Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
با مادر پدر راضیه سلام و علیک کردیم و رفتیم داخل. همون آیینه قدی هال که جلوش آرایش میکردم و اون دختر از پشت بهم حمله کرد رو داشتم دوباره میدیدم. درب اون اتاقی که اون دختر دبیرستانی داخلش لختم کرد بسته بود. میدونستم راضیه خواهر نداره و احتمالی جز این نیست که راضیه همون دختر دبیرستانیه که ۱۳ سال پیش به زور باهام لز کرد ، تحقیرم کرد و هر بلایی که خواست سرم آورد. خاک بر سرم. چطور تا حالا نشناخته بودمش. هر طور هست باید رابطه مهران رو باش بهم بزنم.
راضیه از همون اتاق وارد پذیرایی شد. یهو خیس عرق شدم. به احترامش همه بلند شدیم. یه پیرهن صورتی آستین کوتاه تنش بود تا بالای زانوش. چیزی که خیلی تو چشم بود سینه هاش بود. سینه هاش خوش فرم و نسبت به هیکل ریزمیزش بزرگ بودن. مهران رفت گل رو تقدیم کرد. عروس با همه سلام علیک کرد. به من که رسید جلوم ایستاد. یه دختر ۳۰ ساله لاغراندام. فکر کنم قدش ۱۵۵ بود و من ۱۷۰. باهام دست داد. حس کردم لختم. ناخودآگاه دست چپم رو جلو سینه هام گرفتم. روبوسی که کردوقتی لپش به لپم خورد گر گرفتم و صدای قلبم رو میشنیدم.
اون شب نفهمیدم چی شد. هر صحبتی شد با تته پته جواب میدادم. تو حال خودم نبودم و سعی میکردم با راضیه چشم تو چشم نشم. همش با خودم فکر میکردم یعنی راضیه هم من رو شناخته یا نه. اما رفتارش کاملا عادی بود. موقع خداحافظی تا دم در بدرقمون کردن. تو راه برگشت سکوت مطلق بود. وقتی رسیدیم بدون حرف زدن لباس عوض کردم پریدم تو تخت. همش با خودم فکر میکردم باید چیزی بگم یانه! به مهران بگم یا نه! از طرفی راضیه یه دختر منحرف عوضی بود که احتمالا همه غلطی تو زندگیش کرده. از طرفی هم میگفتم خب شاید اون بلایی که سر من آورده از دید خودش فقط یه شیطنت بچگانه بوده. دوباره خاطرات اون روز نزدیک مدرسه واسم زنده شد. اشکم دراومد آروم آروم تمام صورتم خیس شد. تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم. از قرار معلوم راضیه هم من رو نشناخته و تصمیمش به ازدواج نشونه سر به راه شدنشه. تو همین فکرا بودم که خوابم برد.
… خواب دیدم وسط مهمونی خونه راضیه اینا بودیم و راضیه هم مانتو مقنعه مدرسه تنشه. وسط مهمونی بلند شد دامنم رو کشید پایین. هر چی تقلا کردم فایده نداشت. مژده و مهران رو صدا میزدم کمکم کنن اما انگار حواسشون نبود. ظرف سه سوت جلو همه لخت مادرزادم کرد و کشون کشون بردم تو اتاق که یهو از خواب پریدم. تا صب چند بار کابوس های مشابه دیدم. هر بار راضیه موفق میشد سوتینم رو دربیاره، شورتم رو جلو همه پایین بکشه و لخت مادرزادم کنه. وقتی میخواست ببردم تو اتاق که ترتیبم رو بده از خواب میپریدم. انگار که مقابلش کاملا تسلیم بودم و هیچ شانسی نداشتم.
این چند روز مونده تا عقد رو اکثرا پیش مژده بودم، دیدن دوستای قدیمم هم رفتم. خوش میگذشت. فقط شب ها کابوسهام دوباره شروع شده بود. روز عقد رسید و من و مژده با راضیه و مادرش رفتیم آرایشگاه. وقتی رسیدیم بعد از سلام و علیک کارمون رو شروع کردن. من معمولا لباس خیلی باز نمیپوشم. راضیه یه مانتو جلو باز پوشیده بود. وقتی مانتو رو دراورد زیرش یه تاپ مشکی خیلی تنگ بود که سینه هاش زیرش داشت منفجر میشد. یهو دیدم جلو اون همه آدم تاپ تنگش رو درآورد و با سوتین کرم رنگش مشغول گشتن تو کیفش شد. اون لخت شد اما انگار من لخت بودم. یه حسی داشتم انگار که همه میدونستن راضیه همه جام رو دیده. حس عجیبی بود. یه تاپ گشاد کرم رنگ از کیفش درآورد و تنش کرد که وقتی شنیونش تموم شد و خواست لباس بپوشه آرایشش با اون تاپ تنگ به هم نخوره. فهمیدم از نظر پوشش دختر راحتیه. اون چند ساعت که کنار
3 394
م رفته بود که کوتاه بودن، من و مژده سر خانواده مادریم که بلند بودن. با اینکه پسر بود تقریبا هم قد من و مژده بود. ظاهر خوبی داشت. همیشه هم به خودش میرسید. کلا شوخ و سرزنده بود اما نه به اندازه مژده.
خلاصه خودم رو که با اون پوشش جلو مهران دیدم، جیغ زدم و پریدم تو دسشویی. بنده خدا مهران خشکش زد از جیغ من.
من: بیتربیت نمیبینی لختم، چشمات رو درویش کن.
مهران: برو بابا. من خودم زن دارم، زنم هم از تو خوشگلتره. چرا باید تو رو نگاه کنم.
بعد از کمی که کارم تموم شد از دستشویی داد زدم : خب آقای متاهلی که زن خوشگل داری. نگاه نکن من برم تو اتاق لباس بپوشم.
مهران: باشه بابا. بیا برو. نمیخورمت.
اومدم بیرون دیدم مهران پشتش به منه. خواستم برم سمت اتاق با خنده یهو برگشت و گفت: ژوووون. چه بدنی داری
منم با خنده جیغ زدم و فرار کردم تو اتاق و کلی فحشش دادم. اونم الکی مثلا افتاد دنبالم که دید بزنه. دستگیره در اتاق رو کشید اما من زودتر در رو قفل کرده بودم و بخاطر این پیروزی و فرار به موقع از تو اتاق واسش کری میخوندم و به خودش و زنش بد و بیراه میگفتم. (البته بد و بیراه های معمولی در این حد که یه کتک خودت رو میزنم یکی زنت رو. یا اینکه به تلافی عروست رو میبرم حموم دیدش میزنم و … ) اینم بگم که همه اینا شوخی بود. مهران پسر خوبی بود و من خواهر بزرگش. قطعا به من چشم نداشت. وقتی لباس پوشیدم و اومدم بیرون مهران گفت شانس آوردی جلو مژده این سوتی رو ندادی
من: آره واقعا مژده اگه بود گیرم مینداخت و بیخیال نمیشد.
بعد از ظهر نوبت آرایشگاه داشتم. با مژده هماهنگ کردم ساعت پنج خونه ما باشن و همگی با هم بریم خونه عروس. من و مهران با ماشین من، مژده اینا هم با ماشین خودشون. تا اون موقع کار آرایشگاهمم تموم شده بود. ساعت پنج مژده اینا رسیدن. من یه کت و دامن خردلی پوشیده بودم و مهران هم تا میتونست به خودش رسیده بود. و یه دسته گل خفن گرفته بود.
مژده: به به شاداماد چه خشگل شده.
بعد مژده روش رو کرد به من و در حالیکه به شوخی سینه ام رو یه فشار داد، در ادامه گفت: تو چطوری سکسی؟
از فشار دستش رو سینه هام ناخودآگاه یه متر پریدم عقب و زدم رو دستش و زیر لب یه فحشی بهش دادم. با اینکه ده سال ازش بزرگتر بودم همیشه ازین شوخیا با من میکرد.
مهران: الان بهش میگی سکسی اگه ظهر با اون لباس خواب و شورت مشکیش میدیدیش چی میگفتی!؟
من: ااااا مهران بیشعور. تو شورتم رو هم نگاه کردی؟!!!
مهران: ای تقریبا اما سینه هات که معلوم بود دیگه تمرکز نداشتم خوب شورتت رو ببینم
مژده: اااووووفففف چه کردید شما دو تا من نبودم
من: خفه شید دوتاتون تا خودم نکشتمتون
شوهر مژده که اومد دیگه شوخی رو تموم کردیم و کمی بعد حرکت کردیم. من پشت فرمون بودم و مهران آدرس میداد.
از شانس بد آدرس ما رو از جلو مدرسه ای رد کرد که یکی از بچه هاش من رو لخت کرده بود. حس بدی بود و خاطرات بد زنده شدن. سعی کردم حواسم رو پرت کنم ازون موضوع اما اوضاع رفته رفته داشت بدتر میشد. دقیقا پیچیدیم توی همون کوچه و جلوی همون آپارتمانی نگه داشتیم که اون دختره من رو داخلش لخت کرد. یهو یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. نکنه راضیه همون دختر بچه ایه که بهم تجاوز کرد. وای خدا گفتم چقدر چهرش آشناست اما شایدم اشتباه میکنم. شاید همسایشون باشه. تو همین فکرا بودم یهو مهران گفت: مینا چیزی شده؟ چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟ چرا پیاده نمیشی؟
من: اره خوبم. چیزی نیست. الان پیاده میشم.
پیاده شدم و تو دلم خدا خدا میکردم اشتباه کرده باشم. مهران زنگ خونه رو زد و داخل رفتیم. واااای. همونجا بود. همون خونه.
3 394
لز زوری مینا با یه دختر دبیرستانی (۲)
1402/02/16
#تجاوز #لزبین #لز
سلام
من مینا هستم. الان ۴۵ سالمه. از آخرین باری که تو این سایت داستان نوشتم حدود ۱۳ سال میگذره. داستان «لز زوری مینا با یه دختر دبیرستانی». پیشنیاز خوندن این خاطره, خاطره قبلی هست. لطفا اول اون رو بخونید،
اگر خوشتون اومد بعد بیایید سراغ این یکی. چون بیس هر دو مثل همه.
سال ۸۹ بود که اون اتفاق افتاد. تو راه با یه بچه مدرسه ای درگیر شدم و تا به خودم اومدم مثل سگ کتک خوردم و فهمیدم طرف همچنین هم بچه نیست و تو سن ۳۲ سالگی ، یه دختر ۱۶-۱۷ ساله به هفت روش سامورایی بهم تجاوز کرد. بعد از اون دیگه از دختر مدرسه ای ها میترسیدم. چند بار دیگه هم اون دختر رو دیدم و هر بار از ترس نگاهم رو میدزدیدم و سرعت ماشین رو بیشتر میکردم. یکبارش اون هم من رو دید. نمیدونم شناخت یا نه ولی یه جوری نگاهم کرد انگار لختم و دوباره میخواد کونم بذاره. منم فوری گاز دادم و فرار کردم. دیگه تصمیم گرفتم کلا ازون مسیر رد نشم. تا مدت ها کابوس میدیدم که داره بهم تجاوز میکنه. مثلا یه بار خواب دیدم تو مدرسه وسط یه کلاس لختم کرده. همکلاسی های دوره دبیرستان هم تو خواب بودن که همه با هم میخندیدن بهم. مدیرمون هم در حالیکه اون دختره انگشتش تو کونمه نگاهم میکرد. حتی نمیتونستم روانشناس برم. اما با گذشت زمان حالم بهتر شد.
تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد. از همسرم (حمید) جدا شدم. یه کار تو یکی از شهرای شمالی پیدا کردم و رفتم اونجا. اوضاع دوباره خوب شده بود و زندگی رو روال افتاده بود. خواهر کوچیکم (مژده) تصمیم گرفته بود واسه داداشم (مهران) زن بگیره. کلی گشتیم و معرفی کردیم اما قسمت نشد. یا اونا نمیپسندیدن یا داداشم. تا اینکه زن داییم یکی از آشناهای شوهر دوستش رو معرفی کرد. یه دختر به اسم راضیه. عکس پروفایلش رو دیدم، با تاپ و دامن کوتاه و یه عینک آفتابی رو چشمش. قرتی بود اما خب ما هم آدمای مذهبی نبودیم. خوشگل بود. مهران هم خوشش اومده بود. همونطور که گفتم من شمال رفته بودم و نشد برم خواستگاری. مهران با مژده و شوهرش رفته بودن خواستگاری و صحبتا رو کرده بودن. مژده هم آماره دختره رو دراورده بود که مهندس مکانیکه و تو یه شرکت خصوصی مشغول به کاره. نمیدونم از کجا ولی تایم استخر راضیه رو فهمیده بود و یه بار رفته بود استخر و کلی زن داداش آیندمون رو دید زده بود و اومد واسه من تعریف کرد.
مژده: وای مینا این دختره «راضیه» خیلی خوبه. تحصیلکرده و خانواده دار. تازه خیلی هم سکسیه. یه ذره چربی نداره. قدش کوتاهه اما ترکه ای و پستون قشنگ. سایزش ۷۵
من غش کرده بودم از خنده. مژده کلا تو این زمینه ها خیلی شیطون بود. درست برعکس من که خجالتی هستم. همه چیز خوب پیش رفت و نامزد کردن. منم تلفنی تبریک گفتم. قرار شد نزدیکای عقد چند روز مرخصی بگیرم و چند شب قبل از عقد یه شب شام بریم خونه عروس. پشت همون ماشین ویتارای مشکی نشستم و زدم به دل جاده تا رسیدم تهران. نصف شب رسیدم و رفتم خونه پدریم که الان فقط مهران اونجا زندگی میکرد. مژده و شوهرش هم اونجا بودن. لباس عوض کردم و نشستیم حرف زدن تا نصف شب که مژده اینا رفتن و ما هم خوابیدیم. قرار مهمونی, شام فردا بود.
فردا نزدیکای ظهر بیدار شدم خواستم برم دستشویی مهران رو دیدم گفت به به خانم خانما! ساعت خواب. متوجه شدم یه تاپ نازک تنمه که رو سینه هام توره. سوتین رو هم که شب درآورده بودم و شلوار هم پام نیست و با شورت جلو مهرانم. هیچوقت جلوش با اون وضع نبودم. مدت زمان طولانی زندگی تنهایی به این پوشش ها عادتم داده بود.
مهران و مژده دوقلو بودن و ۳۵ ساله. مهران هم تقرییا هم قد ما بود. اون سر خانواده پدری
3 394
تو داری اگه پایین نافت بود که بیچاره پرنده لونش خیس خیس شده بود
اینو که گفتم پا شد دنبالم کرد یه لیوان آب پاشید روم گفت حالا تو خیسی یا من بیچاره هه هه هه
یه لیوان دیگه اونجا بود برداشتم به حالت پاشیدن سمتش دستمو بالا بردم که چرخید گفتمم هه هه هه خالیه.
گفت می رم لباسمو عوض کنم راحت نیستم توی این لباس
گفتم منو تنها نذار رو قلبم پا نذار بعد راه افتادم پشتش رفتم
فهمیده بود چرا دارم میام به روی خودش نیاورد رفتیم توی اتاق لباسهاش گفتم بذار کمکت کنم بعد بدون اینکه چیزی بگه از پشت شروع کردم به باز کردن بالاتنه ی لباسش
وقتی داشت شل می شد گفت چشماتو درویش کن ببینم گفتم باشه چشامو می بندم بعد مثلا بسته بودم که خودش ادامه داد و لباسشو در آورد گفتم
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آواز مي خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
بعد چشمامو باز کردم و اول چشمم افتاد روی ممه هاش که از زیر سوتین نازکش نصفه نیمه زده بود بیرون
گفتم می تونم می تونم …
گفت می تونی چی
-می تونم از لمس بدنت لذت ببرم؟
-قاه قاه خندید گفت فعلا چشماتو این سری خیلی درویش کن تا نگفتم باز هم نکن
از اون زاویه بدنش خیلی مست کننده بود خط های منحنی شکم و کون و ممه ها و لپاش وااای هم زمان داشت با دکمه و زیپ دامنش ور می رفت که یه دفه مثل ساختمون پلاسکو دامنش افتاد پایین من آب دهنمو قورت دادم نگام کرد من روی بدنش قفل کرده بودم بی جان شده بودم دستاشو مثل برف پاک کن جلوی صورتم تکون داد گفت مثلا قرار بود نگاه نکنیا بعد آهسته برای بغل کردنش اقدام کردم که تسلیم و رضا بود .
این بار دستم رو آهسته بردم پایین و پایین تر کون جنیفر به کون این خانم سلام کرده بود از بس که گرد و قلمبه بود یه کمی که احساسش کردم فکر کنم یکی دو دقیقه طول کشید تا آهسته دستم رو گذاشتم روی کونش و حسابی مالیدم
بعد حسابی بوسش کردم نگام کرد و دستای لختش رو گذاشت روی دماغم و گفت هیس بعد شروع کرد دکمه های پیرهنم رو که کمی خیس شده بود یکی یکی باز کرد بعد توی گوشم آهسته گفت لخت شو معشوق من
بعد ادامه داد
معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساق های نیرومندش
چون مرگ ایستاد
ادامه داره …
نوشته: دوست پسر ماهانا
@sparty3
3 394
هی می گن هی می گن فکر می کنن حق مطلب ادا نشده . یه لیوان شربت ریختم گفتم بیا حالا ناراحت نباش که با ولع خورد و گفت بی خیال صبر کن الان میام روی میز میوه و آب و شیرینی هم بود یه لیوان آب خوردم رفت یه ربع بعد با یه لباس رقص عربی برگشت گفت بزن می خوام برقصم . یه دامن آبی که یه دکمه هایی بهش وصل بود از یه طرف چاکش تا رون پاش میومد بالا تنه هم یه چیزی شبیه سوتین که به اون هم یه سری دکمه و چیزای براق وصل شده بود شکمش هم پیدا بود که یه تتوی کوچیک بالای نافش داشت. یه کلمه انگلیسی بود لاکردار یه ذره هم چربی اضافه نداشت بدنش یه کم سبزه بود پشت که بهم کرد کونش که یه کم ورقلمبیده بود توی اون دامن مخصوص رقص عربی چه جلوه ای می کرد . دامنش هم نسبت به چیزایی که دیده بودم کوتاه تر بود ساق پاش کامل دیده می شد. و معلوم بود هیچی نپوشیده وای وای وای نمی تونم توضیح بدم . خیلی کوس بود خیلی ناز بود خیلی کردنی بود جالب اینکه اصلا اهل آرایش نبود درواقع از فیس خودش مطمئن بود خشکل و تو دل برو. داشتم به خودم می گفتم این بشر اگه یه چراغ سبز نشون بده گاز می دم از چهار راهش با شتاب رد می شم که یه چشمک حرفه ای برام فرستاد. به حالت جاهلای قدیم گفتم چاکرم . ساز رو برداشتم و یه شش و هشت قری شاد طولانی که خودم ساخته بودم هی زدم و هی اون رقصید همش وسط آهنگ اشتباه می کردم انگشتام درست نمینشست پشت پرده ها مضرابم میخورد به ساز دلیلش کاملا مشخص بود یه حورالعین بهشتی جلوم داشت از ممه تا کونش رو می چرخوند و می لرزوند و تاب می داد کون قلمبه اش که یه لحظه اینجا بود یه لحظه یه جای دیگه انگار داشت می گفت اگه تونستی منو بگیری ممه هاش رو به یه حالتی می برد توو بعد می اورد بیرون خیلی حرفه ای می رقصید . از آواز خوندنش خیلی خیلی بهتر بود . براش مهم نبود که با دوتا چش هیز دارم نگاش می کنم . خودش با خودش داشت حال می کرد. چشماش گاهی بسته بود. خیلی از اینکه از شر صادق خلاص شده بود خوشحال بود . آخرای رقصش شروع کرد مثل زورخونه ای ها دور خودش چرخید و چرخید که یه دفه تالاپ افتاد روی زمین آرنجش خورد به مبل، تاقی صدا کرد ساز رو گذاشتم اومدم نزدیکش فکر کردم سرش خورده به مبل نشستم یه کم ترسیده بودم که یه دفه زد زیر خنده گفت هیچیم نشد بازوش رو گرفتم بلندش کردم هنوز سرش گیج میرفت کمکش کردم ولو شد روی کاناپه راحتی از این مبل ها که زیادی راحتن خودمم نشستم پیشش.
گفت خیلی حال داد کیف کردم هیچ وقت با صدای ساز زنده ایرانی اینجوری نرقصیده بودم خیلی ماهری آفرین .
گفتم تو هم ماهری پس چرا معطلی پاشو
لباشو غنچه کرد یه ثانیه صبر کرد گفت نچ
گفتم لباست مخصوص رقص عربیه باید یه کم عربی هم برقصی
خندید گفت هااا که جنابعالی کون منو دید بزنی . گفتم دید نمی زدم که قورت می دادم.
بعد دراز کش افتاد روی کاناپه و سرش رو گذاشت روی پام سیخ کرده بودم یه نگاه کوتاه به هیکلش انداختم سرم بدتر از ماهانا گیج رفت همینقدر بگم چاکی که سمت راست دامنش بود باعث شده بود نصف دامنش بیفته پایین مبل بقیه اش بالا باشه حته شرتش که کرم رنگ کاملا ساده بود یه کم دیده می شد پاهاش داشت دیوونم می کرد ممه هاش نزدیک دستم بود کاملا بهش احاطه داشتم
گفتم معنی تتوی روی شکمت چیه؟
گفت: به فارسی روان یعنی خداوند یه چیز تیزی می کنه تو کون هرکی چشماش هیز باشه
-حالا که نمی گی خودم حدس می زنم بعد ادامه دادم اولا به نظرم اینکه بالای ناف کشیده شده یه معنی داره
-نه اتفاقا می تونست پایین نافم باشه هه هه هه
-گفتم نه دیگه فکر نکن معنیشو نفهمیدم نوشته نست یعنی لونه پرنده با وضعی که
3 394
الاخره فاصله گرفت و دوباره بوی نفسهاش و موهای خیسش خورد توی صورتم . نگاهمون یه لحظه بد جوری توی هم گیر کرد خیلی تنها احساسش کردم خیلی بی پناه شده بود. داشت برام یه چیزایی معلوم می شد. مشخص بود از طرف شوهرش حمایتی که باید از لحاظ عاطفی بشه نمی شد. اما این جمله که یه دقیقه پیش گفت دقیقا به سکس مربوط می شد. خاک تو سر صادق
گفتم آقا صادق نیستن
گفت خوابیده
-با هم اوکی هستید؟
-نه بابا خوشحال هم هست به فکر ارث و میراثه . حالا خوبه خودش ندار نیست .
بعد یه سیگار دیگه روشن کرد گفتم اهل خیانت که خدای نکرده نیست گفت پدرشو در میارم ولی معلوم بود از سر ناتوانی این حرف رو زده وگرنه مطمئن هم نیست اما چیزی که کاملا مشخص بود این بود که دوستش نداره و حالا که باباش مرده بود خیلی شرایطش تغییر کرده بود دیشب یه خانم مسن رو هم دیده بودم که دم به دقیقه پیش ماهانا میومد
گفتم مامانتون حتما می تونن جای خالی بابا رو براتون پر کنن .
گفت منظورت این خانمه و عکس روی دیوار رو نشون داد
-آره ایشون
-اون مامان من نیست ولی زن خوبیه خیلی هوامو داره
-مامان خودتون کجان
یه توضیحات زیادی داد که از وسط حرفاش فهمیدم که همون سال اولی که کرونا اومده بود بیچاره مادرش که ریه هاش مشکل داشتن می میره باباش به اصرار دخترش بعد از یه سال با این خانم ازدواج می کنه گفتم از ازدواجتون پشیمون هستید ؟ نشست روی مبل یه پک زد به سیگار و فکر کرد سرش رو گرفت بین دستاش و با سر اشاره کرد به پایین یعنی آره . متوجه شدم داره گریه می کنه .
چند ماه بعد بهم زنگ زد اول صداش رو نشناختم کاملا شاد بود از اون دخترایی بود که وقتی شادن حرف که می زنن صداشون رو یه جوری می کشن که خواسته و ناخواسته دلبری می کنن ازم خواست برم خونه شون گفت پاکتت هم تقدیم می کنم یه کم شوخی می کرد یادمه گفت خوب تقویت شدی یا نه که اون لحظه اصلا به حرفش فکر نکردم شاید هم منظوری نداشت نمی دونم بعد گفت می خوام شاد شاد بزنیا دلم پوسیده بعد مخفف اسم کوچیکم رو گفت. چندباری که صدام کرده بود به اسم فامیل صدام می کرد الان یه دفه اسم کوچیک اون هم نصفه نیمه چه معنی می تونست داشته باشه. بین راه یه شاخه گل خریدم زنگ زدم حیاط بزرگ خونشون رو طی کردم تا رفتم تو سالن باهام که دست داد دستش توی دستم موند گفت آزاد آزاد شدم مث یه دندون کرمو انداختمش دور و یه ماچ گنده از صورت گرفت. یعنی درواقع الان یه خانم صفر آزاد شده در حد صفر جلوی من داشت چشم ابرو می یومد.
من هم خیلی مودب صورتشو بوس کردم . دوباره براش ساز زدم و هی تصنیفهای شجریان رو که نصفه نیمه بلد بود می خوند دوش دوش دوش که آن مه لقا … منم باهاش همراهی می کردم . بلد بودم چه جوری با صدای سازم دل طرف رو ببرم شنگول شنگول بود انگار ده دوازده تا پیک زده باشه البته مست نبود، یعنی بود ولی نخورده مست بود. بعد که تموم شد . فاصله که گرفت تازه تونستم نگاش کنم یه شلوار جین تنگ پوشیده بود که کون اکسترا دارش قلمبه زده بود بیرون تو ذهنم یه شعر سکسی اومد که می گه زنی که کونش قلمبه است کوسش وسط تو لمبه است
گفتم اون سری اومده بودم خیلی داغون بودی شما. خدارو شکر می بینم سرزنده هستی
گفت مچشو گرفتم .
-خیانت کار بود مگه ؟
به حالت لهجه مازندرانی گفت ااره
بعد خندید دوباره گفت بدجوری مچشو گرفتم جوری که توی دادگاه هیچی برای گفتن نداشت دادگاه به تعداد سکه های مهریه ام گیر داد اما همونی که گرفتم بدجوری کون سوزی داشت براش مادرجنده برای پولای بابای من نقشه کشیده بود . اولین بار بود جلوی من فحش می داد داغ کرده بود خانم ها همین جوری ان وقتی داغ می کنن
3 394
باهاش چونه بزنم .
فردا شب وقتی رفتم اونجا، خونه شون خالی خالی بود هیچ خبری از اون همه برو بیای دیشب مهمونا نبود یه نفر راهنماییم کرد که منتظر باشم لامپِ کمی روشن بود یه کم تاریک به نظر می رسید یه جا نشستم سازم رو در آوردم داشتم کوک می کردم که ماهانا اومد باهام دست داد و تشکر کرد که اومدم ولی اصلا لبخند نمی زد صداش یه کم گرفته بود خیلی جا افتاده و باوقار بود معلوم بود تازه دوش گرفته موهاش هنوز خیس بود بوی عطر و ادکلن نمی داد ولی یه طراوت خیلی سکسی داشت که جذبم می کرد بالاتنه یه تاپ پوشیده بود که چاک سینه اش دیده می شد سوتین بسته بود که نخش هم رنگ لباسش نبود و میشد از بالا تفکیک کرد که این مال سوتینشه این مال تاپ. شلوار گشاد ولی نازکی پوشیده بود. اومد خودشو ول کرد روی مبل راحتی نزدیک من کاملا لم داد و پاهاش رو انداخت روی هم. من هنوز سرِ پا بودم تا نشستم یه سیگار روشن کرد و یه پک محکم زد و دودشو بیرون داد و گفت من خیلی به بابا نزدیک بودم با هم دو تا دوست بودیم نمی تونم بپذیرم که مرده و صداش گرفت. گفتم آقا صادق تشریف ندارن . بدون توجه به حرفم و انگار که یعنی حواست کجاست گفت خیلی ناتوان شدم و زد زیر گریه. بعد گفت دیشب اصلا راحت نبودم همش تو فکر مهمونا بودم خواستم امشب بیاین که با خودم خلوت کنم به یاد بابام. طول مهمونی دیشب اصلا گریه نکرد و الان خیلی راحت بود برای یکی دو دقیقه سکوت کرد من سازم رو برداشتم و بدون مقدمه یه قطعه آوازی زیبا نواختم سکوتی که شروع شده بود ادامه پیدا کرد حدود نیم ساعت زدم و زدم و زدم و خودم شاید بیشتر از ماهانا کیف کردم شروع کرد پاشد اومد نزدیک تر نشست بوی موهای خیسش رو احساس می کردم خیلی یواش به اصطلاح ما نوازنده ها درامد کرد و یه تحریر با ولوم پایین خوند که زیر صداش من همراهی کردم . یادمه این شعر رو شروع کرد به آواز خوندن که نسبتا بد هم نخوند یعنی حرفه ای نبود اما پرت و پلا هم نمی خوند: نی به آتش گفت کاین آشوب چیست … بالاخره تموم شد گفت میخواد کمی ساز بزنه ازم خواست کمکش کنم ساز رو از بالای کمد بیاره پایین یه سه تار داشت که روی جعبه اش یه کم خاک نشسته بود وقتی نزدیک شد درست روبروم بود که گفت خیلی ساز نزده یه لحظه بوی نفس و موهای مجعدش خورد توی صورتم وای چه حس خوبی بود رفتم بالای چارپایه ساز رو آوردم پایین انگار که یه چیزی یادش اومده باشه گفت بابام همیشه برامون تو ای پری کجایی می خوند و بلند تر از قبل زد زیر گریه در واقع انگار که فوران کرده باشه سه تارشو رو گذاشتم زمین نزدیک هم روبروی هم وایساده بودیم احساس کردم باید آرومش کنم مثل احمدی نژاد که مامان چاوز رو مجبوراً بغل کرد یواش اقدام کردم که دست بذارم روی شونه هاش واقعا قصدم آروم کردنش بود که دستاش رو روی پهلوهام احساس کردم چون قدش کوتاه تر از من بود سرش رو تقریبا گذاشته بود روی سینه ام و بدون صدا گریه می کرد بعد یه کم محکم تر بغلم کرد گرمی تنش رو احساس می کردم نرمی ممه هاش رو روی سینه ام حس می کردم و بوی خیسی موهاش دیوونه ام کرده بود یه لحظه گریه اش قطع شد یکی دوثانیه طول کشید بعد یه دفه بدون مقدمه گفت صادق بلد نیست ارضام کنه و دوباره گریه کرد از توو بغلم جدا نمی شد قبلش که در مورد پدرش گفته بود میخواستم بگم انشاله بقای عمر شما باشه یا از همین جمله ها که می گن اما با جمله ای که بی هوا از دهنش در اومده بود دیگه جاش نبود. با اون جمله که گفت یه چیزایی شروع شده بود اما نباید ادامه پیدا می کرد شاید اگه اون لحظه دستمو به جای شونه هاش یواش برده بودم سمت کونش هیچ اعتراضی نمی کرد . ب
3 394
صدای سازم کوسشو خیس کرد (۱)
1402/02/16
#اروتیک #زن_بیوه #عاشقی
ماهانا یه دفه بدون مقدمه گفت صادق بلد نیست ارضام کنه و دوباره گریه کرد از توو بغلم جدا نمی شد واقعا من قصدم آروم کردنش بود میخواستم بگم انشاله بقای عمر شما باشه یا از همین جمله ها که می گن اما با جمله ای که بی هوا از دهنش در اومده بود دیگه جاش نبود. یه چیزایی شروع شده بود اما نباید ادامه پیدا می کرد شاید اگه اون لحظه دستمو به جای شونه هاش آروم گذاشته بودم روی کونش اعتراضی نمی کرد . بالاخره فاصله گرفت و دوباره بوی نفسهاش و موهای خیسش خورد توی صورتم.
ترجیح دادم داستان رو از یه کمی جلوتر شروع کنم اولش اینه که نوازنده های یه لول بالاتر خوششون نمیاد تو مراسم عروسی یا مخصوصا عزا ساز بزنن . تعریف از خود نباشه من جزو همین یه لول بالاترا بودم بیشتر تدریس می کردم و گاهی کنسرت. چون منبع درامدم از جای دیگه هست به پولش هم نیازی نداشتم. یه شب یکی از دوستای قدیمم زنگ زد گفت یه جا قول دادم برم اما مورد فوری فوتی پیش اومده نمی تونم برم خلاصه بعد کلی چک و چونه زدن راضی شدم به جای دوستم برم یه مجلسی که به تازگی باباشون فوت شده بود همراه خواننده و یکی دو تا نوازنده ی دیگه ساز بزنم . بعد از اینکه برنامه شروع شد کاملا مشخص بود که ساز من یه مقدار سر بود از بقیه انگار همه فقط دوست داشتن من بزنم براشون بالاخره مجلس تموم شد و من سریع جمع کردم برم. توی یه خونه خیلی بزرگ و لاکچری بودیم سمت اختیاریه پدرشون سه روز پیش فوت شده بود براشون یه سری آهنگ غمگین از افتخاری و بنان و همایون و … زدیم . یه دختر و یه پسر داشت که پسره ترکیه بود اسم دختره ماهانا بود که شوهر کرده بود و با شوهرش مهمونا رو راهنمایی می کردن بعد از اینکه تقریبا همه اومدن ماهانا با شوهرش اومد یه جا نزدیک ما نشست. باباهه کلی ارث و میراث گذاشته بود برای بچه هاش خیلی شانسی از دهن مهمونا قبل از برنامه شنیدم که صحبت از نمی دونم چند هکتار زمین توی کردان کرج بود که مطمئنا فقط این نبود ماهانا تازه ازدواج کرده بود اندامش هنوز اصلا دست نخورده بود سالم سالم بود لاکردار هیچ نقصی نداشت کونش یه گردی مضاعف داشت ولی چاق نبود . لباس سیاه پوشیده بود آستینش تور بود با یه شلوار سیاه . پوستش یه کم سبزه بود موهاش مجعد و صورتش هیچ جراحی نداشت یا اگه داشت تابلو نبود در طول جلسه گریه نکرد خیلی متین نشسته بود و شاید از صدای ساز من و دوستام کیف می کرد و خاطراتش رو با باباش مرور می کرد . چند تا از میزبانها که معلوم بود فامیلهای ماهانا هستند اصرار داشتند که برای شام بمونم که قبول نکردم و زدم بیرون پرشیامو که تازه خریده بودم سوار شدم و نرم افزار نشان رو روشن کردم که برم سمت نواب یه دفه گوشیم زنگ خورد مداحی که باهاش برنامه داشتیم بود تشکر کرد گفت شماره تو می خوان، بدم بهشون ؟ گفتم من کارم این نیست تازه شماره شما که هست گفت نه اصرار دارن شماره شما رو بدم گفتم کی می خواد گفت آقای فلانی – منظورش شوهر ماهانا بود . هنوز راضی نشده بودم که از لحنش فهمیدم شماره مو داده بهش فقط میخواد ناهماهنگی نشه خلاصه خدافظی که کردیم شوهر ماهانا که اسمش صادق بود زنگ زد گفت خیلی عالی بودید همسرم میخوان فردا شب هم در خدمت شما باشیم . گفتم با گروهمون گفت نه لطفا خودتون فقط . در واقع همنوازی شما و همسرم هست . که این جمله آخرش رو ترجیح دادم نشنوم . گفتم به سیستم صوت نیاز ندارید که با یه لحنی گفت صدای سازتون کافیه … خیلی مرد چندشی بود یه جورخایه مالی بدون دلیل تو صحبتاش بود با این حال قبول کردم و گفتم برای مسائل دست مزد، یه نفر باهاتون تماس می گیره . نخواستم خودم سر قیمت
3 394
مادر زن جان
1402/02/16
#ماساژ #مادرزن
من ۴۵ سالمه و یه مادر زن کردنی ۶۵ ساله دارم
اونایی که اهلش هستن میدونن چیه …
یه بار زنگ زد و گفت لامپ خونمون خراب شده و حاجی نمیتونه تعویضش کنه
منم حدود ۱۰ صبح رفتم و دیدم بجز خودش کسی نیست
لامپ رو عوض کردم و گفت بشین چایی بیارم
خیلی وقته بود که دلم میخواست بخورمش
چایی رو که داشتم میخوردم اونم هی ران پاهاش رو با دستاش میمالید و گفت که خیلی پاهام درد میکنه
منم گفتم میخواین براتون بمالم؟
به خنده گفت نه ممنون
گفتم بزارید ماساژ بدم شاید بهتر شد
گفت آخه خسته میشید …
منم گفتم نه بابا خواهش میکنم و گفتم اتفاقا دوست دارم بمالمتون…
اونم گفت چی؟ گفتم منظورم اینه که خسته نمیشم
بهش گفتم رو مبل راحت ترید یا روی تخت
اونم روی مبل نشسته بود گفت فرقی نداره
منم گفتم پس برید روی تخت که راحت تر باشید
دستمو گذاشتم پشتش و مثلا کمکش کردم که بره روی تخت
دراز کشید روی تخت و منم گفتم یکم بیایید پایین تر و تا جایی که کف پاهاش از تخت بیرون اومد گفتم خوبه
اولش نشستم کنار تخت و یکم زانوهاشو ماساژ دادم
هی میگفت بسه دیگه خسته میشید منم گفتم تا ۳ ساعت دیگه میتونم بمالمتون
اینو که گفتم چشماشو بست
رفتم پایین پاهاش و کیرمو که سیخ شده بود از روی شلوار گذاشتم کف پاهاش و ساق و زانوش رو ماساژ میدادم
دو سه بار سعی کرد کف پاهاشو از روی کیرم برداره که بعد از چند ثانیه دوباره کیرمو از رو شلوارم فشار میدادم رو پاهاش
بعد بهش گفتم شما راحت بخوابید و من میمالم براتون
یه لحظه چشماشو باز کرد و دوباره بست
منم آهسته زیپ شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو گذاشتم کف پاهاش ولی خب جوراب پوشیده بود
دوباره وقتی که کامل داغیه کیرمو حس کرد سعی میکرد پاهاشو کنار بکشه ولی من بعد از چند ثانیه دوباره کیرمو میچسبوندم به کف پاهاش
خلاصه چند بار هم گفت که بسه و دیگه لازم نیست
من بهش گفتم نیم ساعت دیگه چشماش بسته باشه پاهاش خیلی بهتر میشه
داشتم پاهاشو ماساژ میدادم و از لای جورابش کیرمو فرو کردم و چسبودنم به کف پاهاش و وقتی داغیه مستقیم کیرمو حس کرد دستاشو گذاشت رو صورتش و منم آهسته شلوارشو کشیدم پایین و از لای شورتش کص خوردنیشو دیدم که شورتش خیس شده بود
از کنار ساق پاهاش شروع کردم به لیس مالی تا رسیدم جلوی کصش
با دستام پاهاشو باز کردم و شورتشو کشیدم پایین و شروع کردم به لیس مالی کصش
بعد با دستام زور زدم و به پشت خوابوندمش و کونشو باز کردمو زبونمو تا ته فرو کردم داخل سوراخ کونش
بعدش کیرمو کردم تو کصش و تلمبه زدم و آبمو خالی کردم رو کونش
تو این مدت سکوت کامل بود و هیچکدوم حرف نزدیم
بعدش تمیزش کردم و بلند شدم و رفتم
الان یه هفته ازش خبر ندارم
چی میشه ؟…
نوشته: بینام
@sparty3
3 394
سرم چرخید. داشتم میلرزیدم و نمیتونستم کنترلش کنم. مردی که کیرش دهنم بود با لرزش های من ارضا شد. آب منی مرد رو که به بیرون پرت کردم گفتم: «دیگه بسته خواهش میکنم بس کنید». یکی از مرد ها کرواتش رو در آورد و دور دهنم رو بست. بعد من رو چرخوند روی کمر. شورتم رو کشید روی زانوم. یکی دیگه از مرد ها روی سینه ام نشست. سینه هام رو بهم فشار داد و کیرش رو لای اونا بالا و پایین میکرد. به مردی که روی سینه ام بود خیره شده بودم که یهو یه چیز خیس و لزج رو لای پاهام احساس کردم. یارو داشت کسم رو لیس میزد. خیلی حشری بود چون مردی که روی سینه ام بود رو کنار زد. دست های من رو باز کرد. بعد محکم از شکمم گرفت و در حالیکه نشسته بود، کس و کونم رو سمت دهنش برد. من گردنم روی مبل بود و زانو های بسته شدم رو سمت سرم جمع کرد. بعد تو همون حالت شروع کرد به لیس زدن کس من. نمیتونستم تحمل کنم. از شدت فشار ارگاسم گریم گرفت. داشتم میگفتم: «تو رو خدا بس کنید». داشتم از حال میرفتم. همه جا رو تار میدیدم. فقط صدای خنده های مرد هایی رو میشنیدم که داشتن بهم تجاوز میکردن. نمیدونم چه زمانی یکی از مردها کیرش رو داخل کسم فرو کرده بود و داشت تلمبه میزد. موهای بهم ریختم روی صورتم داشت بالا پایین میرفت. یه لحظه مغزم قفل کرد. پشت سر مردها مامانم رو دیدم. یکی از مردها لیوان مشروبی رو که دستش بود رو روی صندلی کنار گوش منم گذاشت. جاش رو با مردی که داشت منو میکرد عوض کرد و شروع کرد به تقه زدن به من. من دستم رو دراز کردم که مامانم رو ببینم. زیر لب داشتم مامانم رو صدا میزدم. مردی که داشت منو میکرد داد زد: «منو نگاه کن هرزه». من فقط میخواستم مامانم رو ببینم. مرد یه سیلی محکم در گوش من زد. نگاهم با نگاه مرد تداخل کرد. یهو داد زدم: « میخوام مامانم رو ببینم. ولم کن ». ولی مرد با تمام فشار داشت منو میکرد. دستش رو انداخت دور گردنم داشت فشار میداد. داشتم خفه میشدم. بقیه مردها داشتن فریاد میکشیدن: « ولش کن سرهنگ ». داشتم به بازو هاش چنگ مینداختم. ولی فایده نداشت. صورتم بنفش شده بود. صدای لالایی مامانم رو میشنیدم که داره برام لالایی میخونه.
نوشته: نویسنده الکی
@sparty3
3 394
رسیدیم مهندس گفت: «لطفا بشینید». قلبم داشت از سینه ام در میومد. نشستم. قاضی به دکتر دستور داد: «دکتر لطف میکنید کادو پیچش کنید». مردی که بهش میگفتن دکتر جواب داد: «با کمال میل». دکتر یه طناب دستش گرفته بود. نزدیک من شد. جلوی من زانو زد. دوتا انگشت های شصت پام رو بهم چسبوند و یه گره محکم بینشون زد طوری که نمیتونستم از هم جداشون کنم. بعد شروع کرد به طناب پچیدن به دور پاهام. از نوک انگشتام تا زانو هام رو محکم بهم بست. بعد دستش رو روی شونم گذاشت و خیلی آروم روی صندلی خوابوندتم. خیلی آروم داشت رون های پام رو میبوسید. یه جوری میشدم. سعی میکردم پاهام رو جمع کنم سمت شکمم اما دکتر بهم اجازه نمیداد. دستام رو بردم که نزارم پاهام رو باز کنه که دستام رو گرفت. دستام رو برد پشتم با یه دستش نگهشون داشت. هر دو تا دستام رو از مچ بهم با طناب بست. جوری منو به خودم گره زد که نمیتونستم پاهام رو سمت شکمم جمع کنم و کلا در اختیار این مردای حشری بودم. شروع کرد به بازی کردن با سینه هام. کاری نمیتونستم بکنم. این بار حتی نمیتونستم با دستام مقاومت کنم. فقط ناله میکردم. آروم دستاش رو برد پشتم و سوتینم رو باز کرد. سینه های لختم رو این مردا داشتن میدیدن. شلوار یکیشون از همین الان خیس شده بود. مشخص بود تو شورتش پره آب شهوت شده. بعد اینکه سوتینم رو در آورد گفت: «بفرمایید آقایون مهمان امشب آماده است». من داشتم نفس نفس میزدم. اما یه حسی بهم میگفت این تازه شروع شده. نزدیکم شدن. همه بالای سرم ایستاده بودن و داشتن کیرشون رو میمالیدن. قاضی شلوارش رو کشید پایین. یه کیر گنده سیاه باهام چشم تو چشم شد. قاضی گفت: «اگه اقایون اجازه بدن من اول شروع کنم باید برم کار دارم». بقیه مردا اعتراضی نکردن. قاضی دو دستی موهام رو پشت سرم جمع کرد. با یه دستش موهام رو نگه داشته بود. بعد بهم گفت: «دهنت رو باز کن دخترم». با تردید دهنم رو باز کردم. آروم کیرش رو داشت تو دهنم جا میکرد. با دستش داشت سرم رو کنترل میکرد. اولش فکر کردم همینو میخواد اما داشت تازه کیرشو خیس میکرد. کیرش که کامل خیس شد، شروع کرد به تا ته جا کردن کیرش تو دهنم. نمیتونستم جلوش رو بگیرم. بقیه مردا کم کم داشتن شلواراشون رو میکشیدن پایین و با کیرشون بازی میکردن. قاضی داشت با کیرش به حلق من تقه میزد. زبونم رو تو دهنم جابجا کردم. خوشش اومد و محکمتر تقه زد. داشت لذت میبرد. بعد یه چند دقیقه کیرش باد کرد و با یه ناله بلند تمام محتویات تخماشو داخل دهنم خالی کرد. مردا داشتن روی تن من پنجه میکشیدن. ناله میکردم. یکیشون گفت: « برقیش کنیم؟». مهندس گفت : «چرا که نه». مهندس نشست روی صندل کنار من. در حالیکه عرق کرده بودم داشتم نگاش میکردم. دست راستش رو، روی تن من کشید و آروم دستش رو زیر شورت من برد. خودم رو جمع کردم و ناله کردم. با چوچولم داشت بازی میکرد. نمیتونستم تحمل کنم. یه لرزه خیلی سنگین به تنم افتاد. پاهام داشتن پرت میشدن. کسم شروع کرد به نبض زدن. یه آه بلند از روی شهوت کشیدم. یکی از مردا گفت: «جوون چه ناله ای میکنه، الانه که منم ارضا بشم». آب کسم دست مهندس رو کلا خیس کرده بود ولی اون توجه ای نکرد و یکی از انگشت هاش رو داخل کسم فرو کرد. قلبم داشت وایمیستاد. چشمام رو بسته بودم و سعی میکردم از دستش فرار کنم. ولی راه فراری نبود، فقط داشتم خودم رو خسته میکردم. یه انگشته دیگه رو داخل کسم فرو کرد. کسم داشت جا باز میکرد. هی خودم رو میکشیدم و جمع میکردم. یه مرد دیگه از چونه هام گرفت و کیرش رو تا دسته چپوند تو دهنم. مهندس دوباره منو ارضا کرد. چشمام سمت کاسه
3 394
ونجا منتظرمه. از پله ها که بالا رفتم، روبروم یه در بزرگ بود. خدمتکار در رو واسم باز کرد. وارد اتاق شدم. اولین چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد ارتفاع خیلی بلند دیوار های اتاق بود. یه اتاق خیلی بزرگ که فکر کنم کلمه ای واسش اختراع نشده بود چون همین اتاق اندازه کل خونه ما بود. تو اتاق تا جاییکه من شمردم 7 تا مرد با ماسک ایستاده بودن. حتی مهندس صمدی هم ماسک زده بود. ماسکشون جوری بود که فقط چشما و پیشونیشون رو پوشونده بود. از روی صدا مهندس رو شناختمش. مهندس وسط اتاق ایستاده بود و مرد ها اطراف اتاق به من زل زده بودن. مهندس گفت: «آقایون مفتخرم مهمان امشب خودمون رو بهتون معرفی کنم، خانوم آرزو محمدی». قلبم شروع کرد به تپش. یکی از مردا گفت: «مهندس نگفته بودی همچین مهمون با کمالاتی داریم، حداقل کمتر میخوردیم که بیشتر هوشیار باشیم». با یه لبخند گفتم: «منم از دیدن شما آقایون محترم خوشحالم». همه خندیدن. صدای تو سرم گفت: «رو آب بخندین». بهش گفتم: «خفه شو تا آخر امشب خفه خون میگیری». مهندس گفت: «آقایون بفرمایید لذت ببرین». یکی از مردا آروم نزدیک من شد. یه دست برد لای موهام. همونجوری خشکم زده بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. موهام رو کنار زد و آروم نزدیک گردنم شد. خودم رو جمع کردم. خواستم یکم ازش دور بشم که با دست هاش منو نگه داشت، محکم نبود ولی تکون نمیخوردم. یه بوس محکم از گردنم گرفت. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه آه کوتاه کشیدم. یکی از مردا گفت: «مهندس این مهمون عالیه، با یه بوس اینطوری شد، مطمئنم تمام شب رو لذت میبریم.». پیش خودم گفتم: «تمام شب؟». مردی که داشت با گردن و موهام بازی میکرد، خودش رو از من جدا کرد. رو به مهندس گفت: «به نظر من خوبه». مهندس جواب داد: «خوشحالم خوشتون اومده آقای قاضی». یه مرد خپل نزدیک من شد. خم شد و دستش رو برد سمت کفشام. یه نگاه بهش انداختم گفت: «بزار اون پاهای خوشگلتو ببینم عزیزم». چندشم شد. پاهام رو بردم بالاتر که بتونه کفشام رو در بیاره. بعد از اینکه کفشام رو در آورد. گفت: «به به چه ساق های خوش تراشی». شروع کرد به بوسیدن پاهام. داشت میرفت سمت رون هام که با دستام مانعش شدم. یه لحظه ایستاد و خندید. گفت: «مقاومت هم میکنه». بقیه خندیدن. کیر یکی دوتا شون از روی شلوار هاشون معلوم بود. یکی از اون ها داشت از روی شلوارش کیرشو میمالید. مهندس گفت: «آقایون شروع کنیم؟». مردی که بهش میگفتن قاضی گفت: «کی میخواد لباسشو بکنه؟» یکی از مردایی که داشت کیرشو میمالید گفت: «من سری پیش دکتر رفت سراغش اینبار نوبت منه». قاضی خندید و گفت: «باشه اقای وزیر اینبار شما اینکارو بکنین». یارو نزدیک من شد. بند لباسم رو از پشت گردنم باز کرد. بعد آروم همزمان که داشت لباس رو از تنم در میاورد دستش رو برد سمت پستونام. همونجا وایستاد و شروع کرد به بازی دادن پستونام. میخواستم کاری بکنم اما کاری از دستم بر نمیومد. فقط از دستاش گرفتم. داشت باهاشون ور میرفت. کیر گنده اش رو پشتم احساس میکردم. میخواستم بگم نکن، اما اینطوری بیشتر حشری میشد. منو کشید سمت خودش و کیرشم از روی شلوار میمالید بهم. بعد گفت: «اوفف چه کون نرمی داره». داشتم ناله میکردم. قاضی گفت: «بسه دیگه جناب وزیر حالا کلی وقت داریم». وزیر که بگی ناراحت شده بود گفت: «باشه». سینه هام رو ول کرد و لباسم رو کشید پایین. وقتی لباسم در اومد تنها چیزی که من رو از این آقایون محترم جدا کرده بود یه شورت و سوتین نخی بود. یه صندلی چرمی وسط اتاق بود از اونایی که میشه روش دراز کشید. مهندس دستم رو گرفت و سمت صندلی برد. وقتی به صندلی
3 394
های مشکی با چشمای سبز رنگتون من رو یاد جوونی های مهسا انداخت. اگه تصمیم بگیرین تشریف بیارین برای من تجربه لذت بخشی خواهد بود». گروه موسیقی ترک رو تموم کرد. به پاکت خیره شده بودم.
بخش چهارم
پیش تخت بابا نشسته بودم. ناهید گفت: «این رو امضا کنی ما برای عمل آمادش میکنیم.». بهش گفتم: «ناهید به شوهرت بگو واسه همینکه یه روز بهم وقت دادن تشکر میکنم». ناهید گفت: «مشکلی نداره اما تو مطمئنی میدونی داری چیکار میکنی؟ خودت رو تو دردسر نندازی آرزو؟». سرم رو پایین انداختم. پیش خودم گفتم: «چاره دیگه ای ندارم». صدای توی سرم گفت: «جدی چاره دیگه ای نداری؟». برگه عمل رو امضا کردم. بابا خواب بود. گونه اش رو بوسیدم. با ناهید خداحافظی کردم. آدرس خونه خودمون رو برای مهندس ارسال کردم. خودمم رفتم خونه تا آماده مهمونی بشم.
همینکه خونه رسیدم. لباس هام رو کلا کندم. لخت جلوی آینه ایستادم. قلبم داشت تند میزد. تا حالا همچین تجربه ای نداشتم. دلم نمیخواست اولیش اینطوری باشه اما این یه سکس صد میلیونیه باید واسش خودم رو آماده میکردم. باید کاری میکردم این پفیوزا… یه لحظه مکث کردم. پیش خودم گفتم اگه بهشون بگم پفیوز که اصلا میل رو رقبتی بهشون ندارم، پس میگم این انسان های محترم. باید کاری میکردم که این انسان های محترم احساس میکردن من از روی میل و علاقه شخصی میخوام این کار رو انجام بدم. پاکت رو باز کردم. توش همه چیز بود. یه لباس زیر دو تیکه سفید، خیلی خوشگل. کنارش یه لباس شب هم بود. اولش شورت رو پام کردم. طراحیش جوری بود که فقط روی کس و سوراخ کونم رو میپوشوند، و از هر طرف با سه تا نخ روی رون هام رو میپوشوند. رفتم سوتین رو تنم کنم که متوجه شدم تاحالا از این مدل سوتین ها نپوشیدم، واسه همون رفتم تو یوتیوب سرچ زدم. داشتم میخندیدم. بنظرم مسخره بود. لباس شب رو هم پوشیدم. یه لباس سفید ابریشمی بود که خیلی ساده با یه بند پشت گردنم روی تنم میموند. از گردن تا پایین کمرم لخت بود. لباس شونه هام رو هم نمیپوشوند اما خوشگل بود یه لباس خیلی ساده اما فوق العاده گرون. تو آینه به خودم نگاه کردم. شبیه دخترای پایین شهر تو لباس گرون بودم. باید آرایش میکردم. شروع کردم به خط چشم و سایه. آخرشم یه رژ لایت زدم. باورم نمیشد دارم واسه یه مشت انسان محترم این همه آرایش میکنم. تو آینه به خودم خیره شدم. با خودم گفتم ولش کن. تو همین لحظه گوشیم زنگ خورد. مهندس بود. گفت که ماشین جلو در منتظرمه. از داخل پاکت آخرین تیکه که یه جفت کفش بود رو برداشتم. با همون لباس از خونه خارج شدم. هر کی از همسایه ها منو میدید فک میکرد دارم میرم عروسی. خدا خدا میکردم کسی تو کوچه نباشه. در ورودی رو که باز کردم یکی از پسرای همسایمون رو دیدم. بنده خدا وقتی منو دید چشاش چارتا شد. وقتی بچه بودیم باهم همبازی بودیم، هیچ وقت منو اینجوری ندیده بود. خدایی تو مود خنده نبودم اما وقتی اون بیچاره منو اونطوری دید خندم گرفت. فکر کنم اون شب حتما فیلم پورن میدید. راننده جلو در منتظرم بود. در رو واسم باز کرد. سوار ماشین شدم. حالا باید تو مهمونی این آقایون محترم شرکت میکردم.
بخش پنجم
ماشین وارد عمارت شد. یه خونه خیلی بزرگ از اونا که فقط تو اینستاگرام میتونستم ببینم. ماشین وایستاد. راننده از ماشین خارج شد. من از پنجره هنوز داشتم خونه رو نگاه میکردم. خدای من استخرم داشت. در باز شدو راننده گفت: «خانم تشریف بیارین داخل». از ماشین پیاده شدم. راننده منو به داخل راهنمایی کرد. از حیاط که گذشتیم وارد عمارت شدیم. از اونجا یکی از خدمه بهم گفت که برم طبقه بالا و اینکه مهندس ا
3 394
بود که حتی تو دوران رکود هم با کمک رانت هایی که داشت تونسته بود شرکت رو از بحران عبور بده. من خودم از نزدیک باهاش صحبت نکرده بودم. یعنی هیچکدوم از دوست هایی که من تو شرکت داشتم باهاش از نزدیک صحبت نکرده بودن. حالا من اینجام. تا ببینم این چه کاریه که نزدیک صد میلیون پول توشه. خدای من اصلا نمیدونم چرا دارم اینکارو میکنم. مهندس منتظر من بود. سر میز که رسیدم سلام کردم. یه نگاه به من انداخت و خیلی گرم گفت: «سلام خانم محمدی بفرمایید.» با دست به صندلی روبروش اشاره کرد. پشت میز نشستم. اولین چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد، کت و شلوار انگیلیسی گرون قیمتش بود. پیش خودم گفتم: «وای این همین کت و شلوار رو بفروشه میتونه هزینه تمام بیمارستان بابای من رو بده.». سنش همون اطراف چهل سال بود ولی با این وجود خوش تیپ بود، مگه میشه کسی با این همه پول خوش تیپ نباشه. گروه موسیقی، یه ترک جدید رو شروع کرد. مهندس گفت: «چیزی میل دارین؟»
-(دستم رو بالا بردم) نه ممنون.(پیش خودم گفتم همینم مونده تا صورت حساب یه به اصطلاح کافه، که اصلا شبیه یه کافه نیست، به بدهیام اضافه بشه)
-(یه لبخند زد) نگران هزینه اش نباشین من پرداخت میکنم.
-نه گفتم که میل ندارم. مهندس برید سر اصل مطلب چه کاری من میتونم برای شما انجام بدم که صد میلیون برام آورده داشته باشه؟
-(مهندس یه نفس عمیق کشید) ببینید خانم محمدی، من عضو یه باشگاه هستم. فقط یه سری افراد خاص عضویت این باشگاه رو دارن.
-خب اینا چه ربطی به من داره؟
-باشگاه به شما مربوط نمیشه کاری که باشگاه در اوغات فراقتش انجام میده به شما مربوط میشه.
-شما چی از من میخواین.
-افراد باشگاه یه سلیقه جنسی کاملا متفاوتی دارن که سخت میشه پیداش کرد.
-یعنی چی؟(از شدت عصبانیت نبض سرم داشت میزد)
-یعنی ما از شما میخوایم که یه شب مهمان افتخاری باشگاه ما باشین.
-(با اینکه حدس میزدم اینا ازم چی میخوان اما بازم انگار آب سرد روی من پاشیده باشن) یعنی شما از من میخواین که(صدام رو آوردم پایین تر) یه شب جنده شما آقایون باشم.
-من کلمه مهمان افتخاری رو بیشتر ترجیح میدم
-(نمیدونم چرا از اون به اصطلاح کافه بیرون نرفتم یا با مشت تو صورت این یارو نزدم، شاید واسه این بود که خودشم میدونست چاره دیگه ای ندارم.) چرا من؟ چرا یه دختر دیگه از تو خیابون پیدا نمیکنید که کارتون رو را بندازه، خیلیا مشتاقن مهمان افتخاری شما باشن
-گفتم که اعضای باشگاه سلیقه خیلی خاصی تو مسائل جنسی دارن، ترجیح میدن دختر خانم دست نخورده ای مثل شما مهمانشون باشه و از طرفی میل و رقبت شخصی هم برای اینکار داشته باشه. دلشون نمیخواد به کسی خدایی نکرده تجاوز بکنن.
-(توی دلم خندیدم خدای من اینا دیگه کین؟ حتی خدا رو هم مسخره میکنن) چطوری میخواین پول من رو بدین؟ از کجا بدونم بعد اینکه منو مفتخر کردین، پولم رو میدین.
-من همین الان یه چک به مبلغ دویست میلیون به شما میدم.
-از کجا میدونین که وقتی چک رو گرفتم فرار نمیکنم. بعید میدونم شما بخوایین بخاطر یه دختر آبروتون رو ببرین.
-(مهندس خندید) این سوال سادگی شما رو میرسونه اما جواب میدم. این حساب الان پولی نداره اما همزمان که شما وارد عمارت باشگاه بشین ما خودمون پول رو به حساب واریز میکنیم و شما بعد از مهمانی میتونین پول رو نقد کنین. در ضمن ما از تمام مراسم فیلم برداری میکنیم. میدونید که برای استفاده های شخصی.
بعد یه پاکت رو از زیر میز برداشت و روی میز گذاشت. گفت: «این لباس مهمانی شماست، چک هم داخل پاکته». یه نگاه به ساعتش انداخت و بعد از روی میز بلند شد. در حالیکه میرفت گفت: «مو
3 394
ت. آروم شروع کرد، پشتم رو نوازش کرد. گفت: «آرزو جان حال بابات خوبه، فقط یکم باید استراحت کنه. به خیر گذشت». خیلی بی صدا شروع کردم به گریه کردن. اشکام همینطور داشتن میریختن. ناهید گفت: «میدونم این روزا خیلی بهت سخت گذشته ولی باید بابات رو عمل کنن، خیلی دیگه نمیتونه به این وضعیت ادامه بده».
-(در حالیکه داشتم اشک میریختم) میدونم، ولی پولش رو ندارم.
-دکتری که قراره بابات رو عمل کنه، شوهر منه میتونی…
-(حرفش رو قطع کردم) صدقه نمیخوام.
-متوجه هستم، اما آرزو غرور جون بابات رو نجات نمیده ها. بعضی وقتا باید بزاری کسایی که دوست دارن کمکت کنن.
از روی صندلی بلند شدم و فریاد کشیدم: «گفتم ، صدقه نمیخوام!!». با قدم های بلند به سمت حیاط بیمارستان حرکت کردم. فقط میخواستم بهم هوا برسه. توی حیاط داشتم قدم میزدم و تلاش میکردم نفس بکشم. نمیدونستم چیکار کنم که یهو تلفنم زنگ خورد. یه نگاه به صفحه گوشی کردم. شماره ناشناس بود. اولش خواستم قطع کنم. حال نداشتم اما نمیدونم چرا تلفنم رو جواب دادم. یه صدای مردونه پشت تلفن گفت: «خانم محمدی؟».
-(با تعجب ادامه دادم) بله، خودم هستم، بفرمایید.
-من مهندس ایرج صمدی هستم. شوهر خانم صفایی.
-(بیشتر تعجب کردم این الان این وقت شب باهام چیکار داره. حال نداشتم بخوام مودب باشم) سلام جناب مهندس، خوب هستین؟. معذرت میخوام اگه مسئله در مورد کاره، واقعا الان نمیتونم در این مورد کمکی بهتون بکنم، ایشالله فردا باهم صحبت میکنیم.
-(خواستم گوشی رو قطع کنم که گفت) لطفا قطع نکنید خانم محمدی. من امشب سر شام داشتم با مهسا در مورد شما صحبت میکردم. و این مکالمه ای که الان داریم رو مهسا ازش خبر نداره. من از وضعیت پدر شما خبر دارم.
-(خدایی اعصاب این یکی رو نداشتم) جناب مهندس خیلی ممنون ولی من به خانم صفایی هم گفتم، بنده صدقه بگیر نیستم و اصلا دلم…
-(حرفم رو قطع کرد) نه اصلا قصد همچین کاری رو هم نداشتم، بنده میخواستم یه پیشنهاد کار بهتون بدم.
-(یه پوز خند زدم) ببخشید جناب مهندس میشه بپرسم این چه کاریه که این همه دستمزد داره؟
-(مهندس با آرامش کامل گفت) حقیقتش کار عادی نیست، مطمئنم همین الان یه حدس هایی پیش خودتون میزنین، اما اگه علاقه مند بودین، من تا دو ساعت دیگه تو کافه ای که آدرسش رو براتون میفرستم منتظر شما میشینم. همون طور که بهتون گفتم این جلسه بین ما کاملا محرمانه باقی میمونه و کسی ازش خبر دار نمیشه. من تا نیم ساعت منتظر شما میشینم اگه اومدین کامل بهتون توضیح میدم اما اگه نیومدین، امیدوارم پدرتون حالش بهتر بشه. در ضمن عمر دست خداست دکترا فقط وسیله هستن.
خواستم فحش کشش کنم اما گوشی رو قطع کرد. باید چیکار میکردم؟. مغزم کار نمیکرد. به یه درخت که تو حیاط بیمارستان بود تکیه دادم. یه اس ام اس به گوشیم اومد. آدرس کافه بود.
بخش سوم
یکی از کافه های بالای شهر بود. جایی که آدمایی مثل من حداقل با این لباس ها، راه نمیدادن. وقتی وارد شدم یکی جلوم رو گرفت و گفت: «معذرت میخوام خانم میتونم کمکی بهتون بکنم؟!» یه جلیقه مشکی با یه پیرهن سفید پوشیده بود. پیش خدمت بود اما لباسش از همه لباس هایی که من تا حالا دیده بودم گرونتر بود. محکم دستم رو فشار دادم. چرا اینجام؟. دوباره داشتم با خودم حرف میزدم. گفتم: «من با مهندس صمدی قرار دارم». یه گروه موسیقی داشتن زنده اجرا میکردن. پیش خدمت یه نگاه به دفترش انداخت. گفت: «بله ایشون، میز 12 رو رزرو کردن.» بعد با دست جای میز رو نشونم داد. مهندس صمدی، یکی از موفق ترین شرکت های کشور رو اداره میکرد. چیزی که من از دخترا در موردش شنیده بودم این
3 394
یه چند لحظه مکث کرد و ادامه داد) خیلی دلم میخواست کمکت کنم اما شرکت بیشتر از بیمه نمیتونه کاری انجام بده!، میتونم از بچه ها…». حرفش رو قطع کردم: «خانم صفایی تنها دلیلی که شما از مشکل پدرم خبر دارین اینکه نمیخوام شخصیتم جلو بقیه خورد بشه، صدقه بگیر هم نیستم». آروم جواب داد: «متوجه ام، اما باید اجازه بدی یکی بهت کمک کنه».
-میخوام!!. به خدا میخوام اما نمیخوام از سر ترحم باشه.
-(دوباره یه نفس عمیق کشید) نمیدونم دیگه چطوری میشه بهت کمک کرد اما بدون خدا بزرگه دختر همه چیز درست میشه.
دستمال کاغذی بهم تعارف کرد. اشکام رو پاک کردم. از روی صندلی بلند شد و رفت دوباره پشت میز نشست. از روی صندلی بلند شدم. خانم صفایی گفت: «حالا برو به کارت برس، در ضمن میخوام تا آخر وقت امروز حتما اون پرونده ها روی میزم باشن.». خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: «چشم خانم». از اتاقش خارج شدم. سر میز کارم برگشتم. اون روز یک ساعتی بیشتر تو دفتر موندم اما کارام رو تموم کردم و بعد از شرکت خارج شدم. سر راه از یه فست فودی دوتا شام گرفتم و مستقیم رفتم بیمارستان.
بخش دوم
تو بیمارستان کنار تخت بابا نشسته بودم و باهم داشتیم شام میخوردیم. یه خانم دکتر مو بلوند اومد داخل. ایشون رو میشناختم. همینکه وارد اتاق شد گفت: «آرزو مگه بهت نگفته بودم فست فود واسش ضرر داره.» من و بابا در حالیکه دهنمون پر بود بهش خیره شده بودیم. با دهن پر گفتم: «ناهید جون با یه بار فست فود که چیزیش نمیشه!». سریع غذا رو از بابا گرفت. بابا اعتراض کرد. غذا رو قورت دادم. ناهید با عصبانیت نگاهش کرد. بابا ترسید و چیزی نگفت. یه لحظه خنده ام گرفت. ناهید گفت: «چرا میخندی».
-از زمانیکه مامانم فوت کرده، ندیده بودم بابا از کسی اینطوری حساب ببره.
بابا یه نگاه به من انداخت و گفت: «دختر اینقدر اذیتم نکن». این حرفو که زد، لجم گرفت که اذیتش کنم. ناهید شروع کرد به چک کردن وضعیتش. به ناهید نگاه کردم و با شیطنت گفتم: «ناهید، احیانا قصد ازدواج نداری». ناهید یه لحظه مکث کرد و از نگاه من متوجه شد که دارم مسخره بازی در میارم. دوباره به کارش ادامه داد و گفت: «چرا اتفاقا قصد دارم که به شوهرم خیانت کنم، فقط دنبال یه مرد خوشتیپ میگردم». بابا گفت: «خانم دکتر به این دختر اصلا توجه نکن، یه تخته اش کمه». بدون اینکه به بابا توجه کنم گفتم: «ناهید جون مامانم میشی؟!». بابا با حرص گفت: «دختر!!». ناهید خنده اش گرفت، با لبخند گفت: «چرا که نه اما اولش بابات باید ازم خواستگاری کنه!». دستگاهی که ضربان قلب و ریتم بابا رو نشون میداد، داشت بالا میرفت. من که دیدم بابا داره عصبانی میشه شیطنتم بیشتر گل کرد. به ناهید گفتم: «ببینم زیر لفظی چی میخوای؟». ناهید خواست جوابم رو بده که یهو بابا روی تخت شروع کرد به تشنج کردن. داشت روی تخت بالا و پایین میپرید. ترسیدم. انگار که منو برق گرفته باشه. شوکه داشتم نگاه میکردم. ناهید بلند داد زد : «کرش کرد!!» بعد دکمه اتاق پرستاری رو فشار داد. یه لحظه همه چیز زیر و رو شد. پرستار ها بدو وارد اتاق شدن. من یه گوشه وایستاده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. حتی نمیتونستم گریه کنم. یکی از پرستار ها منو از اتاق بیرون برد. ناهید داشت داد میزد: «عملیات احیا رو شروع کنین». من رو از اتاق بیرون کردن. صدای دستگاه شوک میومد. سرم داشت گیج میرفت. نمیتونستم فکر کنم. داشت بغضم میترکید که دوباره صدای دستگاه ریتم قلب رو شنیدم. ناهید گفت: «به خیر گذشت».
بیرون اتاق روی صندلی نشسته بودم. سرم رو بین دوتا زانو هام گرفته بودم. نمیدونستم چیکار کنم. ناهید اومد کنارم نشس
3 394
آرزو (۱)
1402/02/16
#بی_دی_اس_ام
بخش اول
تو دفتر پشت میز نشسته بودم. به صفحه مانیتور خیره شده بودم. گوشی روی میزم زنگ خورد. تلفن رو برداشتم و گفتم: «بله خانم؟» صدای پشت تلفن جواب داد: «خانم محمدی هنوز اون پرونده هایی که ازت خواستم رو نیاوردی که!». یه صدا تو ذهنم گفت: «گندت بزنن، پاک یادم رفت». داشتم پیش خودم فکر میکردم که الان بهش دروغ بگم؟. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای پشت تلفن گفت: «خانم محمد بیا دفترم». بدون اینکه حرف دیگه ای اضافه کنه تلفن رو قطع کرد. سرم رو تکون دادم. خون به مغزم نمیرسید. از پشت میز بلند شدم. با خودم داشتم فکر میکردم که چی بهش بگم. مطمئنن دوست داشت بفهمه چرا نمیتونم حتی کار یه منشی ساده رو انجام بدم. این کار واسم خیلی مهم بود چون به زور تونسته بودم پیداش کنم اگه اینکارو هم نداشتم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم. باید یه چیز خوب تحویلش بدم. به یه در رسیدم که کنارش روی یه تابلو نوشته بود. مهسا صفایی، مدیر امور انسانی. بعد از اینکه چندبار به در زدم، خانم صفایی بهم اجازه ورود داد. وارد دفترش شدم. خانم صفایی یه خانم 40 ساله بود که جدیداً به خاطر سرطان سینه، سینه هاشو بریده بودن. خودش نخواسته بود که دوباره پروتز کنه. اینو یکی از دخترا چند وقت پیش بهم میگفت. یه صدا تو ذهنم گفت چرا الان داری در مورد خانم صفایی فکر میکنی؟. میخواستم جلو خودم رو بگیرم اما نمیشد. استرس داشتم. وقتی استرس میگرفتم با خودم حرف میزدم. چه لباس های خوشگلی داشت اما. شوهرش یکی از مدیرای ارشد شرکت بود. یکی دیگه از دخترا میگفت خانوادشون اینقد پول دارن که میتونن نصف شهر رو بخرن. بیچاره گاهی دلم به حالش میسوزه. دوباره اون صدا تو سرم گفت: «خفه شو!!». بهش گفتم : «خودت خفه شو!!». عالی بود حالا داشتم با خودم دعوا میکردم. این وضعیت اسفناک توسط خانم صفایی شکسته شد. یه صدا از خودش در آورد تا بهش توجه کنم. خدای من این همه مدت به زمین خیره شده بودم. گونه هام سرخ شدن. تا خواست صحبت کنه، جلوش رو گرفتم: «خانم به خدا یکم این اواخر درگیرم قول میدم دیگه تکرار نشه. میدونم که ذهنم کار نمیکنه اما بعد این تمام مشکلاتم رو پشت در میزارم و بعدش وارد میشم». خانم صفایی داشت از بالای عینک مطالعش بهم نگاه میکرد. یه پنج دقیقه پشت هم داشتم بهش قول میدادم. یهو متوجه شدم، منتظره من تا خفه بشم. یهو حرفام رو قطع کردم و ساکت شدم. همونطور که به من خیره شده بود گفت: «تموم شد؟!». آروم سرم رو پایین انداختم و گفتم: «بله».
-ببین آرزو جان، میدونم این اواخر چه مشکل سختی داری اما اگه به موقع کارایی که ازت میخوان رو تحویل ندی واقعا به مشکل بر میخوری.
-میدونم خانم، قول…(حرفم رو قطع کرد)
-قول بده که دیگه قول الکی ندی.
نمیدونستم که چی جواب بدم. فقط دلم میخواست بزنم زیر گریه. خیلی احساس حقارت میکردم. خانم صفایی یه نفس عمیق کشید و از پشت میز بلند شد. بهم اشاره کرد که روی یکی از صندلی های اطاقش بشینم. اطاعت کردم، اومد کنارم نشست. دستش رو گذاشت روی شونم. گفت: «میدونم چقدر شرایطی که توش هستی سخته». پقی زدم زیر گریه و گفتم: «دکترا میگن بیماریش خیلی پیشرفت کرده، تنها شانسی که داریم اینکه عملش کنیم. هزینه عملش اطراف صد میلیون در میاد. این تازه فقط خود هزینه عمله، هزینه بیمارستان و اینا رو چیکار کنم. این همه پول رو از کجا بیارم. خانم بابام آخرین کسی هستش که برام مونده. نه خواهر و نه برادر دیگه ای دارم که بهم کمک کنه، فامیلامونم همه یکی از یکی بدرد نخور و داغون تر. نمیدونم چیکار کنم». منو تو بغل خودش کشید و گفت: «اشکال نداره دختر، همه چی درست میشه! (
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
