Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
ه داخلشو با یه دستش ممه هامو میمالید انگشتشم بعزی مواقع میکرده دهنم گفت بعده حدود یه ربع که فقط میخورده دو سه بار ارضا شدم ولی ارگاسم نشدم دیگه سرشو آوردم بالا گفتم بسه دیگه بکن که دارم دیونه میشم اونم سرمو گرفتو کیرشو کرد دهنم چند بار عقب جلو کردو رفت پاین کیرشو تنظیم کردو گزاشت تو کوسم ولی خیلی با احتیاط بهزادم که بهش گقته بود تا الان رابطه از جلو نداشته خودت همراهیم کن اونم گفت که بهش گفتم یواش یواش بزار توش که خیلی تنگه ازیت میشم اونم همیم کارو کردو وقتی کیرش کامل رفت تو کوسم گفتم دو دیقه وایسا تا جا باز کنه تو اون وقفه همش ازم لب میگرفتو ممه هامو میمالیدو میخود منم که حشرم زیاد شده گفتم بسه الان تلمبه بزن اونم همبن کارو کرده و گفته ک کوست خیلی تنگه و مثه آتیشه و نمیتونم زیاد تحمل کنم منم بهش گفتم فکرتو مشغول کن تا آبت نیاد حدود پنج دیقه اونجوری تلمبه زده و گفتم بسه پاشو من بیام روت که میخوام کیرتو قشنگ تو کسم احساس کنم همین کارم کردیمو رفتم روش کیرشو کردم تو کسم خیلی شهوتی شدم بالا پایین میکردمو ازش لب میگرفتمو گردنشو میخوردم که دیگه اونم دیگه طاقت نیاورده داشته میومده آبش گفت دارم میام نزاشته بیاد گفته اول باید الناز جونو ارضا کنم که منم.گفتم ده بار ارضا شدم ولی ارگاسم نشدم اونم بلند شدو اومد روم کرد تو کسم ولی دیگه نزاشتم تلمبه بزنه تا منو ارضا کنه اینقد چوچولمو مالیده و ممه هامو خودرده و گفت آره این زن جنده آریاس که دارم میکنم از این به بعد باید همیشه بکنمتو این حرفا منم گفتم آره بیا همیشه منو بکن اصلا سه نفرش میکنم زیر هردوتاتون باشم آریارو رازی میکنم جلو چش خودش منو بکنیو هر وخت خواستی بیا منو بکن که اونم حشرش زیاد شده و کیرشو آورده بیرون من داشتم ارگاسم میشدم میپیچیدم به خودم که اونم آبشو رو سینم خالی کرده و چن دیقه فقط قربون صدقم رفته منم کیرشو گرفتم باهاش ور میرفتم که بازم بلند شد گفتم این چرا بازم بلند شده ک گفت واسه کس کولچه ایه زن جنده آریاس که بلند شده منم یه خورده با گفتن حرفاش شهوتی شدم ساعتو نگاه کردم گفتم ده دیقه دیگه وقت داریم اونم گفت ای به چشم رفته کیرشو ک خودم گفتم شستو که یه موقه حامله نشم باز اومد باهام ور رفتو واسش ساک زدم رفت پاین کیرشو دوباره کرد تو کوسم اینقد شهوتی بودم که میگفتم جرم بده تند تند بکن یکی دوبار ریز ارضا شدم ولی دوست داشتم باز ارگاسم بشم اونم که آبش یه بار اومده بود توانش بیشتر شده و خیلی خوبتر میکرد که تو زنگ زدی گفتی پنج دیقه دیگه میرسم میخواستم بگم که یه چیز بیار که خودت حالی شی دیر تر بیای ولی گفتم تابلو میشه نگفتم دیگه جم کردیم بازم ازم لب میگرفت رو پاهاش بودم باهام ور میرفتو لب میگرفت سینه هامو گرفت که تو در زدی دیگه از هم جدا شدیم و تموم شد همه چیزو عادی جلوه دادیم که دیگه تموم شد منم باهاش یه سکس جانانه کردم اونم دو بار ارگاسم شدو خوابیدیم فرداش به الناز گفتم چطور بود که گفت یه شب خیلی عالی بوده و اینا میخوام یه مدت فقط منو بهزاد باشیم تا اوتم رابطه جلو واسش عادی بشه بعدا سه نفرش کنیم منم گفتم چشم زنه جندم تک خوری میخواد ولی باید بعدا سه نفرش کنیم اونم.گفت چشمو دیگه تموم…
امیدوارم که داستان جالب باشه واستون که اگه بازخورد خوبی داسته باشه ادامشم واستون مینویسم ک همین امشب که داستانو نوشتم شبش بهزاد رفت النازو از خونه پدرش آوردو یه سکس مشتی تو ماشین داشتن بعدشم من النازو کردمو یه سکس عالی داشتیم وقتی سه نفره شد ادامه شو مینوسیم ممنون از نگاهتون ببخشید که طولانی شد لطفا فحش ندین …
نوشته: آریا
@sparty3
3 394
بدنش اومده و وقت لیزرش یه هفته دیگس اصرار نکن که قبول نمیکنه الناز همیشه دوست نداشت که کسی بدنشو با مو ببینه هرچن همیشه لیزر میرفت ولی دو ماه بود ک نرفته بود اون شب رفتو بعد یه ساعتو حدود بیس دیقه اومدن دنبال منم منم باهاوشون رفتم بهزادو رسوندم خونه و الناز واسم تعریف کرد که وقتی اومده دنبالم هی بوسم کرده تو ماشینو منم شهوتی شدم رفتم کیرشو گرفتم از تو سلوار در آوردم کیرسو که دیدم سیخ کرده شهوتی شدم کیرش خیلی خوب بود واسش ساک زدم رفتیم یه جا تو خارج شهر ایستاد هردومون تقریبا لخت شدیم ممه هامو خوردو کلی لب گرفتو منم واسش ساک زدم اول منو ارضا کرده منم واسش ساک زدم تا ارضا شده خیلی خوش گزشته و خیلی ازم تشکر کرده و گفته خاهشا آریا خبر دار نشه ک خودم بهش گفتم اینو بگه منم کلی حال کردمو شب باهاش یه سکس عالی داشتم ک خیلی خوش گزشت بعد یکی دوهفته همه چیز عادی بودو الناز از چتاشون واسم شات میگرف میفرستاد کلا در جریان بودم تا تقریبا یه بیست روز که با دوستم اومدم خونه و الناز خونه بود من گفتم برم یه دوش بگیرم تو دلم گفتم شمام یه حالی میکنید یه چشمک به الناز زدمو اونم خندید وقتی من رفتم حموم اونام بعدن الناز بهم گفت گه یه حال اساسی کردن با همو ارضا شدن ولی سکس نداشتم فرداش موقه لیزر الناز بودو من بردمشو اول رفت اپلاسیون بعدشم لیرزو بعدشم وقتی تموم شد به بهزاد زنگ زد رفت دنبالش ولی الناز گفت هیچ کاری نکردم در حد لبو دستمالی فقط بوده بهزادم همینو گفت وقتی برگشت بهزاد دیگه رفت منم با الناز یه سکس عالی داشتیم از اون ب بعد وقتی سه تای میرفتیم بیرون الناز لباسایه خیلی باز میپوشید شرت که اصلا نمیپوشید بعزی وقتام که سوتین نمیبست که نوک سینش معلوم باشه منم کیف میکردم مانتو جلو باز روسری که دیگه وقتی سه تای تو ماشین بودیم اصلا سر نمیکرد پاهاشو از صندلی عقب میاورد وسط دو تا صندلی جلو دراز میکرد تا زانکس لخت بود پاهاش منم یه چشمک میزدم بهش که داری دیونمون میکنی اونم کیف میکرد… فرداش بهزادو شام دعوت کردو بعد شام همانگ کرده بودم که مثلا زغال قلیون ندارمو من میرم بگیرم بعدشم زنگ میزنم که یه کاری پیش اومده و تا یه ساعت دیگه نمیام همین کارم کردم و رفتم بیرون زنگ زدم گفتم تا یه ساعت دیگه نمیام وقتیم برگشتم پنج دیقه قبلش زنگ زدم ک نزدیکم دارم میام وقتی اومدم یه قلیون با بهزاد کشیدمو همه چی عادی بودو بهزاد بعدش رفتو الناز اومد گفت تو رفتی اومده بغلم کرده و باهام ور رفته و لب گرفته بعدشم تو زنگ زدی یه خورده ترسید ولی وقتی بهش گفتم آریا میگه تا یه ساعت دیگه نمیام چشاش چارتا شد از خوشحالیو لب گرف ازم گردنمو لیس میزد منم حشری شدمو دست بردم کیرشو گرفتم که تقریبا ۱۸ ثانت میشه و حالش خیلی خراب شده و هی لب میگرفت لباسامو از تنم در آورده و وقتی شلوارمو از پام کند یه دیقه وایساد چشاس چارتا شد و گفته وای واقعا بدنت عالین اصلا فک نمیکردم که اینجوری باشه النازم گفته ک شانسته امروز خودت اومدی دنبالن هم اپلاسیون کردم هم لیزر واقعا بدنشم عالی بود گفت ممه هامو گرفته و یکیشونو میخوردو اون یکیرو با دست فشار میداد هی لب میگرفته و منم دیگه طاقت نداشتم رفتم شورتشو کشیدم پاین سرمو نزدیک کیرش کردم اونم سرمو گرفتو کیرشو گزاشت دهنم الناز واقعا عالی ساک میزنه گفت اینقد واسش ساک زدم که نزدیک بوده آبش بیاد دیگه نزاشته بعد حدود ده دیقه ساک زدن اومد رومو شورتمو از پام کندو رفت واسم لیس میزد اولش یه خورده بو کشیدو گفته اوففف چقد خوش بوه و لیسش میزد منم که دیگه داشتم از حال میرفتم اینقد خوب میخوردش یه پنجشو کرد
3 394
اونم گوشیرو ور میداره بعد من احوال تورو میپرسم قطع کردم که اونم عکسارو میبینه و بعدش ببینیم چی میشه ک من فردا با دوستم تنها شدم ولی بهش گفتم بهزاد یه حرفی بهت میزنم دوست ندارم که هیچکس بجز منو تو بدونه اونم.گفت باشه هرچی باشه گفتم جنبشو داری گفت آره منو تو نداریم گفتم منو الناز خیلی وقته که در مورد نفر سوم حرف میزنیم من تورو انتخاب کردم اگه میتونی باش که یه خورده گیج شدو گفت النازو تا الان به این چشم نگاه نکردم که باهاش رابطه داشته باشم منم گفتم میدونم ولی ما خیلی وخته به تو نخ میدیم ولی تو اصلا هیچ اشاره یا کاری تو مرام رفاقت نکردی که گفت تو دوست صمیمیه منی واسه اینه ک کاری نکردم منم گفتم ما میخوایم کاری بکنیو دیشبم در موردت با الناز صحبت کردم اونم گفت یه نقشه دارمو اینا که من عکسایه لختی الناز که واسم میفرسته رو بزارم رو گوشیمو روشن باشه پیاده شم بعد اون به تو زنگ بزنه تو ببینی بعدش ببینیم تو چیکار میکنی ولی چونکه من واقعا میدونستم تو حتی بهشون نگاه هم نمیکنی خودم اومدم باهات درمیون گزاشتم النازم نباید بفهمه ک من با تو هماهنگم اگه پایه ای تا عملیش کنم بعد چن دیقه فکر کردن گفت من پایه م منم به الناز گفتم الان وقتشه پنج دیقه دیگه بزنگ گوشیم دستم بود که دوستم گفت من باید عکسارو ببینم منم نشونش دادم وقتی داشت میدید قشنگ توجه کردم که کیرس راست شده بعد یه دیقه الناز زنگ زدو دوستم که منم کنارش بودم الناز خبر نداشت با هم حرف زدن الناز گفت آریا کجاس که گفت رفته بیرون الان میاد بعدش قطع کردن به دوستم گفتم سریع برو بهس پی ام بده بگو این عکسا چیه تو گوشیه آریا لختیه همشونو دیدمو اینا سر صحب باز بشه اونم همین کارو کردو الناز گفت وای تو چرا دیدیشون آریا چرا همچین کاری کرده گوشیشو نبرده ؟ که بهزادم گفت حتما هواسش نبوده و اینا ولی من نمیخوام آریا خبر داشته باشه ک من عکسارو دیدم النازم گفت باشه ولی دیگه همچین کاری نکن بهزادم گفت من قبلا بهت حس نداشتم چون فک نمیکردم که همچین چیزایرو زیر لباس داشته باشیو النازم قلقلکش میومده گفت چیو که اونم گفت باسن برجسته و ممه هایه بزرگو کس کولوچه ایو اینا النازم مثلا خجالت بکشه گفت فک کن ندیدیو اینا بهزاد گفت ندیگه الان دیدم باید لمسشونم بکنم ولی خاهشا آریا خبر نداشته باشه اون دو تا یه جوری حرف زدن ک مثلا من با بهزاد هماهنگ نکردم النازم راجب این موضوع به من چیزی نمیگیه اون شب کلی با هم چت کردنو حرفایه بی ربط زدن تا کم کم روشون بعدن باز بشه اون شب تموم شدو النازم وقتی اومدم خونه همه حرفارو به من گفت که چی شده گفت الان چیکار کنیم گفتم باهاش چت کنو بگو این رابطه آخرش باید به سه نفره خطم بشه و آریا باید بعد یه مدت بدونه و اینا اونم همین کارو کردو اون شب یه سکس عالی داشتیم فرداش باهاش چت کردو بازم شبش من با دوستم تنها شدیم اونم بهم.گفت ک همچین حرفی زده منم گفتم خودم هماهنگ کردم که اینجوری بگه رابطه چتیشون یه مدت طول کشیدو تو این مدت عکسایه لختی الناز واسش میفرستاد یه روز که بهزاد اومد خونه ما باهم رفتیم بیرون منم هی اونارو تنها میزاشتم ببینم چیکار میکنن الناز گفت ک تورو رفتی اومده دستمو گرفته و بوسم کرده و اینا یه مدت گزشت من یه شب که با دوستم تنها بودم النازم خونه باباش بود گفت امشب بگو من کار دارم تو برو النازو بیار از خونه پدرشو منم میرم خونه منم همین کارو کردم گفتم به بهزاد همچین چیزی اونم که خیلی خوشحال بود برق تو جشاش میزد گفت خوب کاریم بکنم گفتم آره یه ساعتو نیم وقت دارید حتما باهاش حال کن ولی رابطه جنسی اصرار نکن چون موهایه
3 394
سکس زنم دومم با دوست صمیمیم (۱)
1402/02/12
#تریسام #بیغیرتی #همسر
سلام.
داستان من کلا سکسیه ولی طولانی… اسم ها مستعارن من اهل یکی از شهرهایه غرب کشورم اسمم آریا و تو سن ۲۱ سالگی یه ازدواج ناموفق داشتم ۲۴ سالم بود دوباره خیلی اتفاقی ازدواج کردم با همسرم الناز. ک اونم ۱۷ سالش بود اون موقه من اول فک میکردم ک همسرم سر از هیچی در نمیاره ولی بعد فهمیدم ک نخیر دوست پسرایه زیادی داشته و کلا سکس چت و اینا بوده رابطه جنسی نداشته مشکلی هم نداشتم اگه داشته بود 🤔 ولی بهش اطمینان داشتم چون وقتی خودش گفت دیگه لزومی نداره رابطه جنسیشم بهم نگفته باشه چون هم پرده داشته هم کونش اثلا دست نخورده بوده… همون تو ازدواج اول دوسداشتم نفر سوم بینمون باشه همسر اولم پایه بود ولی من بر حساب بی جنبه بودنش اینکارو نکردم.بریم سر داستان با همسر دومم.
خصوصیاتمونو بگم که . من قدم ۱۶۵ و خانومم هم قد خودمه بدن ورزشکاری هم ندارم قیافه معمولی ولی خانومم قیافه ش معمولیه ولی استیل بدنش عالیه کون برجسته وه باسن بزرگ یه زره هم چربی نداره کوسش ک خیلی کولوچه ایه و خیلی تنگ از ایناس ک هر وقت میکنیش کیرت بهش فشار میاد رفتیم دکترم ک گفتن باید عمل بشه تا گشاد بشه ولی ن من ن همسرم دوست نداشتیم که گشاد شه پس بیخیالش شدیم کس باید تنگ باشه مثه خانومم اوففف . بعد یه مدت بهش گفتم برو موهاتو رنگ کن اونم همین کارو کردو رنگشون کردو کراتینه و ناخون کاشتو اینا که واقعا جزاب شده بود از همون اول رو مخش کار کردم چونکه خودم تو دوران کودکی خیلی دست مالی شدم از طرف دوستان وه اقوام ولی هیچوقت کونم نزاشتن فقط در حد لاپایو ساکو اینا ازهمون دوره زندگی اولم رفتم سراغ داستانایه سکسی اوایلش کم ولی الان همیشه میام با همسرم درمیون گزاشتم وقت سکس که مثلا الان یکی باشه ساک واسش بزنیو اینا که بهش برخوردو اصلا همراهیم نکرد ولی من همیشه در موردش باهاش صحبت میکردم وه میگفتم این تو وجوده منه تا عملیشم نکنم نمیشه اونم هی میگفت آره جون خودت من فقط با تولذت میبرمو اینا ولی من همیشه وقتی شهوتی میشد میرفتم سراغ حس خودمو کم کم اونم موقه سکس همراهیم میکرد تا اینکه یه سال با همین موارد گزشت تا اینکه موقع سکس تا واسش نمیگفتم اون ارضا نمیشد موقه ارضا هم هی ب خودش میپیچید مثه مار خانومم خیلی شهوتیه خودم از اون بدتر وقتی تو ماشین واسش حرفایه سکسی میزنم دست میکنم تو شورتش خیسه خیسه خودمم راست میکنم واسش کم کم رومخش کار کردم که عکسایه سکسی واسم بفرسته اونم میفرستاد و کم کم بهش میگفتم تو بازارو اینا لباسایه باز بپوش وقتی خودمون تنهایم میریم اونم خیلی ریز قبول میکرد ولی ن در حد اون تمایل من وقتی تو باز مردایه دیگه بهش جلب توجه میکردن کیف میکردم بعد از حدود یه سالو نیم با دوستم زیاد در ارتباط بودیمو همیشه اونو با خودمون میبردیم میرفتیم بیرون میگفتم لباس باز بپوش روسری ک همیشه از سرش میفتاد و میگفتم درستش نکن و ساق پاشو تا ده پونزده ثانت مینداخت بیرون یه دوست صمیمی دارم که اون مجرده یه سال از خودم کوچیکتره قدش از خودم بلند تره حدود ۱۷۰ میشه همیشه موقه سکس اونو میگفتم اونم خیلی همراهیم میکرد اون دوستم هم همیشه باما بود میومد خونمون تا اینکه این حسو بعد از دوسال توش ب وجود آوردم یه بار موقه سکس بهش گفتم نظرت چیه که با اون دوستم ک اسمش بهزاد بود عملیش کنیم که میگفت ن آبرومون میره و اینا تو بعدا پشیمون میشیو اینا ک گفتم ن من روحرفم هستمو تا آخر عمر باهاتم و اینا تا راضیش کردم ک ببینم چی میشه ک گفت فردا که باهاش تنها شدی گوشیتو بنداز رو عکس لختیایه منو خودتو سرگرم کن تو ماشین بعد به یه بهونه برو بیرون من زنگ.میزنم
3 394
امل لخت کرده بود و می مالوند.
ناله شهوتناک زنم داشت دیوونم می کرد. از شدت سکسی بودن صحنه دستم از رو شلوار رفت رو کیرم. بعد از چند دقیقه لذت بردن از بدن سفید زنم، دو تایی بلند شدن و لباسارو کندنو دنیزم کامل لخت کردن و خوابوندنش رو تخت. عیسی دستای دنیز و بالا سرش با یه دستش نگه داشت و کیرشو کرد تو دهن دنیز. کامرانم پاهای دنیز و بلند کرد و گذاشت رو بازو هاشو کیرشو می مالوند به کص دنیز. عیسی که هم حسابی مست بود و هم حشری گفت:
-جنده خانوم داره حال میکنه دو تا مرد غریبه جلو شوهر بیغبرتت دارن میگانت؟
آآآآآره ه ه ه .
کامران کیرشو کرد تو کص دنیز و آروم آروم جلو عقب می کرد. صدای دنیز بلند و بلندتر می شد و سرعت تلمبه زدنای کامرانم بیشتر. بعدش عیسی یکم دنیز و از کص کرد و دنیز و برگردوند و داگی کرو. کامرانم به زانو کیرش دهن دنیز بود. وسط داگی عیسی شروع کرد به انگشت کردن کون دنیز. دنیز نالش سنگین تر شد. با درد کشیدن دنیز انگشت عیسی بیشتر تو می رفت.
عیسی دنیزو رو تخت به شکم خوابوند طوری که سر دنیز به سمت من بود و دستاشو از پشت گرفته بود. تو این وضعیت کیرشو گذاشت لای سوراخ کون دنیز و با شدت هلش داد تو. دنیز داد زد آروم وحشی و شروع کرد به ناله آمیخته با درد. عیسی همینطور سرعت کردنشو بیشتر کرد و در حالی که هنوزم دستای دنیز و از پشت با یه دست گرفته بود با اونیکی دستش موهای دنیز و از پشت کشید و صورت دنیز به سمت من بلند شد. از شدت درد داشت گریه می کرد و منو نگاه می کرد. کامران تو همون لحظه اومد سمت سر دنیز و کیرشو کرد تو دهن دنیز.
-وقت دابل کردن این جنده خانوم سکسی ه
-کامران تو از کون من از کص بعد عوض میکنیم
عیسی رو تخت دراز کشید و کامران دنیز مست و ولو شد رو بلند کرد و دو تایی نشوندنش رو کیر عیسی. دنیز شروع کرد به تقلا و یکم مقاومت. خواست بلند شه که عیسی با دستاش ساق پاهای دنیز و گرفت:
-کجا میری سکسی؟ کارت داریم حالا حالاها
کامران نشست پشت دنیز و دستاشو از پشت محکم گرفت با اونیکی دستش کیرشو برد سمت سوراخ کون دنیز. بعد از 2-3 دقیقه تقلای دنیز و فشار دو نفری کیر کامران رفت تو باهم شروع کردن به تلمبه کیر و کون دنیز. کمر دنیز خم بود و سینه هاش تو هوا می رقصیدن و خودشم هم گریه می کرد هم لذت می برد.
عیسی و کامران جاشونو عوض کردن و بار دوم خیلی راحت تر کیرا تو کص و کون رفت. دنیز این بار از شدت اوج میلرزید و کامران داشت نوک سینه هاشو می کشید که عیسی با داد بلند ارضا شد و کیرشو از کون دنیز کشید بیرون. کامرانم خوابیده رو تخت رونای دنیز و جلو عقب کرد چند بار و بعد دنیز و پرت کرد رو تخت و بلند شد و کیرشو کرد دهن دنیز و هر چی داشت ریخت تو دهن دنیز.
روز بعد وقت برگشت بود و تجربه عجیبی برا من و دنیز بود. داشتیم وسایلامونو جمع می کردیم که دنیز گفت: عیسی گیر داده تو ماشین بازم شلوار کوتاه بپوشم. شمارمم گرفته ول کن نیست. فکر کنم تهران بازم برم زیرش. شلوار کوتاه و پوشید و من و بوسید و رفت از اتاق بیرون.
نوشته: علی
@sparty3
3 394
و تنم زار میزد
-خوب دنیز خانوم این تیشرتم برا شما.
تا تیشرت و دیدم فهمیدم که اینام هدفشون دنیزه! روش به انگلیسی نوشته بود تااتی یعنی شیطون.
-با همون شلوار دیروزی.
دنیز رفت تو هموم و شلوار کوتاه دیروزی رو پوشید با تیشرت. پاچه های شلوار گشاد بود و چشم عیسی به ساق پاهای دنیز بود.
-این که دیروز کوتاه تر بود. تقلب کردی؟
-نه بابا همون دیروزیست. حالا باید حتما کوتاه باشه؟
-آره، اصلا میدونی چیه؟ 2 تا دیگه تا بخوره خوب میشه.
دنیز از خدا خواسته شروع کرد به تا زدن که کامران گفت:
-تا زدنای تو قبول نیست
خم شد و جلو من 2 تا تای گنده زد به شلوار کوتاه دنیز. برق چشای عیسی و کامرانو می شد به وضوح دید.
-راضی شدین حالا؟
آره دنیز خانوم. شرط و باختیو باید عواقبشم قبول کنی.
با اسنپ از اقامتگاهمون رفتیم یه رستوران با موسیقی زنده.
دنیز کنار من نشسته بود و اون دو نفرن روبرومون. دنیز آروم بهم گفت تو برو دستشویی و وقتب برگشتی زیاد شوکه نشو. خدا میدونه تو اوم 3 دقیقه قلبم داشت منفجر می شد. وقتی برگشتم دیدم عیسی کنار دنیز نشسته و تو گوش دنیز یه چیزایی میگه!
-علی بازی گل یا پوج ه، منو عیسی، تو و کامران هم تیمی هستین.
تو مدت بازی دنیز دستای دنیز و عیسی میرفت پشت و بعد میومد جلو. کلی تو تماس با هم بودن و منم دیگه کیرم داشت شلوارمو پاره می کرد. با خودم فکر می کردم اگه اینا دست به بدن لخت دنیز بزنن شاید از هیجان سکته کنم.
غذا رو آوردن و یهو دیدم یه دست عیسی زیر میزه. میزامون رومیزیای بلند داشت و نمیشد دید زیرش چه خبره. به زهنم زد پنهونی گوشیمو ببرم زیر رومیز و فیلم بگیرم و ببینم دست عیسی کجاست.
تا فیلمو یواشکی پلی کردم دیدم دنیز یه پاش انداخته رو رون عیسی و عیسی داره ساق پاهاشو می مالونه. کلی حس ضد و نقیض زهنمو پر کرد اما حس خوبش قوی تر بود.
تو مسیر برگشت کامران جلو نشست و دنیز بین من و عیسی. پاشو چسبونده بود به پای عیسی و تو گوشیش داشت عکسای عروسیمونو نشونش میداد. یهو وسط عکسا که گوشیش دست عیسی بود یه عکس دنیز اومد با یه دامن کوتاه.
-وای دختر تو باربی هستس
-منم ببینم
عیسی گوشی رو داد جلو
از باربی هم بهتری، اندامت و مخصوصا فرم پاهات بی نظیره!
رسیدیم اقامتگاه. ما رفتیم تو اتاق و سکوت عجیبی بین ما بود تا اینکه در و زدن.
-درسته با شکم پر خوردن خوب نیس ولی شب بلند است و …
من عیسی و کامران و دعوت کردم تو. چند تا پیک زدیم و عیسی بی مقدمه گفت:
-دنیز دامن کوتاهی که گفتی تو ساکته کو؟ هنوز شرطو بختیو باید تاوان بدی
-آره بلند شو دامن و بپوش و بیا
دنیز که مست هم شده بود عین چی پرید هوا و رفت پشت پسرا شلوار کوتاهو در آورد و دامن کوتا پوشید و اومد نشست وسط عیسی و کامران و یه من چشمک زد
عیسیو کامران از خدا خواسته شروع کردن به لمس ساق پاهای دنیز و دنیزم داشت لباشو گاز می گرفت از شدت حشر. عیسی که دستش حالا رسیده بود به داخل رون دنیز رو به من کرد و گفت:
-علی سلیقت عالیه!
و شروع کرد به لب گرفتن از دنیز. کامرانم دستشو برد زیر دامن دنیز و از رو شرت داشت کصشو می مالوند. صدای ناله ی دنیز دیوونم می کرد. من تکیه دادم به دیوار شاهد این بودم که کامران دنیز و بلند کرد رو تخت تو بغلش نشوند و دستشو کرد زیر تی شرت دنیر و نوک سینه هاشو لخت کرد. عیسی هم جلو تخت رو زمین پشت به من نشست و از انگشتای پای دنیز شروع کرد به میک و لیس زدن و اومد یه سمت ساق پاها و رفت بالا. من تا به خودم بیام رونای دنیز رو شونه عیسی بود و داشت کص دنیز و حسابی لیس میزد. ماهیچه ساق پاهای دنیز پشت کمرعیسی قلمیه شده بود و کامرانم سینه هاشو ک
3 394
دیپ واتر
1402/02/12
#تریسام #زن_شوهردار #بیغیرتی
از وقتی که با دنیز مهاجرت کردیم کانادا همه چیز بر وفق مراد بود. درآمد عالی، خونه و ماشین خوب کلی لباس کوتاه که تو فصلای گرم سال می پوشید و من هم موردی نداشتم و کاملا اپن مایند بودم اما اون فانتزی عجیب همیشه با من بود. سکس زنم با یه مرد غریبه! نمی دونستم چجوری باهاش این فانتزی رو در میون بزارم تا اینکه تو هیستوری لپ تاپش سایت شهوانی رو دیدم و فهمیدم داستاناه کاکولدی و بیغیرتی رو دنبال میکنه! همه چیز الان آماده بود ولی داشتیم برمیگشتیم ایران برا 1 ماه. پس باید تو ایران این ایده رو پیاده می کردم یا صیر میکردم تا دوباره برگردیم کانادا.
بعد از یک هفته چمدون بستن سوارهواپیما شدیم و تو راه فیلم دیپ واتر رو با هم دیدیم که صحنه های خیانت و کاکولدی دارم. دیدم دنیز خوشش اومده و سر صحبت و باز کردم. اولش یکم شوکه شد ولی در مورد سایت شهوانی که گفتم اونم اعتراف کرد که بدش نمیاد با مردای غریبه باشه. تصمیم گرفتیم تو مدت سفریه سر بریم شمال با تور و ببینیم چی میشه.
در مورد دنیز بگم 25 سال داره با قد 167 و وزن 50. همیشه ورزش کرده و اندامش باربیه. هفته سوم تو ایران یه تور خوب رزرو کردیمو رفتیم سمت شمال. به پیشنهاد من دنیز شلوار کوتاه قد 80 پوشید کل طول سفر. فکر نمیکردم که پسرا چقدر سر به زیر شده بودن در طول سفر و همش ساق پاهای دنیز و دید میزدن. تو جمعمون یه پسری بود به نام عیسی . قد بلند و هیکل ورزشکاری و یکم پر رو. در طول شب اول که تو اتوبوس بودیم صندلی کناری ما بود و چشاش به پاهای دنیز بود که وقتی نشسته بود شلوار کوتاش، کوتاهتر شده بود. دنیز با اشاره به عیسی بهم گفت که ازش خوشش اومده. قلبم داشت از شدت ضربان منفجر می شد. تصور اینکه عیسی بخواد دنیز و لخت کنه هم ناراحتم می کرد هم هیجان زده. خلاصه که حس عجیبی بود.
شب رسیدیم اقامتگاه و اتاق ما کنار اتاق عیسی و یه همسفر دیگه که یه مرد 45 ساله بود. دنیز تو اتاق یه شلوارک پوشید که یکم بالای زانوش بود و یه تی شرت گشاد. یهو با همون لباسا از اتاق زد بیرون و 30 ثانیه بعد با عیسی و کامران(بعدا فهمیدم اسم اون آقا کامران هست) اومد تو!
-علی این آقا عیسی ادعای حکم داره منم با آ قا کامران دعوتشون کردم که بیان رقیب ما بشن!
-خوش اومدین، برا باخت آماده هستین؟
کامران نذاشت حرفم تموم شه گفت:
علی جان من شرطی بازی می کنم و عیسی رو بار اولمه دیدم ولی بازم رو شام فردا شرط؟
منم قبول کردم. دنیز نشست روبروی من به عنوان یار من و عیسی و کامران کنار ما، روبروی هم. بازی 4 -4 بود که ما دستمون خوب اومده بود و داشتیم کتشون می کردیم.
یهو عیسی خم شد کارتای دنیز رو ببینه که دنیز که چهار زانو نشسته بود با پاش زد رو زانوی عیسی:
-یه بار دیگه تقلب کنی این پا میاد سمت صورتت (دنیز با خنده)
-اگه یه بار دیگه بیاد می گیرم پاتو نگه میدارم زیر پام تا خلع صلاح شی (عیشی با خنده بیشتر)
رسیدیم به نتیجه 6-6 که کامران قبل ورق دادن گفت آقا شام فردا باید رستوران خوب باشه و برنده میگه بازنده چی بپوشه.
-آقا کامران اومدیمو ما باختیم. بعد تو گفتی من دامن کوتاه بپوشم. تو ساکم هست ولی نمیشه بیرون پوشید. اون موقع تکلیف چیه؟
-پس معلومه که میدونی قراره ببازی. نترس دنیز خانوم. چیزی میگم که بتونین بپوشین.
دست آخر دنیز عمدا بد بازی کرد و ما باختیم.
فرداش ساعت 7:30 عیسی و کامران اومدن تو اتاق ما
-علی و دنیز لباس چی آوردین؟
-آقا بیخیال. برا 3 روز چی مگه تو این ساک جا میشه؟(من با خنده)
عیسی یه تی شرت از لباسای خودشو داد به من روش نوشته بود “عجیب غریب”
-اینو با هرچی می خوایی بپوش.
لباس ت
3 394
رتب کردم و رفتم حمام. آخه میخواستم برم باشگاه یه سرو گوشی آب بدم ببینم چه خبره.
( تا چند روز احساس خشنودی میکردم بابت قضیه ای که بین من و مریم پیش اومده بود و من اولین تجربه سکس رو مزه کرده بودم. )
( از اون روز بود که مریم شد پارتنر من تا جایی که من و اون بیشترین تجربه سکس هامون رو با هم کسب کردیم
نوشته: sahar
@sparty3
3 394
بار من بودم که از مریم لب میگرفتم. دلم میخواست دوباره ارضا بشم. و با مریم هم از عقب سکس کنم.
یه مقداری که لب همدیگرو بوسیدیم. مریم بهم گفت : زیر گردن و نوک سینه هاش رو براش لیس بزنم. منم که از این کار خوشم اومده بود شروع کردم به انجام این کار و با وجود ناشی بودنم تونستم که مریم رو به اوج شهوت برسونم. که یه دفعه ای مریم گفت که کسش رو بخورم. من هم تو فیلم دیده بودم که مردها این کارو انجام میدن. من هم سرم رو کردم لای پای مریم و کس خیس آبش رو شروع کردم به لیس زدن. هرچی من تند تر و محکمتر این کارو میکردم. مریم هم با ناله هایی که از شهوت میکشید من رو تشویق میکرد به انجام این کار. تو همین حالت بودیم که مریم بلند شد و اومد سروقت کیر من که تازه دوباره جون گرفته بود. گرفت دستش و شروع کرد به ساک زدن.
دوباره همون لذت اومد تو وجودم. ازش خواستم که بیشتر بکنه تو دهنش اما گفت که : کیرت خیلی بزرگه. میترسم عق بزنم.
بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم.
ک : مریم میشه از عقب بکنم ؟
م : دوست داری منو از عقب بکنی ؟ ( با یه حالت عشوه و صدای شهوتناک این رو ازم پرسید )
ک : آره. دوست دارم.
م : آره عزیزم. منم دوست دارم که تو منو از عقب بکنی. کرم داری ؟
ک : آره. میخوای چیکار ؟
م : نکنه میخوای خشک خشک منو بکنی.
ک : آهان هواسم نبود.
رفتم یه کرم مرطوب کننده آوردم و دادم دستش. بعد از چند تا لیس که به کیرم زد یه مقداری کرم با دستش به کیرم کشید و کیرم رو چرب کرد و بهم یاد داد که با انگشتم چه شکلی سوراخش رو آماده کنم برای پذیرایی از کیرم. با انگشت اشاره ام شروع کردم به باز کردن راه سوراخش. لامصب اینقدر تنگ بود که سوراخش روی انگشتم فشار میاورد. بعد از چند لحظه به درخواست مریم با 2 تا انگشت شروع کردم به انجام دادن این کار. یه مدت که گذشت مریم رو کرد به من و گفت : یواش یواش کیرت رو بکن توش و خیلی آروم حرکت بده تا من هم نگفتم حرکت نده.
سر کیرم رو گذاشتم دم در ش و خیلی آروم کلاهکش رو فرستادم تو که دیدم عضلات کونش رو صفت کرد.
م : کامران جان یواشتر.
ک : چشم. اگه درد داره در بیارم ؟
م : نه. اولش اینجوریه. بعدش خوب میشه. آروم آروم بکن تو.
بعد از چند لحظه کیرم با تمام هیبتش داخل اون سوراخ تنگ و نسبتا داغ فرو رفته بود و من به دستور مریم داشتم عقب جلو میکردم.
مریم هم که صدای ناله های شهوتناکش رفته بود هوا. و من رو تشویق میکرد که محکمتر بکنمش.
بعد از چند لحظه حس کردم که مریم یه لرزش خفیف کرد و یه کم بی حال شد.
ک : چت شد ؟ میخوای در بیارم ؟
م : نه عزیزم. من ارگاسم شدم. تو هم سعی کن بشی.
من هم دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. تا اینکه حس کردم آبم داره میاد. به مریم گفتم و مریم گفت که همونجا خالی شم.
من هم با یه فشار عمیق که اصلا هم دست خودم نبود همه آبم رو تو کونش خالی کردم و در همین حین با دستام یه صورت ناخود آگاه از فرط لذت یه فشاری به پهلوهاش آوردم. ( که مریم بعدش گفت که اون فشاری که من تو لحظه آخر به بدنش آوردم واقعا براش لذت بخش بوده و من هنوزم که هنوزه این حرکت رو در انتهای سکس روی طرف مقابل انجام میدم. )
دیگه نایی برام نمونده بود. بیحال بیحال بغل دست مریم ولو شدم و ازش تشکر کردم. اون هم از لبم یه بوس کرد و از من تشکر کرد و گفت که : کامران از این به بعد هر کدوممون هوس کرد اون یکی باید قبول کنه. اینجوری هیچ کدوممون تو انتخاب دوست دچار مشکل نمیشیم. من هم از خدا خواسته قبول کردم. بعد از چند لحظه که توی خلصه بودیم مریم بلند شد خودش رو جمع جور کرد و بعد از خداحافظی از من رفت طرف خونه.
منم یه کم خونه رو م
3 394
: خودت که میدونی. چرا میپرسی. این همون چیزیه که شما دخترا از وجودش بی نصیبین. ( از شدت خجالت و شهوت سرخ شده بودم. )
م : میشه ببینمش ؟
ک : جدا. میخوای ببینیش. ؟
م : آره. عیبی داره ؟
ک : نه. به شرطی که منم برای تو رو ببینم.
م : حالا بعدا. اول من ببینم بعد تو ببین.
مثل این آدم کسخولا یه دفعه شرت وشلوارم رو با هم کشیدم پایین.
مریم با کمال تعجب و کنجکاوی داشت نگاه میکرد.
یواش یواش عزمش رو جزم کرد و دستش رو آورد سمت کیرم.
دستش که به کیرم خورد. از گرمای دستش یه لذت وافر به من انتقال پیدا کرد. خیلی خوشم اومد.
پاشدم وایسادم جلوش. دست انداختم زیر بغلش و اونو هم بلند کردم.
حالا به قول برو بکس یه جورایی Face To Face بودیم.
مریم همین جور که با کیرم ور میرفت پرسید تا حالا از این کارا کردی ؟
ک : نه. گفتم که تا حالا دوست دختر نداشتم.
م : میخوای امتحان کنیم ؟
ک : آره. اما من هیچی بلد نیستم.
م : خوب منم کم بلدم. اما هون یه ذره رو هم یاد بگیری فکر کنم بستت باشه.
ک : باشه.پس بریم تو اتاق من.
م : بریم.
فیلم ها رو برداشتم و با مریم رفتیم تو اتاقم. مریم نشست رو صندلی.
ک : خوب حالا باید چیکار کنیم ؟
م : کامران یادت باشه این قضیه فقط باید بین خودمون باشه ها ؟
ک : مگه من خرم برم به کسی حرفی بزنم. ؟
م : فقط محض یادآوری گفتم.
مریم بلند شد و رو بروی من وایساد. دستش رو انداخت دور گردن من و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد.
تو همین حین بهش گفتم که : این یکی از آرزوهام بود که با تو باشم و با هم بتونیم یه همچین لحظه ای رو خلق کنیم.
م : منم همینطور.
دیگه نذاشت حرفی بزنم. لبش رو چسبوند به لبهای من. من هم که آخر آدم ناشی نمیدونستم چیکار باید بکنم. ( بعدها که فیلم American Pie رو دیدم یاد اون روز خودم افتادم و کلی خندیدم. )
مریم بهم یاد داد که چه جوری همراهیش کنم و هر کاری که اون انجام میده من هم انجام بدم. داشتم از انجام این بازی لذت میبردم. من که یه عمر سردسته بودم تو این کار داشتم از یه نفر دیگه پیروی میکردم.
یواش یواش همدیگرو لخت کردیم و بعد از اولین تماس بدنهامون بود که فهمیدم واقعا گرمای بدن جنس مخالف چقدر دلپذیره.
مریم من رو به سمت تختم هدایت کرد. من شده بودم غلام حلقه به گوش مریم هر کاری که میگفت رو بدون لحظه ای درنگ انجام میدادم. اندام مریم فوق العاده زیبا بود. قد بلند. سینه های خوش فرم کوچیک که مثل دو نا پرتغال رو بدنش خود نمایی میکرد و هر آدمی رو تشویق میکرد به بوییدن و خوردن ولیسیدن. باسن خوش فرم و رانهای کشیده. که فکر میکنم همش به خاطر والیبال بازی کردنش بود.
منم که دیگه گذشت زمان رو متوجه نمیشدم. یه لحظه یه گرمای مطلوب و فوق العاده جذاب و وهم انگیز رو روی کیرم حس کردم. یه نگاهی به مریم کردم. داشت برام ساک میزد. واقعا لبهای داغی داشت. هنوز که هنوزه کمتر دختری رو دیدم که لبها و زبونش اینقدر داغ و مطلوب باشه.
توی همین حین که داشت ساک میزد احساس کردم که دارم میام. به مریم گفتم : میخواد آبم بیاد.
با دستش شروع کرد مالیدن کیرم تا اینکه آبم با یه فشار خارق العاده زد بیرون. مریم رفت یه دستمال آورد و شروع کرد به تمیز کردن دستش و تنو بدن من.
تا اون لحظه که من فقط خود ارضایی کرده بودم. یه همچین حس نابی بهم دست نداده بود. واقعا حس قشنگی بود اینگونه ارضا شدن و به انزال رسیدن. بعد از چند لحظه دیدم مریم میخواد لباساش رو بپوشه.
ک : چیکار میکنی ؟
م : خوب تموم شد دیگه. نکنه منتظر بقیش هستی.
ک : آره. من که هنوز کس تو رو ندیدم.
م : باشه سر یه فرصت دیگه.
ک : نه. همین الان.
کشیدمش سمت خودم و این
3 394
ا یاد گرفتی ؟
م : از همون دوستام.
ک : واقعا باید تو انتخاب دوستات تجدید نظر کنی.
م : کامران جان این قضیه ربطی به یه قشر خاص نداره. همه ما دخترها یه جورایی راجع به این قضیه کنجکاویم.
ک : نمیدونم چی بگم.
م : ببخشید که عصبانیت کردم. ( دستای منو گرفته بود تو دستاش )
ک : عیبی نداره. ولی از این به بعد مواظب خودت باش. میدونی که تو تنها کسی هستی که من بهش حساسم )
م : آره. به خدا تو هم مثل داداش میمونی برای من. بگو که از دستم ناراحت نیستی.
ک : از دستت ناراحتم. ولی سعی میکنم فراموش کنم.
م : مرسی. حالا من به عنوان جبران این قضیه میرم چایی بیارم که آشتی کنیم.
ک : آره فکر بدی هم نیست.تو فاصله زمانی که مریم رفت از آشپزخونه چای بیاره تصمیم خودم رو گرفتم.میخواستم باهاش سکس کنم.اما نه به هر قیمتی
تو همین فکرا بودم که روی پام یه چیزی رو حس کردم. نگاه کردم. دست مریم بود. داشت تو صورت من نگاه میکرد.
ک : چیه ؟باز چی شده ؟
م : کامران ؟
ک : جانم ؟
م : از دستم ناراحتی ؟
ک : گفتم که سعی میکنم فراموشش کنم.
م : مرسی.
ک : خواهش.
یه چند لحظه سکوت بینمون بود تا اینکه تمام انرژیم رو جمع کردم و رومو برگردوندم سمتش.
ک : مریم ؟
م : جانم ؟
ک : یه چیزی میخوام بپرسم. قول بده ناراحت نمیشی.
م : باید ببینم چی هست ؟
ک : نه. اول باید قول بدی.
م : باشه قول میدم ناراحت نشم.
ک : راستش. امروز یاد چند سال پیش افتادم. یادته اومده بودی خونمون.
م : خوب من که همیشه میومدم خونه شما. تو الان منو تحویل نمیگیری من هم کم تر میام.
ک : نه بابا. این حرفها چیه ؟ منظورم اون روز خاص بود.
م : کدوم روز ؟
ک : بابا همون روزی که فیلم دیده بودی اومده بودی برای من تعریف میکردی.
م : کدوم فیلمو میگی ؟ ( تابلو بود که میدونه چه قضیه ای رومیخوام پیش بکشم. ولی خودش رو زده بود به کوچه علی چپ )
ک : یعنی تو یادت نمیاد ؟
م : نه. خوب بیشتر توضیح بده.
ک : باشه ولش کن. بیخیال.
م : هر جور راحتی.
ک : فیلم میبینی ؟ ( این نقشه ای بود که تو مغزم کشیده بودم. )
م : چه فیلمی هست ؟
ک : از همون فیلمهاست که تو خوشت میاد.
م : باشه بیار ببینیم.
پاشدم رفتم از تو اتاقم یه فیلم سوپر توپ برداشتم و آوردم گذاشتم تو ویدیو.Play کردم و رفتم رو مبل کنار مریم نشستم.
اسمه فیلمش Hospital بود. از این سوپرهای داستانی بود.
وقتی فیلم شروع شد. جرات نداشتم برگردم سمت مریم و بهش نگاه کنم. همش منتظر یه عکس العمل خیلی بد بودم از طرفش.@یه چند دقیقه ای گذشت دیدم صداش در نمیاد. برگشتم سمتش. یه نگاه به من کردو گفت : این فیلمو دیدم. فیلم دیگه ای نداری ؟
ک : جدی. کجا دیدی ؟
م : از یکی از دوستام گرفتم.
ک : تنهایی دیدی ؟
م : اینو دیگه نپرس.
ک : پس با اون پسره دیدی.
م : کامران بیخیال. قرار بود بازجویی نکنی. اگر دوست داری دروغ بشنوی بازجویی کن منو.
ک : ببخشید. هواسم نبود.
پاشدم رفتم تو اتاقم و یه فیلم دیگه آوردم و شروع کردیم نگاه کردن. بعد از چند دقیقه دست مریم رو رو دستم که رو دسته مبل بود حس کردم. یه حس خیلی قوی بهم دست داد. حسی آمیخته با ترس و شهوت و استرس و…
خوشم میومد از این حس. یه چیزی بهم میگفت که کامران داری به اون لحظه موعود میرسی. لحظه ای که هر پسری آرزوش رو داره. اولین تجربه سکس با جنس مخالف. ته دلم مالش میرفت. خلاصه که خیلی حس قشنگی بود.
با صدای مریم به خودم اومدم. م : کامران اون چیه ؟
ک : چی چیه ؟
م : همون که اونجاست.
ک : کجا رو میگی ؟
مریم دستش رو دراز کرد سمت کیرم و گفت : بابا اینو میگم ؟
از خجالت داشت میمرد. اما با نهایت پررو بازی این کارو انجام داد.
ک
3 394
؟
م : به چی فکر میکردی ؟
ک : چیز مهمی نبود.
م : دروغ نگو.
ک : حالا بعد از ناهار میگم بهت. ( میخواستم در حین غذا خوردن فکر کنم که از چه راهی موضوع اون سال رو پیش بکشم )
م : الان بگو دیگه.
ک : بذار ناهارم رو بخورم. بعدش بهت میگم. حیفه آخه 2 باره سرد بشه.(اون زمان یه کارگری میومد خونمون و غذا درست کردن هم با اون بود.البته هفته ای 2 بار اما هر دفعه که میومد برای چند روزمون غذا درست میکرد.دستپختش خوب بود.اما غذایی که تازه پخته شده باشه یه طعم دیگه ای داره اونم قرمه سبزی که زنداییم درست کرده باشه).با ولع تمام غذام رو خوردم و از مریم هم تشکر کردم بابت زحمتش و گفتم که از مادرش هم تشکر کنه.بعد از غذا رفتیم تو حال روی مبل جلوی تی وی نشستیم.
م : خوب. بگو ببینم به چی داشتی فکر میکردی ؟
ک : آخه چیز مهمی نبود. باور کن.
م : باور نمیکنم. چون چشات به من دروغ نمیگن
ک : باشه تسلیمم بهت میگم. ( رومو کردم سمتش و تو صورتش خیره شدم. نقشه خوبی کشیده بودم که اگه درست اجراش میکردم موفق به انجام تصمیمم میشدم. )
ک : راستش داشتم فکر میکردم که چرا تو تعجب کردی از این که من دوست دختر ندارم ؟
م : خوب آخه تعجب هم داره. تو الان دیگه نزدیک 18 سالته. دبیرستان میری. من هر کس رو تو این سن میبینم تا الان یه شیطنتی کرده. یه دوستی چیزی برای خودش دست و پا کرده.
ک : یعنی اگه کسی تو این سن این کارا رو نکرده باشه داخل آدم نیست دیگه ؟
م : نه بابا. منظور منو نفهمیدی. آخه تو خیلی آدم شیطونی هستی. و خیلی زود هم با دیگران رابطه بر قرار میکنی. برای همین تعجب کردم.
ک : نمیدونم. شاید موقعیتش پیش نیومده. یا اینکه من هنوز به فکرم نرسیده از این کارا بکنم.
م : نمیدونم چی بگم. شاید.
ک : خوب تو بگو ببینم. تو مگه دوست پسر داری الان ؟
م : من ؟ نه بابا. ( ولی قیافش داد میزد داره دروغ میگه. )
ک : دروغ نگو به من کوچولو. نترس بین خودمون میمونه.
م : قول میدی ؟ ( دستش رو دراز کرد سمتم. منم باهاش دست دادم و بهش قول دادم که محرم اسرارش باشم )
ک : آره. قول میدم.
م : راستش رو بخوای با پسر همسایه بغلیمون دوست بودم ولی بعد از چند ماه قهر کردیم با هم. الان هم کس دیگه ای با هام دوست نیست
ک : چرا قهر کردید.؟
م : پرور شده بود. منم دیدم باهاش قهر کنم بهتره.
ک : چیکار میکرد مثلا ؟
م : هیچی بابا ولش کن.
ک : نه دیگه نشد. قرار شد همشو بهم بگی.
م : آخه روم نمیشه.
ک : بگو از من خجالت نکش.
م : یه چند باری با هم یه کارایی کردیم. بعدش هر روز بهم میگفت برم پیشش. منم دیگه نمیخواستم از این کارا بکنم باهاش قهر کردم.
ک : چه کارایی مثلا ؟ ( نسبتا عصبانی بودم. نمیدونم چرا یه حس مالک بودن داشتم نسبت بهش. )
م : نپرس دیگه. خجالت میکشم بگم.
ک : نخیر باید بگی. وگرنه میام پدر پسر رو در میارم. خودت میدونی که من چه کله خریم.
م : بابا مثلا فکر کن با هم یه کم معاشقه کردیم.
ک : چشمم روشن. مریم من واقعا ازت توقع نداشتم.
م : نمیدونم چی شد که این اتفاقات بیفته. ولی یه حس کنجکاوی داشتم نسبت به این قضیه.
ک : معاشقتون چه شکلی بود. تا چه حدی بود ؟
م : چند بار اولش فقط یه کم ماچ و بوسه و لب و یه ذره هم دستمالی همدیگه. ولی 2 دفعه آخر یه سکس نیمه داشتیم.
ک : یعنی الان دختر نیستی ؟ ( با عصبانیت )
م : نه بابا دیوونه. از عقب منظورم بود.
ک : واقعا احمقی دختر. نگفتی بابات بفهمه کله ات رو میکنه ؟
م : دست خودم نبود آخه. خیلی لذت داشت برام. اغلب هم کلاسیام از این کارا با دوستاشون میکنن. تازه خود ارضایی هم میکنن.
ک : تو چی ؟ تو هم میکنی ؟
م : گهگداری آره.
ک : تو از کج
3 394
خیلی بزرگی.
ک : نه به خدا خیلی فرق کردی. باور کن.
م : تو هم فرق کردی. گوریلی شدی واسه خودت. ( با خنده )
ک : حیف که دوست دارم وگرنه میدونستم چیکارت کنم.
م : بذار دماغت خوب بشه بعد شاخ و شونه بکش برای من. راستی نمیخوای اینا رو از من بگیری. ؟ خسته شدم.
اصلا حواسم نبود بنده خدا یه سبد دستش بود که توش 2 تا قابلمه بود. از دستش گرفتم و گفتم : خرید بودی ؟
م : نخیرم. مادرم برای حضرت عالی غذا درست کردند. دادن من حمال بیارم خدمت شما تا شما تناول کنید.
ک : ای وای چرا زحمت کشیده زندایی. راضی به زحمت نبودم. از حمالی شما هم ممنونم.
م : واقعا که جای تشکرکردنته. نوش جان کنید من هم میرم دیگه.
برگشت طرف در که بره تازه فهمیدم چه غلطی کردم. ازپشت گرفتمش و گفتم : بابا شوخی هم حالیت نمیشه ؟
م : نه حالیم نمیشه. کسی به تو یاد نداده با یه دختر چه شکلی باید صحبت کنی ؟
ک : آخه من تا حالا به غیر از تو با دختر دیگه ای برخورد نداشتم که بخوام یاد بگیرم. تو هم که بهترین دوست منی. فکر نمیکردم اینقدر بهت بر بخوره. من معذرت میخوام.
مریم یه دفعه روش رو برگردوند طرف من و گفت : یعنی تو توی این چند وقته هنوز یه دوست دختر هم واسه خودت پیدا نکردی ؟
ک : نه بابا. کی میاد با منه به قول تو گوریل رفیق بشه؟
م : واقعا که بی عرضه ای.
ک : چون دوست دختر ندارم بی عرضه ام ؟
م : آره دیگه.
ک : بابا من که وقت ندارم از این کارا بکنم. تازه تو که منو میشناسی من آدم خجالتیم. یا درس میخونم یا اینکه ورزش میکنم.
م : واقعا خجالتی هستی. یه ساعته دستت رو بازوهای منه اونوقت میگی خجالتی هستی ؟
تازه متوجه دستام شده بودم. دستام رو ازش جدا کردمو گفتم : ببخشید حواسم نبود. راستی ناهار خوردی ؟
م : نه. ولی میرم خونه میخورم.
ک : نه دیگه نرو. منم حوصلم سر رفته.
م : خوب پاشو بیا خونه ما.
ک : نه بابا. روم نمیشه. تازه هوا هم سوز داره میخوره به دماغم از درد تیر میکشه. بیا از همین غذا با هم میخوریم.
م : باشه. چیکارت کنم. پسر عممی دیگه. ( با یه حالت خاصی این جمله رو گفت که واقعا تو اون لحظه به دلم نشست )
سبد رو برداشتم وبا هم رفتیم تو آشپزخونه.
م : تو بشین من خودم غذا رو میکشم.
ک : ایول دختر خوب. خوشم اومد.
م : عوضش تو باید ظرفهارو بشوری. باشه ؟
ک : تو هم که فقط ضد حال بزنا.
م : باشه بابا. حالا قر نزن بعد از غذا تصمیم میگیریم که کی بشوره.
وقتی در قابلمه رو باز کرد لذت وافری بردم.چون غذایی که زنداییم درست کرده بود قرمه سبزی بود.غذای دلخواهم.
ک : واقعا دست مادرت درد نکنه. خداییش خیلی باحاله که قرمه سبزی درست کرده.
م : آره والا. ما که بهش میگیم چی درست کنه میگه هر چیزی که من درست کنم باید بخورید. اما برای تو غذای مورد علاقت رو درست میکنه.
ک : چه کنیم ما اینیم دیگه.
مریم مشغول گرم کردن غذا بود که من تازه متوجه یه چیز خارق العاده شدم که تازه نظرم رو جلب کرده بود.و اون چیزی نبود به جز اندامه زیباش که بعد از به قول قدیمیها استخوان ترکوندنش زیبا تر هم شده بود. قد نسبتا بلند. سینه های لیمویی. کمر باریک. وپاهای نسبتا کشیده(اون موقع ها والیبال بازی میکرد).تو دلم گفتم : کاش میتونستم باهاش اولین سکسم رو تجربه کنم.( با توجه به پیش زمینه ای که از قبل داشتم و براتون گفتم).ولی بعدش گفتم : دیوونه از اون موقع خیلی گذشته. الان بزرگتر شده دیگه بچه نیست که مثل اونموقع خودش رو در اختیارت بذاره.تصمیم گرفتم بعد از ناهار یه حرکتی بزنم اما نه بصورت تابلو که ازم ناراحت بشه.تو این فکرا بودم که صدای بر خورد ظرفهای غذا منو به خودم آورد.
م : کامران ؟
ک : بله
3 394
دمت گرم. خوب روی این پسره ابراهیم رو کم کردی. همه دارن حال میکنن با این قضیه. تازه یکی از کاسبای محل هم قضیه رو به آقای ناظم گفته : احتمالا اونها رو تنبیه کنه.(بعد از چند روز اون سه نفر اومدن پیش من و ما با هم آشتی کردیم. البته آقای ناظم تهدیدشون کرده بود که اگه از من معذرت خواهی نکنن. مدرک بی مدرک).بعد از ظهرش که رفتم باشگاه داشتم لباسام رو عوض میکردم که استادم اومد تو رختکن. بهش سلام دادم و احترام گذاشتم.استاد جواب سلامم رو داد و گفت : نمیخواد لباس عوض کنی.
ک : چرا استاد.
ا : یعنی نمیدونی؟
ک :نه بخدا.
ا : قضیه دیروز چی بوده.مثل این لات و لوتا تو خیابان دعوامیکردی.
ک : استاد به خدا اونا مقصر بودن.به من فحش…دادن.
ا : درسته فحش دادن ولی این دلیل نمیشه که تو از ورزشی که میکنی برای ادب کردنشون استفاده کنی. من روز اول هم اگه یادت باشه بهت گفتم که این کارا از شاگردهای من سر نمیزنه. یادته؟
سرم پایین بود.
ا :چرا جواب نمیدی؟
ک :بعله استاد یادمه.
ا : پس دیگه نمیخواد سر کلاس من حاضر بشی.چون من دیگه چیزی به تو یاد نمیدم.اشکم دراومده بود. هرچی التماسش کردم به خرجش نرفت که نرفت.منم از همه جا مونده رونده راه افتادم سمت خونه
خیلی پکر بودم.نمیدونستم چیکار کنم.آخه عادت کرده بودم به ورزش.علی الخصوص که با جو باشگاه هم اخت شده بودم. شب وقتی بابا اومد خونه همه چیز رو واسش تعریف کردم.اونم یه کم فکر کرد وگفت:یه چند جلسه ای فقط برو باشگاه و بشین تماشا کن. آخر هفته هم که وقت دکتر داریم برای دماغت.بعد از اون برو پهلوی استادت ببین این دفعه چی بهت میگه؟از فکرش خوشم اومد. پیش خودم گفتم:نهایت یه چند روزی تو خونه تمرین میکنم تا ببینم چی میشه.5 شنبه بود که صبح زود با بابام رفتیم بیمارستان. چشمتون روز بد نبینه.بعد از اینکه 2 تا آمپول که سرنگش اندازه سرنگ دام پزشکها بود و مخصوص احشام استفاده میشه زدن تو دماغم(واقعا درد کشنده ای داشت) بینیم تقریبا بی حس شد که دکتر اومد سر وقتم. با یه سری میله فلزی که قطرشون فرق میکرد شروع کرد جا انداختن دماغم. از درد داشتم دسته صندلی که روش نشسته بودم رو میکندم.صدای جابجا شدن استخوانهام رو میشنیدم. بالاخره بعد از نیم ساعت مصیبت تموم شد و با یه استراحت پزشکی 3 روزه و مقدار زیادی داروی مسکن راهی خونه شدیم.همونجا بود که به خودم قول دادم دیگه دعوا نکنم (آره ارواح عمم.تا الان سه بار دماغم شکسته)جمعه که تو خونه جمع بودیم و خبری نبود. شنبه صبح بابا و داداشم رفتن پی کار خودشون. من موندم و تنهایی. نشستم یه کم کتاب خوندم ولی حوصلم سر رفت. خودم رو مشغول کردم تا اینکه ظهر شد میخواستم غذام رو بذارم داغ بشه که یه دفعه زنگ در رو زدن. با خودم گفتم : حتما همکلاسیام هستن اومدن حالم رو بپرسن. اف اف رو برداشتم و گفتم : بله.
% : سلام. مریمم. باز کن در رو.
ک : به به مریم خانوم از این طرفها راه گم کردین ؟
م : لوس نشو درو باز کن. خسته شدم.
در رو باز کردمو و رفتم یه دستی سریع تو اتاق کشیدم تا مرتب بشه.
م : صاحبخونه کجایی پس ؟
ک : خونه نیست بیا تو.
م : چی میگی تو ؟
ک : مگه با صاحبخونه کار نداشتی. بابام نیست دیگه.
م : هر هر هر خندیدم.
از در که اومد تو انگار برق بهم وصل کردن. داشتم همینجور نگاش میکردم که با صدای مریم به خودم اومدم.
م : هوی. چیه اینجوری نگاه میکنی ؟
ک : بابا تعجب کردم. تو همون مریم کوچولوی مایی ؟( خیلی وقت بود ندیده بودمش. دخترها رو هم که دیدین یه دفعه ای مثل درخت لوبیای سحر آمیز رشد میکنن. )
م : خوبه خوبه. همچین میگه مریم کوچولو. انگار بابابزرگمه. نیست خودت
3 394
تیم و هرهر بهش میخندیدیم. یادمه سال دوم بودم که به یه دختر یه چیزی گفتم : داشتیم میخندیدیم که یدفعه یه چیزی خرد تو مخم. یه لحظه برگشتم دیدم یکی از سال چهارمیهاست با کلاسورش زده بود تو سرم.نگاش کردم و گفتم برای چی میزنی ؟
% : بیخود میکنی به دوست من متلک میندازی ؟
ک : خوب زدن نداره که میتونی با حرف هم بگی.
% : چه بچه پررویی هستی. عوض اینکه معذرت خواهی کنی جواب منو هم میدی.
ک : تو مگه مثل آدم رفتار کردی که منم معذرت خواهی کنم ؟
یه دفعه اومد سمتم و یه چک زد تو گوشم. اومدم برم سمتش منصرف شدم ( راستش یه کم ازش میترسیدم )
روم کردم اونورو داشتم میرفتم که یدفعه گفت : این دفعه از این کارا بکنی. مادرتو…
یدفعه قاط زدم. نمیدونم چی شد ولی به کلی ریختم به هم. برگشتم به سمتش گفتم : چی گفتی ؟ اومد سمتم به حالت حمله و گفت : همون چیزی که شنیدی ؟
دیگه نفهمیدم چی دورو برم میگذره.همین جور که داشتیم سمت هم میرفتیم.یه ضربه بهش زدم.(ماواشی گری) قشنگ پام نشست بغل گوشش.جا خورده بود از این حرکتم. تا اومد به خودش بجنبه یه لغد هم حواله تخمش کردم و خوابید رو زمین.تو همین حین 2 تا از رفیقاش هم رسیدن و افتادن به جون من. با وجود اینکه زورم بهشون نمیرسید ولی دست از زدنشون بر نداشتم. اگه ده تا ضربه میخوردم بالاخره یدونه میزدم. بالاخره کسبه محل اومدن جدامون کردن و دعوا تموم شد. با سر وروی خاکی رفتم سمت خونه. یه آبی به سر و روم زدمو نشستم فکر کردم که به دیگران چی بگم.(صورتم کبود بود) بد جوری کتک خورده بودم.شب که بابام اومد. یدفعه گفت : بچه جان با خودت چیکار کردی.(میدونست زیاد دعوا میکنم. آخه اغلب مواقع اونایی که کتک میخوردن با بابا ننشون میومدن در خونمون. بدبخت بابا هم یه جورایی رازیشون میکرد که بچن و از این حرفها.اما این دفعه فرق میکرد).قضیه رو براش تعریف کردم.اون هم گفت:درسته بهت فحش رکیک دادن ام باید میرفتی به مسؤلین مدرسه میگفتی اون ها هم خودشون حلش میکردن.بعد ازم پرسید : دماغت درد نمیکنه ؟
ک : آره. چطور ؟
ب : مثل اینکه جلوی آیینه نرفتی. پاشو خودت نگاه کن.
رفتم جلوی آیینه خودم وحشت کردم.(واقعا ترکونده بودن سرو صورتم رو) دماغم رفته بود سمت چپ صورتم. تازه فهمیدم چرا دماغم درد میکنه. آخه شکسته بود دماغم.
با بابا رفتیم بیمارستان امیر اعلم.دکتره یه مقداری قرص داد بهم و وقت گذاشت برای جا انداختن دماغم.وقتی برگشتیم خونه داداشم هم اومده بود(تازه خدمتش تموم شده بود و سر کار میرفت. البته تا اون روز میونه خوبی با من نداشت. میگفت : تو از خون من نیستی. تو یه غریبه ای).تا منو دید شکه شد.از بابام پرسید چی شده ؟
بابام هم گفت : یه نفر به مادرتون فحش داده دعواشون شده.
داداشم پرسید : زدی یا خوردی ؟
ک : تنها که بود زدمش. ولی دوستاش ریختن سرم او نا رو هم زدم ولی بیشتر کتک خورم ازشون تا اینکه بزنمشون.
اشک تو چشای داداشم جمع شده بود.گفت : غصه نخور داداشی خودم فردا میام پدرشون رو در میارم.(خودش بعدا که بزرگتر شدیم بهم گفت : اونشب که فهمیدم به خاطر فحش مادر اینجوری دعوا کردی تازه فهمیدم که چه قدر ما هارو از خودت میدونی و تعصب داری روی ماها.از اون روز من یه حامی پیدا کردم که با وجودی که کنارم بود اما با من غریبی میکرد).
ک : نه داداش. فردا میرن میگن فلانی بچه ننه بود. حرف در میارتن برام.
داداشم گفت : باشه. اما اگه دفعه بعد همچین اتفاقی افتاد بهم بگو تا نشونشون بدم با کی طرفن ؟
ک : چشم.
فرداش که رفتم مدرسه همه یه جوری نگام میکردن. فکر میکردم به خاطره کجی دماغمه. اما یکی از بچه ها که اسمش احمد بود گفت : پسر
3 394
؟
ک : بعله.
ا : اسمت چیه ؟
ک : کامران.
ا : چرا کاراته رو انتخاب کردی ؟
ک : میخوام قوی باشم و هر کس بهم زور گفت و بزنم داغونش کنم.
ا : جدی میگی ؟ برای همین قضیه اومدی باشگاه. ؟
ک : بعله.
ا: پس کوچولو اشتباه اومدی. اینجا به کسی دعوا کردن یاد نمیدن.
ک : پس چی یاد میدن ؟
ا : اینجا مردونگی یاد میدن. سرفرازی یاد میدن. استوار بودن یاد میدن. طریقه بهتر زندگی کردن رو یاد میدن. اون کارایی که تو میخوای اینجا یاد بگیری رو تو دروازه غار یاد میدن نه اینجا.
اونهایی که اینجا ورزش میکنن یاد میگیرن باوجود این که زورشون زیاد میشه ولی سرشون به کار خودشون باشه و با کسی حتی ضعیفتر از خودشون حتی بلند هم صحبت نکنن چه برسه به اینکه بخوان دعوا کنن.حالا اگر میتونی این کار رو انجام بدی قدمت روی چشم. والا اینجا به درد تو نمیخوره.
ک : باشه سعی میکنم یاد بگیرم.
ا : بارک ا… پسر خوب. خوب حالا برو لباسات رو عوض کن الان تمرین شروع میشه.
ک : چشم.
رفتم تو رختکن. چند تا بچه هم سن و سال خودم و چند تا هم آدم بزرگ داشتن لباس عوض میکردن. من هم لباسام رو از توی ساک در آوردم و تنم کردم. رفتم تو سالن داشتم به اطراف نگاه میکردم که یدفعه یه صدای فریاد اومد : همه رو به استاد. و یه کلماتی به زبان غیر ایرانی گفت. همه یه حالت احترام به خودشون گرفتن و با هم گفتن : اوس
من هم که مثل این آدمای منگ وایساده بودم و داشتم این حرکات رو با تعجب نگاه میکردم که یدفعه دیدم همون مردی که باهام حرف میزد استادمونه.تو دلم گفتم : کامران دهنت سرویسه به اون حرفهایی که زدی جلوش الان اینقدر اذیتت میکنه که خودت بزنی به چاک.تو این فکرا بودم که یه نفر داد زد که همه تو یه صف. من هم که وارد نبودم رفتم پشت سرآقاهه وایسادم که چند نفری شروع کردن خندیدن.(آخه من رفته بودم با کمربند سفید که هنوزم بستنش رو بلد نبودم پشت سر شاگرد ارشد کلاس که دان 4 بود وایساده بودم).یه نفر بهم توضیح داد که باید برم آخر صف وایسم.خلاصه اونروز من با بقیه شروع کردم به تمرین کردن و بعدش استاد یکی از شاگردهای بلند پایه کلاس رو مامور کرد که به من قوانین کلاس رو یادم بده و یه کم هم با من تمرین کنه.بعد از کلاس وقتی رسیدم خونه با خودم عهد بستم که این ورزش رو ادامه بدم(البته با وجود دردی که کل بدنمو گرفته بود به خاطر حرکات کششی که اون روز تو کلاس انجام داده بودیم).اونشب بابا از کلاسم پرسید و من هم بهش گفتم که سخت بود ولی خوب بود.
بابا هم تشویقم کرد که ادامه بدم و از دعوا کردن و این جور چیزا اجتناب کنم.(میتونم بگم یکی از کارایی که بابام برام انجام داد و الان خود من دارم ثمرش رو میبینم همین کلاس ورزشی بود).روزها میگذشت و من هم درسم رو میخوندم هم ورزش میکردم.گه گداری البته خود ارضایی هم میکردم که از همکلاسیها م یاد گرفته بودم. تا این که دوران راهنمایی تموم شد و من وارد دبیرستان شدم. دبیرستان رهنما (میدان منیریه) با وجود ممارستی که تو تمرینام داشتم یکی از بهترین افراد کلاسمون شده بودم و حالا دیگه برا خودم تو باشگاهمون کسی بودم. گه گداری تو این مدت دعوا کرده بودم.(تقریبا هفته ای 2 بار البته).ولی دعواهای جدی نبود و اگر هم بود من سعی میکردم از فنونی که تو باشگاه یاد گرفته بودم استفاده نکنم.بیشتر موقع دعوا با کله میذاشتم تو صورت طرف یا مثلا پاهاش رو میگرفتم و زیر یه خم ازش میگرفتم(البته نه به صورت حرفه ای).وقتی وارد دبیرستان شدم دیگه تقریبا همه چیز رو تا حدی راجع بهش میفهمیدم. و سرو گوشم شروع کرد به جنبیدن از دبیرستان که میومدیم بیرون اگه دختری میدیدیم یه کس شری میگف
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
