایی که کیر من سیزده چهاده سانته بازم منو راضی نمیکنه همیشه تو سکس به زنم میگم کیر کلفت میخوای اونم همیشه عاشق کیر کلفته جرش بده منم دوس داشتم یکی باشه بزار تو کسش قیافشو ببینم یه رفیق دارم یه رفیقم دارم اسمش رضاست اونم یه خرکیر معروفه یه کیر داره 21سانت خیلی هم کلفت کیرش تو استکان نمیره همیشه زنمو میکردم میگفتم دوس داری رضا جربده از کون بهش میدی میکفت از کون نه ولی از کس بهش میدم ناگفته نماند یکی دوبار خانمم هوس کیر کلف میکرد با رضایتش بادمجون داشتیم تو یخچال میاودرمش کلفت با کسش ورمیرفتم بعدا میکردم تو کسش حسابی حال میکرد بگذریم من چند بار به رضا گفتم از کیرت عکس فیلم بفرس میخوام ببینمش به بهانه این که میخوام به یه دختر نشون بدم حال بکنه اونم چند باری فرستاد بعدا سوال کرد نشونش دادی من جوابشو نمیدادم میرفتم به خانمم نشونش میدادم هوسی ترش میکردم اونم همیشه دنبال این بود به دختره نشون دادم هی تو واتساپ ازم سوال میکرد بعد چند وقت بهش گفتم یه عکس دیگه بفرسته اونم شروع کرد فحش دادن یک بار دیگه فیلم بفرستم دختره رو برام نیاری میام زنتو میگام حالا زنم کنار من داشت پیامشو میخوند منم بخاطر این که کم نیارم پیش اونو زنم گفتم منم میام زنتو میگام نظرت چیه اونم گفت میتونی بیا چند وقت گذشت بهش پیام دادم بیام زنتو بکنم اونم گفت بزار من بیام زنتو بکنم گفتم اصلا منمم میارم توهم بیار چند هفته ای باهم اس بازی کردیم که کلا هردو راضی شدیم گفتم شاید زنت راضی نشه گفت ببین چکار میتونی بکنی مخشو بزن منم بهش گفتم تو یک شب به خانمت بگو دوستم با خانمش میخوان شام بیان خونه مون به خانمت بگو اسرار کنه شب بمونیم اونجا صبح بریم بیرون تفریح منم از زنم اطمینان نداشتم خلاصه زنگ زد بهم گفت منم بودم خونه به زنم گفتم دوستم رضا شام گفت بیاین خونه ما همون که کیرش کلفته خانمم کفت نمیدونم برین نریم ته دلش میخواست بیاد رضارو ببینه بلاخر راضی شد بیاد ما یک شب رفتیم خونه شون دیدم زنش اومد دم در درو بازکرد تعارف کرد ماهم رفتیم داخل گفتم اقا رضا کو گفت رفته تا خونه مادرش میاد خانمش کمی مومن بود ولی کون گنده سینهای نود اصلا شکم نداشت کمی ساده بود بلاخره چای اورد خوردیم یه کمی که گذشت دیدم رضا اومد دیدم خانمم یه جوری نگهش میکنه به هیکلش دید میزنه به پایین تنش دید میزد باورش نمیشد این کیرکه دید مال رضا باشه اقا کذشت خانم ها رفتن تو اشپزخانه واسه تدارکات شام منو رضا پیش هم داشتیم درمورد کردن این دونفر حرف میزدیم انقدر حشری شده بودم که هم میخواستم زودتر زن رضا رو جلو چشمش بکنم هم اون زنمو بکنه قیافشو ببینم شام خوردیم کمی نشستیم حرف بالا پایین چندتا سریال دیدیم دیدم رضا قلیون چاق کرد دیدم میگه برم شربت درست کنم گرم شد این کسکش رفت یک دونه متادونو خورد کرد کرد تو شربت به من گفته بود گفت اینطوری اعصاب اینا اروم تر میشه بهتر میشه کنار اومد اقا شربتو همه خوردیم بعد نیم ساعت چهل دقیقه دیدم زنا مون میگن چقدر گرمه از اونجای که رضا مستاجر بود کولر نداشت به خانمم کفتم لباستو کم کن اینا که محرم هستن دیدم زن رضا هم رفت تو اتاق لباسشو عوض کرد یه لباس نازکتر پوشید اومد سینهاش بزرگیش
3 394
د.
پویا: “اولین بار برای یک زن مهم است و باید واقعاً خاص باشد.” فریاد می زنم و به دعوت واضح بهار پاسخ می دهم.
بهار: “حق با توست عزیزم، نمی دانی چقدر! هر روز پشیمان می شوم که منتظر مرد مناسب نبودم، به تو حسادت می کنم.”
آرمیتا: “اگر به من و او اعتماد کنید، قول می دهم اولین بار شما را منحصر به فرد کنیم!”
بهار: “من…البته که بهت اعتماد دارم!”
آرمیتا: “هوم، این است؟” و با انگشتش قطرهای را که از روی رانش میگذرد میگیرد.
آرمیتا: “بهار، او واقعا شما را خیلی دوست دارد، اولین بار است که چنین چیزی اتفاق می افتد.”
بهار: “واقعا؟ از این بابت خوشحالم و مطمئنم که او میتواند من/ما را خوشحال کند!”
* در صورت بازخورد خوب از دوستان، دیگر نوشته هایم را به اشتراک خواهم گذاشت…
نوشته: magnetmd
@sparty3
3 394
، هر چی تو بخوای”.
آرمیتا: “آیا او را دوست داری، واقعا؟ یا این کار را فقط برای راضی کردن من انجام می دهید؟”
پویا: “آرمیتا، لطفا به من توهین نکن، می دانی که من هرگز به تو دروغ نمی گویم، همچنین می دانی که احترام من به زنان مانع از مسخره کردن آنها می شود.”
بهار: “اما… هرگز نشنیدم که هیچ مردی اینطور صحبت کند!” تعجب فریاد می زند.
آرمیتا: “بله، شما به آن عادت خواهید کرد. او واقعاً مرد مهربانی است، من نیز هرگز مانند او را از همه لحاظ ندیده ام. و اگر من جای تو بودم، حتی قلبم را به همراه باکره گی ام به او می دادم”.
بهار: “اما تو حسودی نمیکنی؟”
آرمیتا: “مثل یک عشق دیوانه کننده و مثل تو! اگر می خواهی، من دوست دارم و می پذیرم، در واقع، ما تو را دوست داریم”…
“این که شما با ما بمانید، مطمئناً نه به عنوان چرخ سوم، بلکه به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از ما. من می دانم که تو نسبت به او احساس داری و می دانم که به محض اینکه او را بهتر بشناسی مثل من دیوانه وار دوستش خواهی داشت و من واقعاً دوست دارم تو را با او دوست داشته باشم، چه می گویی؟”
بهار به چشمان من نگاه می کند، و من از قبل می دانم که پاسخ او چه خواهد بود، فکر مزه کردن بیدمشک و سینه هایش باعث می شود خروسم ویرانگر شود و به پنجه های شلوارم فشار می آورد”.
“خوشحال می شوم، چون با آرمیتا بودی، هر لحظه از روز خوشحال است و حتی وقتی کسی به طرز عجیبی به او نگاه می کند، صورتش تیره نمی شود، بلکه از نور می درخشد و در آن لحظات مثل یک ستاره می درخشد.”
پویا: “واقعا؟؟ آن جملات را دوست داشتم”.
بهار: «اگر مردی است که لایق باکرگی من باشد، آن تو هستی، خوشحال میشوم که تو را با او دوست داشته باشم، مثل او". در یک دعوت واضح، پاهایش را کمی بیشتر باز میکند.
خروسم بلند می شود و درد و رنجی به من می دهد.
آرمیتا: “لعنتی! عزیزم ببخشید!!! من بین ران های این دختر خارق العاده گم شدم، تو… لذت نمی بری، خروست بنفش می شده! با فشاری که روی شلوار جین تنگت. ببخشید!”
آرمیتا: “بهار، من خروس مورد علاقه ام را به شما تقدیم می کنم!”
دریچه را باز کرده و خروس سفت و شکسته ام را بیرون می کشم.
آرمیتا: “بیا اینجا، پیش من، به درون من بیا، و … مرا ببخش، دیگر این اتفاق نخواهد افتاد”. او مستقیماً با آلت تناسلی من زمزمه می کند. نوک او را به آرامی میبوسد، سپس توپهایش را عمیقاً میبلعد.
بهار هیجان زده به نظر می رسد و با یک دست روی سینه و یکی روی بیدمشکش، حرکات آرمیتا را در هماهنگی کامل همراهی می کند.
چشمانم از دهان آرمیتا به بیدمشک کریستینا میپرد و برانگیختگی نگهداشته شدهام، ناگهان و بدون امکان توقف آن منفجر میشود. آرمیتا حس کرده است اسپرم من روی خروسم پایین می رود، کمی عقب می کشد و لب هایش را در اطراف آن قرار می دهد تا در دهانش از سیل تندی که از کیسه بیضه ها می گذرد، استقبال کند.
کریستینا نفس میکشد و دستش یک نوک پستان را فشار میدهد تا اوج اغواگریش را به نمایش بگذارد، در حالی که مایعی آزادانه بین رانهایش جاری است، جمع میکند. سپس آرمیتا خروس من را ترک می کند و با تقدیر در دهانش به سمت بهار می رود.
آرمیتا: “دوست داری مزه اش رو بچشی؟” از نزدیک شدن به لب های بهار، بوسه ای با طعم اسپرم، آنقدر هیجان انگیز خواهد بود که ناگهان یک سرنگ آخر از خروس من شروع می شود که به ران آرمیتا ختم می شود.
بهار: “شما دوتا دیوانه اید؟ آیا همیشه همدیگر را اینگونه دوست دارید؟” در حالی که هنوز تقدیر روی لب هایش است می پرسد.
آرمیتا: “با شما حتی بهتر خواهد شد!” دوباره شروع به بوسیدن او می کن
3 394
فانتزی زوج و عشق سوم
1402/02/24
#فانتزی #عاشقی
تمامی شخصیت ها ساختگی هستند…(داستان فانتزی…)
*آلت تناسلی زن(بیدمشک) - آلت تناسلی مرد(خروس)
با پایان یافتن جایی که کمتر دیده می شود، ماشین را خاموش می کنم و به سمت آنها می چرخم که به نظر می رسد متوجه چیزی نشده اند و غرق در بوسه و مزه بدنهایشان هستند. آرمیتا به دوستش که پوستی با قطرات کوچک عرق پوشانده شده، سینه هایش از بزاق خیس می درخشد و لب هایش از بوسه ها و پستان های متورم شده، لحظه ای مهلت نمی دهد.
بهار ناله میکند و نفس میکشد، در حالی که آرمیتا خودش را بین رانهایش حلقه میکند، بهار فریاد میکشد در حالی که زبان به بیدمشکش برخورد میکند، چشمانش را باز میکند، من را میبیند و متوجه میشود که تنها نیست، گونههایش قرمز میشوند و حالت ترکیبی از شرم، تعجب و لذت در چشمانش ظاهر می شود.
با نگاهی بهش جواب میدم: “نگران نباش؛ اگر نخواهی، دخالت نخواهم کرد.”
بهار چشمانش را می بندد و نفسش کند شده تا از منبع لذتش نوشیده شود.
آرمیتا دوباره با لبخندی رضایت بر لب هایش که در رطوبت بهار خیس شده بود، ظاهر می شود؛ آنها را با انگشت برمی دارد و می گوید: “عسلش را بچش، می دانستم خوشمزه است، اما آنقدر تصور نمی کردم.”
آرمیتا انگشتش را به من نشان می دهد. قطره بزرگ آب میوه زنانه(بهار) را به خوبی نشان می دهد. نگاه خاص بهار که انگار امتحان نهایی است منتظر پاسخ من است، با پذیرفتن هدیه او، لب باز می کنم.
پویا: “وای، حق با شماست، خوشمزه است، من به شما حسادت می کنم عزیزم!”
آرمیتا: “چرا جای من را نمی گیری، او هنوز چیزهای زیادی برای ارائه دارد.”
پویا: “من دوست دارم، اما فکر نمی کنم دوست شما موافق باشد!”
آرمیتا: “البته او موافق است، او هفته ها است که در انتظار شما، آب در دهان غورت می دهد، نه بهار؟”
بهار مات و مبهوت و بصورت لکنت کلمات گنگ و نامفهوم را بر زبان می آورد، اما سینههای بزرگش را که آزادانه روی بدنش حرکت میکنند، مثل دریای آرام، نمیپوشاند، و حتی رانهایش را سفت نمیکند. زنی که به تازگی لذت برده است.
پویا: “آرمیتا! او مرا تحریک و توجهم را جلب کرده است”.
آرمیتا با تعجب از حرف های من نگاه می کند و حقیقت را در چشمان دوستش می بیند.
“اوه عزیزم چرا زودتر نیامدی!”
“پویا: “نه! می ترسیدم ردم کند، خیلی دوستش داشتم، اما هیچ وقت جلو نمی آمدم”.
بهار: “آن همه سر و صدا! آیا آنها فقط دروغ هستند!” فهمیده است که حقیقت همیشه بهترین پاسخ است.
“تقریباً با هر مردی، اما معدود کسانی مرا قلاب کردند، معلوم شده آدمهایی هستند که فقط میخواستند من را معشوقه سکس خود کنند. اما با پویا!… خوب، من او را دوست دارم، او متفاوت است”…
پویا: “از شنیدن این حرف شما خوشحالم، زیرا او را دوست دارم و تا زمانی که او مرا بخواهد با او می مانم و او را برای هیچ کس دیگر، حتی شما(آرمیتا)، نمی گذارم! با اینکه واقعا دوستت دارم و می دانم که قلب بزرگی داری، حتی اگر نخواهی خودت را آنطور که هستی نشان بدهی”.
بهار: “و…علاوه بر این…من هرگز…”
آرمیتا: “به من نگو که باکره هستی؟ که تا حالا با هیچ مردی نبودی؟” با تعجب از این اعتراف فریاد می زند.
بهار: “بله، این اولین بار است که رابطه جنسی داشتم، هیچ کس تا به حال از بوسه و نوازش فراتر نرفته است.”
پویا: “لعنتی!!! این امکان ندارد!” فریاد می زند و به چشمان بهار خیره می شود که رقص های اغواگری دارند.
“نه، نه، عزیزم، گریه نکن، تو زیبایی های بی نظیری داری، من می خواهم همیشه خندان باشی.”
می گوید صورتش را نوازش می کند و لب هایش را می بوسد.
آرمیتا: “عزیزم، نظرت چیه؟”
پویا: “میدونی که من با تو هستم
3 394
م همه ابمو ریختم تو کونش. یه ده دقیقه ای رو تو همون حالت موندیم و بعدش رفتیم حموم . توی حموم موهای کیرم و برام تراشید. بعدش هم بازم گاییدن کون فهیمه. بهم قول دادیم این یه راز بینمون باشه و به کسی هم نگیم و هر وقت خواستیم هر طوری شده بریم پیش هم وبا هم حال کنیم.بعد منم به نامزدم زنگ زدم و گفتم که فهیمه و رسوندم اراک و چون دیر وقته میرم خونه خودمون . شب موندم پیش فهیمه . اخر شب هم فهیمه زنگ زند به دوستش که قبلا ازدواج کرده بود و الان بیوه بود تا شب بیاد اونجا. خواستم که برم که فهیمه جلوی منو گرفت و گفت نرو تا یه کس بدم بکنی که دیگه توی عمرت نخواهی دید منم گفتم یعنی از کس خواهرت(نامزدم) بهتره . خندید و گفت میگه کار کردید؟ بهش گفتم همون شبی که عقد کردیم کس خواهرت گذاشتم پاره اش کردم. کلی خندید و براش تعریف کردم . بازم فهیمه تحریک شده و بازم کون کردن فهیمه شروع شد انقد کونش تنگ بود که کیرم مثل گچ سقید شده بود نمی دونم چرا. که یکباره در زده شد و …
ادامه دستان تا چند روز آینده.
در ادامه سکس منو فهیمه و دوست فهیمه و در آخر سکس منو فهیمه و زنم
نوشته: غریبه
@sparty3
3 394
سکس با خواهر زنم فهیمه
1391/08/03
#خواهرزن
با سلام امروز می خوام براتون یه خاطره از سکس خودم با خواهر زنم براتون تعریف کنم البته این داستان ادامه داره و در اخر میشه سکس منو زنم و 2 تا از خواهر زن هام. پس داستان منو دنبال کنید.
تازه نامزد کرده بودم . خانواده نامزدم در یکی از روستاهای اراک زندگی می کردند و یک خونه هم در اراک داشتن که هر وقت می رفتن اراک به خونه خودشون می رفتند. خانه نامزدم در روستا با جاده تقریبا 2 کیلومتر فاصله است که باید از یک رودخانه هم عبور میکردی و واسه رفتن به شهر(اراک)باید از میان درختها و رودخونه عبور می کردی و خودت و به لب جاده می رسوندی و با مینی بوس به شهر میرفتی من 2 تا خواهر زن مجرد دارم که یکی از نامزدم کوچکتر و دیگری فهیمه که سن زیادی داشت و 38 سال سن داشت و هنوز هم مجرد مونده بود . سرتون درد نیارم یه روز عصر به روستا رفته بودم که به نامزدم سر بزنم از شانس ما وقتی رسیدم که فهیمه (خواهر زنم) می خواست بره اراک . منم مجبور شدم با ماشین تا لب جاده ببرمش وقتی از بین دختها عبور می کردیم صحنه با حالی دیدیم . دختر و پسری در حال سکس بودن منو فهیمه چند لحظه ای نگاهشون کردیم اونها ما رو نمی دیدن . وقتی رسیدیم لب جاده هر چقدر منتظر موندیم ماشین پیدا نشد و هوا هم کم کم تاریک می شد مجبور شدم خودم ببرمش اراک با نامزدم تماس گرفتم و گفتم که هوا تاریک شده و خودم فهیمه رو میبرمش. در مسیر فهیمه سر صحبت باز کرد و در مورد مسائل سکسی که توی باغشون دیده و اتفاق می افته حرف می زد و یا خاطره از سکس دختر و پسری که تو باغشون بوده صحبت کرد . هی می گفت حالم بده میشه . گاهی هم می خندید اما نه یه خنده معمولی خنده ای که شهوت توش بود وقتی از سکس توی باغشون حرف می زد کیرم بلند میشد و شق وایساده بود متوجه شدم که فهیمه زیر چشمی به شلوار سیخ شده من نگاه میکنه منم انگار نه انگار که اتفاثی افتاده . نمی دونم چی شد که یک دفعه فهیمه گقت از دیدن این صحنه های شما پسرها چه حالی بهتون دست میده . من گفتم نمی دونم . چی بگم!!! فهیمه هم گفت از شلوارت معلومه . منم گفتم شلوارم!!! چیه؟ آروم فهیمه دستش. گذاشت رو کیرم و ماساژش داد وای کیرم داشت از ریشه در می امد. منم پشت فرمون کمربندم و باز کردم و فهیمه کیرم و از توی شلوارم بیرون کشید و محکم گرفتش تو دستاش . خم شد و همون جور شروع کرد به ساک زدن . منم رانندگی می کردم. وای چه ساکی می زد . هی می گفت قربون کیرت.منم دستم و از پشت کردم توی شلوارش و دست به کونش می کشیدم . هیچوقت رانندگی اندازه اون روز به من حال نداد نزدیک اراک که شدیم بهش گفتم پاشو تا بریم خونه. وقتی رسیدیم خونه فهیمه جلوی من لخت شد منم لباسامو درآوردم یه تشک پهن کردیمو فهیمه بازم شروع کرد بازم به ساک زدن بعدش هم نوبت من شد و منم با انگشت با کس و کونش حسابی بازی کردم . چه کس سفیدی . چه کون تپلی. فهیمه گفتم کسم نمیشه بکنی . ولی بکن تو کونم. منم فهیمه و به پشت خوابوندم و یه متکا گذاشتم زیر شکمش طوری که کونش امده بود بالا و خودش باز مونده بود. کیرم و گذاشتم در سورخ کونش و یواش یواش فشار دادم داخل . وای چی بگم کیرم از حرارت داشت می سوخت . تا ته فشار دادم داخل فهیمه هم با دستاش کونش و باز مکرد و هی می گفنتم منو داری چه کار می کنی؟ از کونم چی می خواهی؟ جر خوردم. کونم و پاره کردی. بکن ، بکن .منم در جواب بهش می گفتم فهیمه کیرم توی کس تپلت . می خوای کس پاره کنم . فهیمه هی نفس نفس می زد . متوجه شدم که داره ارضا میشه . گفتم فهیمه ابم داره میاد چکار کنم . فهیمه هم گفت کیرت و فشار بده و بریز تو کونم. منم نامردی نکرد
3 394
تو هم بکنی؟
+باید زودتر میگفتی؛ این کیر دیگه سیخ نمیشه انقدر سریع. میخوای انگشت کنم؟
-آره آره. یه انگشتی، نه دو انگشتی، نمیدونم خودت یه کاری بکن، فقط بکن…
انگشت وسطم رو آروم کردم توی کص نگار که درجهش قشنگ 1000 بود و کاملا هم خیس. یخورده عقب جلو کردم و انگشت چهارمم رو هم بهش اضافه کردم که صدای نگار یه طوری شد که یعنی این بهتره. دستگاه رو روشن کرد و گذاشت روی کصش و منم انگشتام رو خیلی آروم عقب و جلو میکردم. شاید یک دقیقه هم نگذشته بود که آب نگار پاشید و دست من و تخت و … همه چی رو خیس کرد. تا نگار گفت ببخشید… گفتم ببخشید چیه دیوونه؟ خیلیم باحال بود. پریدم دستمال آوردم و خودمون رو خشک کردیم، و دیگه خیلی آروم دراز کشیدیم کنار هم روی تخت.
-بگم تازه فهمیدم سکس یعنی چی، باور میکنی؟
+بگم به نظرم بهترین سکسمون بود، باور میکنی؟
-بگم از الان میخوام رزروت کنم برای فردا شب، باور میکنی؟
نوشته: هو لی هات وت
@sparty3
3 394
د و لباس خواب سکسی بنفشش رو که به ندرت میپوشید، عطر و لوسیون هم زده بود و دیگه حسابی ترکونده بود. بلیزم رو درآوردم و رفتم سراغ رونهای سفید و خوشفرم نگار، و شروع کردم به مالیدنشون. کمکم پاهاش رو از هم باز کردم و بین پاهاش دراز کشیدم، یه بوسه به رون چپ، یه بوسه به رون راست، و یه بوسه به کص از روی شورت. چند بار که این کارو کردم، شورت رو جمع کردم یه طرف و کص تر و تمیز نگار اومد بیرون. چند بار کصش رو بوس کردم و دیگه زبون رو فرستادم روی شیار کص و خیلی آروم وارد کردم. 30 ثانیه هم نشده بود که نگار گفت بچرخ که منم برات بخورم. پا شدم جلوی نگار وایسادم، اونم شلوار و شورتم رو یه جا درآورد، سریع برعکس به پوزیشن 69 خوابیدم روش. به مدلی که دوست دارم، خیلی آروم زبونش رو میکشید روی تخمام چند بار، بعد یهو کیرم رو تا ته توی دهنش میکرد. منم که چند وقتی بود کصلیسی درستحسابی نکرده بودم، حسابی مشغول لیسیدن کص و چوچولش بودم. یهو نگار رو سفت چسبیدم و 180 درجه چرخیدیم تا من پایین باشم. حالا هم میخوردم، هم با دستام دو تا لپ کونش رو محکم گرفته بودم و هر از گاهی یه اسپنک محکم میزدم. حسابی که خوردیم، گفتم حالا وقت اصل ماجراس.
نگار تاقباز خوابید، منم دستگاه رو از شارژرش جدا کردم و آوردم. یکم روغن به دستم زدم و شروع کردم آروم روی کصش مالیدن. دستگاه رو هم روشن کردم و گفتم خودت نگه دار که فشارش کم و زیاد نباشه. همینطوری که نگار تمرکز کرده بود و داشت آروم سر دستگاه رو روی کصش جابهجا میکرد تا بفهمه کجا بیشترین تحریک رو داره، من آروم شروع کردم به لب گرفتن و بعدم خوردن سینههای نگار. چند لحظه که گذشت، یهو نگار یه آی ریز گفت و بعد یه داد زد: «یه لحظه پیداش کردم». من همونطوری آروم به خوردن سینهها ادامه دادم و با دستام هم بدن نگار رو آروم میمالیدم. دوباره چند لحظه بعد جیغ کشید: «وای خدا، پیداش کردم، وااااااای، بهنام کیرتو بیار بخورم». سریع پا شدم و کیرمو گذاشتم دهن نگار، اونم به شکل وحشیانهای شروع کرد به ساک زدن. بدنش رو کاملا منقبض کرده بود و انگار آمادهی انفجار بود… و بنگ! با یه داد بلند گفت: «وای خدا، شدم، چه جور هم شدم…»
چشماش از خوشحالی برق میزدن، کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم که بلند گفت: «کجا؟ حالا میخوام اون کیر خوشگلت رو بکنی توم، بدو که نوبت توئه.» همونطور که نگار دراز کشیده بود، کاندوم رو کشیدم سر کیرم و خوابیدم روش، محکم تلمبه میزدم و زل زده بودم به چشمای نگار که با همیشه فرق داشت. یادم نمیومد آخرین بار کی بود که اینطوری موقع سکس چشماش خوشحال بودن. چند تا تلمبه که زدم، هولم داد و برگشت و گفت: «داگی میخوام». کیرمو که خیلی بزرگ شده بود تنظیم کردم و همزمان با اولین فرو کردن، یه درکونی محکم هم زدم، منتهی نگار که همیشه یه حالت خنثیای داشت این وقتا، بلند داد زد: «آرهههه بکن و بزن، بزن و بکن» دیگه کمکم داشتم نگران همسایهها میشدم ولی حقیقتا به تخمم هم نبود. چنان محکم اسپنک میزدم که قشنگ کون نگار قرمز شده بود. چند تا تلمبه زدم و آبم با فشار پاشید توی کاندوم. کشیدم بیرون، انقدر زیاد بود که با افتخار به نگار نشونش دادم و گفتم: «این کاندومه نبود قشنگ 4-5 قلو حامله شده بودی…» نگار یه خندهی بلند و مسخره زد، و دوباره تاقباز دراز کشید: «حالا دوباره نوبت منه».
دیگه واقعا پشمام ریخته بود، تو تمام این سالها اولین بار بود که ارضا شدن من، مساوی پایان سکسمون نبود. حتماً حتماً گفتم و دوباره روغن رو مالیدم روی کصش و دستگاه رو روشن کردم.
-نمیشه همینطور که دستگاه میلرزونه،
3 394
شخصا غیر از سوتین هیچی زیر مانتوش نبود. دستمو گرفت و گذاشت روی رون پاش، و دکمهی شلوارش رو هم باز کرد. گفتم: «عجله داری؟ نریم یه چایی قلیون اول بزنیم؟» گفت: «عجله چیه بابا؟ اصن یه بیعانه بده بدونم اسکلم نکردی، بریم چایی قلیون، 10 بارم زغال عوض کن…» دو تا تراول 50ی بهش دادم و رفتیم یه چایخونهی داغون نشستیم. پرسیدم اسمت چیه؟ گفت «امشب شیرین؛ که یعنی چی؟ یعنی اسم واقعیم هر چیزی هست به جز شیرین. امشب شیرینم به هر حال…» سر حرفو باهاش وا کردم و نمیدونم چرا ولی بهش گفتم که متأهلم. شیرین گفت: «حلقه رو درآوردی، جاش که رو انگشتت معلومه… من که زنتو نمیشناسم؛ ایشالا که ما رو میبخشه، ایشالا خدا هم ما رو میبخشه، نبخشیدن هم مهم نیست، من خودم هر کی یه چوبی تو کون خودم یا ننه بابام کرد رو نبخشیدم، ولی همهشون صحیح و سالم دارن زندگیشون رو میکنن تو این دنیا، اون دنیا هم که همهش کشکه…»
بلند شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم، برگشتیم همونجا که سوارش کرده بودم و بهش گفتم:
+ببخشید شیرین، من امشب این کاره نیستم. اگه اون 100 کم بود بازم بهت پول بدم…
-نه، کم نبود. اگه لازم نداشتم همونم ازت نمیگرفتم…
+راضیم؛ حلالت.
-یه مشتی دیگه مثه تو به تورمون بخوره بدون استهلاک امشبو بریم خونه خیلی خوبه…
حدود 4-5 ماه اوضاع همونطور بود؛ نه میتونستم خیانت کنم، نه از فکر خیانت میتونستم بیام بیرون. تا اینکه… یکی از همکارام به اسم سپهر که خیلی شوخه و کم و بیش با هم صمیمی بودیم، داشت بابا میشد و به خاطر اون، یه روز من و دو تا دیگه از مردهای شرکتمون رو ناهار مهمون کرد. همینطوری که سپهر داشت از بابا شدن میگفت و ما هم شوخی باهاش میکردیم و تا جایی که ناراحت نشه، سکسیش هم میکردیم، یهو گفت: «دیگه یه جایی باید تصمیم بگیری آبتو هدفمند بیاری و بریزی دیگه، وگرنه هی آب همدیگه رو بیارین و شاد و خوشحال فریاد بزنین و… یهو دیدین 70 سالتون شده و هیچی به هیچی…» نمیدونم چی شد این حرفش یه جرقهای زد تو ذهنم که شاید بتونم ازش کمک بگیرم. وقتی برگشتیم، رفتم توی اتاق سپهر و خیلی نامحسوس ازش پرسیدم که این که گفتی آب همدیگه رو بیارین و شادی و … داستانش چیه. اونم که خیلی راحت نبود با جزییات بهم توضیح بده، یه لینک داد بهم و گفت که توضیحات اسباببازیهای جنسی رو کامل اونجا نوشته. گفت که دوست زنش از فروشگاه «آدم و حوا»ی آمریکا خریده و براش آورده. خلاصه توی سایت گشتم و یه مدل خوب و پرطرفدارش رو فرستادم برای ارسلان که از آلمان برام بفرسته. اونم یه چیز مشابهش رو پیدا کرد و داد به دوستش که داشت میومد ایران و برام آورد.
تا قبل از اینکه دستگاه برسه، چند تا نوشته راجبه این چیزها خوندم و یه شبم بالاخره سر حرفو با نگار باز کردم. نگار گفت یه چیزهایی میدونه و راجبه ارضا شدن خودش هم گفت که: «شاید تو تمام این مدت که با همیم، 5-6 بار ارضا شدم. احساس میکنم باید همه چیز خیلی عالی باشه و ذهنم خیلی آروم که بشه، نمیدونم؛ ولی اون دفعهها خیلی حال کردم…» خلاصه بهش گفتم داستان از چه قراره و اونم استقبال کرد. دستگاه که رسید، گفتیم یه برنامهی خوب برای استفادهی اول بریزیم، اینه که قرار شد چند روزی وایسیم تا پریود نگار تموم شه و چند روزم بگذره تا به اون وقتی از ماه برسه که حشرش بیشتره. شب جمعهی موعود رو انتخاب کردیم، شیو کرده و حموم رفته، یه شام سبک هم زدیم و دیگه آماده شدیم. برای اینکه دقیقا بدونیم میخوایم چی کار کنیم، مست هم نکردیم. اول نگار رفت تو اتاق و منم یه دستشویی سریع و بهش ملحق شدم.
نگار شورت لاکونی بنفشش رو پوشیده بو
3 394
یه انگشتی، نه، دو انگشتی، فقط بکن!
1402/02/24
#خیانت #همسر
بازم سرد و بیروح و مثل دو تا ربات لخت شده بودیم، بدون همهی اون مقدمهها و دلبریهایی که همیشه دوست داشتم. مثل اکثر اوقات خبری از ساک زدن نبود، منم اجازهی کصلیسی نداشتم چون نگار دو روز بود که حموم نرفته بودم. سعی کردم قبل فرو کردن کیرم حداقل با سینههای نگار بازی کنم؛ یکم مالیدمشون و به نوکشون زبون زدم، ولی تا اومدم بخورم، یه آی بلند گفت و یخورده خودشو کشید عقب که یعنی بسه! انگار تنها گزینهی موجود، اصل عملیات بود. مسلما برای اون چیزی که بیشتر شبیه انجام وظیفه بود تا سکس، کیرم تا نهایت ممکنش سیخ نشده بود، این بود که نگار کرم رو برداشت و عملا نزدیک یک دقیقه برام جلق زد و ازم لب گرفت تا حداقل کیرم راحت عقب و جلو بشه. دراز کشید و پاهاش رو از هم باز کرد، کص خوشگلش رو تو نور کم اتاق دیدم و یکم حس و حال سکسم برگشت. کیرو گذاشتم روی کص و آروم خوابیدم روی نگار، اونم که مشخصا عجله داشت، از همون تلمبهی دوم به سوم شروع کرد به آه و نالهی مصنوعی. نمیدونم کجا شنیده بود که با آه و نالهی سکسی، مرد زودتر ارضا میشه؛ چند بار میخواستم بگم نوکرتم حداقل یکم فیلم پورن ببین طبیعیتر باشی… منم یخورده هیجان الکی نشون دادم… و تمام! آبم رو که البته خیلی زیاد هم نبود ریختم توی کاندوم، و بعد تمیز کردن خودم دمر افتادم رو تخت.
+مرسی عشقم، خیلی خوب بود، حال داد…
-قربونت بهنام جونی من…
حدود 5 سال از ازدواجمون میگذشت. یک سال اول اوضاع خوب بود ولی بعد میل نگار به سکس خیلی کم شد، و امکان نداشت فاصلهی سکسامون کمتر از یک هفته بشه که برای من سگحشر خیلی سخت بود. واقعیت این بود که همه چیز زندگیمون عالی بود و انگار فقط یه مشکل وجود داشت، ولی خب اون مشکل، هر روز بزرگتر میشد. آخر رفتیم پیش یه مشاور و سعی کردیم با روش اون یه مدت پیش بریم. به نگار گفت: «حتی اگه میلت نمیکشه، یه طوری خودتو راضی کن که حداقل عمل فیزیکی سکس رو انجام بدین؛ یه سکس کامل و احساسی هم بمونه برای وقتی که توی مود بودی خودت.» با این مشاوره، تعداد سکسامون خیلی خوب شد، ولی خب کیفیتشون حتی از قبل هم بدتر شد. از یه طرف اصلاً راضی نبودم، و از طرف دیگه میدونستم نگار داره به خاطر من کاری رو انجام میده که باهاش راحت نیست، و دیگه نمیتونستم بیشتر غر بزنم. شاید هر 1-2 ماه یه دونه سکس واقعا خوب داشتیم و بقیهش هم یه تخلیهی جنسی بود صرفا.
با خانواده و فامیل که روم نمیشد حرف بزنم از این مشکل، صمیمیترین دوستم هم ارسلان بود که حدود سه سال بود که رفته بود آلمان و هر چند زیاد در ارتباط بودیم از طریق اینستا و تلگرام، ولی خب نمیشد راجبه این چیزها باهاش حرف زد از راه دور. اینه که با یه مثلا رفیقی درد و دل کردم و اونم برام کلی حرف زد که خلاصهش این بود: «بهنام جون یا طلاق بگیر، یا خودتو راضی کن که با یکی دیگه بخوابی، حالا اسمشو بذار خیانت یا هر چی دیگه. زنت آشپزی بلد نباشه چی کار میکنی؟ از بیرون غذا میگیری دیگه، حالا زنت سکس بلد نیست، باید از بیرون بگیری دیگه…» استدلالهای لمپنانهش رو با 1000 تا «دیگه» کرد تو مغزم و هر چند به نظرم درست نمیومدن، ولی ایدهی خیانت مثه خوره افتاده بود به جونم.
خودمو اینطور راضی کردم که گفتم یه جنده پولی پیدا میکنم که هیچ حس و احساسی در کار نباشه و فقط نیازم برطرف شه. یه شب که نگار خونهی مامانش بود، راه افتادم سمت فرحزاد، اونجایی که میدونستم کاسبکارا وایمیسن. یکیشون که چاق و زشت بود رو انتخاب کردم که به خیال خودم، خیلی خیانت نکرده باشم! تا نشست تو ماشین یکی دو تا دکمهی مانتوش رو باز کرد، م
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
