Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
دیدم هیچ مقاومتی نمیکنه فهمیدم که دوس داره ادامه بدم چند ثانیه ای لباش خوردم و بعد که آروم شد گفتم نگران نباش کسی نمیفهمه
گفت آخه کلی آدم اون بیرون الان میفهمن جفتمون نیستیم گفتم نگران نباش زود تمومش میکنم
شروع کردم به خوردن گردنش همینجوری لیس میزدم میدیدم هردقیقه بدنش شل تر میشه خوابوندنش رو تخت لباسش از بالا کشیدم پایین دیدم سوتین نداره افتادم رو سینه هاش حالا نخور کی بخور انقدر میک زدم نوکش که صدای ناله هاش درومد حسابی دیونه شده بود و دیگه نمیتونست حرف بزنه چه برسه جلوم بگیره خیلی آروم رفتم پایین و شروع کردم به لیس زدن رونش خیلی نرم بود آروم لباسش از پایین کشیدم بالا دیدم بله شرتش خیس خیس همونجوری ک رونش میخوردم دماغم میکشیدم رو کصش و بو میکردم بوی بهشت میداد بالاخره داشتم به آرزوم میرسیدم شرتش درآوردم شروع کردم به خوردن کصش اول یه میکه حسابی زدم که کل آبش بخورم بعد زبونم لاش بالا پایین میکردم وقتی به نوک چوچولش میخورد میخواست با دست موهام بکنه همینجوری ادامه دادم یهو دیدم پاشد نشت جلو تخت شلوارم درآورد کیر سیخ شدم تا ته کرد تو دهنش باورم نمیشد سمیرا که همیشه میگفت نه الان با علاقه داشت کیرم ساک میزد انقدر تند که نگران بودم ارضام کنه
گفتم زیرش بخور یهو رفت لای پام شروع کرد به لیس زدن تخمام و میک زدنشون هرازگاهی هم کامل یه تخمم میکرد تو دهنش در میآورد لیس میزد تا بالا کیرم میکرد تو دهنش تند تند ساک میزد
دیگه دیدم واقعا دارم ارضا میشم جلوش گرفتم بلندش کردم شروع کردم به خوردن لباش و پرتش کردم رو تخت گفتم فکر کردی میزارم با ساک آبم بکشی نه شیطون باید کص بدی بهم یه خنده ریز کرد و پاهاش باز کرد گفت هر کاری دوس داری بکن فقط زودتر تا کسی نیامده منم افتادم روش کیرم کردم تو کصش تلمبه های متعدد آغاز شد انقدر داغ و تنگ بود که انگار خیلی وقت سکس نکرده
بعد از دو سه دقیقه تلمبه دیگه نمیتونستم جلو خودم بگیرم از طرفی هم باورم نمیشد سمیرارو تو خونه خودش تو اتاق خودش رو تخت خودش وقتی اون همه آدم تو خونه بودن کرده بودم داشتم به همین چیزا فکر میکردم تو اوج لذت بودم که یهو آبم اومد و کل آبم تو کصش خالی کردم
بی حال افتادم روش که خندید و گفت خسته نباشی فقط همین مونده بود حامله بشم ازت
منم خندیدم لباش گاز گرفتم و محکم بغلش کردم
بعد از چند ثانیه یهو به خودمون اومدیم و پاشودیم لباس پوشیدیم سر و وضعمون مرتب کردیم اول سمیرا رفت بیرون چند دقیقه بعدش من
هیچ کس انگار متوجه نبودن ما نشده بود
و من بهترین تولد زندگیم رفته بودم
امیدوارم خوشتون اومده باشه و اینکه این یه داستان واقعی بود
اگر تعداد لایک ها زیاد بود ادامش میدم و بازم براتون تعریف میکنم از رابطمون
نوشته: الف ح
@sparty3
3 394
سکس با دختر دایی وسط تولد
1402/02/19
#تولد #زن_شوهردار #دختر_دایی
سلام علی هستم ۲۵ ساله با قد ۱۷۲ و بدن ورزشکار میخوام داستان سکس با دختر داییم سمیرا براتون تعریف کنم
سمیرا یه زن ۳۵ ساله بود با قد تقریبا کوتاه و پوست سفید و سینه و باسن برجسته ولی معمولی که هفت هشت سالی از ازدواجش میگذشت و یه دختر ۴ ساله داشت ولی چون ازدواج سنتی انجام داده بود خیلی از شوهرش راضی نبود و مشخص بود رابطه خوبی ندارن و شوهرش درکش نمیکنه چون سمیرا خیلی شیطون بود و شوهرش یه آدم با افکار قدیمی
ما باهم خیلی راحت بودیم جوری که شوخی دستی میکردیم ولی هیچ وقت اجازه نمیداد من بهش نزدیک بشم چون میترسید برادرش بفهمه و تو فامیل مشکل ساز بشه
منم که چند سالی بود تو کفش بودم و میخواستم هرجور شده بکنمش
حتی راجب این موضوع صحبت هم کرده بودیم ولی بخاطر ترسش قبول نمیکرد
گذشت و گذشت تا تولد دخترش همه فامیل دعوت کرد خونش همه مشغول رقص و آواز و پذیرایی از خودشون بودن من فقط قفل شده بودم رو بدن سمیرا چون یه لباس کوتاه مجلسی جذب پوشیده بود تا زیر باسن و پاهای سفیدش با اون رون های جذاب انداخته بود بیرون
همه ی فامیل بودن خیلی باید مراقبت میکردم کسی متوجه نگاه های من به سمیرا نشه
برای اینکه بتونم بیشتر بهش نزدیک بشم و طبیعی باشه این نزدیکی شروع کردم به کمک کردن تو پذیرایی از مهمونا همینجوری مشغول کار بودیم که یهو تو آشپزخانه تنها شدیم اما نمیشد اونجا کاری کرد چون آشپزخانه اوپن بود و بالا تنمون همه میدیدن از قصد چندتا چاقو چنگال انداختم زمین که به بهونه جمع کردن اونها بشینم تا کسی منو نبینه سمیرا هم که کنار من مشغول چیدن شیرینی بود اصلا متوجه نشد من از قصد این کار کردم برا همین واکنشی نشون نداد وقتی چاقوهارو جمع کردم از دیدن پاهاش سیر نمیشدم دیگه نمیدونستم چیکار کنم واقعا خسته شده بودم از فاصله بینمون و نه گفتنای سمیرا دل زدم به دریا و موقع بلند شدن زبونم کشیدم رو ساق پاش تا رونش اومدم و جدا شدم ازش که کسی نبینه یهو دیدم هنگ کرد چند ثانیه نگام کرد و با عصبانیت گفت چه غلطی میکنی کوری نمیبینی هم شوهرم هم داداشم اینجاس وسط این همه مهمون میخوای دعوا راه بندازی بهش گفتم دیگه تموم شد باید مال من باشی نمیتونم دوریت تحمل کنم گفت خفه شو علی میفهمی چی داری میگی من که مست پاهاش شده بودم انگار هیچی نمیشنیدم فقط تکون خوردن لباش میدیدم که یهو خواهر و مادرش اومدن تو آشپزخانه ظرف میوه و شیرینی ببرن براشون عجیب بود که ما چرا اینجوری به هم نگاه میکنیم پرسیدند چیزی شده که سمیرا گفت نه داریم صحبت میکنیم راجب کیک بعد که اونا رفتن خیلی جدی به من گفت برو تو اتاق من تا بیام صحبت کنیم اینجا نمیشه حرف زد منم بهش گفتم اکی فقط یکم دیر تر از من بیا که تابلو نشیم گفت تو لازم نیست به من بگی چیکار کنم خودم حواسم هست
انقدر جدی حرف میزد که ترسیده بودم از کاری که کردم ولی از یه طرف هم خوشحال بودم چون کاری که میخواستم انجام داده بودم
اتاق خوابشون ته راهرو بود جوری که از تو پذیرایی مشخص نبود تو کدوم اتاق میری
رفتم تو اتاق چند دقیقه ای گذشت منم داشتم عکس ازدواجشون که رو دیوار بود میدیدم
که یهو صدای باز شدن در شنیدم وقتی برگشتم ببینم کیه یه کشیده محکم خورد تو صورتم
دیدم سمیراس با عصبانیت گفت وسط اون همه آدم پای منو لیس میزنی نمیگی کسی ببینه چی میشه احمق چند ثانیه گیج بودم همینجوری داشت بدو بیرا میگفت بهم که رفتم سمت در گفت کجا میری دارم حرف میزنم میدونستم خودشم دلش میخواد ولی تو دو راهی گیر کرده دل یه بار دیگه زدم به دریا درو قفل کردم برگشتم سمتش محکم بغلش کردم و لبم گذاشتم رو لبش شروع کردم به بوسیدنش
3 394
من و سحر
1397/02/11
#دوست_دختر
سلام من محمدرضا هستم بیست سالمه و این داستانی که میخوام بگم برای سال پیشه
خونه ما داخل یک مسکن مهره و من به یک دختر که خونشون چندتا بلوک اونورتر بود شماره دادم و باهم دوس شدیم اون شونزده سالش بود و یخمون که باز شد فهمیدم خیلی حشریه و دلش سکس میخواد و یه چندروزی گذشت و من فقط تونسته بودم باهاش لب بگیرم و بمالمش اونم پشت ساختمون خودشون چون نه خونه ما خالی میشد و نه خونه اونا
و بخاطر یه سری داستانا از هم جدا شدیم و اون با رفیق فابریک من دوست شد و خونه ماهم خالی شد و دوستم اونو اورد خونمون و منم ازشون پذیرایی کردم و بعد از خونه زدم بیرون و بعد یک ساعت رفتم خونه و دیدم که سحر میخواد بره بیرون و رفت و بعد دوستم که اسمش امینه شروع کرد از سکسش با سحر و شب شد و رفت و بعد از یک هفته سحر با امین هم کات کرد و به من تو تلگرام پیام داد و گفت میخواد باهام باشه و خب منم بعد از کلی ناز کردن قبول کردم و یه روز قرار شد بریم پشت ساختمونشون و همو ببینیم و بعد ازینکه کلی همدیگرو بوسیدیم و مالیدیم حشری شد و گفت که خونمون خالیه و منم خوشحال شدم و رفتیم خونشون یکم نشستیم و یه لیوان شراب ریخت برام البته شراب داداشش بود و منم خوردم شروع کردم بوسیدنش و مالیدنش اولش سرد بود ولی بعد دیوونه شد و خودش میخواست و بعد من افتادم روش و از رو شلوار به کوسش میمالیدم و بعد شلوارشو در آوردم و کوسشو خوردم که یکم سیاه بود ولی بهم حال میداد چون داشت از شدت لدت بیهوش میشد و بعد منم کیرمو که حدودا چهارده پونزده سانته رو در آوردم و اونم خورد ولی نذاشت از کون بکنمش هی دلش میخواست که آبم بیاد ولی آبم دیر اومد و همه رو ریخت تو دست مال کاغذی و بعد هم بوسیدمش و رفتم بیرون و دیگه از هم جدا شدیم
نوشته: محمد
@sparty3
3 394
ت داخل کوسش گذاشت انگار هیچ چیز دور کیرم حس نکردم تو ی فضای خالی و داغ و ابدار نشست انگار که لالی دوتا نایلون کره بمالی به قدری خوشم اومد دوس نداشتم هبچوقت از روی کیرم بلند شه واقعا خوب بود حالم رو ابرا بودم اونم خودش فهمیده بود شروع کرد به بالا پایین کردن و منم دستم کم کم میبردم لای کوس کونش کیرم فیت کوسش بود و لق نمیزد اونم حال میکرد تا ته توش بود… دختر کوچولوش ی گوشی دستش داد تا سرگرم شه خدش داشت کوس میداد بمن زیر پتو… بعد اینقد بالا پایین کرد بعد نیم ساعت حس کردم کمرم داره میشکنه گفتم من دارم ارضا میشم گفت جووون منم ابتو میخام نتونستم تحمل کنم دگ با فشار کل ابم پاشیدم تو کوس سفید وابدارش… اخخخ بگم منم دوماه جق نزده بودم بخاطر بدنسازی و حجم و دوره و اینا کمرم پر پر بود وقتی ریختم عین ماست از کناره های کوسش زد بیرون ابم… همش ریخت رو کیرم و شکمم… اونم هی میمالید ب کیرم خدش و میکردش تو کوسش درمیاورد همینجور خابید روم و با سینه های بی موم بازی میکرد منم صورتم داغ شده بود و گل انداخته بود و باکرگی پسرونه ام دگ رفته بود و بی حال زیر کوسش دراز کشیدم تا خدش بلند شد و خاست بره که من گفتم میخام لنگات بدم بالا بریزم تو کوست گفت جلو بچه نمیشع گفتم زر نزن گرفتمش بردمش رو مبل سه نفره لنگاش دادم بالا هنوز اب کیرم از کوسش داشت میریخت کوسش واقعا خوب بود و نرم ابدار و تپل… با لبه هی بیرون زده عین گل… من خدم عاشق لبه های ترکیده عین انارم و همش میخام بخورمشون… لنگاش دادم بالا کیرم تنظیم کردم گذاشتم تو کوسش و تا خایه جا کردم کیرم… ی اخ بلند گفت شروع کرد ب جوووون بکن کیر جوون میخام شوهر نداررررم و نمیاد بم سربزنه… زنش کیررر میخاد و جووون عشقم بکن توششش اینقد ا تکرار میکرد منم تندترش میکردم میگفت تو خبلی خوبی چقد حال میدی تندتر ی بیست دقیقه زدم تو کوسش بچش داشت گریه میکرد میخاست بره ارومش کنه حشرش نمیذاشت اینقد محکم جوندار زدم که بیحال شده بود دگ… ی کم دگ عقب جلو کردم تا ریختم تو کوسش من اصلا نمیذونستم حاملگی اینچیزا چیه تا خدش گفت قورص خرده و نترس و بریز توشش خلاصه ی چند باری کلاسام پیچوندم تا ی چند ماه میکردمش تا اینکه یهویی دگ بینمون شکراب شد و دیگ ن دیدمش ن زنگش زدم تا بعد ی مدت فهمیدم رفته جنوب ولی من هنوزم تو کف اون اولین کوسی که کردم موندم و هرچی کوس کردم که اگ با لایکاتون بم روحیه بدین همشو براتون مینویسم دوستون دارم تموم حرفام عین واقعیت بود و مث بذی ها زایدده ذهن جقیم نبود ❌❌
نوشته: عشق جق
@sparty3
3 394
اولین کوسی که کردم
1402/02/19
#خاطرات_نوجوانی #اولین_سکس #زن_شوهردار
سلام خدمت دوستای جقی و سکسی خدم فدای همتون… 🌹
اقایون خاطره ای که میخام براتون بگم از اولین سکس من ویه خانم شوهردار بود به اسم معصومه خانم حشری 🔥🔥
خب از خدم بگم براتون من 26 سالم این داستان میرسه به 8 9 سال پیش که من 16 یا 17 ساله بودم و اهل دلاش میدونن چقد تو کف خم شدن ی زن تو خیابونیم تو اون سن که فقط محتویات لاش ببینیم… من خودم عاشق لیسیدن و بو کشیدن و خوردن کوس زنای متاهل و از خودم بزرگترم… خدایی مزه اش از دخترای مجرد بهتر… اهل دلاش میدونن… خب بگذریم که اون زمان بنده ی گروه تو یکی از برنامه های مجازی به نام لاین بود داشتم و بزرگترین گروه شهرمون بود من هیچوقت عکس خودم نمیذاشتم چون قیافه ها تو 16 سالگی تخمی… حالا ی روز ی خانوم به من پیام داد که ببرمش عضو گروهش کنم ومن هم بدون درنگ وارد گروهش کردم چند روزی زیر نظرش داشتم و چک ش میکرم ب کسی رو نمیداد بیشتر دنبال شناختن من بود چون کسی ن منی که مدیر گروه بودم میشناخت ن عکسی ازم دیده بود بجز دوستا و رفیقای پایه. خلاصه سرتون درد نیارم خانم معصومه خانم قاش خانم کوس کونش میخارید واس کیر مدیر گروه… و اینو چندباری از طریقه چت کردناش و مدام پیوی دادناش فهمیدم… ی شب با ی نفر دعواش شد اون ی نفر از گروه بیرون کردم اینم کلی قربون صدقه ام رفت و اومد پی وی داد و تشکر کرد از اون شب رابطمون یکم صمیمی تر شد ینی ی جورایی هرکی میگفت بیرون میکردم از گروه تا اینکه بم پیشنهاد دوستی داد ولی گفت که متاهل و بچه داره و شوهرش هر سه چهار ماه یبار میاد خونه بشون سرمیزنه و کارش جنوب…
خلاصه ما قرار گذاشتیم با هزارتا ترس و لرز رفتیم خونه خانم کوس خارشی… رفیقم گفتم رو موتور بشینه تک انداختم بیاد بالا خفت گیرمون نکنن اخه باورم نمیشد کوس به اون خوبی مفتی بخاد لاش بده…
خلاصع اومد پایبن در پارکینگ باز کرد رفتم تو پشت سرش بچشم بغلش بود دو ساله بود اینا… رفتیم بالا دم در ک رسیدم قلبم نزدیک بود از دهنم دراد اولین بارم بود اصلا خونه ی زن غریبه میرفتم ترسیده بودم سنمم کم بود ولی خب دگ رفتم تو نشستم اونم بعداز 5 دقیقه با کلی میوه و اجیل و شکلات و کافی میکس اومد منم نشسته بودم رو مبلی که روبروی خانم کوس خارشی بود … معذب بودم ولی اون چشاش دریده و حشریش امون از اون نگاهاش چشا و ابروهای مشکی و پوست سفید و لاغر اندام البته باسن و سینه گنده و رو فرم… اون زمان اون 29 سالش بود و من 16 یا 17 و اون کار بلد و من نا بلد اومد کنارم نشستو بغلم کرد کیرم تو ی ثانیه خورد ب شورت و شلوارم… دست کشید رو پام رو سرم رو کیرم دید که بلند شده… گفت چیه میخای گفتم من نمیفهمم تو شوهر داری گناه داره و… ولی اون گوشش بدهکار نبود 4 ماه بود کیر ندیده بود و ی پسر نوجون کیر راست گیرس افتاده بود خلاصه جنده خانم مارو مالید لبا گذاشتم رو لبش ارضا شدم… ترسیده بودم و پاهام میلرزید اولین بار داشتم ی زن حال میکردم باش
یکم ادامه داد من شورتم خیس بود دست میزد ب شورت منی ام ریخته بود سرد شده بود اذیت میکرد گذاشتم اش سینه دیوار منم هیکل بزرگی داشتم نسبت ب سنم بدنسازی کار میکردم… لباش میخوردم و کوسش میمالیدم داشتم پرواز میکردم خداییش کاربلد بود میدونست چجور اب مرد بیاره… دخترش داشت نگامون میکرد من و اون لب رو لب ممه هاش دراورده بود میگفت بخور کوسمم بمال… اینقد مالیدم تا اونم پاهاش لرزید و ارضا شد… بعد گفت بریم رو مبل… رفتیم و اومد روم دراز کشید گفت جوون میخام اولین بار کوس من بذاری عشقممم… منم دراز کشیدم اومد روم نشست ی پتو اورد انداخت رومون و کیرم ک سیخ سیخ بود مالید به کوسش و با ی حرک
3 394
مه دادم، بانو چرخید و ایندفعه سرشو ندزدید.
اتفاق اصلی زیر قاب پنجره داشت میفتاد، تصمیم گرفتم یکم بالا رو هم جذاب کنم، یه تی شرت راحت تنش بود، از تنش در آوردم و انداختمش کنار، هلش دادم که ممه هاش بچسبه روی شیشه.
یه غری زد «سرده» ولی جز اون چیزی نگفت. سرعتمو بردم بالا، بانو داشت میدید، سیگارش کلا یادش رفته بود ولی مشخص بود داره میبینه .تا جایی که نور اجازه میده، نور! تصمیم گرفتم و بلافاصله گفتم
Alexa turn on the lights
الکسا یه زری زد و لامپ روشن شد. در حالی که نفس نفس میزد گفت چکار میکنی، گفتم میخوام لطفشو جواب بدم که خوب ببینه، میخوام یه ممه خوب ببینه در حالی که مشخصا خیلی حشری بود گفت آره، ببینه ممه هامو، از حسودی بمیره
خیلی طول نکشید که اومد، من خودمو نگه داشته بودم و همچنان ادامه دادم. پارتنرم اینجوریه که اگه وقت ارگاسم باز یکم ادامه بدی بازم میاد، برای همین سرعتمو بردم بالا و باز لرزید. همچنان ادامه دادم دوباره داشت میلرزید که منم دیدم نمیتونم دیگه کشیدم بیرون، انگار کلا من نگهش داشته بودم پاهاش خم شد و نشست و دستشو گذاشت رو کسش و یکم کش اومد، که من شات اولو خالی کردم رو صورتش. میدونستم دوست نداره، ولی هیچ طرفی نمیتونستم بچرخم، یه طرف میزم بود و یه طرفم کتابام، دادمش بالا و شات دوم محکم پاشید تو پنجره بانو رو نگاه کردم تو همون پوزیشن تکون نخورده بود،حتی سیگارشم فکر نکنم کشیده بود، یه چشمک زدم براش (بعید بود ببینه) و یه شات و یه شات دیگه، این یکی خیلی زور نداشت و دوباره ریخت رو پارتنرم که دست به کس با پاهاش که خیلی عجیب زیرش بود (عمرا نمیتونم اینجوری بشینم ولی زیاد دیدم دخترا میتونن، زانوها از بغل خم شدن و ساق پاها کنار رونهاست به جای زیرشون) نشسته بود.
گفت فاک چقدر حال داد. همینو که گفت خیالم راحت شد و یه چند تا قطره ته مونده هم ریخت رو دستم که کیرمو گرفته بودم باهاش. دستشو گرفتم و بلندش کردم، تقریبا کیرم هم سطح پنجره بود ولی کسش یکم پایینتر بود. بوسیدمش، رو دستم آب کیر بود، دستشو که گرفتم دیدم یه جوری شد ولی چیزی نگفت، لباساشو برداشت، سرو گردنشو بعد دستشو و دست منو و در نهایت خودشو باهاشون پاک کرد و رفت که بره حموم. منم همونجوری کون لخت نشستم پشت میز.
خیلی نگذشت که پیام داد «اون آب کیره؟» is that cum? گفتم چی؟ گفت همون که رو پنجرست. یادم اومد که پاکش نکردیم، ولی اونقدرا هم مشخص نبود، گفتم که مشخصه؟ گفت نه چندان، ولی اگه شیشه نبود احتمالا میپاشید رو من.
بعد گفت چراغو وسطش روشن کردی؟ گفتم آره برای اینکه ببینی. گفت ممنون، کجایی الان؟ کلم رو بردم لب پنجره و دیدم توی اتاقه، با همون دامن و بالاتنه.
گفت ممههاش خیلی خفن بودن :) گفتم پس دیدی؟ گفت آره. پرسیدم خوش گذشت؟ گفت که نه، خان تو مود نبود مجبورش کردم، ولی شما قطعا خوش گذشته بهتون.
گفتم ولی تو ممه نشون ندادی ها، گفت با اون که من دیدم دیگه کلا نشون نمیدم. برای اینکه یکم خودشیرینی کنم گفتم ولی کونت تو یه درجه دیگست. خندید (داشتم میدیدمش) مطمئن شد دارم نگاه میکنم، پشتشو کرد، دامنشو داد بالا شورت پاش نبود، برای چند ثانیه. نوشتم بیشتر. یه نگاهی کرد و دوباره کونش به طرف من و دامنشو داد بالا، از همون پشت شیشه یه عکسی گرفتم و فرستادم.
برای اینکه از پشت شیشه عکس بگیرم مجبور شدم یکم برم عقبتر، از این نزدیک مشخص نبود، ولی .وقتی عکسو فرستادم دیدم لکه های آب کیرم، دقیقا هم راستای کمر و کونشه، انگار روش لکه افتاده . نوشت fuck it is amazing! یعنی فاک، این معرکست.
واقعا هم بود. گفت که من صاحب امتیازشم، گفتم
3 394
تصمیم رو گرفت: «تو چی؟ دوست داشتی خان برات میخورد؟»
گفت نمیدونم (من میگفتم نمیدونم دارم میزد). یه شلوار راحتی پاش بود از این شلوار گل منگلیای قرمز نرم. آروم کشیدمش پایین، شرتش یه شرت سبز بود که بارها دیده بودمش، اونم کشیدم پایین و هنوز کیرم تو دستش بود دستشو از بالای شلوارم جابجا کرد و کیرمو کشید بیرون، و دوباره جفتمون شروع کردیم به نگاه کردن.
پوزیشنا فرق کرده بود، بانو دراز کشیده بود و پاهاش رو باز کرده بود، خان داشت میخورد، مشخص بود بلده چکار کنه. مثل دفعه قبل کشیدش بالا و کونشو لیسید پارتنرم گفت کونشو خورد؟ انگشتمو گذاشتم رو سوراخ کونشو یکم مالیدم و گفتم دوست داشتی؟ یه نفس عمیقی کشید و گفت کثیفه و همزمان کیرم رو فشار داد.
میخوای بخورم برات؟ سریع گفت نه نه، تازه بیدار شدم کثیفه ولی مشخصا کیرم رو محکمتر فشار داد. گفتم پس اگه تمیز بشوریش دوست داری؟ گفت نمیدونم (دیوث:/ حقش اینه کونش بذارم ها).
بالاخره خان بلند شد و کیرشو تنظیم کرد و فرستادش توش به نظرم رسید که باید یه شوخی درباره باکره بودن با بانو بکنم (تا قبل این ندیده بودم چیزی بره توش). منم یه دستی به کس پارتنرم کشیدم و خیس خیس بود آروم کیرمو از دستش در آوردم، اگه احتیاط نمی کردم ممکن بود ضامنشو اتفاقی بکشه منفجر بشه و کار بده دست همه، آروم از پشت فرستادمش تو پیش متخصصای خنثی کردنش.
گرمای کسش مثل همیشه دوست داشتنی بود و احساس آرامش میداد. تصمیم گرفتم فعلا تکون نخورم، قیافمون دیدنی بود، جفتمون حشری و کیرم تا دسته تو کسش بود، صورتمونو چسبونده بودیم به شیشه و داشتیم بیرونو نگاه میکردیم.
خان یکم بالا پایین کرد، بعد برش گردوند و بردش لبه تخت، روی چهار دست و پا، به صورت سگی شروع کرد تلمبه زدن.
اینجا بود که متوجه شدم من یه مزیت دیگه هم دارم، قدم خیلی (در حد یه سر و گردن) بلندتره. به نظرم حتی یکم از بانو هم کوتاهتره، اونقدرا نه، ولی مشخصا هم من هم پارتنرم از جفتشون قد بلندتریم (پارتنرم قد بلنده، من درازم. یعنی به نظرم میشد یکم کوتاهتر بودم و به کسی هم برنخوره)
همچنان داشت تلمبه میزد که من هم شروع کردم. من عجلهای نداشتم ولی ظاهرا خان داشت. یه چند دقیقه بعد خان اومد و ریخت رو کمرش. بعد اصلا صبر نکرد، بلند شد لباسشو پوشید و رفت. بانو ولی بلند نشد، پارتنرم گفت بیشعور :/
یه مدت کوتاهی بعدش بانو هم بلند شد و لباساشو برداشت و رفت. من هم شروع کردم به خوردن لباش، گردنشو چرخونده بود و من دستم رو سینش بود از روی لباس (سینه بند نداشت ولی تی شرتش تنش بود) و اون یه دستشو تکیه داده بود به دیوار و یه دستشو گذاشته بود رو صورت من. دلم میخواست طولش بدم، اون لحظه نمیدونستم چرا، ولی وقتی بانو با سیگار تو دستش اومد تو تراس، فهمیدم چرا، میخواستم بانو هم ببینه. اتاق ما تاریک بود، جنوبی، نور توش نبود (بر خلاف اتاق بانو) و احتمالا خیلی مشخص نبود، ولی ما چسبیده بودیم به پنجره، مطمئن بودم میبینه، احتمالا اصلا اومده بود ببینه ما چکار میکنیم (شایدم برای سیگار بود واقعا، میگن سیگار بعد از سکس باعث میشه سکس حلال بشه، ولی من نه مسلمونم نه سیگاری پس نمیدونم) اول یه نگاه کوچیک انداخت (مجددا همون دامنو پوشیده بود) فکر کنم یا متوجه نشد یا تصمیم گرفت سرشو بچرخونه. پارتنرم گفت الان میبینه، بریم اون اتاق، گفتم اصلا میخوام ببینه و مقاومتی نکرد. میدونم که از توی جاهای عمومی شیطنت کردن خوشش میاد، زیاد پیش میومد که ممه هاشو تو جاهای عمومی یواشکی (طوری که من فقط ببینم) دربیاره (و نمیدونم شاید کس دیگه ای هم دیده باشه که نفهمیده باشیم) ولی ادا
3 394
میدونه و پیام هم نده در حینش. یکم گیج بودم نمیدونستم کار درستیه که پارتنرم هم بیارم تو بازی؟
تا یکشنبه اتفاق خاصی نیفتاد، یکشنبه قرارمون طرفای ده یازده صبح بود چون عصری قرار بود برن جایی. پارتنرم خواب بود که یه پیام گرفتم که آمادهای؟ گفتم شروع کنید، پرده از قبل باز بود (فکر کنم بانو آمادش کرده بود :))) یه چند دقیقه دیگه خان و بانو در حال لب گرفتن شبیه فیلما اومدن تو اتاق. سریع بلند شدم رفتم سراغ پارتنرم که هنوز خواب بود تکونش دادم که بیا، یهو پرید و هنوز گیج بود که گفتم بدو بیا خان و بانو رفتن رو کار. عکس العملش جالب بود، حتی یه لحظه هم معطل نکرد و مثل فنر از جاش پرید و جلوی من رفت تو اتاق. خندم گرفته بود، میدونستم به شیطونی در فضای باز علاقه داره، ولی نمیدونستم دیدن هم براش اینقدر جذابه، شاید خودشم خیلی نمیدونست، چون خودمم خیلی آدم دیداریای نیستم و انتظار نداشتم از دیدنشون انقدر خوشم بیاد.
وقتی اومدم منظره اینکه کلشو چسبونده به شیشه و یکم اومده پایین که شاید دیده نشه و کونش تو هوا خیلی برام بامزه بود، آروم رفتم و نسبتا محکم اسپنکش کردم. اسپنک خیلی بین ما مرسوم نیست، معمولا دستمالی میکنیم تا اسپنک.
با این اسپنک و اینکه خب سعی میکرد مخفی بشه یهو نیم متر پرید بالا «کسکش میخوای سکتم بدی؟» یه نیشخندی زدم از اونا که مشخصه داری کرم میریزی، و نگاه کردم ببینم کجان. بانو به پشت افتاده بود رو تخت و خان لای پاهاش بود، دامن و شورتش هم کنار تخت بود، بازم شرت سیاه و دامن، یا این همیشه دامن میپوشه، یا اینکه برای نمایش که میخواد بیاد میره برای شورت سیاه و دامن؟ به خودم گفتم که باید بپرسم این بار.
یکم که خورد بانو یه چیزی گفت، اونم بلند شد و پیرهنشو در آورد، و بعد بالاتنه بانو رو درآورد، یه سوتین مَچ سیاه تنش بود، همین حدسم رو تقویت کرد که این عملا برای نمایش میپوشه اینا رو، وگرنه اون دو تا جوش دیگه سینه بند نمیخواد 🙂 اونم سر صبحی.
تو این فاصله بانو شلوار و شورت خان رو کشید بیرون و یکم بازی کرد با کیرش (من مطمئنم داشت نمایش میداد عمدا چون میدونست پارتنرمم هست ) و بعد یه مدتی گذاشتش تو دهنش و شروع کرد به خوردن. این وسط بی شرف یکم چرخید به طرف ما که کونش پشت به ما باشه قشنگ، و ای کون ای کون. این وسط یهو دست پارتنرم رفت رو کیرم، فکر کنم نقطه مورد علاقه من و پارتنرم تو این نمایش، متفاوته. من همه تمرکزم رو کون بانو بود، و اون فکر کنم رو کیر خان :) دست کم اینجا میتونستم رقابت کنم، حتی اگه تو هیکل و قیافه خداییش خیلی حرفی برای گفتن نداشته باشم :)))
منم رفتم برای کونش و همینطور که زل زده بودم به کون بانو شروع کردم مالیدن کون پارتنرم. با خنده گفت این فیکه، اصلیه اونجاست، من گفتم ولی اینکه تو دستته فیک نیست
بازم با خنده گفت دیوث منم میگم کونم فیکه باید بگی نه اینم خوبه :) حالا هی کمبودای منو بزن تو سرم :) دستمو بردم رو سینش و گفتم ولی این نظیر نداره، اون جوشه کلا. خندید گفت بذار دربیاره ببینیم. (اسپویلر آلرت: تا آخرش در نیاوردن) یکم فشار مالیدنمو بیشتر کردم اونم با دستش شروع کرد روی کیرم بالا و پایین کردن. پرسید میخوای بخورم؟ یاد دفعه قبلی افتادم گفتم نه، گفت دیوث :/ گفتم برای اینکه بری پایین نمیبینی دیگه. یه نگاه انداخت به منو و گفت دوست داشتی بانو برات بخوره؟
هر چی آلارم و آلرت و زنگ خطر تو کلم بود شروع کرد به جیغ و آژیر کشیدن و حتی فکر کنم نور قرمز پلیسی تو چشام قابل دیدن بود که این تلست! ولی یه کیر راست شده با لباس سوپرمن یهو پرید این وسط و گفت نگران نباش و به جای من
3 394
کنج دنج (۳)
قسمت قبل
1402/02/19
#زن_همسایه #دختر_خارجی
Let there be light
تا یه مدتی داستان خاصی نبود. خانم پا که کون لخت میشد یه عکس میفرستادم برای بانو و یه مکالمه کوچیکی شکل میگرفت خیلی وقتا یه اموجی میزد و تموم، گاهی یه چیزی میگفت. یه دو هفته ای اینجوری گذشت، پرده اتاق معمولا بسته بود و اگه باز بود خیلی کسی توش نبود.
پارتنرم هم یه مدت میومد اوایل چک میکرد ببینه که بانو یا خان کاری میکنن ولی کم کم اونم بیخیال شد چون خبری نبود، اگرم بود ما نمیفهمیدیم.
یه بار خانم پا یه شورت مشکی توری طور پوشیده بود ، برای تنوع از اینم عکس گرفتم. سر این گفت چه جالب این شورتِ بیا من رو بکنه. (fuck me thong ) یه اموجی خنده زدم و گفتم نمیدونم شاید. بعد پرسید دوست داری بکنیش؟ خیلی یهویی بود سوالش، جوابی نداشتم و گفتم که خیلی سوالت غافلگیرم کرده. یه اموجی خنده فرستاد و یه ساری پشت سرش. دیدم یا الان یا هیچوقت، گفتم از شخصیتش خوشم نمیاد ولی بدم نمیاد اگه قرار فقط بر کردن باشه.
پرسید یعنی مثل گلوری هول؟ (نمیدونم چی ترجمه کنم خداییش، یه سوراخه که طرف کیرشو میکنه توش یا برعکس زنه کلشو میکنه توش تا همدیگه رو نبینن کلا) گفتم نه اونجوری هم دوست ندارم، ولی خب یه مدته دارم میبینمش بدم نمیاد تستش کنم. گفت پارتنرت چی؟ (ما رو تو تراس دیده بودن این چند وقته، هوا خیلی خوب نیست ولی یکم آفتاب که درمیاد همه تو تراسیم و میدونست تنها نیستم) گفتم فقط برای فان. پرسید توی اوپن ریلیشن شیپ هستید؟ بدم نمیومد به دروغ بگم آره، ولی راستشو گفتم. نه نیستیم. شما چی؟ گفت ما هم نه.
پرسید تلاشی کردی؟ (منظورش برای خانم پا بود) گفتم نه. گفت «ترسیدی؟» البته گفت chickened out بعد گفت برای chick و کلی اموجیخنده. (راستش داشت با کلمه جوجه بازی میکرد، و خب به نظرم خیلی هم بد نبود، ولی تو فارسی خیلی جا نمیفته شوخیش) و مکالمه همین جا قطع شد.
خانم پا یه اقای پا هم داشت که خیلی زیاد ندیده بودمش، ولی تنها نبود. یه مدت گذشت و یه روز طبق عادت نگاه کردم و مانیتورها دیگه اونجا نبودن. خانم پا هم نبود.
توجهی نکردم ولی چند روز آینده خانم و آقای پا رو میدیم که راه میرن و گاهی مشخصا با هم جر و بحث میکنن ولی دیگه خانم پا پشت میز نمیرفت.
چون خانم پا دیگه نبود، دلیلی برای پیام دادن به بانو نداشتم. یه چند روز دیگه گذشت بی هیچ اتفاقی تا یه روز حدودای ده صبح بانو پیام داد، گفت که امروز صبح رفته برای ورزش و با خانم پا هم قدم شده و حرف زدن.
پرسیدم چی گفته، گفت هیچی، صرفا chit chat بود (از هر دری سخنی) بعد پرسید میخوای روش کار کنم برات؟ گفتم بدم نمیاد، گفت ولی این خیانته ها اوکی هستی؟
گفتم حرف زدن با تو هم خیانته، یه اوپسی گفت و پرسید دیدن هم خیانت بود؟ گفتم نه، اونو براش تعریف کردم (البته میدونم اونم کامل تعریف نکردم و مثلا جق زدن بانو رو کلا نگفتم، ولی خب). یهو کنجکاو شد، شروع کرد به پرسیدن، چی گفتی؟ عکسا رو نشونش دادی؟ که خب نداده بودم (راستش همشو پاک کرده بودم، نمیدونم چرا انتظار داشت عکس داشته باشم؟). و کلی سوال دیگه، گفتم فقط سکستونو تعریف کردم نه خودت تنها که بودی رو، که بلافاصله پرسید کدومو دوست داشتی؟ گفتم خودت تنها رو. وقتی گفتم کنجکاو بود که سکستونو ببینه بلافاصله گفت i can arrange that یعنی (تقریبا) اون (دیدن) رو میتونم جورش کنم.
چیزی نگفتیم بعدش، طرفای ظهر پیام داد کی خوبه و اینا، که تنها زمانی که میشد یکشنبه بود که هم خان خونه باشه هم پارتنر من، و تو روز باشه که نور کافی برای دید زدن باشه.
بهش توضیح دادم عکس و اینا نمیتونم و اینکه باید یه طوری رفتار کنه انگار که اصلا ن
3 394
چیو از حلقمشون کشیدم بیرون ولی بد کلاهی داره سر این رفیقت پیمان میره. من کف تهران بزرگ شدم و نصف سال اینطرف اونطرف دنیا لنگ زنهای مختلف رو میدم بالا ولی تا حالا اینطوریش به پستم نخورده بود.
از فرید خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت یک پارتی که رضا از قبل ردیف کرده بود. تو راه رضا گفت حاجی چی فکر میکنی؟ گفتم داداش من که مخم صوت کشید. اصلا فکرش رو هم نمیکردم. پیمان تو مدتی که من شناختمش به نظرم خیلی بچه باحال و به درد بخوری اومده ولی انگار کارما واقعیه و هر چی تو این چند سال اونطرف کص میکرده رها اینطرف جبران میکرده فقط مسئلهای که هست اینه که این بشر خیلی رو رها غیرتیه و تو خیال خام خودش فکر میکنه داره یک بره آفتاب مهتاب ندیده رو میبره آمریکا، خبر نداره که این گرگ بیاد اونجا ننه پیمان رو میگاد.
وارد پارتی شدیم، یک آپارتمان لاکچری بزرگ تو زعفرانیه، از در که وارد شدیم ترکیب بوی الکل، علف و عطرهای مختلف فضا رو گرفته بود و پنجاه شصت نفر تو نور کم و صدای بالای موزیک در حال رقصیدن بودن. دلم برای اینطور پارتیها تنگ شده بود، هیچوقت پارتی ایرانی تو آمریکا نچسبیده بود بهم. رضا تقریبا همه رو میشناخت و شروع کردیم به سلام و علیک کردن، خودم سه چهارتاشون رو میشناختم ولی بقیه غریبه بودن. اولین نکتهای که فهمیدم این بود که رضا به محض اینکه معرفیم میکرد و میگفت یاشار پسر داییم از آمریکا اومده چشم دخترها برق میزد و یک لبخند ملیحی گوشه لبشون مینشست. صاحب مجلس که اسمش رامین بود به سمت بار راهنماییمون کرد و «بارتندر-مسئول سرو مشروب» گفت قربان چی میل دارید؟ به خدا تو ایران خیلی بیشتر از آمریکا به آدم خوش میگذره فقط خدا کنه این آخوندهای مادرجنده زودتر گورشون رو گم کنن برن از مملکت ملت آزاد زندگی کنن. دو تا شات ویسکی رفتیم بالا که اومدن کشیدنمون وسط و شروع کردیم به رقصیدن. چند دقیقهای رقصیدیم، پیچیدم به بازی و برگشتم سمت بار گفتم داداش لطفا یک شات ویسکی دبل به من بده. منتظر شات ویسکیم بودم که دیدم یک لعبت همه چیز تموم با قر ریز داره میاد سمت بار مثلا گیلاس شرابش رو پر کنه…
دوستان ببخشید این قسمت زیاد توش سکس نداشت ایشاللا قسمت بعدی جبران میکنم.
ادامه دارد …
نوشته: یاشار
@sparty3
3 394
دش به حالت معصومانهای زل زد تو چشمهام و گفت من الان شش ماهه با کسی نیستم. دست راستم که تو موهاش بود رو بردم سمت صورتش و در حالی که صورتش رو نوازش میکردم گفتم قربونت برم که انقدر نجیبی و دستم رو گذاشتم رو گلوش و یک کم فشار دادم، لحن صدام رو عوض کردم و گفتم ببین شیرین جون من همه چیز رو درباره تو و اون دختر خاله جندهات میدونم حالا دلم میخواد خودت مثل بچه آدم از سیر تا پیازش رو تعرف کنی. نه دلم میخواد بهت آسیب بزنم نه اذیتت کنم ولی امشب باید تکلیف خودم رو با تو و اون دختر لاشیت روشن کنم.
شیرین کپ کرده بود، دستهاش به تخت بسته بود و حالا خودم هم رو شکمش نشسته بودم. چند ثانیهای طول کشید تا مغزش رو جمع و جور کنه و شروع کرد کولی بازی و خواست جیغ و داد راه بندازه ولی کاری ازش بر نمیومد. دو تا چک زدم تو گوشش و شال رو کردم تو دهنش و گفتم ببین دختر جون من اگر امشب شده باشه تو رو میکشم ولی مطمئن باش قبلش مجبورت میکنم همه چیز رو بهم بگی. چکها جواب داد، شیرین آروم شد و شال رو از تو دهنش کشیدم بیرون و دوباره بهش گفتم ببین شیرین من هیچ کاری باهات ندارم فقط میخوام بدونم اصل ماجرا چیه.
شیرین گریه میکرد و میگفت میخوای چیو بدونی؟ گفتم ببین مثلا میدونم که دبی داشتی به ارشد کص میدادی و میدونم که خرج سفرتون رو هم ناصر داده و تو فقط گوش منو بریدی. قضیه تاجر قبل از ناصر رو هم میدونم ولی هیچکدوم اینها برام مهم نیست و فقط میخوام بدونم قضیه حاملگی چیه.
رفتم از آشپزخونه براش یک لیوان آب آوردم و یکی از دستهاش رو باز کردم کمک کردم نشست کنار تخت و شروع کرد به حرف زدن. گفت خود رها هم نمیدونست از کی حامله است و وقتی به من گفت تصمیم گرفتیم هر سهتاییتون رو تلکه کنیم.
گفتم قضیه بچهدار نشدنش چی؟ گفت دروغ بود. عکسها و پرونده پزشکی همهاش فِیک بود به خاطر همین فقط رو تو اون رفیق بچه مایهاش جواب داد، چون ناصر خودش دکتره نمیشد این کلک رو بهش زد.
به هر حال تو بقیه پول ماشین رو دادی، ناصر هم تو برای اینکه حاملگیش رو جبران کنه تو دبی هشت هزار دلار پول نقد داد بهش و اون رفیق بچه مایهاش هم یک ست طلا براش گرفت که کمکم سی میلیون پولشه.
مخم داشت صوت میکشید. باورم نمیشد دو تا دختر اینطوری سرم کلاه گذاشته باشن. اون یکی دست رها رو هم باز کردم و بهش گفتم پاشو کص و کونت و جمع کن گمشو بیرون. فقط قبل از اینکه بری یک چیزی رو بدون. دوربین رو بهش نشون دادم و گفتم هم سکس نصفه و نیمهمون و هم تمام اعترافهات به جنده بودن و کلاهبرداریتون رو ضبط کردم. سه روز به خودت و دختر خاله جندهات مهلت میدم هر چی تا حالا بهتون دادم رو پس بدید. از طلاها گرفته تا پول ماشین هر چی به اون دختر خاله لاشیت یا خودت دادم رو بر میگردونید وگرنه بهش بگو مادر جفتتون رو میگام. جنده دو عالمتون میکنم ولی اگر مثل بچه آدم همه چیز رو پس بدید نه پیمان چیزی میفهمه نه ناصر نه کس دیگه، هر جا خواستید برید کص بدید فقط دور من یکی رو دیگه خط میکشید، حالا پاشو گم شو بیرون از اینجا.
تهدیدم جواب داده بود به سه روز هم نکشید سر دو روز دیدم رها پولی که برای ماشین داده بودم رو به همراه چند تا تیکه طلایی که به خودش و شیرین داده بودم رو پس داد.
فک من و رضا از چیزهایی که فرید تعریف کرده بود افتاده بود. گفتم داداش دمت گرم که انقدر صادقانه همه چیز رو تعریف کردی و متاسفم که این اتفاق برات افتاده. فرید گفت حاجی به من که بد نگذشت فقط آخرش حال گیری شد. یک سال و نیم دو سال هم خودشو هم این اواخر دختر خالهاش رو گاییدم آخرش هم همه
3 394
رزرو تو تهران یکی تو آمریکا داره. ابله فکر میکنه سر پیری دختره عاشقش شده و هر ماه کلی پول میریزه به حسابش.
گیج شده بودم، مگه میشه؟ مگه داریم؟ یعنی رها با صد گرم کصش من، پیمان، ناصر و بچه محلشون که آمارش رو در آوردم اسمش امیرِ رو گذاشته سر انگشت دار میچرخونه و بازی میده؟ به خودم فحش میدادم که اینقدر ساده بازی خورده بودم.
با رفیقم خداحافظی کردم و قرار شد موضوع بین خودمون بمونه و ببینه میتونه آمار بیشتری در بیاره یا نه. تا برگشتن شیرین و رها از دبی با هیچکدوم تماس نگرفتم ولی تقریبا هر روز با رفیقم در تماس بودم و اگر چیزهای تازهای رو که کشف کرده بود بهم میگفت. چیزهایی که تا قبل از برگشت شیرین و رها فهمیدم این بود.
یک: رها سر حاملگی گوش ناصر رو هم بریده و انداخته گردن اون.
دو: رها قبل از ناصر با یک تاجر تو دبی دوست بوده به اسم مجید و شش هفت ماهی هم تو سفرهاش به اون کص میداده تا ناصر از چنگ مجید درش آورده.
سه: بلیط رفتن به دبی شیرین و رها رو ناصر گرفته بود و در واقع شیرین سر پولی که برای هزینه سفر ازم گرفته بود تلکهام کرده بود و اینها همهاش نقشه بود.
چهار: شیرین هم چند وقته با دوست ناصر که یک دکتر هندی مسلمون به اسم ارشد ریخته رو هم خلاصه دو تا دختر خاله تا جایی که میتونن کص میدن و گوش میبرن.
سرتون رو درد نیارم گذاشتم شیرین و رها از دبی برگشتن و با شیرین تو آپارتمان قرار گذاشتم.
جمعه ساعت چهار عصر از راه رسید. بهش گفته بودم تا شب جایی قرار نذاره و پیشم باشه. شیرین رسید با خنده وارد شد و پرید تو بغلم. بعد از اینکه لبش رو بوسیدم بهش گفتم خوش گذشت؟ با پر رویی تو چشمام نگاه کرد و گفت خوش که چه عرض کنم همهاش مراقب رها بودم یک کم روحیهاش عوض بشه. دوباره لبش رو بوسیدم و گفتم شیرینم واقعا ازت ممنونم نمیدونم اگر نبودی الان باید چی کار میکردم. شیرین لبخند زد و گفت باید بیشتر از رها هوام رو داشته باشی من نبودم الان کلی تو دردسر بودی. گفتم میدونم عشقم برای همین امشب برات سورپرایز دارم. چند تا شات ودکا ریختم خوردیم و مستش کردم. شیرین با من ور میرفت و من با شیرین و حسابی حشریش کرده بودم. نمیدونست چه نقشهای براش کشیدم. با شالش چشمهاش رو بستم، دستش رو گرفتم و با خودم بردمش سمت اتاق. کمکش کردم رو تخت دراز کشید و هر دو دستش رو یکی به اینطرف یکی به اونطرف با دستبندی که از قبل داشتم بستم به نردههای تخت فلزیم. شیرین یک کم گیج شده بود گفت چی کار میکنی؟ گفتم سورپرایزه بهت که گفتم و رفتم از دستگاه یخساز یخچال یک لیوان یخ ریختم و آوردم گذاشتم کنار تخت و شروع کردم با یخها با شیرین بازی کردن. یخها رو نوک سینههاش میکشیدم و میمکیدمشون بعد از بین دو تا سینههش میکشیدم میرفتم پایین تا کصش. شیرین مثل مار به خودش میپیچید و ناله میکرد و من با یخ رو هر جای بدنش که دلم میخواست میکشیدم و با زبون رو بدنش لیس میکشیدم. قبل از اینکه بیاد خونه تو اتاق دوربین گذاشته بودم و همه چیز داشت ضبط میشد.
به خوردن و بازی با شیرین ادامه میدادم، طاقتش تموم شده بود و التماس میکرد بکنمش. پاهای شیرین رو دادم بالا و همونطور که دستهاش به تخت دستبند شده بود و چشمهاش بسته بود شروع کردم به کردنش. پنچ شش دقیقه شیرین رو کردم ولی حواسم بود اورگاسم نشه. بعد از پنچ شش دقیقه شال رو از چشمهاش باز کردم و درحالی که به چشمهاش خیره شده بودم گفتم جنده جدید من تویی آره؟ گفت آره فقط مال تو. تو دلم بهش خندیدم و گفتم شیطون من و تو که تازه الان یک هفته است با همیم. شیرین مثلا به خیال خو
3 394
و کسی که همه اینها رو برام با درایت حل کرده بود ازم سکس میخواست. با شیرین یک کم همراهی کردم ولی حال سکس نداشتم. شیرین فهمید بهم گفت بلند شو بریم تو اتاق خواب که درش باز بود و از پذیرایی دیده میشد. گفت بیا یک کم دراز بکش ماساژت بدم شازده کلی استرس بهت وارد شد. رفتم تو اتاق و من مثل جنازه تاق باز افتادم رو تخت. شیرین کمربند و شلوارم رو باز کرد و شروع کردن به ساک زدن و انقدر خورد که آبم رو آورد ولی سکس نکردیم.
قبل از اینکه شیرین بره چک بقیه پول ماشین رها رو نوشتم و دادم بهش. چک فرداش نقد شد و شیرین بهم تکست داد که مرسی رها بقیه پول ماشین رو داد و سند خورد به نامش. روز بعدش هم قرار بود و شیرین و رها برن دبی. برای تشکر از شیرین یک گوشواره براش گرفته بودم قرار شد همون شب یکی دو ساعت بیاد پیشم که گوشوره رو بهش بدم.
شیرین که از در وارد شد بقلش کردم، شروع کردم به خوردن لبهاش و همونطوری که آروم آروم میبردمش طرف اتاق خواب دونه دونه لباسهاش رو از تنش در میاوردم. تلافی دیروز رو میخواستم امروز در بیارم. طوری افتاده بودم رو کص شیرین و تلمبه میزدم که فریادهاش آپارتمان رو پر کرده بود. قبل از اینکه بیام به شوخی به شیرین گفتم بیام تو کصت؟ زد زیر خنده و گفت بچه پر رو مثل اینکه کونت میخواره یک ماشین هم برای من بخری و به خندهاش ادامه داد.
بعد از اینکه خودم رو خالی کردم رو سینه شیرین کنار هم رو تخت دراز کشیده بودیم که بهش گفتم شیرین جدی جدی فکر میکنی رها به همین زودی با مسئله بچهدار نشدن کنار اومد؟ شیرین برگشت رو بهم کیرم رو گرفت تو دستش صورتش رو آورد نزدیک صورتم و بهم گفت زیاد بهش فکر نکن تو و این کیر از به بعد دیگه مال من هستنید. تقصیر خود رها بود تو این چند سال که پیمان نبود کم اینطرف و اونطرف همزمان به چند نفر کص نداده، باید فکر اینجاش رو هم میکرد. این حرف شیرین یک کم برام عجیب بود گفتم جدی؟ تو این چهار پنچ سال که پیمان نبوده با چند نفر خوابیده؟ گفت ناصر رو که تو دبی دیدی، ۲۰۷ رو اون براش گرفته بود و تا همین حالا هم که هواش رو همه جوره داره. برق از سرم پرید، رو تخت جا به جا شدم و روم رو کردم به شیرین و گفتم رها که یک ماه پیش وقتی آخرینبار از دبی برگشت گفت باهاش به هم زده تو میگی تا همین حالا هواش رو داره؟ شیرین دست پاچه شد، نگاهش رو ازم دزدید و گفت منظورم تا همون یک ماه پیش بود و برای اینکه حواس من رو پرت کنه گفت یک بچه محل مایهدار هم دارن که از قدیم هر وقت هوس کنه یکی پاره پورهش کنه میره سراغ اون، همین بهخدا دختر خالهام اونقدرها هم که فکر میکنی جنده نیست.
بعد از رفتن شیرین حسابی فکرم مشغول شده بود. همهاش یک چیزی بهم میگفت یک جای کار خرابه و کیر خوردم ولی انقدر فکرم داغون بود که فقط دلم میخواست شر زودتر کنده بشه. سه روز بعد نتونستم طاقت بیارم و زنگ زدم دبی به اون رفیقم که دفعه اول رها رو تو مهمونیش با ناصر دیده بودم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم. همینطور که من برای رفیقم تعریف میکردم اون هی میگفت، نه بابا، جدی، عه… و هی تعجبش بیشتر میشد تا حرفهای من تموم شد و برگشت گفت رفیق اینطور که من فهمیدم رها مالیده در همتون. اولا که ناصر سه-چهار هفته ایران بود و همین هفته پیش برگشت دبی. تا جایی هم که من میدونم تو ایران مدام رها رو میدیده و هنوز هم با هم هستن و اگر بفهمه تو مخ دوست دخترش رو اونشب زدی و تمام این مدت میکردیش خوار دختره رو میگاد. این دختره تا حالا کلی گوش این دکتر پیری کیری رو بریده. دکتره روحش هم خبر نداره که این خانوم حدالاقل یک کیر
3 394
ز اون نرفته خدا یکی دیگه جلوم گذاشته. اون روز نمیشد شیرین رو بکنم ولی قرار شد تو اولین فرصت یک قراری بذاریم.
بعد از اون روز رفتار رها با من سرد شد و منم عذاب وجدان گرفته بودم که به خاطر سقط جنین افسرده شده و من باعثش شدم و از این حرفها و برای اینکه خوشحالش کنم مدام خایه مالیش رو میکردم که یکروز بهم تکست داد ریدی تو زندگیم و دیگه نمیخوام ببینمت و از این حرفها. هر چی زنگ زدم جواب نداد و زنگ زدم به شیرین دختر خالهاش که تو میدونی داستان چیه؟ شیرین گفت باید قرار بذاریم حرف بزنیم. گفتم کجا؟ گفت ترجیحا جایی که کسی نباشه. آدرس خونه مجریدم رو براش فرستادم و برای فردا عصر قرار گذاشتیم.
شیرین اومد و از همون لحظه ورودش طوری نمایش بازی میکرد که ناراحت نشون بده. یک پوشه دکتر و چند تا عکس سونوگرافی که از بالای پوشه زده بود بیرون دستش بود که من همون اول با دیدنش گفتم ای خوارشو گاییدم لابد سقط جنین یک بلایی سر رها آورده. من رنگ و روم پریده بود به شیرین تعارف کردم نشست رفتم براش یک چای ریختم آوردم سیگار روشن کرد و گفت رها دیگه نمیتونه بچهدار بشه. اینهم عکسهای سونوگرافی و نامه دکتر و این چیزهاست. چشمام سیاهی رفت، سر هوس حق بچهدار شدن رها رو ازش گرفته بودم. همونطور که شیرین حرف میزد با دستام سرم رو گرفته بودم و شوکه بودم. شیرین که دید اینطوریه رفت از آشپزخونه یک لیوان آب آورد داد دستم و نشست کنارم. سرش رو گذاشت روی شونهام و دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت حالا که شده، خودش هم باید به این چیزها فکر میکرد ولی نگران نباش من بهت کمک میکنم با کمترین دردسر از این مخمصه نجات پیدا کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و به شیرین گفتم چی میگی دختر؟ آیندهاش چی میشه؟ نمیخواد بچهدار بشه؟ قراره چند وقت دیگه عروسی کنه بره. ما اصلا قرارمون این نبود. حالا چی میشه؟ شیرین گفت ببین من دیشب و امروز کلی با رها حرف زدم. میخواد به یک بهانهای برنامه عروسیش با پیمان رو به هم بزنه. میگه اگر بالاخره بعد از چند وقت حامله نشه پیمان دلیلش رو میفهمه و روزگارش رو سیاه میکنه و تو غربت ولش میکنه تنهایی به گا میره. مغز من هنگ کرده بود، هر چیزی که شیرین میگفت مثل مشتهای پیدرپی میخورد تو صورتم که شیرین گفت من حاضرم کمکت کنم. مثل درموندهها به شیرین نگاه کردم و گفتم چه کمکی؟ گفت من شیرین رو از خر شیطون میارم پایین که با پیمان ازدواج کنه بره آمریکا، فقط کافیه یکی دوسال نذاره پیمان بفهمه بچهدار نمیشه تا گرینکارتش رو بگیره. بعدش اگر دلش خواست با پیمان ادامه میده اگر هم نه طلاق میگیره میره دنبال زندگیش اینطوری حدالاقلش اینه که رفته آمریکا فقط باید حواسش باشه که پیمان زودتر نفهمه.
شیرین جنده حالا مثل فرشته نجاتم شده بود. هر جملهای که میگفت من حس میکردم این دختر فکر همه چیز رو کرده و به هوشش احسنت میگفتم ولی نمیدونستم مادرجندهها دو دتا دختر خاله پتیاره برام دام پهن کردن. خلاصه اینکه شیرین منو راضی کرد بقیه پول ماشین رها رو هم من بدم و برای اینکه حال و هواش عوض بشه پیشنهاد کرد یک هفته به خرج من با رها برن دبی.
شیرین در نهایت بهم گفت دیگه با رها تماس نگیر و بذار من بقیهاش رو حل کنم. نفس راحتی کشیدم و فرو رفتم تو مبل که دیدم صورت شیرین بهم نزدیک شد و لبهام رو بوسید. تو نیم ساعت گذشته ترس، پشیمونی، خشم از خودم، نگرانی برای رها، ترس از اینکه رها شر راه نندازه، ترس از خراب شدن زندگیم با زنم، ترس به هم خوردن عروسی رها و پیمان و شر درست کردن پیمان برای من و کلی چیزهای دیگه ذهنم رو گاییده بود
3 394
رداش تو یک کافه قرار گذاشتیم.
همون اول بهش گفتم من زن و بچه دارم و ماجرای زندگیم رو بهش گفتم و رها هم داستان پیمان و ناصر رو راست و حسینی برام تعریف کرد و قرار شد یک مدت کوتاهی با هم باشیم ببینیم هر دو از هم راضی هستیم یا نه. همون روز بردمش خونه مجردیم سمت ونک یک دل سیر کردمش و رابطهام با رها شروع شد. معمولا هفتهای دو بار برنامه میکردیم.
چند وقت بعد رها تصمیم گرفت ماششینش که یک ۲۰۷ بود رو بفروشه و یک لکسوس بگیره و مخ من رو زد و من گفتم نصف ماوالتفاوت رو من میدم نصف دیگهاش رو خودت بده و در نهایت قرار شد رها اون بخشی از پول رو که خودش باید میداد شش ماه دیگه بده و سند رو همون موقع بزنن ولی من پولی رو که گفته بودم دادم. تو این یک سال و نیم کلی خرجش کردم ولی این دختر مثل اینکه عادت داره آخر کیر بزنه و بچاپه.
رها هر چند ماه یکبار میرفت دبی پیش ناصر و منم میدونستم و مشکلی نداشتم. ناصر خودش برای خانوم بلیط فیرستکلاس میگرفت و هربار با دو تا چمدون خرید بر میگشت.
یک ماه پیش رها بعد از آخرین سفرش به دبی خیلی ناراحت برگشت و وقتی تو فرودگاه امام رفتم دنبالش تو راه رسوندنش به خونه برام تعریف کرد که با ناصر به هم زده و از این داستانها و منم بهش گفتم چه بهتر از این به بعد کلا تکپر خودم میشی تا شوهرت بیاد راهی خونه بختت کنم.
بعد از برگشت رها از دبی به شکل عجیبی اجازه میداد آبم رو تو کصش خالی کنم و میگفت قرص میخوره تا اینکه دو هفته بعد بهم گفت پریودش عقب افتاده. به یکی از دوستام که پارسال دوست دخترش حامله شده بود و انداخته بودن زنگ زدم شماره دکتر رو گرفتم گفت بگو از طرف من هستید و برید پیشش.
خلاصه برای فرداش با دکتر قرار گذاشتیم و رفتیم. رها به دکتر گفت یک هفته است پریودم عقب افتاده و بعد از سونوگرافی دید جواب مثبته و گفت فردا ساعت نه صبح بیاید به این آدرس. آدرس یک جای دیگه رو بهمون داد و خداحافظی کردیم.
تو راه برگشت رها بهم گفت فرید تو فردا نمیخواد بیای بهتره با دختر خالهام برم که اگر چیزی شد یکی از اعضای خانوادهام پیشم باشن بهتره. قبول کردم ولی قرار شد صبح خودم برسونمشون و همون نزدیکیها باشم تا بعد از تموم شدن کار برم دنبالشون. دختر خاله رها که اسمش شیرین بود قبل از پیاده شدن شمارهام رو گرفت و دو ساعت دو ساعت و نیم بعد بهم زنگ زد که برم دنبالشون.
رنگ و روی رها پریده بود ولی رو پاهای خودش بود و کمک کردم نشست تو ماشین دخترخالهاش هم نشست. رها گفت ما رو برسون خونه. تو راه فهمیدم دکتر یک آمپول به رها تزریق کرده که باید بعد از تزریق یکی-دو ساعت استراحت میکرده و تحتنظر میبوده تا دکتر بهش اجازه بده بره و بهش گفته بوده چون زود فهمیده خیلی راحت مثل لختههای خون از رحمش خارج میشه وتموم میشه میره پیکارش. رسوندمشون خونهشون که دخترخالهاش شیرین گفت، اگر میتونی چند دقیقه صبر کن منم با رها برم بالا و مطمئن بشم تا آپارتمانشون حالش خوبه و برگردم من رو هم سر راه برسون. حس کردم شیرین میخواره و دنبال بهانه برای تنها شدنه گفتم حتما. برو بیا منتظرت میمونم.
تو ماشین شیرین شروع کرد به لاس زدن که آره رها میگه همهاش دوست داری بریزی توش و از این حرفها و مدام منو تحریک میکرد منم گفتم نه بابا فقط چندبار این تازگیها ریختم توش و اصلا فکر نمیکردم اینطوری بشه. شیرین نه گذاشت نه برداشت دستش رو گذاشت رو کیر نیمه شق من و گفت آره جون خودت رها بهم گفته چطوری میکنیش و خندید. دلم رو صابون زدم که چی از این بهتر، تا چند ماه دیگه رها میره آمریکا این هم که کصش میخواره و هنو
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
