Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
این تنهاییش یه جورایی برام جذابترش می کرد. اون چند بار بوسیدنم تو خونش اتفاق افتاده بودو عجیب بود که هر بار بعدش ازم پرسیده بود دوست دارم باهاش بخوابم و با جواب منفی من علی رغم میل باطنیش از این کار منصرف شده بود و این اعتمادمو بهش تو این مسائل چند برابر کرده بود.
خودمو ادم درستی می دونستمو ازار کمی برای بقیه داشتمو به غیر از این روابطم با سعید که اسم عشقو روش گذاشته بودم و خودمو با این اسم قانع کرده بودم تنها مشکلم سیگار کشیدن بود که اونم زیاد نه ولی همون چند نخ تو روز اذیتم می کرد و به چشم معتاد خودمو می دیدم ولی لعنتی نمی تونستم ترکش کنم انگار دوتا چیز بود که در عین اینکه به ممنوع بودنشون فک می کردم بازم نمی تونستم ازشون دل بکنم اغوش سعید و سیگار .
اون روز خسته از مدرسه بدون اینکه به سعید سر بزنم ( هر روز حتی شده پنج دیقه می رفتم خونش) اومدم خونه کلید که انداختم تعجب کردم ،مامانم به واسطه شغلش آدم حواس جمعی بود و امکان نداشت درو قفل نکنه ولی خب اثری از شکستگی و به هم ریختگی و دزدی نبود و خیالم راحت شد
همیشه یک ساعت وقت داشتم تا مامانم بیاد .تا میومدم یه سیگار می کشیدم که وقتی اومد اثری از بوش نباشه سیگار کشیدن تو خونه ، لش روی تختمو خیلی دوست داشتم . وارد اتاقم که شدم دیدم یه دست لباس زیرم روی میز توالته مطمئن بودم که صبح اونجا نبود ولی خب بیشتر اوقات صبا خواب الود می رفتم مدرسه و این بیرون موندنه و فراموش کردن من محلی از اعراب نداشت
سریع پاکت سیگارو از تو زیپ مخفی کیفم بیرون اوردمو یه نخ اتیش زدم همینجوری داشتم به لباسام و فراموشیم فک می کردم که یه صدایی از توکمد لباسام اومد
یه آن وحشت کردمو نمی دونم چرا ناخوداگاه اول سیگار سریع خاموش کردم شاید چون فکرم فقط پیش مادرم رفت که تو کمد باشه
با ترس و لرز پرسیدم کی تو کمده ولی صدایی نشنیدم نمی دونم چرا شجاع شدمو در کمد و باز کردم
چیزی می دیدم باور کردنی نبود سمانه لخت در حالی که لباساشو جلوی خودش گرفته بود تو کمد من وایساده بود گفتم تو اینجا چیکار می کنی؟
با اینکه ترسیده بود ولی خودشو اروم نشون داد و گفت: سلام زینب جون نمی دونستم سیگار می کشی؟
داشتم به این فک می کردم این چی داره می گه لخت توکمد من وایساده و داره به سیگار کشیدنه من اشاره می کنه که ناخداگاه دستش از جلو بدنش کنار رفت
عجیب ترین چیزی که تا اونموقع تو عمرم دیده بودم جلوم بود
سمانه از بالا زن و از پایین مرد بود و کیر داشت
تو یه آن کلی فکر و حدس و گمان از تومغزم گذشت حتی به جن بودن سمانه هم فککردم ولی خب خودمو جم و جور کردم چیزی که مهم بود حریم خصوصی من بود که توسط این ادم مورد تجاوز قرار گرفته بود ناخودگاه با یه نیرویی که نمی دونم از کجا اومد رومو برگردوندمو فقط یه جمله گفتم ( کثافت گم شو بیرون خودتو جم کن)
انگار قدرت این نیرو تو سمانه هم رخنه کرد و سریع رفت تو هالو کمتر از یه دیقه لباساشو پوشیدو زد بیرون
گیج و مات اولین کاری که کردم رفتم درو پشت سرش قفل کردمو کلیدو رو در گذاشتم
احساس می کردم اون صحنه برای من هضمش خیلی سنگینه
چشمامو که می بستم فقط هیکل سمانه با کیرش جلوم ظاهر می شد تنهایی تو خونه هم مزید بر علت بود که نتونم فکرمو منحرف کنم زنگ زدم به سعیدو گفتم می خوام بیام پیشت اونم مثه همیشه استقبال کرد
درو که برام باز کرد مثه همیشه بغلم کرد و ایندفعه چقد بغلش جذاب تر و امن تر بود برام، به هم ریخته بودم ، سرمو آورد بالا مثه همیشه منو بوسید ولی به محض اینکه چشامو بستم دوباره هیکل سمانه اومد جلو چشمم ناخوداگاه دستمو گذاشتم رو سینه سع
3 394
داستان زینب
1402/03/25
#اولین_سکس #شیمیل
(این یک خاطره نیست یک داستانه)
داستان از نگاه زینب
یه مدت بود که این دختره سمانه توخونمون پلاس بود نمی دونم مامانم اینو از کجا و چجوری پیدا کرده بود ولی با اینکه اصا شبیه دوستای دیگه مامانم نبود خیلی بهش احترام می ذاشت و بهش اعتماد داشت جوری که بعد از دو هفته کلید خونه رو بهش داده بود و من اصا با این حرکت مادرم حال نمی کردم و معنیشو نمی فهمیدم
گفتم که شبیه دوستای مامانم نبود، حتی میشه گفت نقطه مقابل همشون بود نه تنها حجاب درست حسابی نداشت بلکه خیلیم امروزی بود و همیشه با مانتو جلو باز که زیرش یه تاپ نازک می پوشید می گشت و با اینکه خودمم از چادری که می پوشیدم ناراحت بودمو اینجور تیپارو میپسندیدم اصا نسبت بهش حس خوبی نداشتم
مامانم از اینکارا زیاد می کرد . کلا دخترارو به چشم موجوداتی می دید که دائم بهشون ظلم میشه ، بارها شده بود کیسای از این ناجور ترو بیاره خونه و باهاشون حرف بزنه ولی همشون نهایتا تو یه جلسه امر به معروف و نهی از منکر خصوصی خلاصه میشد و بعدم دیگه نمی دیدمشون ولی انگار از نظر مادرم سمانه احتیاج به توجه و آموزش بیشتری داشت
از وقتی یادمه مامانم عضو بسیج محله و همزمان به عنوان گشت ارشاد کار می کرد. از این الکی هاش نبود با توجه به عقبه خونوادش که خیلی مذهبی و سنتی بودند و رفتارای پدربزرگم می تونستم تایید کنم ورای قضاوت هرکی روی درست و غلط بودن کاراش ، بهشون ایمان داره . رابطش با بابام صمیمی نبود ولی بازم با توجه به این تربیتش وجامعه مرد سالار یه احترامی که سخت خدشه دار می شد براش قائل بود و اوج این احترام رو می تونم تو ازدواج نکردنش بعد از فوت پدرم بخاطر سرطان تفسیر کنم.
من زینب ،۱۶ سالم بود و تنها بچش بودم ،غیر از ظاهر محجبم که بیشترشم اکتسابی بود و اعتقادی توش نبود اصا شبیهش نبودم ولی دوسش داشتم،و تا جایی که خود وجودیم زیرسوال نمی رفت به حرفاش گوش می کردم و همیشه فک می کردم خیر و صلاحمو میخاد و کاراش مورد تاییدم بود ولی نمی دونم این دختره سمانه چرا بدجور رفته بود رومخم مخصوصا اینکه مامانم یه لطف و محبت خاصی بهش داشت شایدم یکم بهش حسودیم می شد.
برعکس بیشتر دخترای مدرسه که با توجه به تجربیات راست و دروغشون حداقل یه بار سکسو داشتن ، من تا اون موقع هیچ تماس سکسی با جنس مخالف نداشتم البته اگه بوسیدنو جز سکس بدونیم یه دوست پسر داشتم که بیست سالش بودو چند بار همو بوسیده بودیم و بازم اگه دروغ نگمموقع همین بوسیدنا منو بغل کرده بودو سفتی کیرشو رو بدنم حس کرده بودم ولی تجربم تو سکس به معنی برهنه شدنو اعمال سکسی منوط میشد به فیلم و عکس و خاطرات همین دوستام. راستش بخاطر نبودن پدرم یکم از اینجور رابطه ها می ترسیدم و با توجه به عقاید مادرم که روم تاثیر گذاشته بود اینجور رابطه هارو شروع انحراف تو زندگیم می دونستم .ولی نمی دونم چرا وقتایی که با سعید بودم و از اون بیشتر وقتایی که منو در آغوش می گرفت و می بوسید یه گرما و لذت عجیبی تو تمام وجودم می پیچید و یه ترشحاتی ازم خارج می شد . و وقتی اینو برای دوست صمیمیم تعریف کردم تنها جمله ای که بهمگفت این بود ( تو حشرت بالاس)
سعیدو دوست داشتم هم بخاطر حسی که گفتم هم چون خیلی رک بود و همه چیو خارج از استعاره و تشبیه بهم می گفت. می گفت که دوستم داره و به ازدواج باهام فک می کنه و از همه مهمتر روابط قبل از ازدواج میخاد ولی به شرط اینکه من راضی باشمو به نتیجه رسیده باشم که این کارو باهاش بکنم .تیپ و قیافه معمولی داشت و دانشجو بود و تنها زندگی می کرد با این حال زیاد رفیق باز نبودو بیشتر اوقات تو خونش تنها بود و
3 394
ی ریز شروع کردم… صدای آه و ناله اش کل اتاق رو گرفته بود…دستم رو لای پاهاش بردم و خیسی لای روناش نوید تحریک بیش از اندازه اش رو میداد… دوباره به لباش چسبیدم و دستم رو آروم لای روناش حرکت میدادم… عین برق گرفته ها یهو ازم فاصله گرفت و با صدای لرزون گفت باراد من میترسم… صداش چقدر فرق داشت… تو سرم درد فجیعی حس می کردم! تو یه لحظه انگار یه پتک کوبیدن تو سرم و وقتی به خودم اومدم تاری چشام از بین رفته بود… به صورتش که دقت کردم صورت بهت زده الهام رو دیدم… تازه فهمیده بودم که چه گندی بالا آوردم… با دیدن تن لخت الهام رو تخت و حال و روزمون چنان فشاری به معدم وارد شد که خودم رو به زور کنار تخت رسوندم و بالا آوردم… باورم نمیشد که چیکار کردم… یعنی از همون اول توهم (اون) لعنتی بود و داشتم با الهام هم آغوشی میکردم؟ جواب این سوال یه آره ی برابر با مرگ بود… عذاب اینکه به الهام دست درازی کردم از یه طرف و طرف دیگه ثابت شدن اینکه فراموشش نکردم داشت سرتاسر وجودم رو به آتیش می کشید… بی معطلی دنبال لباسام گشتم و پوشیدمشون… الهام کپ کرده بود و کلمه ای حرف نمیزد و هیچ رفلکسی نداشت… با سرعت هرچی تموم سوار ماشین شدم و از باغ بیرون زدم…
نوشته: هامون رادفر
ادامه دارد…
@sparty3
3 394
چشمای سبز… با کمی کک و مک ریز رو صورت گردش و قد نسبتا کوتاه… یه هیکل متوسط و پوست جوگندمی… دنیای نمک بود این بشر و هر بار با دیدنش حس خوبی میگرفتم… تازه تو بهار زندگیش بود و بیست سالگی رو تموم کرده بود… مثل خواهرم دوسش داشتم… درست مثل سینایی که جای برادر گذاشته بودمش…
برای منی که هیچ خانواده ای نداشتم دوستام مثل خانواده شده بودن و (اون) قبل این جریانات مرکز این دلخوشی بود…
لباسام رو عوض کردم و همه سر میز ناهار نشستیم… سینا گفت:
-باراد از هفته بعد تا یه ماه نیستم… یه نمایندگی انحصاری تو ترکیه گرفتیم و برای کاراش باید تا یه ماه اونجا باشم… اگه کاری داشتی یا نیاز بود الهام هست…البته غزل و پدرامم که هستن ولی میدونم باهاشون تا اون حد راحت نیستی! خواهش میکنم مراقب خودت باش و تا برمیگردم عن بازیات گل نکنه! این دخترم گناه داره!
الهام خودشو لوس کرد و گفت:
-باراد منو اذیت نمیکنه خیالت تخت!
تو این مدت من فقط با غذام مشغول بودم و چیزی نمیگفتم! سینا اخماش تو هم رفت و گفت:
-یه زری بزن بفهمم زنده ای!
+چی بگم تصمیمت رو گرفتی دیگه!
حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد و تا شب با روال همیشگی گذشت… گوشی سینا زنگ خورد!
-خب باشه من خودمو میرسونم ولی تا بیام شما تنهاش نزارین! من شب پیشش میمونم!
طرف من اومد و گفت داییش مریضه و همراه مرد میخوان تا پیشش باشه و مجبوره که بره… الهام رو صدا زد و گفت:
-من شب رو میرم پیش دایی، انگار رضا(پسر داییش) شیفته نمیتونه پیشش باشه من میرم جاش، پیش بارادی یا ببرمت خونه؟
+نه خب چه کاریه منم اینجام!
-اوکیه پس حواستون به هم باشه!
شونمو بالا انداختم و گفتم:
-باز کاری داشتی بگو!
+اوکیه داداش!
لباساش رو تن کرد و رفت… الهام با ذوق و شوق رفت سمت تلویزیون و فلشش رو انداخت روش… اومد کنارم رو مبل نشست و گفت:
-پایه ای یه فیلم خفن ببینیم؟
+خوابم میاد الهام صبح زود بیدار شدم.
-جرزنی نکن دیگه قشنگه فیلمش!
نمیتونستم به این نیم وجبی نه بگم.
-وسطش خوابم بگیره تقصیر من نیستا!
+عب نداره اگه گذاشتم بخواب تو!!
دکمه پلی رو زدو فیلم شروع شد… شیشه دالمور 12 روی میز بدجور بهم چشمک میزد و نتونستم بهش نه بگم… یه شات ریز ازش زدم و داستان شات گیری من شروع شد… الهام زد به پهلوم و زیر لب گفت:
-منم میخوام!
+مسئولیتش گردن من نیستا…سینا دوس نداره بخوری!
-باراد دلم خواست… حداقل پیش خودت میخورم خیالتم تخته!
یه شات براش ریختم و با خنده سر کشید… حالت چهره اش قشنگ ترین چیزی بود که این اواخر دیده بودم… یکم گذشت و تعداد شاتا بیشتر شد و دیگه فیلم هم معنا و مفهوم خاصی نداشت… بلند شدم و سمت اتاقم تو طبقه بالا راه افتادم… از پله ها بالا رفتم و رو تختم ولو شدم… نمیدونم چن ساعتی گذشته بود که حس کردم یکی داره با موهام بازی میکنه… چشمامو که باز کردم دیدم (اونه)… نمیتونستم باور کنم… تا خواستم چیزی بگم چسبید به لبام و شروع کرد به بوسه های ریز… تو حال خودم نبودم و بین همراهی باهاش و پس زدنش گیر افتاده بودم… چهرش تار بود و می دونستم هنوز تاثیر ویسکی از سرم نرفته… میخواستم خودمو کنترل کنم ولی نه مغزم یاری میکرد و نه اعضای بدنم… ذره ذره وجودم صداش میزد و با وجود نفرتی که ازش داشتم به آغوش کشیدمش… تنش نحیف تر از قبل به نظر میومد و به راحتی تسلیمم شده بود… زیاد طول نکشید که لباسای هم رو کندیم و عین دیوونه ها به هم پیچیدیم… با برخورد لبای تب کرده ام به تنش شروع به لرزیدن کرد… مثل دختری که اولین بار بود داره عشق بازی میکنه… نمیدونستم چرا اینقدر حس تازگی داشت برام… نوک سینه اش رو لای لبام گرفتم و با میکا
3 394
انشناسی های تو ندارم غزل! با اصرار همتون مجبور شدم این جلسات رو تحمل کنم… به خاطر حرمت رفاقت های چند سالمون، ولی دیگه خستم خواهش میکنم بیخیالم شین…
-بیخیالت بشیم که باز بری هر غلطی دلت خواست بکنی؟ یه نگاه به خودت بنداز و ببین این همون بارادیه که همه با دیدنش قند تو دلشون آب میشد؟ تو همون بارادی هستی که لب به دود و دم نمیزد، الان شدی یه دائم الخمر مسخره! الان تو مقام یه روانشناس باهات حرف نمیزنم باراد! بسه دیگه تا کی میخوای دنبال یه روح بگردی؟
فک میکنی نمی فهمم دنبالشی؟ هرچقدر میخوای انکار کن… میدونم به هر دری میزنی که پیداش کنی ولی آخرش که چی؟
+آخرش به خودم مربوطه! در ضمن مگه نمیگی باید پازلای زندگیم رو حل کنم؟ پازلای من تا (اون) رو پیدا نکنم حل نمیشه!
-دنبال کسی هستی که حتی نمیخوای اسمش رو هم به زبون بیاری!
از رو صندلی پا شدم و بدون اینکه چیزی بگم سمت آویز کنار در رفتم…کتم رو تن کردم و از مطب بیرون زدم! غزل می دونست که تو این شرایط اصرار فایده ای نداره و اونم عادت کرده بود… همه دوستای اطرافم سعی میکرد یه جوری من رو به زندگیم برگردونن، ولی فقط خودم می دونستم که زندگیم با این معمای حل نشده رفته رفته رنگ و بوی مرگ میده!
نمی تونستم باور کنم که زندگی که ساخته بودم فقط یه توهم از خوشبختی بود و باید دلیل این اتفاق رو می فهمیدم! سوار ماشین شدم و سمت باغ ویلای بیرون شهر راه افتادم… تنها جایی که این روزا بهم حس آرامش میداد… چهل دقیقه ای طول کشید تا برسم… داخل باغ که شدم باز ماشین سینا رو دیدم… فهمیدم از دیشب نرفته و منتظرم مونده… این روزا همشون حواسشون به من بود تا دست از پا خطا نکنم… اوایل این اتفاق دو بار اقدام به خودکشی کرده بودم ولی دیگه واقعا تو ذهنم نبود… هیچ کدوم باورشون نمیشد و همش منو می پاییدن… سینا از برادر بهم نزدیک تر بود و تو عرض بیست سالی که از رفاقتمون گذشته بود هر لحظه بیشتر به هم ثابت کرده بودیم که پشت همدیگه ایم… طی سی و دو سال از زندگیم، شاید یکی از بهترین اتفاقاتش، آشنایی با سینا بود… کسب و کار، شرکت، جوونی و شیطنت هامون همشون کنار هم بود ولی از وقتی که (اون) وارد زندگیم شده بود حتی با سینا هم زیاد وقت نمیگذروندم! اکیپ دوستانمون هم با جرقه های سینا شکل گرفته بود و درسته که من ازشون فاصله گرفته بودم ولی اونها همیشه کنارم بودن… زندگی به آدم ثابت میکنه که بعضی رفاقت ها پایدار تر از اونین که با چند تا اتفاق از بین برن! ماشین رو وسط باغ پارک کردم و خودم رو به استخر رسوندم… بی مقدمه پریدم تو آب… با لباس و بدون فکر… حجم فکرای بیخود باز کار دستم داده بود و تعادل نداشتم… سینا از تو در سرتاسر شیشه ای ویلا، نگاهش به تلاطم استخر افتاده بود و زود خودشو رسوند سمتم… سرمو از آب بیرون آوردم و با طعنه گفتم:
-نترس هنوز زندم!
+مسخره بازیا چیه باز! گمشو بیا یه چیزی گرفتم بخوریم میدونم از صبح باز عین مرده ها هیچی نخوردی!
-برو تو میام یکمه!
+بارااااادددد؟
-باشه بابا اومدم!
از استخر در اومدم و با همون تن لش رفتیم تو!
-زود لباسات رو عوض کن و بیا کارت دارم!
+اگه باز راجع به کاره بهت گفتم هرچی خودت صلاح میدونی انجام بده! من…
دستای الهام روی چشمام نذاشت حرفمو ادامه بدم!
-اگه گفتی من کیم؟
+با توجه به قد نیم وجبی و عطری که تک تک سلول های مغز رو میسوزونه این فقط میتونه الهام باشه!
-مریییضضض!
برگشتم و سفت بغلش کردم… میدونستم متنفره از خیس شدن ولی اذیت کردنشو دوست داشتم…
-چندششششش… میکشمت باراد!
+اینو که میگی همیشه ولی کو عمل؟
الهام خواهر سینا بود… با موهای خرمایی و
3 394
توهم خوشبختی (۱)
1402/03/24
#خیانت #درام #عاشقی
دل تو دلم نبود… میدونستم از سورپرایز های گاه و بیگاه خوشش میاد و برای همین از چند روز قبلش، برنامه ریخته بودم! یه مسافرت دو نفره… فقط خودمون و یه ماجرای دیگه… سعی کردم کارهای چند روزه شرکت رو جمع و جور کنم و زودتر از همیشه از سرکار اومدم… چندتا شاخه گل رز سفید با تزئین بنفش… میدونستم چقدر دوسشون داره… سمت خونه راهی شدم. تو مسیر، همش به فکر لحظه های قشنگی بودم که قرار بود رقم بخورن… بالاخره رسیدم و بدون اینکه زنگ در رو بزنم با کلید وارد لابی آپارتمان شدم… دکمه آسانسور رو زدم…
-ای بابا، بازم که خرابه!
چند روزی میشد که مشکل آسانسور کلافمون کرده بود… زیاد اهمیت ندادم و پله هارو دوتا یکی کردم تا به طبقه چهارم رسیدم… بازم قرار نبود زنگ رو بزنم… سورپرایز باید تا لحظه آخر سورپرایز میموند (شاید بزرگترین سورپرایز زندگیم قرار بود اتفاق بیوفته)… کلید رو تو قفل در چرخوندم و آروم داخل خونه شدم… یه راهروی طولانی که تهش به یک هال نسبتا بزرگ ختم میشد… آشپزخانه دوبلکس گوشه ی هال بود و دو تا اتاق مستر، با یه راهروی دیگه از هال جدا شده بودن… گلهارو پشتم قایم کردم و خودم رو به هال رسوندم… خبری از نگین نبود… یکم که ریز شدم صدای دوش رو شنیدم و فهمیدم تو حمومه… بهترین فرصت بود تا یکم بیشتر به چیزی که تو ذهنمه رنگ و بو بدم… گلهارو روی میز وسط هال گذاشتم و دو تا بلیط رو، روی گلها… سمت اتاق رفتم تا اعلام حضور کنم و بگم حمومش رو زیاد طول نده… هر قدم که به اتاق نزدیکتر میشدم گوش هام بیشتر می خواستن که صداهارو حذف کنن!
و مغزم همراهی بی نظیری باهاشون داشتن… چون میخواستن صداهایی که گوشهام سعی تو حذفشونه رو به یه باور واهی تبدیل کنن… اطرافمو یه بار دیگه با دقت نگاه کردم تا مطمئن شم داخل واحد اشتباهی نشده باشم… نه! خونه، خونه ما بود ولی چطور میشه صدای یه مرد دیگه از حموم ما بیاد! اونم وقتی صدای آه و ناله نگینِ من، با اون صدای مردونه ادغام شده!!
ذهنم تو یه برزخ لعنتی بین واقعیت و توهم گیر کرده بود و نمیتونستم درست فکر کنم… دیگه نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدیم! فقط فریاد خودم بود که گلوم رو میسوزوند… صدای باز شدن در ریلی حموم، داد و فریاد نگین، تصویر کریه مردی که سراسیمه مثل یه سگ ولگرد پشت تن لخت و خیس نگین قایم شده بود و دنبال فرصتی برای فرار می گشت و منی که بین این حجم از آوار خیره به دوتاشون هر لحظه دفن می شدم… بی هوا نگین رو کنار زدم و عین یه گرگ زخمی با مشت و لگد به جون پسره افتادم… هر قدر که میزدم عطشم بیشتر میشد و تقلای نگین و جیغ زدن هاش بی ثمر بود… پسره ضعیف تر از اونی بود که بتونه مقاومتی بکنه و شاید هم تاثیر اون اتفاق بیشتر تاب و توانش رو گرفته بود… چند دقیقه ای نگذشته بود که درد شدید ناشی از برخورد چیزی به سرم رو حس کردم و یه لحظه همه چی تاریک شد…
دو سال بعد
-تعریفت از عشق؟
+یه توهم!!
-این تعریف به خاطر ضربه ای هست که خوردی؟
+نه به خاطر اینه که الان میتونم با منطق برم جلو!!
-یعنی ناپدید شدن یهویی نگین به کل از ذهنت پاک شده؟ دیگه بهش فکر نمیکنی؟
+من شخصی به اسم نگین نمیشناسم!
-انکار واقعیت ها، همیشه باعث میشن که زندگیت عین یه پازل به هم ریخته باقی بمونن! تا کی میخوای با این وضعیت ادامه بدی؟
+من مشکلی با وضعیتم ندارم!
-ببین باراد یک سال و نیمه که بعد اون تروما پیش من میای و من هربار که سعی میکنم بیشتر بهت نزدیک شم، تو بیشتر من رو پس میزنی! بارها بهت گفتم حرفهایی که بین من و تو زده میشه فقط بین دوتامون میمونن… فکر کن داری مقابل آینه با خودت حرف میزنی…
+من نیازی به رو
3 394
سکس با مردگان
1402/03/24
#تجاوز
ما همه مرده ایم. در این سکوت خفت وار ، دیریست که مرده ایم. ازاله بکارت بیگناهان بهانه بود . در اصل میخواستن قبل از اعدام ، لشگر خوک های حشری ثارالله کامی بگیرند و در اصطلاح مال رو ضایع نکنن.چه باکره چه غیرباکره.به همه تجاوز شد. من داستان نویس نیستم . صرفا دقایق کوتاهی سریع تایپ کردم، شاید ده دقیقه. ویرایش خواصی مد نظرم نبود و در اصل میخواستم پیام را برسانم.امیدوارم. دیالوگ اشخاص پشت سرهم دیکته شده است و فکر نکنم تشخیصش چندان دشوار باشد. از بابت کوتاهی متن قبلاً عذر میخواهم.
…
برگرد عشقم. آره همینه .عزیزم . توروخدا آقا حمید ، آرومتر ، خیلی دردم میاد.خیلی میسوزه.
یه خورده دیگه ازین آبمیوه بخور فشارت افتاده. بزار الان دیگه تموم میشه.گریه نکن دیگه عزیزم. آقا حمید لااقل بزار خون لای پاهامو پاک کنم ، خشک شده خیلی اذیتم میکنه.
انقده نازک نارنجی نباش .حالا حالا باهم کار داریم عشقم.راستی یه خبر خوب برات دارم عزیزم ، نامه عفو همه تواب ها اومده . تا چند روز دیگه آزاد میشی و دیگه مال هم میشیم .تازه نامه برگشت به دانشگاهتم برات میگیرم ،بخشنامه اومده همه دانشجوهای اخراجی رو برگردونن سر کلاساشون. میدونی چقدر نیروی پزشک و متخصص کم داریم !
راست میگی آقا حمید . آخ جون . مرسی آقا حمید ،یعنی میتونم برگردم سر درس و کلاسام. ممنون که هستین . گریه نکن دیگه …عزیزم آه آه اومد …
بزار دستمال رو بردارم . تو هم بردار خودتو تمیز کن…
آقا حمید حالم داره بد میشه … سرم داره گیج میره…
…
جمالی بچه هارو صدا کن بیان برش دارن ببرن.
اووف حاجی حیف شد ، عجب لعبتی بود خانم دکتره ، آره خیلی سخت پا داد …باید از روش تو استفاده میکردم از اولش ، ولی عاشق اینجور بازیام…
چند تا دیگه مونده جمالی؟
خدمت حاجی خودم عرض کنم طبق آمار من دویست و بیست نفر.
چقدر زیاد.وقت کم داریم جمالی، دست بجنبون.نامه اومده تا یه هفته پاکسازی بشه.
نگران نباش حاجی.بچه ها سه شیفت دارن کار میکنن.هاهاها.به بهونه بازجویی بهشون آبمیوه میدیم و تا میخورن بیهوش میشن و بعد ترتیبشونو میدیم و بعد با سرنگ تمومش میکنیم . فقط اکثرا پشمالون هاها . زهر مار .امروز چند تا بودن؟ با این آخریه سوگلی شما ۲۵تا،منتظریم ماشین خاور حمل بار بیاد بار بزنیمشون ببرن محل خالی کنن . خلاصه تا آخر هفته یه نفرم نمونده باشه. راستی حاجی ، میگم جرم اینا چیه مگه ؟ هیچی جمالی .هیچ.فقط یه گوشمالی به بقیه بدیم و بترسونیمشون تا پاشون رو از گلیمشون درازتر نکنن.
مم میگم حاجی، کاش میشد نامه میزدین به همه استان ها،هر چی دختر بازداشتی دارن بفرستن اینجا هاهاها . زهر مار، نیشتو ببند .حالا خوبه متاهلی ،متاهل نبودی چیکار میکردی.
نمیشه جمالی تعدادشون زیاده .آمل و رشت و گرگان دویست نفر بیشترین .حالا اصفهان و شیراز و تبریز و کردستان بماند . مسئولین اون ور هم سهم میخوان . از امام جماعت بگیر تا دادستان و رییس زندان و رییس حفاظت و بازرس و… لاشخور زیاده ، به همین قانع باش
… حمید(حمید نوری )یکی از اعضای سه نفره شورای اعدام جمالی معاون وقت حمید نوری
نوشته: یک آنگولایی
@sparty3
3 394
ید همشو بخوری، مطمئنم خوشت میاد
و چشمکی بهش زدم
بیا جلوتر
لیوانو یکم کج کردم ک باعث شد دو سه قطره ازش بریزه روی پام
عه دیدی چی شد ؟ ریخت روی پام .سریع همشو میخوری تا تمیز بشه
چشمانش برقی زد و سریع اومد جلو زبونشو گذاشت روی پام و کلشو خورد
نگام کرد و زبونشو کشید دور لباس
خندیدم و گفتم
تو که از آب پرتقال بدت میومد ؟ دیگه نمیخواد بخوری حالا که دوس نداری
با مظلومیت تمام نگام کرد و پارسی کرد
هاپ
ولی فکر کنم خوشت اومده پس میتونی بخوری
دوباره لیوانو کج کردم ولی بیشتر ب پام اشاره کردم و اونم سریع به جون پام افتاد
یه لیوان آب پرتقال و همینطوری خورد
تموم که شد بهش گفتم
دیدی تموم شد ؟ خیلیم خوشمزه بود ؟ مگه نه؟
هااپ
وقتی سوال می پرسم میتونی حرف بزنی
بله اربابم خوشمزه ترین صبحانه عمرم بود، ای کاش هر روز نخورم تا خودتون بهم بدین
عا عا پررو نشو دیگه روزای دیگ از این خبرا نیست اگه دوباره تکرار بشه کل روز رو حق نداری چیزی بخوری
اوه بله چشم ببخشید
بیا جلو سرتو بزار رو پام
چششمم
دستمو میکشیدم تو موهاش و نوازششون میکردم
ارباب خیلی دوستتون دارم
منم توله
تمام
نوشته: میس ناز
@sparty3
3 394
کنم
عه نشد که ، تو که هنوز نگام نکردی
نکنه نمیخای صاحب تو ببینی ؟ هوم؟؟!
-هاااپ
بهش خندیدم و دستمو کشیدم رو سرش ، موهاشو تو دستم گرفتم و خشن بهش گفتم
جنده یا سرتو میاری و بالا و نگام میکنی یا خودم مجبورت میکنم .فهمیدی؟؟
ترسیده پارسی کرد و یواش یواش سرشو اورد بالا
معلوم بود با هر سانتی که سرشو میاره بالا دردش خیلی بیشتر میشه
اشک تو چشماش جمع شده بود
ولی من نمیخواستم بیخیالش بشم اگه تموم میکردم بعدا دوباره انجام می داد
سرشو کامل بالا آورد و با چشای اشکیش نگام کرد
لبخندی بهش زدم
آفرین توله سگ
نخ رو از تو دهنش در اوردم و از دور تخماش یواش باز کردم
بخاطر اینکه خون دوباره مهمون تخماش شده بود درد داشت
بعد اینکه کامل نخو باز کردم نالهای کرد و اشکاش ک تا الان جلوشونو گرفته بود ریخت
بهش اهمیت ندادم ،تازگیا خیلی ضعیف شده بود
رفتم نشستم لبه تختم
سریع خودشو بهم رسوند
سریع چهار دستو پا اومد سجده کرد و دستاشو گذاشت رو زمین جلو پام، پامو گذاشتم روی دستاش
سرشو اورد بالا بوسهای روی دوتا پام زد
خیلی ممنونم اربابم که تنبیهم کردین امیدوارم منو بخشیده باشید…
بخاطر توئه بی لیاقت پاهام عرق کرده .سریع تمیزشون میکنی ،بدو
-هاپ هاپ هاپ
با ولع به جون پاهام افتاده بود و لیسشون میزد
مث تشنهای که بعد سالها به آب رسیده باشه
زبونشو میکشید لای انگشتام
تک تک انگشتامو میکرد تو دهنش و ساک میزد
بسه
تخماشو براش مالیدم تا دردش کمتر بشه
دستمو کشیدم زیر چشمای اشکیش
رنگش پریده بود
هاپ
چیزی داری بگو اجازه حرف زدن داری
ارباب از دستم ناراحتین؟
چیزی نگفتم و کارمو ادامه دادم
ارباب توروخدا منو ببخشید ، بخدا دست خودم نبود ی لحظه ، از دستم ناراحت نباشید لطفا
دیگ نیستم ،فقط یادت نره برای چی تنبیه شدی
چشم سرور من
الان خوبی؟
بله ممنون اربابم .
چرا رنگت پریده پس ؟
هیچی ارباب ، چیز مهمی نیست
درست جواب منو بده
راستش صبح خواب موندم نتونستم چیزی بخورم اگه میخوردم برای بیدار کردن شما دیر میشد
از مالیدن تخماش دست کشیدم
هووف از دست تو مگه صد بار بهت نگفتم از توله سگ ضعیف بدم میاد ؟؟! دلت میخواد پرتت کنم بیرون ؟هاان؟؟!
هان رو با صدای بلندی گفتم ک باعث شد به خودش بلرزه و کمی ترس تو چهرش نمایان بشه
ببخشید ارباب دیگه تکرار نمیشه تو رو خدا منو بیرون نندازید . من جاییو ندارم که برم لطفا سرورم غلط کردم
هیس صداتو بنداز ، پاشو تن لشتو جمع کن بریم ی چیزی بهت بدم بخوری تا از حال نرفتی
چشم ملکه من
با گفتن ملکه چپ چپ نگاش کردم و رفتم بیرون ک باعث شد لبخند دندون نمایی بزنه
میدونست چجوری خودشو تو دلم جا کنه …
رفتم چند تا لقمه کوچولو گرفتم و با یه لیوان آب پرتقال آوردم تو پذیرایی و روی مبل نشستم
هنوز نیومده بود ؟!
هووف میدونه از منتظر موندن متنفرم
مانی کدوم گوری موندی پس ؟؟!
هااپ هااااپ
اومد. چستینگو بسته بود ،پس بخاطر این دیر کرده بود آخه بلد نبود باز و بستهش کنه
توله کوچولوی خودم
بشکنی زدم و با انگشت به بالا اشاره کردم
اومد جلو زانو زد و دستاشو جلوی سینش گرفت و مثل یه سگ شروع به له له زدن کرد
خندهای کردمو یکی از لقمه هارو برداشتم
میندازم برات باید بپری بگیریش .وای به حالت اگه بیفته روی زمین فهمیدی؟
-هاپ هاپ
آفرین سگ خوب
یکیو پرت دادم براش ، پرتاب دقیقی نبود ولی خب به من چه باید میگرفتش
رو زانو هاش بلند شد و خوردش
خنده بلندی کردم که باعث شد پارسی بکنه
چند تا لقمه رو همینطوری بهش دادم و اونم همشو خورد
خب نوبت آب پرتقاله همشو باید بخوری
قیافش جمع شد
میدونستم از آب پرتقال بدش میاد ولی باید بخوره
قیافتو اینجوری نکن با
3 394
زندگی عادی یک ارباب
1402/03/24
#فتیش #میسترس #ارباب_و_برده
با صدای پارس کردن مانی بیدار شدم. چشامو باز کردم و نگاش کردم طبق عادت هر روزش داشت خودشو به پام میمالید. به زندگیش عادت کرده بود، منم به زندگی با اون…
با پام صورت شو دادم کنار و نشستم لبه تخت چهار دستو پا اومد جلوم ؛دستی به صورتش کشیدم، نشستم رو کمرش و رفتم دستشویی مسواکم رو زدم و اومدم بیرون با سرم بهش اشاره کردم به دستشویی خودش میدونست باید چیکار کنه رفتم تو آشپزخونه ، میز صبحانهش آماده بود و مثل همیشه کامل لبخندی رو لبام نشست غرق خوردن صبحانه بودم که صدای پارس کردن آرومشو جلوی در شنیدم
: مانی ، بیا زیر پام
اومد زیر میز و بوسه های روی پام زد
میدونست باید چیکار کنه
درسته ؛ منتظر موندن
نگاهش رو پاهام بود . پوزخندی از روی حقارتش زدم…
صبحانمو ک تموم کردم رفتم توی پذیرایی و روی مبل مخصوص خودم لم دادم
صداش از تو آشپزخونه میومد که داشت وسایل رو جمع میکرد
اهمیتی ندادم و سرمو گذاشتم ک چشمامو ببندم …
بعد چند دقیقه ک برخورد نفساش با پامو حس میکردم
چشمامو باز کردم
سرتو ببر پایین
خوشحال شد
پارس کوتاهی به معنی چشم کرد و دستور رو انجام داد
سرش که به نزدیکی پام رسید ، پامو عقب کشیدم
سعی داشت لبشو به پام برسونه
هه فعلا زوده !!
له له زدنشو میخواستم ولی بدون اینکه بهش بگم باید خودش میفهمید ،همه چیز رو که من نباید بگم لازمه در لحظه بفهمه برای جلب رضایت اربابش چیکار باید کنه همینطوری پامو دنبال میکرد هووف یواش یواش داشت عصبیم میکرد. خم شدم موهاشو تو دستام گرفتم و سرشو آوردم بالا ، تو نگاهش ترس بود خوب میدونست وقتی عصبی بشم چه بلایی ممکنه سرش بیارم… وقتی به خودش اومد که جای دستم رو یه طرف صورتش قرمز شده بود
به عنوان یه دختر دستم سنگین بود و مانی باعث شد دستم بخاطر وجود بی ارزشش درد بگیره
اینو فهمید ؛ سریع دستمو گرفت تو دستش و بوسهای با آرومی روش زد و پارس کوتاهی کرد
سرشو ول کردم
-کاری که سگا میکنن رو بکن فهمیده بود باید چیکار کنه خوبه چون دیگه تحمل نمیکردم و یه تنبیه سخت در انتظارش بود اگه به نفهم بودنش ادامه میداد.سرشو برد پایین ، زبونشو داد بیرون و دنبال پام دقیقا مثل یه سگ واقعی شروع ب له له زدن کرد
خنده بلندی از این حقارتش سر دادم ک باعث شد سرشو بیاره بالا و نگام کنه و لبخندی بزنه
چییی؟!
چطوری جرعت کرد؟؟!!
سریع خندشو خورد و سرشو انداخت پایین
ولی دیگه فایده نداشت کار اشتباه رو انجام داده بود
زنجیر قلادشو گرفتم
محکم میکشیدمش و دنبالم میومد و پارس میکرد تا شاید ببخشمش…
اما هرگز
باید یاد بگیره که نگاهشو کنترل کنه به اتاق که رسیدم زنجیر قلادشو ول کردم
قفل چستینگ شو باز کردم یه تیکه نخ برداشتم و دور تخماش محکم بستم و گره دادم ، طوری ک اگه نخ کشیده می شد گره محکم تر میشد و قطعا دردش بیشتر ؛ ادامه نخ رو هم گذاشتم لای دندوناش. دردش توی تخماش وقتی که راست میکرد غیر قابل تحمل تر میشد
چه بهتر پامو میکشیدم رو کیرش، گرمیشو حس میکردم زیر پام درد و لذت پوزخندی به تحریک شدنش زدم و پامو برداشتم وایسادم بالای سرش چون زانو زده بود و منم قدم بلند بود اختلاف قدیمون خیلی میشد و برای دیدن صورتم باید سرشو کامل بالا میآورد
نخ از لای دندونات رها نمیشه
اینو گفتمو یه سیلی خوابوندم زیر گوشش
الان نگام کن توله سگ
سرشو کمی که بالا آورد نخ دور تخماش محکم تر شد
و نالهای از درد کرد
با لذت از حقارتش خندیدم
-چیه حرومی ؟؟! تا چند دقیقه پیش که خوب نگاه میکردی ؟!
هاپ هاپ
سرش پایین بود و میخواست حرف بزنه
-نخ از دندونات نیوفته ، بنال ببینم چه مرگته
ارباب غلط کردم ،گوه خوردم ،،دردشو نمیتونم تحمل
3 394
:آخه درست نیست اونم جلو فرید محسن باز خندید و گفت آذر جون تا میتونم میخوام تو این سفر لبخند زیباتو ببینم و برای شاد بودن تو همه کار میکنم پس این چیزای مسخره را بریز دور درست نیست ،زشت هست، گناه هست بزار کنار با من راحت باش. فریدم بیخیال اگر چیزی گفت اونش با من اصلا نگران فرید نباش من مطمنم فریدم وقتی مامان خوشکلش رو شاد ببینه خوشحالم میشه. مامانم گفت اینقدر ازم تعریف کردی داره باورم میشه ها. محسن گفت آذر جون باورت بشه واقعا جذاب و زیبا هستی حتی با چادر، وای که اگر آرایش کنی و چادرم نداشته باشی. مامانم گفت خدا مرگم بده دیگه جوابی نداد به محسن و گفت من خستم میخوابم. خواب و بیدار بودم که یکدفعه صدای محسن شنیدم که گفت آذر جان داری چیکار میکنی چرا چادرت را اینجوری جلو تخت کشیدی؟
مامانم گفت خوب هوا گرمه سخته با چادر بخوابم درستم نیست که جلو تو بدون…
محسن حرفش قطع کرد و چادر را از جلو تخت کشید کنار و گفت قرار شد اینقدر به خودت تو این سفر سخت نگیری منم مثل پسرت فرید بدون، اصلا چادرت رو الان پیش خودم نگه میدارم تا خجالت و رودرواسی را کنار بزاری. مامانم بلند شد که چادرش رو از محسن بگیره اما هرچی تقلا کرد نتونست و خسته شد و به عنوان قهر پشتش کرد به محسن. محسن از رو تختش بلند شد و رفت سمت تخت مامانم و سر مامانم نوازش کرد و گفت حالا قهر نکن بیا اصلا اینم چادرت با لحنه ای که انگار بهش برخورده گفت اصلا نخواستیم و بعد رفت رو تختش. دیگه تا وقتی رسیدیم به تهران محسن تو خودش بود و دیگه از اون مزه ریختن و شوخی های جلفش خبری نبود و انگار از دست مامانم پکر شده بود. پیش خودم داشتم مدام به محسن فحش میدادم که همه چیزو خراب کرده بود و این سفرم زهرمارمون میشه و مطمئن شدم که تیر محسن هم به سنگ خورده و ناامید شده که مامانم بهش پا بده.
نوشته: موبان دختر آریایی
@sparty3
3 394
ا و شرخر ها نجات پیدا کنید. مامانم یک اخمی بهم کرد و شاکی بود که چرا نقل طلبکارها برای محسن گفته بودم. مامانم گفت ممنون که به من و فرید جان لطف دارید ولی من بیام طلبکارها فکر میکنن فرار کردیم یا پیش خودشان میگن اگر پول ندارن چطور رفتن شمال؟ محسن گفت تا اونجایی که من میدونم فرید شما را با این طلبکارهای وحشی نمیتونه تنها بزاره خودش بیاد به صلاح هم نیست ثانیا من و فرید تنها بریم شیطون گولمان بزنه چی؟ یه کارایی کنیم کی جوابگو هست شما که باشید ما دست از پا خطا نمیکنیم. مامان با حرف محسن سرخ و سفید شد و گفت شیطون غلط میکنه شما را گول بزنه. محسن هم که منتظر همین حرف مامانم بود زد پس سرم گفت پاشو زود کارت ملی خودت و مامانت بردار بیار که راضی کردن مامانتم باید من انجام بدم. تا مامانم میخواست دوباره مخالفت کنه محسن گفت شیطونه در کمینه ها و همه زدیم زیر خنده و من سریع رفتم کارت ملی خودم و مامانم اوردم دادم به محسن. شب محسن امد در خانه گفت هماهنگ کردم برای پس فردا از اصفهان تا تهران با قطار بریم و ماشینم هم با قطار بیارم تا از تهران تا شمال با ماشین خودم بریم از طبیعت لذت بیشتری ببریم. عصر بود که محسن امد دنبالمون، وقتی مامانم را با چادر مشکی رو سرش دید کلی از مامانم و حجابش تعریف کرد و می گفت کی گفته هرکه حجاب داره زشت میشه باید بیان آذر جون را ببینن بفهمن با حجابم زنی که خوشکل هست زیبا به دید میاد. رفتم کنار محسن یواشکی گفتم داری زیاده روی میکنی شک میکنه نمیاد باهامون، محسن باز زد پس سرم و گفت تو خفه شو من خوب میدونم دارم چیکار میکنم تو برو جقتو بزن که قرار حسابی مامان چادری محجبه ات رو جر بدم. مامانم میخواست عقب بشینه که محسن در جلو ماشینش باز کرد و گفت شما بزرگترین بفرمایید جلو و مامانم به اصرار و فکر کنم تو رودرواسی محسن رفت جلو نشست. تو مسیر خانه تا ایستگاه قطار محسن همش مزه ریخت و تا من حرفی میزدم میزد تو برجک من و مدام هر حرفی مامان آذر میگفت تایید و تحسین میکرد. دیگه داشتم کلافه و عصبی می شدم از دستش که بالاخره رسیدیم به ایستگاه قطار و کارای تحویل بلیط و تحویل ماشین را انجام دادیم و رفتیم تو یک کوپه ۴ نفره نشستیم.
هوا هم خیلی گرم بود و حسابی خسته شده بودم رفتم یکی از تخت های پایین کوپه باز کردم که بخوابم روش که محسن امد دوباره جلو مامانم زد پس گردنم و گفت فرید پاشو برو رو تخت بالا بخواب من از تخت بالا بدم میاد تو خوابم هی تکان میخورم از اون بالا می افتم دست و پام میشکنه. تا خواستم جوابی بدم مامانم گفت نه اگر اینجور هست اصلا درست نیست تخت بالا بخوابید من میریم تخت بالا میخوابم اینجوری منم بالا برم بخوابم هوا گرمه میتوانم چادرم در بیارم. شما دو تا جوان هم راحت باشید. گفتم اره این هم فکر خوبیه احسن به تو مامان آذر خودم،هنوز حرفم تمام نشده بود که یک تو سری دیگه از محسن خوردم و محسن گفت خجالت بکش تو نره خر پایین بخوابی بعد مامانت رو میخوای بفرستی بالا. اصلا خودم میرم تخت بالا میخوابم افتادم فدای سر خودم و آذر جون. یکدفعه مامانم با اخم بهم نگاه کرد و بهم فهموند که باید من برم تخت بالا بخوابم بعد گفت نه نه فرید میره تخت بالا مگه نه.
گفتم انگار که باید من برم تخت بالا. رفتم رو تخت بالا خسته بودم میخواستم بخوابم که محسن باز شروع کرد مزه ریختن و تو تعریف هاش متوجه شدم چندتا جوک نیمه سکسی هم گفت ولی مامانم فقط آهسته می خندید و در اخر هم گفت خدا نکشتت اقا محسن.
محسن هم گفت آذر جون تو این مسافرت میخوام باهام راحت باشی آقا گفتن را بیخیال همون محسن بگو. مامانم گفت
3 394
محسن و مامان چادری فرید (۲)
1402/03/24
#مامان #بیغیرتی
با اینکه بارها شورت و سوتین مامانم برداشته بودم و به یاد کون طاقچه ای بزرگ و سینه های خوش فرم مامانم جق زده بودم اما این دفعه ی حس و حال دیگه ای برام داشت چون میدونستم قرار است محسن دوست صمیمیم شورت و سوتین مامانم ببینه که آب بی غیرتیم دارم میریزم روش، حسابی حشریم کرده بود. و برای اینکه یکدفعه بعد از اینکه آبم امد پشیمان نشم رفتم تو تلگرام گوشیم را گذاشتم حال ضبط کردن و شروع کردم جق زدن و چون خیلی حشری بودم زودتر از همیشه آبم امد و سریع فرستادم برای محسن. محسن هم تا فیلم را دید کلی مسخرم کرد که چقدر زود آب بی غیرتیت آمده. ولی بعدش کلی از مدل و رنگ شورت و سوتین مامانم تعریف کرد که چقدر خوش سلیقه بوده و گفت کی بشه که این ست شورت و سوتین فسفری از تن مامان جندت در بیارم و جرش بدم. با حرف های محسن حسابی دوباره تحریک شدم و کیرم سیخ شده بود و دیگه حالا که آب از سرم گذشته بود و محسن فهمیده بود رو مامانم بی غیرتم هستم راحت تر حسم را بروز می دادم و با هر حرفی از جانب محسن یه جون میگفتم و باهاش همراهی میکردم. ساعت ۱۰ بود که با صدای مامانم از خواب بیدار شدم که داشت داد میزد پاشو بیا پایین دوستت آقا محسن امده کارت داره. تا اسم محسن شنیدم مثل برق گرفته ها از جام پریدم یاد اتفاقات دیشب افتادم سریع رفتم دست و صورتم شستم رفتم پایین دیدم محسن با یک تیپ شیک با کت و شلوار و یک جعبه شیرینی امده نشسته و داره با مامانم حرف میزنه. بدجور تو دلم خالی شد و استرس عجیبی گرفتم که چرا محسن الان با این تیپ و جعبه شیرینی امده اینجا،نامرد انگار میخواسته بره خواستگاری. رفتم جلو و سلام و احوال پرسی کردن که مامانم چادر رو سرش را مرتب کرد و با یک لبخند دلنشین گفت فرید نگفته بودی اینقدر اقا محسن جنتلمن و خوش صحبت هستن. هنگ کرده بودم نمیدونستم چی عکس العملی باید نشان میدادم یکدفعه چشمم به جعبه شیرینی افتاد گفتم محسن شیرینی برای چی اوردی. محسن هم لبخندی زد و گفت حقیقتش به دو علت اول اینکه گفتم دست خالی بیام زشت هست و دوم صبح بهم خبر دادن تو قرعه کشی شرکت اسم من درآمده و خودم و دوتا همراه برای سفر به شمال معرفی کنم و مدارک هامون بفرستم تا کارهای تهیه بلیط و هتل انجام بدن ، منم که خانوادم گرفتار کاراشون بودن و زیادم شمال رفتن نمی تونستن بیان گفتم چه کسی بهتر از فرید جان و مامانش به خاطر همین اومدم بهتون پیشنهاد بدم اگر موافق هستید دو نفر همراهم را اسم شما بدم. مامانم گفت نه ممنونم راضی به زحمت شما نیستیم ما حقیقتن شرایطتش را نداریم. محسن گفت نگران هزینه هاش نباشید همه هزینه ها را شرکت خودش میده فرید جان در جریان هست. من که از همه جا بی خبر خواستم بگم کدام قرعه کشی شرکت مهندسی ما حقوقم نداره بده منم بخاطر اینکه حقوق نداشت بده تسویه حساب کردن و الان بی کار شدم بعد میاد هزینه یک هفته شمال رفتن ۳ نفر بده که محسن پاش را زد به پام و با یک چشمک بهم فهموند تایید کنم حرفش. گفتم آره مامان اون زمانم که من تو شرکت بودم سالی یکبار این قرعه کشی انجام میدادن ولی ما که بدبختی رو پیشونیمان خورده اسم ما در نمیومد. بازم مامانم گفت باشه هزینش هم شرکت بده درست نیست ما مزاحم آقا محسن بشیم و یا اصلا من با شما دو تا جوان مجرد بیام چیکار شما با فرید و یکی از دوستای دیگتون برید ایشاالله بهتونم خوش بگذره. محسن گفت:من کم و بیش در جریان مشکلات زندگی شما هستم یه چیزایی فرید جان برام تعریف کرده حالا که قسمت شده یک سفر مجانی بریم، برای روحیه فرید و شما هم خوبه این سفر ، بیاین یک آب و هوایی عوض کنید یک هفته از شر طلبکاره
3 394
کرد توم .
-چه گوشتی هستی تو لعنتی … جوووووووووووووون … کوفتش بشه …دیگه کونی منم هستی … هم من هم پسرم
نمیدونست که داستان دیگه ای در پیشه … معمولا سکس با فرزاد 10 دقیقه طول میکشید ولی این نیم ساعت بود که داشت تلمبه میزد و نمیومد آبش.
-بیا بشین روش
نشستم و شروع کردم به بالا و پایین رفتن . داشت سینه هامو چنگ میزد و صدای نفس هاش بلند تر میشد . منو کشوند رو خودش و گردنم رو به دندون گرفت و خالی شد توم . قفل شده بودم . بعد از 45 دقیقه آبش تا قطره آخر توم خالی شد . نمیذاشت پاشم و ازش جدا شم .
-واااااااااااااااای … خیلی خوبی تو … کون هیچ جنده ای اینطوری بهم حال نداده بود . از زنا هم بهتری …
-میشه برم حالا ؟
-کجا؟؟؟؟؟؟ فعلا کارت دارم … امشب رو مهمون مایی
-شما ؟؟؟؟؟؟؟؟
-اره بابا … بچه ها میان شب یه جوجی بزنیم . من تازه پیدات کردم … امشب رو هستی …
نوشته: هستی زنپوش
ادامه دارد
@sparty3
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
