Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
پای راستم و اوردش بالا، پای راستمو گرفت بود تو دستش و داشت تلمبه میزد، موهامم که میکشید کلا با دست دیگش، توی همون پوزیشن به قدری ادامه داد که واقعا احساس خستگی رو توی گردنم بخاطر کشیده شدن موهام حس کردم، ولی خم به ابرو نیاوردم، خیلی پامو ول کرد و کیرشو کشید بیرون، خوابوندتم رو میز و پاهامو انداخت رو شونش، کیرشو انقدر رو کصم کشید که یه ارضای ریزی شدم، وقتی لرزش رو توی من احساس کرد کیرشو فوری کرد توی کونم و با دست دیگش کصمو میمالید، واقعا میدونست باهام چیکار کنه، توی همین وضع تلمبه زد تا جایی که احساس میکردم دارم از حال میرم، آخه تلمبه توی کون و مالیدن کص یه چیز عجیبی بود، ترکیب درد و لذت، لعنتی بد سمی بود، دستشو از رو کصم برداشت و گذاشت دو طرف شکمم، سرعت تلمبه هاش رو بیشتر کرد و یهو کیرشو کشید بیرون و آبشو پاشید روی شکمم، حتی یه قطره آبش تا روی صورتم هم اومد.
از همدیگه جدا شدیم و کمکم کرد تا لباسام رو بپوشم و بند سوتینم رو برام بست، توی کافه قبل رفتن بغلش کردم و گفتم:
+دوباره، همه چی، مثل قبل؟
-دوباره، همه چی، مثل قبل!
مرسی از چشماتون که این داستان رو دید و مرسی از دلاتون که تو خودش خوند♡
نوشته: آوا
@sparty3
3 394
ی و وقتی تو کامپیوتر اجراش میکردی مینوشت دوست دارم آرمان رو هم دارم! آره مهندسم، من مثل همیشه ازت یه پله جلو ترم.
+الان گفتی مهندسم؟
سرشو انداخت پایین و گفت:
-آره متاسفانه.
اینو که گفت دوییدم رفتم سمتش و بغلش کردم، لبامو گذاشتم رو لباش، خواست خودشو ازم جدا کنه که نذاشتم، یکی دو ثانیه باهام همراهی کرد و بعدش دستاشو برد تو گودی کمرم و منو چسبوند به خودش، چقدر دلم برای این حرکتش تنگ شده بود!
لبامو ازش جدا کردم و بعد یه نفس عمیق گفتم:
+میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
-تو هم میدونستی کافهِ شایان دوربین داره؟
+میدونستی مطمئنم که دوربینارو خاموش کردی؟
-میدونستی که درست فکر کردی؟
+میدونستی که میدونم درست فکر کردم؟
خندید و دوباره لبامو بوسید، منتها اینبار دست انداخت زیر باسنم و بغلم کرد و گذاشتتم روی یکی از میزای کافه، دستام روی صورتش بود با پشت موهاش بازی میکردم، دست راستش رو از گودی کمرم برداشت و گذاشت وسط پاهام یا بهتر بگم کصم، توی دلم گفتم آخه چیکار کردی باهام پسر؟ من یه دختر هیجده ساله بودم که فکر میکردم چون کامپیوتر میخونم بهترین دختر دنیام، اصن چی شد که من با اکیپ شما مافیا بازی کردم؟ واقعا چی شد؟ چی شد که به اینجا رسید…؟
از فکر به دنیای واقعی اومدم، دستشو ادامه داد و از توی شلوارم که رد کرد رسوند به کصم، شروع کرد باهاش بازی کردن، داشت دیوونم میکرد، خوب کارشو بلد بود، یهو دستشو دراورد و از موهام گرفت و منو از رو میز اورد پایین و با فشار دستاش بهم حالی کرد که بشینم رو زمین، نشستم رو زمین و شروع کردم به باز کردن کمربندش، بعد این که دکمه شلوارش رو باز کردم کیرش رو بلافاصله گذاشتم تو دهنم، با فشار دستاش به سرم تمام کیرشو کرد تو دهنم، همیشه این کارو دوست داشت، توی چشماش نگاه میکردم و براش میخوردم، دلم خیلی واس سکس کردنمون تنگ شده بود، از اولشم این موضوع برامون تابو نبود و بخشی از علاقه و عشق میدونستیمش! از دم موهای بافته شدم و گرفتم و دور دستش پیچید، به انگشتای سفید کشیدش نگاه کردم، قشنگ ترین آپشنش… از جام بلند کرد و به حالت داگی چسبوندتم به یکی از میزای کافه، دستامو گذاشتم رو میز، کونمو قمبل کردم و به کمرم تا دادم، شلوارمو خیلی وحشیانه کشید پایین و شروع کرد کصمو با دست مالیدن، ولی خب همیشه لذته مال کصه بود، ولی درده مال کونه بود، با این که اصلا حوصله درد و سوزش بعدش رو نداشتم ولی مقاومتی نکردم و گذاشتم کارشو بکنه، یه تف انداخت روی سوراخ کونم و کیرشو با فشار زیاد و سخت کرد توی کونی که یک سال و خورده ایه کیر به خودش ندیده!
آروم آروم فشار داد تو، تا جایی که برخورد پشمای کیرش رو با باسنم احساس کردم، یعنی قشنگ تا ته فرو کرده بود، درد به شدت سگی داشتم، عمده دردش موقع فرو کردنش نبود، موقع بیرون کشیدنش بود، ولی دیگه داشتم تحمل میکردم، پسر زود انزالی نبود، ولی جانی سینزم نبود، به طور نرمال میتونست ده دیقه رو کار باشه، ولی یه وقتایی که مشروب میخورد تا یک ساعت هم میرفت! موقع لب گرفتن یه بوی ریز الکل رو از دهنش حس کردم، خلاصه تلمبه هاش خیلی شدت گرفته بود، موهام رو دور دستش پیچیده بود و سرمو به سمت بالا میکشید، یواش یواش درد داشت جاشو به لذت میداد، کلا از این که توی رابطه یه مقدار اون بهم برتری داشته باشه خوشم میومد، مازوخیست نداشتم، به طبیعت دخترا پایبند بودم! خیلی دوست داشتم پوزیشن رو عوض کنه ولی توی کافه خیلی قدرت عمل نداشتیم، موهامو ول کرد و دستش از زیر تیشرتم برد رو سینه هام، سینه هام رو فشار میداد و گاهی یه چنگیم میزد، بعد چند دیقه دستشو گذاشت روی کشاله رون
3 394
دم به کسی جواب پس بدم! چند روزی گذشت و دیگه داشتم دانشگاهو باشگاهمو میرفتمو باورم شده بود که دیگه نمیتونم آرمان رو داشته باشم، ظهر بود و توی حیاط دانشگاه نشسته بودم، کلاسام تموم شده بود، میخواستم یکم استراحت کنم و برم خونه، یکی از پسرای همکلاسیم به اسم نیما اومد پیشم و شروع کرد حرف زدن، گفت که اونم دیگه کلاس نداره و اگه مایل باشه باهم بریم یه کافه ای بیرون از دانشگاه، بخاطر حال روحیم هم که شده بود قبول کردم و با ماشین اون رفتیم سمت کافه. نزدیک کافه بودیم که به گوشیم اس ام اس اومد، وقتی اسم رو دیدم باورم نشد! آرمان بود.
-مایلم حرفاتو بشنوم، ساعت سه کافهِ شایان میبینمت.
+باشه عزیزم.
به ساعت گوشیم نگاه کردم، دقیق ساعت یک بود، رو کردم به نیما و گفتم:
+بزن بغل!
-چی شده؟
+بزن بغل گفتم!
-چی شده خب؟
+بزن بغل دیگه! چقدر حرف میزنی!
زد بغل و با جمله برو به جهنم دختره دیوونه بدرقم کرد و با یه گاز پُر رفت!
رفتم اونور خیابون و به اولین ماشین جمله: دربست دانشگاه رو گفتم، خط ترمز کشید و گفت بیا بالا !
سریع نشستم و تا دانشگاه رفتم، پولشو براش کارت به کارت کردم و رفتم تو پارکینگ دانشگاه، ماشینو برداشتم و سریع رفتم خونه، یه دوش سریع گرفتم، موهامو سشوار کشیدم بافتم شال مشکی سرم کردم، آرایش کردم و حرکت کردم سمت کافهِ شایان.
دقیق ساعت دو و پنجاه و هشت دقیقه دم در کافه بودم، پله هارو بدو بدو رفتم بالا تا برسم به در کافه! وقتی رسیدم دم در دیدم درش بستس! در زدم ولی کسی باز نکرد، وجودم نابود شد، باورم نمیشد آرمان منو دست انداخته باشه! توی پاگرد نشستم و شروع کردم به گریه کردن. در کافه باز شد و آرمان جلوم بود، دستشو دراز کرد سمتم و گفت:
-بیا تو.
رفتم تو و دیدم هیچ کس تو کافه نیست، اکثر چراغا هم خاموشه.
+آرمان!
-سوال نکن، خودم با شایان هماهنگ کردم امروز کافه تعطیل باشه.
نشستیم سر میز و گفت:
-خب؟
+خب چی؟
-حرفاتو بگو.
+اول از همه بدون هیچ بحث و حرفی حق با توعه و مقصر خراب شدن اون رابطه منم، میدونی من از اولم یاد نگرفته بودم مثل تو آروم باشم، مثل تو تا آخرین لحظه صبر کنم، مثل تو یاد بگیرم مشکلات رو توی خودمون حل کنم، من دعوامون رو کشیدم تو اکیپ وقتی با سهیل اومدم جلوت، وقتی دستشو گرفتم، وقتی دست انداختم دور گردنش، وقتی بلند شدم گفتم سهیل جان برای من سفیده، ولی این آقای به درد نخور و احمق برای من مافیاس و باید بره بیرون، فهمیدم باهات چیکار کردم، آرمان من برای جبران اینجام، برای این که دوباره شایان بذاره مافیا بازی کنیم، برای این که دوباره بگن آرمان و آوا، اسممون رو جدا نیارن، برای این که همیشه کنار هم باشیم، برای اینا آرمان.
-میدونی چیه آوا؟
+چیه؟
-اصن مهم نیست من دوباره باهات باشم، نباشم، دوباره مثل قبل شیم یا نشیم، اینجا همو بزنیم هم مهم نیست، مهم اینه من چجوری دوباره بهت اعتماد کنم!
+اعتماد بیشتر از این یه ساله با فندک یادگاری تو سیگارامو روشن میکنم؟
-مگه همش به یادگاریه.
+آره
از جاش بلند شد و با یه صدای نسبتا بلند گفت:
-همش به یادگاریه؟ مگه همش به ایناس؟ بیا نگاه کن.
هودیشو از تنش دراورد و پرت کرد کنار، باورم نمیشد، تیشرت مشکی که من گرفته بودم بود!
-بیا، نگاه کن، تیشرت تو، زیر همه لباسام میپوشمش!
دست کرد توی یقه لباس و گردنبندی که براش خریده بودم رو دراورد.
-بیا، تو اگه از من بعد اون همه هدیه ای که برات خریدم فقط همین فندک رو داری، من هنوز اون شیشه که موهات توش هست رو دارم، هنوز اون قاب عکسی که تو بغلم خواب رفتیو دارم، هنوز اون دستبند سفیده رو دارم، هنوز اون کدی که نوشته بود
3 394
داد، آرمان بینشون از صد کیلومتریم معلوم بود، آخه بچم خیلی قد بلند بود. هنوزم همونجوری بود، هنوزم لباسای مشکی، هنوزم لاغر، هنوزم مخوف، هنوزم برام جذاب و گُنگ. ولی شکستگیش رو نمیشد انکار کنی، لاغر تر از قبل شده بود، افتاده بود انگار یکم، موهاش و ریشش بلند شده بود و معلوم بود مثل قبل به خودش نمیرسه…
داشتم تماشاش میکردم که یه دختره دست انداخت دور گردنش و آرمانم دستشو گذاشت رو بازو دختره! قلبم هزار تیکه شد! دختره گونه آرمان رو بوس کرد و تیر خلاص رو بهم زد، تاوان لحظه ای که دست سهیل رو جلوی آرمان سفت گرفته بودم رو الان پس دادم.
اشکم سرازیر شد و به شایان نگاه کردم و با بغض گفتم:
+مرسی که این کارو باهام کردی!
-خودت خواستی ببینیش.
دختره برگشت سمت ماشین و من و شایان رو تو ماشین دید. رو کرد به آرمان و دقیق نمیدونم چی گفت، ولی با دست مارو نشون داد. آرمان با لبخند برگشت و من و شایان رو وقتی تو ماشین دید لبخندش به خشم و نفرت تبدیل شد، دختره رو از کنارش پس زد و با اخم اومد سمتمون، شایان رو کرد بهم و گفت:
-بشین تو ماشین پیاده هم نشو!
هم زمان از ماشین پیاده شد و بعد پیاده شدنش درای ماشین رو با دزدگیر قفل کرد! رفت جلوی آرمان و گرفتش، آرمان همش داد میزد و میگفت:《کاریش ندارم، فقط میخوام بپرسم واس چی اومده؟ واس چی اومدی؟ اومدی دوباره گند بزنی به زندگی و روزگارم؟ اومدی دوباره با چشمات خرم کنی؟ شایان ول کن کاریش ندارم، خودش میدونه دستمو به شوخیم روش بلند نکردم! شایان ولم کن، سوییچو بده، سوییچده بده میخوام باهاش حرف بزنم.》
یکم باهم بحث کردن و سوییچ رو گرفت و نشست تو ماشین پشت فرمون! با بغض و اشک صداش کردم:
+آ آ آ آرمان.
-هیچ چی نگو!
ماشین رو روشن کرد و با سرعت خیلی زیاد شروع به حرکت کرد.
سرعتش خیلی بالا بود، همش داد میزد و میگفت:
-چرا اومدی؟
منم فقط گریه میکردم و چیزی نمیگفتم.
اونم همش این جمله رو تکرار میکرد، 《چرا اومدی؟》
سرعتش دیگه زیادی بالا رفته بود که یهو با داد گفتم:
+دلم برات تنگ شده بود.
اینو شنید و سرعتشو کم کرد، چیزی نگفت و به مسیر ادامه داد، فهمیدم داره میره سمت خونمون بدون هیچ حرفی رانندگی کرد سمت خونمون. سر کوچمون زد کنار و گفت:
-هرچی بین من و تو بوده تمومه آوا، بعد اون روز دیگه نمیخوام حتی اسمتو بشنوم، یادت که نرفته؟ یادت که نرفته تو جمع چیکارم کردی؟ یادت نرفته که بخاطرت پنجاه میلیون به اون سهیل کصکش پول دادم؟ یادت نرفته؟ بعضی وقتا واسه جبران خیلی دیره آوا خانوم، توی نبودت با آدمای خیلی بهتر از تو آشنا شدم!
حتی دیگه نمیخوام فکرت و یادگاریات تو زندگیم باشه، همرو انداختم رفته.
اشکامو پاک کردم و با یه حالت هق هق گفتم:
+مرسی که منو رسوندی، حالا که دیگه نمیخوای هیچ وقت منو ببینی، نمیخوای یادگاریام تو زندگیت باشه، من از تو همین فندک رو دیگه دارم، بگیرش، مال خودته…
-عادت ندارم هدیه ای که میدمو پس بگیرم، پیاده شو بندازش سطل آشغال.
+آرمان.
-آوا پیاده شو.
+آرمان.
داد زد و گفت:
-آوا پیاده شو.
اشکام بیشتر شد و با بغض گفتم:
+تو حرفاتو زدی، ولی کاش حرفای منم میشنیدی، چند روز پیش بعد یه سال جوابمو دادی، اونم توی پیام با چند تا جمله کوتاه، ولی اگه خواستی منو ببینی هر وقت خواستی فقط زنگ بزن.
راستی، دقت نکردی بخاطر تو شال مشکی پوشیدم و موهامم بافتم!
پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه تا کسی اشکامو نبینه.
یه هفته ای فقط روی تخت ولو بودم، نه دانشگاه، نه باشگاه، نه پروژه هام، هیچ چی… حداقلش این بود بابام اینا تا آخر ماه بعد قرار نبود برگردن ایران، تو خونه تنها بودم و مجبور نبو
3 394
چی شد که با شایان آشنا شدی؟
-کلاس اول بودیم، من یه هفته دیر رفتم سر کلاسا همه دوست پیدا کرده بودن به جز من، نیمکت ها زوج بود، ولی دانش آموزا فرد بودن! تنها کسی که تنها نشسته بود من بودم، یهو در کلاس باز شد، یه دانش آموز جدید که ناظم مثل من داشت به کلاس معرفیش میکرد، اون پسر اومد کنار من نشست، چون تنها جای خالی کنار من بود، شایان بود، یعنی داداش شایانم بود، داداش بزرگم…
با صدای بشکنای نیکا به خودم اومدم!
-حواست کجاست؟
+هیچ چی اوکیه. از خود شایان چی؟ خبر نداری؟
-اونم یک ساله دیگه نمیاد اینجا، یعنی میادا، وقتی ما هستیم نمیاد.
+اون دیگه چرا؟
-بعد اون قضیه دیگه نمیاد دیگه.
+خیلی جالبه، آدم کافه خودش نیاد؟
-نمیاد دیگه، بازیم نمیذاره بکنیم دیگه، نهایتش هفته ای یه بار میذاره، اون دختره رو میبینی، با اون سیس تخمیش، پشت صندوق نشسته؟ اونو مثلا گذاشته مدیر داخلی اینجا، دختره شب به شب شایان میاد کونش میذاره، یه پولیم میده بهش، دختره فکر میکنه اینجا همه کارس!
+میشناسیش؟
-نه بابا از شهرستان اومده، شایان آدمش کرده.
+داره کار میکنه دیگه، بالاخره بالا دستش شایانه، اینجا هم کافه شایانه، شاید دلش نخواد تو کافش مافیا بازی کنن.
-بیخیال ولش کن، بعد کلی وقت دیدیمت یکم از خودت بگو…
یک ساعتی گذشته بود و همه چی رو مخم بود، من اومده بودم آرمان رو ببینم، نه این که با اینا بشینم درد و دل کنم.
بازم گوشیم تو جیبم لرزید!
گوشیمو باز کردم با یه پیام دیگه از شایان مواجه شدم:
-از بچه ها خدافظی کن بیا پایین، تو ماشین منتظرتم.
+چی شده؟
-مگه نمیخوای آرمان رو ببینی؟
+چرا…
-زود باش پس.
رو کردم به نیکا و حمید و سامان و گفتم:
+بچه ها من دیگه میرم، خیلی خوشحال شدم دیدمتون.
تعارفای میموندی و چه وقت رفتن بود و نه باید برم بابام اینا منتظرن رو انجام دادیم و خدافظی کردم. به جای آسانسور پله هارو هشت تا هشت رفتم پایین و رسیدم دم در. پیدا کردن یه دویست و هفت آبی که شایان پشتشه تو اون خیابون زیاد کار سختی نبود، بهم چراغ داد و رفتم سوار شدم، باهاش دست دادم و گرم باهام سلام علیک کرد، باورم نمیشد، موهای سفید تو سرش عین چی زیاد شده بود! تو چرا اینجوری شدی دیگه؟
صدامو یکم لوس کردم و گفتم:
+بچه ها میگن خودت اینجا نمیایی، اون وقت چجوری آمار کل کافه رو داری؟
-یه چیزی هست بهش میگن اینترنت، از طریق اون دوربینای کافه رو چک میکنم.
+او چه خفن!
-آوا…
+جانم؟
-آرمان گفت پریشب بهش پیام دادی.
+خب؟
-بهم گفت که بهش گفتی میخوای بیایی اینجا ببینیش.
+خب؟
-شما مگه همه چی بینتون تموم نشده بود؟
+برای جبران برگشتم.
-آرمان تازه سر حال شده، گند نزن تو حالش.
+چه گند زدنی؟ میخوام باهاش حرف بزنم، میخوام همه چی مثل قبل بشه.
-به نظرت میشه؟ یادت رفته چجوری دست اون بچه کونی رو جلوش سفت گرفته بودی؟ یادت رفته چجوری دلشو شکستی؟ یادته جلوی خودت چقدر التماس بابای پسره رو کردم که بخاطر چاقویی که از آرمان خورده شکایت نکنه؟ یادته اون موقع چقدر ازمون پول گرفت؟
+تقصیر خودش بود.
-منم اگه یکی اونقدر دوسم داشت که بخاطرم به یکی چاقو میزد میگفتم تقصیر خودش بود.
+شایان اینجا نگهم ندار! میخوام ببینمش، اگه میتونی برو ببینمش.
-من میبرمت، ولی…
+ولی چی؟
-این دفعه اگه براش باعث دردسر بشی، مثل پارسال بهت نمیگم آوا فقط برو! یه جور دیگه غمی که یه ساله داداشم داره حمل میکنه رو سرت خالی میکنم.
+باشه.
هیچ وقت از اینجوری حرف زدنش جا نمیخوردم، چون میدونستم چجوری رو آرمان حساسه و دوسش داره. حرکت کرد و رفت سمت یه پارک کوچیک، زد کنار و با دستش یه اکیپ پسر دخترو نشون
3 394
رابطه به رنگ مشکی
1402/02/15
#عاشقی #دوست_پسر
نمیدونم چرا دارم این داستان رو مینویسم، مرور یه بخش سیاه و سفید البته با سیاهی و تاریکی بیشتر از زندگیم شاید یکم آروم ترم کنه، ولی خب بعضی شبا بیکاریه دیگه، میزنه به کله آدم و مجبورت میکنه به تایپ کردن، تایپ کردن یه سری چیزا، مثل این:
+آقا میشه سیگار بکشم تو ماشینتون؟
از تو آینه نگاهم کرد با یه لبخند گفت:
-بله مشکلی نیست.
بعد شنیدن حرفش شیشه رو دادم پایین و سیگار رو گذاشتم بین لبام. اومدم فندک بزنم که بی دلیل خیره شدم به فندک! البته بی دلیلم نبود. با همه بدیاش یه لحظه یاد مهربونیاش افتادم، تلخندی رو صورتم نشست، تو دلم گفتم به جای این که یدونه خرس قرمز برام بخره رفت یک و دویست داد برام این فندکو گرفت، یه فندک بنزینی با طرح گادفادر که پشتش به انگلیسی حک شده بود:《AVA》
حرفای توی دلم رو با لبخند ادادمه دادم و گفتم آخه دیوونه، واسه دختری که سیگاری نیست فندک میخری؟ بعدشم میذاری میری؟ خب سیگاری میشم دیگه! البته استعدادش رو داشتم، برام کتاب میخریدی هم دکتر مهندس نمیشدم، وای، چقدر دلم میخواد یه بار دیگه صدام کنی مهندسم(: چقدر دلم میخواد دوباره تو اون تیشرت مشکی که برات خریدم ببینمت، چقدر دلم میخواد یه بار دیگه انگشتای کشیده سفیدت رو روی صورتم حس کنمشون.
از افکارم خارج شدم و حواسم رو به سیگاری که دو دیقس رو لبامه جمع کردم! سنگ چخ ماخ فندک رو کشیدم و بعد جرقه و ایجاد شعله گرفتم سر سیگارم، کام عمیقی گرفتم و دودشو از شیشه ماشین دادم بیرون. کام سوم رو نگرفته بودم که گوشیم توی جیبم لرزید! وقتی بیرون اوردم دیدم یه خط ناشناس پیام داده و گفته:
-سلام شایانم، اگه بخاطر آرمان داری میایی نیا، نمیبینیش!
+سلام شایان خوبی؟ فقط دارم میام یه سر به بچه ها بزنم.
جوابی نداد و منم دیگه پیگیر نشدم، ولی واقعا میشه آرمان رو نبینم؟ من بخاطر اون شال مشکی پوشیده بودم و موهامو بافته بودم): آخه اون اینجوری دوست داشت.
جلوی کافه پیاده شدم و بعد از حساب کردن هزینه اسنپ رفتم توی کافه، از آسانسور رفتم بالا، قشنگ مغزم کروکی اینجارو حفظ بود، اکیپمون همیشه سه کنج سمت چپ کافه جمع میشد، شایان همیشه اونجارو برامون اوکی میکرد که بازی کنیم. یادش بخیر دفعه اولی که باهاشون بازی کردم، آرمان رو اون موقع برای بار اول با لباسای همیشه مشکیش دیدم خیلی آروم و گُنگ یه گوشه نشسته بود و صداش در نمیومد، فقط آخر بازی وقتی گاد گفت مافیا برنده شد با یه لبخند خیلی کوچیک که ناشی از پیروزیش بود واکنش نشون داد! وارد که شدم بچه هامون رو دیدم، نیکا و حمید و سامان. نزدیکشون که شدم نیکا یه لبخند به پهنای صورت زد و گفت درست می بینم؟ آوامون برگشته؟ شهروند تبرمون؟
لبخندی زدم و با همشون دست دادم و گرم صحبت شدیم، از قدیما… البته قدیما که نمیشد بهش بگی، همین یک سال پیش، اون موقعی که همیشه قرارمون چارشنبه و پنجشنبه ها ساعت شیش همین نقطه از این کافه بود… نیم ساعتی گذشته بود که حمید و سامان باهم دیگه مشغول صحبت شدن و توی گوشی شون به همدیگه فیلم نشون میدادن، منم رو کردم سمت نیکا و گفتم:
+نیکا از آرمان خبر نداری؟
-نه.
+راستشو بگو ها!
-یک سال کامله که ازش بی خبرم!
+نمیاد کافه دیگه؟
-نه کافه میاد، نه گوشیشو جواب میده، البته من کلا دو سه بار بهش زنگ زدم، وقتی دیگه جواب نداد ماهم پیگیرش نشدیم دیگه. نمیخواد رفاقت کنه دیگه.
+شایان چی؟
-میگه خبر ندارم، ولی تو باور نکن.
+یعنی چی؟
-دیگه تو رفاقت اون دوتارو یادته دیگه، باورت میشه از هم بی خبر باشن؟
همون لحظه رفتم به یک سال و سه ماه پیش، بام تهران ساعت یک بعد از شب:
+میگم آرمان.
-جانم قشنگم؟
+
3 394
ود عمه جون توی فضا هستن ولی جورابهای کوتاه و سفید عمه را در نیاورد از شهوت و پاهای عمه را گرفت بالا و شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن و عمه هم که فضا بود وا داده بود و فقط میگفت ایمان جون یواش ایمان جون کون کثیفه لیسش نزن ولی ایمان دیگه نمیشنید و کار خودشو میکرد و عمه زهرا هم سعی داشت با دوتا انگشت دست راستش لای چاک کوس تمیز بی موی خودش را بیشتر باز کنه تا بیشتر لیس بخوره و لذت بیشتر ببره . حدود ۵ دقه کوس عمه جون را ایمان لیسش زد و قربون صدقه هم رفتن به نحوی تو حس رفتن انگار من را دیگه نمیدیدن که خجالت بکشن . عمه زهرا به ایمان گفت بخواب کف تا من بشینم دهنت و 69 بشیم و ایمان فوری خوابید روی فرش و عمه کیر سفید و تمیز و خوشفرم ایمان را با ضرب اول بعد بوس کردن کیرش بلعید و دوتاشون اه و ناله که چه خوشمزه است و… خلاصه ۵ دقیقه هم اینجور همدیگه را خوردن و ایمان گفت اینجور آبم میاد خانمی و محشر ساک میزنی بزار بکنم کوست و عمه زهرا بلند شد و به ایمان گفت تو بشین روی مبل تا من بشینم روی کیرت و تا ایمان نشست پرید بغل ایمان و کیرش را گرفت و فرو کرد توی کوس خودش و نشست روی کیر و سینه ش را هم ایمان میخورد همزمان . حدود دو سه دقه عمه زهرا تلمبه زد و من نگاه میکردم با اینکه داشت به ایمان کوس میداد ولی سوراخ کونش باز شده بود از شدت شهوت و قشنگ مشخص بود این کون کیر قبلا زیاد خورده که اینجور باز شده و اه و ناله که ایمان دوسدارم و میخوامت و کیرت را تا تهش بکن و… تا یهویی شروع کرد عمه زهرا به لرزیدن و سوراخ کونش به حالت غنچه شدن لب چند بار و بسته شد و فهمیدم حسابی حال اومده و واقعی دلش رفته بوده که با ایمان بکنه . ایمان هم بدن کم مو و قشنگی داشت . به عمه زهرا گفت من چطور بکنمت؟ گفت مثل زنت منو بکن . ایمان هم گفت باشه پس خم شو داگی سر مبل تا بکنمت . وقتی کرد کوس عمه زهرا حالت داگی عمه زهرا گفت ایمان دوسداری زنتو شوهرم بکنه جلوت؟ایمان هم گفت آره چرا که نه و دوسدارم زنم مثل تو کوس بده و حال کنه ولی هنوز کیر آقاتون را ندیدم و عمه گفت خیالت تخت زنت جر میخوره جنده هم میخوای میشه و باز اه و ناله میکردن با هم . ۵ دقیقه نشد آب ایمان اومد و ریختش روی کون عمه زهرا و شروع کرد به معذرت خواهی مجدد که آبم را روی بدنتون ریختم و … وقتی پاک کرد آب کیر را عمه بهم یه چشمک زد گفت تو هم پاشو بکن . خدایی شق شق نبود کیرم ولی منتظر بودم بگه . کوس عمه را همون حال داگی بوس کردم و فقط شلوار و شورتم را در آدردم و کیرم را کردم توی کوس عمه زهرا . ایمان که نگاه میکرد گفت عجب کیری داری و منم گفتم قابل نداره و دوسداری بکنم کوس خانمت؟ خندید گفت کاش بشه بکنیش و ببینم . حدود ۵ دقه من و ایمان و عمه زهرا راجع به اینکه زن ایمان را چطوری بکنیم حرف زدیم و من تلمبه میزدم که آبم خواست بیاد عمه زهرا گفت بریزش توش و منم ریختم و عمه بلند شد و باز بوس به من و ایمان داد و رفت دسشویی . به عمه گفتم بازم میخوای بکنی با ایمان؟ گفت اره . حدود نیم ساعت نشستیم حرف زدیم ولی دیگه کیر ایمان شق نشد و عمه زهرا گفت چرا شق نمیشه و ایمان هم گفت نمیدونم . خلاصه نتونستن باز بکنن و قرار شد باز با هم باشیم ولی یه روز دیگه . توی راه عمه گفت جایی سراغ داری منو ببری باز حالم را جا بیاری و خونه خودمون بچه هست و نمیشه . با بدبختی رفتیم پارکینگ خونه ما و توی انباری و یه بار دیگه عمه زهرا را جرش دادم جوری که دوسداشت و میدونستم باید چیکارش کنم تا کوسش حال بیاد . بعد اون روز عمه با ایمان دیگه قراری نزاشتن با همدیگه و منم ندیدم ایمان را هیچ وقت . و
3 394
ت دلش بدجور . یهو بهم گفت آبت را بریز توی کوس من تا آروم بشم . وقتی حال میاوردمش گفت من ایمان را میخوام هر جوری هست کمکم میکنی؟ گفتم الان حشری هستی گفت ربطی نداره و من دم و دقه دلم میخواد و یه بار هم شده باید ایمان منو بکنه تا دلم اروم بشه . گفتم الان مستی از شهوت به منم میگی بریزم توش آبم را بعد پشیمون میشی گفت میگم بریز که بدونی خودم همه چیزش را فکرش را کردم و دلم میخواد واقعی اینکار را بکنم . آب عمه را آوردم با زجر و آب خودمم با ترس همش را ریختم کوسش و گفتم فکراتو بکن خبر بده . فرداش پیام داد به ایمان گفتم تو شوهرم هستی و لارج هستی و تو میای قرار بزاریم برای سکس؟ گفتم دیوانه آب تو کوست ریختن و دنبال دوس پسر رفتن کار دستت میده بی خیال شو و ولش کن .عمه گفت نترس قرص میخورم و تو فقط آره یا نه بگو . گفتم من دوستتدارم و میخوامت و پایه ت هستم ولی اینکار را نه . گفت فقط فکر خودتی و حال خودت . من کار خودم را تو بیای نیای میکنم با ایمان . گفتم یهو میبردت جایی بلا سرت میارن چند نفره یا فیلم میگیره و دردسر میشه برات . گفت پس چرا بهت گفتم ؟ فکر کردم یار هستی و فکر نمیکردم فقط،فکر خودت باشی . گفتم فکر همه چیزش را کردی؟ گفت آره . گفتم باشه فقط همین یه بار چون روی طرف کراش زدی و بهش حس داری و اذیتی و فکرت درگیرش شده . عمه زهرا گفت مرسی و منم جبران میکنم برات و خیالت راحت که مدیون تو نمیشم اما ایمان خونه ما را بلد نیست و دوسندارم به کل یاد بگیره یهو دردسر بشه و ما بریم پیشش دفه اول . گفتم باشه و خبر بده تا ردیف کنم بیام . قرار برای دو روز بعد گذاشت و بهم خبر داد و رفتیم با عمه زهرا به آدرسی که ایمان داده بود. طبقه بالای یه مغازه بود توی یه بلوار و گفت رسمی بیاین بالا بدون ایجاد توجه . سر ظهر بود کسبه تعطیل بودن . رفتیم بالا یه سوئیت بود ولی تمیز بود و به روز . وقتی ایمان را دیدم به عمه حق دادم دلش بخواد . پسر خوش تیپی بود و با شخصیت . مرتب عذر خواهی میکرد بابت جا و کوچیک بودن مکان و نبود وسایل پذیرایی و چون عمه گفته بود من شوهرش هستم هاج و باج منو نگاه میکرد و مشخص بود شک داره زن و شوهر باشیم و ترسیده به کل .ده دقه که نشستیم عمه زهرا گفت ایمان جون کسی نیاد یهو؟ گفت نه خیالتون راحت و پا شد درب را از داخل قفل کرد. وقتی رفت نشست رو مبل عمه زهرا بلند شد بی مقدمه و رفت پیش ایمان و گفت ایمان و گفت ایمان واقعا چند سالته ؟ تا ایمان شروع کرد قسم آیه خوردن هر چی توی چت و تلفنی گفتم واقعیته عمه یهو گفت مهم نیست و نشست روی ایمان و گفت من سر حرفم بودم و اومدم حالا پاشو ببینم تو سر حرفت هستی و میتونی واقعی کارایی که گفتی را بکنی . ایمان هنگ کرده بود انگار یخ زده بود یه نگاه به من یه نگاه به عمه زهرا که با شلوار جین کشی چسبون آبی رنگ و مانتو کوتاه بی روسری و کون گنده ش نشسته بود روی پای ایمان و منتظر بود ایمان شروع کنه . یهو ایمان گفت اقاتون ناراحت نشه؟ ایشون هم لخت میشن؟ عمه زهرا گفت نگران نباش تو کار خودتو بکن . یهو لباشون رفت روی هم و شروع کردن لب گرفتن و عمه زهرا خودشو روی پاهای ایمان که رو مبل نشسته بود تکون میداد و معلوم بود دلش رفته و بی قرار این لحظه است . شروع کردن به در آوردن لباس و منم نگاه میکردم هم قشنگ بود هم بد و تلخ بود . هم درک شون میکردم هم سخت بود دیدنشون .ایمان عمه را نشوند جای خودش سر مبل راحتی و دست انداخت شلوار جین کوتاه عمه زهرا را با شورت با هم در آورد وقتی شورت عمه را در آورد به اندازه یه قاشق غذا خوری آب از لای کوس عمه چسبیده بود به شورت و معلوم ب
3 394
کردن عمه (۳)
قسمت قبل
1402/02/15
#دنباله_دار #عمه
با سلام حمید هستم ۳۰ ساله . طی ۲ مرحله تجربه وارد شدنم به رابطه سکسی با عمه زهرام را تعریف کردم . مرسی که دوستان ابراز لطف کردن و خواستن بقیه اتفاقات را بازگو کنم و به دیده منت چندتا اتفاقات را براتون تعریف میکنم .همون جور که نوشتم قبلا دفه اول با عمه زهرا با اصرار من سکس کردیم شب عید بود و دفه بعد فردای ۱۳ بدر مجدد با اصرار من و هم نوایی عمه که اونم بهش مزه کرده بود دفه اول و خودش را آماده کرده بود که باز حال کنیم سکس دوم صورت گرفت و بعد ها بهم گفت مدت ها دوسداشته با مردی باشه که از همه نظر مطمئن باشه و خیالش راحت باشه دردسر براش نمیشه و پشتیبان ش باشه و سنگ جلوی پاش نشه و وقتی من را بار اول با دوست دخترم لخت میبینه پیش خودش میگه چرا من حال نکنم و خودش دلش خواسته ولی خجالت و غرور و تعصب و ترسهای مختلف نزاشته و دفه اول که من با اصرار میکنمش واقعی لذت میبره و مزه میده بهش و مشتاق تکرارش میشه . خلاصه دفه دوم حمام که رفته بود شیو هم کرده بود کاملا و حتی شورت نپوشیده بود و شلوار نازک که من قشنگ بفهمم باید بخوابونمش و حالش را جا بیارم . دفه دوم خجالت را دوتایی کنار گذاشتیم و اون پرسید و من گفتم کدوم زن و دختر ها را با هم بودیم و اونم گفت با کی مجردی خوابیدن و بعد ازدواج هم به کیا حس داره و دلش میخواد باهاشون حال کنه . البته سن عمه زهرا و شرایطش میطلبید هم شوهرش خیلی مالی نبود از هیچ لحاظی هم خودش خوش هیکل و حسابی حشری بود و هیچ تفریح و شادی ساده هم نداشتن به دلایل مختلف مخصوصا مالی و اخلاق بد شوهر و محیط بد و… خلاصه بگذریم و بقیش را بگم که ما با هم چه کارایی کردیم . دیگه کوچکترین فرصت ها ما مثل زن و شوهر لخت میشدیم و حسابی حال میکردیم و قلق همدیگه را بدست آورده بودیم . هفته ای ۳ بار روی شاخش بود . عمه زهرا خیلی حشری بود و همیشه زنگ و پیام بهونه هر کاری شده بود ده دقیقه بریم سر پایی یه جایی همدیگه را حال میاوردیم و بهم تعهد جنسی داشتیم انگار و هر کدوم خواستیم اون یکی اولین فرصت مهیا میکرد شرایط کردن را. حدود ۴ ماه مرتب کردیم وقت و بی وقت حتی مراسمات شادی یا عزا بود که دعوت بودیم ما دوتا غیبمون میزد و کارمون را میکردیم و بهم حس داشتیم مثل انجام وظیفه و انگار مزه ش بیشتر میشد . یه بار که داشتم میکردم عمه زهرا را خونه خودشون سر مبل ها نشسته بود روی کیرم و پشتش بهم بود و خودش تلمبه میداد یهو بهم گفت وسط سکس یه چیزی بگم ؟ گفتم بگو گفت دعوام نمیکنی؟ گفتم نه عزیزم . گفت قول؟ گفتم قول میدم . گفت یه راننده اسنپ چند روز پیش منو برد رسوند بازار کار داشتم و خیلی پسره جیگر بود و خوش تیپ و دلم خواستش و شماره بهش دادم بهونه تاکسی خواستن و با هم چت کردیم و حرف رسیده به کردن و خیلی دوسدارم باهاش سکس کنم حداقل یه بار هم شده مزه ش کنم و عکس کیر و کوس همدیگه را هم دیدیم و بیشتر دلم خواسته و پسر با مرام و خوشگلیه و خیلی تعریفش را کرد . همین جور که میکردم عمه را با پوزیشن های مختلف ازش پرسیدم دوسداری الان اون راننده اسنپ بودش؟ گفت اسمش ایمان هست و اره دوسدارم بدم بهش و دوتایی منو بکنین . عمه را که حال آوردم و اب خودمم اومد خداحافظی کردم و رفتم . یه ساعت بعد عمه زهرا پیام داد دیونه ایمان بهم زنگ زد و هوایی شدم باز و آب کوسم راه افتاده میشه باز بیای بکنیم با هم؟ خلاصه با هر در به دری بود نیم ساعت کار زندگی را رها کردم رفتم پیش عمه و وقتی رسیدم گفت منو جوری بکن که جر بخورم و باز هوس نکنم به این زودی ها و منم بی رحم پوزیشن هایی کردمش که خودم وسطش میگفتم گناه داره ولی میخواس
3 394
م رو بالا تر بیارم تا کفشو تمیز کنم کف کفششون تقریبا تمیز بود و یه ذره هم خیس بود به خاطر زمین راحت تمیز میشدن مزه ی تلخی داشت ولی از ترس به روی خودم نمیاوردم اخراش بود که پاشون رو اوردن پایین و سرم محکم خورد به زمین گفتن خسته شدم پاهامو بالا نگه داشتم به خاطر توی تن لش یه ذره سرم رو تکون دادم که ته کفشو هم تمیز کنم ولی نمیتونستم چون محکم سرم رو نگه داشته بود میخندید میگفت زود باش یالااا یه چند دقیقه همینجور با من بازی کردن
بدجور داشتم تحقیر میشدم تلفنشون زنگ خورد پاشون رو از سرم برداشتن و گفتن برم یه میز بذارم جلوی مبل داخل هال تماس رو جواب دادن و شروع کردن به صحبت نشستن روی مبل و پاشون رو کذاشتن روی میز با اشاره بهم فهموندن که کارم رو تموم کنم دیگه راحت بودم سریع کفش راستو تموم کردم و کفش چپو هم فقط با چنتا لیس از پایین تا نوک تموم کردم اروم دو زانو کنار همون میز منتظر نشستم تا تلفن خانم تموم بشه
نوشته: اسباب بازی
@sparty3
3 394
اسباب بازی فرشته
1402/02/15
#فوت_فتیش #نامادری #ارباب_و_برده
بعد فوت پدرم به همراه نامادریم و دخترشون دارم زندگی میکنم متاسفانه بابام هیچی برام جا نذاشت و همون یه ذره پولی هم که داشت خرج مریضیش کردیم
قبل از هرچیز راجب خانم بگم یه خانم جذاب و مقتدر با قد متوسط و موهای طلایی با ۴۰ سال سن اسمشونم اذینه اسم دخترشونم فرشتس که به قول خودشون باید با اون عین فرشته ها رفتار بشه تو خونه فرشته هم یه دختر برون گرا و فعال با دایره دوستای زیاد و اهل کتاب و ورزش خیلی به خودش اهمیت میده
بعد از فوت بابام اذین صدام زد گفت بشین کارت دارم گفت ببین من مجبور نیسم تو رو نگه دارم باباتم خیلی دوست نداشته که پولی برات جا بذاره و من با اون خرجی تو رو بدم دوست دارم جایگاهتو بدونی و اگه میخوای اینجا بمونی باید به اندازه خرجی خودت برامون مفید باشی اعصاب منو دخترمم خورد نکنی
-بله خانم متوجهم میرم
یه مدت میرفتم سر کار و بیشتر اوقات خونه نبودم وقتایی هم که میومدم جدا ناهارم رو میخوردم رفتارشون یه جوری بود از من بدشون میومد منم میخواسم پولامو جمع کنم و برم ولی از سر کارم اخراج شدم و مجبور شدم بمونم تو خونه آذین بهم گفت که حداقل کارای خونه رو انجام بدم و کمکش کنم رروزای اول با تمیز کردن ظروف و طی زدن تمیز کردن اتاق فرشته شروع شد رفتارشون باهام کم کم عوض شد و من عین نوکر اون خونه بودم یه روز که کارامو انجام داده بود و داشتم استراحت میکردم
اذین از در وارد شد و کفششو در نیاورد و همه خونه رو که طی زده بودم کثیف کرد و من گفتم اذذین چی کار میکنی همه خونه رو کثیف کردی خیلی اروم برگشت نگاه به پایین کرد و خندید و گفت وای اصن حواسم نبود حواس برا ادم نمیذارن و اومد رو مبل نشست یه نگاه بهم کرد و گفت داری چیو نگاه میکنی نکنه میخوای من برم تمیز کنم؟ گفتم خب معلومه که باید تمیز کنی بلند شد اومد جلوم گفت و چی گفتی! ترسیدم گفتم غلط کردم باشه میرم تمیز میکنم گفت باشه پس گمشو تمیز کن داشتم تمیز میکردم اومد وایساد و گفت زود باش
دیگه هر جا رو تمیز میکردم پاشو میذاشت اونجا و میگفت اینجا هنوز تمیز نشده گفتم اخه کفشاتون رو میذارید اونجا باز کثیف میکنه
+آهاااا پس کفشای من کثیفن خب اشکال نداره الان تمیزشون میکنی
هاج و واج نگاهش کردم
+اون روی منو بالا نیار یالا تمیزشون کن همین الان
رفتم دستمال بیارم که
+کجا؟ -میرم دستمال بیارم
+خندید و گفت با لباست میخوام با لباست کفشام تمیز بشن
نشستم جلوی پاشون از بالا نگاه کردم و عظمتشون رو دیدم با غرور داشت نگام میکرد کفششو گذاشت رو پام گفت زود باش یه لحظه منم که هنوز تو فکر این بودم چرا بامن اینجوری میکنه؟ عصبی شد منو خوابوند رو زمین و هی کفششو با خیسی زمین خیس میکرد و با لباسم تمیزش میکرد تند تند بهم ضربه میزد و میگفت از امروز هر روز باید کفشای ما رو تمیز کنی فهمیدی؟ پر رو بازی در بیاری پرتت میکنم تو کوچه بچه پرو !!
کارش که تموم شد پاشو گرفت جلوی صورتم و گفت تمیز شدن؟ گفتم بله یه چند قدم برداشت و باز یه ذره زمین کثیف شد گفت چطور گفتی تمیزن؟ عرضه اینکه بفهمی تمیزن یا نه رو هم نداری ؟ احمق! با زبونت تمیزشون کن تا فرقش رو یاد بگیری زبونم رو در اوردم که تمیز کنم پاشون رو گذاشتن رو سرم و گفتن این جایگاه واقعی توعه دوست دارم همیشه همینجا ببینمت حالا بلند شو برو برام صندلی بیار خسته شدم بلند شدم و یه صندلی براشون اوردم نشستن روی صندلی و اشاره کردن به پاهاشون دیگه جایگاهم رو میدونستم باید زیر پاهاشون میبودم دراز کشیدم زیر پاهاشون و ایشونم یه پا رو گذاشتن رو سینم یه پاشونم با فاصله از صورتم گرفتن و گفتن فقط سریع تمیز کن منم مجبور بودم سر
3 394
رو زمین میکشیدم و بلند میشدم باز زمین میخوردم. درست مثل کابوس هام.
راضیه همینطور که من رو میکشید گفت : تو انگار از لخت بودن خوشت میاد ها!!! چرا لباس نمیپوشی جنده؟ الان ادبت میکنم.
در رو باز کرد و پرتم کرد تو حیاط و در رو بست. خونه ویلایی بود اما اگه همسایه ای میومد پشت پنجره به حیاط خونه من مشرف بود. با گریه آروم و صدای آروم طوری که کسی توجهش جلب نشه میگفتم: تو رو خدا راضیه. تو رو خدا. غلط کردم. لباس میپوشم. غلط کردم.
اینبار خیلی طول نکشید که راضیه در رو باز کرد و گذاشت بیام تو و گفت: بدو برو کس و کونت رو بپوشون تا دوباره فتحشون نکردم. گریه هم نکن دیگه داری میری رو اعصابم.
منم از ترس سریع رفتم تو دستشویی و صورتم رو شستم. درد شدیدی داشتم و به سختی راه میرفتم اما سعی کردم گریه نکنم تا راضیه عصبانی نشه. بعدش لباسام رو برداشتم ، شورت و سوتینم رو پوشیدم. میخواستم تاپ و شلوارک بپوشم دیدم کل بدنم کبوده و نمیتونم جلو مهران اینا رو بپوشم. بلوز آسنین بلند یقه بسته پوشیدم با شلوار.
راضیه که با این تیپ من رو دید گفت چیه جنده میترسی تحریک بشم اینا رو پوشیدی؟
مینا: آخه همه بدنم کبوده. الان مهران میاد.
راضیه قهقهه زد و گفت:( این درس عبرتی باشه تا دفعات دیگه مقابل من مقاومت نکنی). و بلافاصله یه نیشگون خیلی محکم از سینه ام گرفت که جیغم رفت هوا.
با ترس و لرز گفتم: غلط کردم. به خدا دست خودم نبود جیغ زدن.
این حرفم هم با خنده تحقیر کننده راضیه همراه بود.
گفت بیا بشین کنارم. میخواستم التماس کنم بیخیالم بشه اما طبق تجربه میدونستم اینکار بدتر جریش میکنه. بی معطلی سرم رو گذاشت رو پاش و سینه هاش رو از رو لباسش چسبوند به صورتم. مثل شیر دادن بچه ها. و گفت بخورش. منم اطاعت کردم. مثل بچه سینه هاش رو واسش مک زدم. سینه هاش خیس و عرقی بود اما اعتراض نکردم چون هر چی که بود بهتر از خوردن کسش بود. بعد لباسش رو داد بالا که سینه لختش رو بخورم. منم همینکارو کردم. بعد از چند دقیقه پرتم کرد زمین و در حالی که سینه هاش رو میکرد تو نیم تنه ش گفت : تازه ارضا شدم بهم حال نمیده. راستی جنده خانم این داستانت هم مینویسی لینکش رو واسم میفرستی. فهمیدی؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم
راضیه: بگو چشم
من با بغضی که اگه میترکید ممکن بود کتک بخورم: چشم
راضیه: آفرین! حالا گمشو از جلو چشام تا دوباره ترتیبت رو ندادم.
فقط میخواستم پیشش نباشم. رفتم مشغول شام درست کردن شدم. یکساعت بعدش مهران اومد، شام خوردیم و خوابیدیم. البته من تا صبح حس امنیت نداشتم و از ترس بیدار بودم که نصف شب تو خواب راضیه نیاد سراغم. حتی جرأت نکردم برم دستشویی که یه وقت راضیه خفتم نکنه. یکی نبود بگه اگر هم راضیه تصمیم میگرفت بیاد سراغم بیدار میبودم یا خواب فرقی نداشت چون هیچ غلطی نمیتونستم بکنم.
به هر بدبختی بود اون شب صبح شد و راضیه و مهران راهی شدن و رفتن. و باز هم شروع کابوس…
این خاطره یه فرق با سری قبل داشت. سری قبل متجاوز یه دختر دبیرستانی ناشناس بود که دیگه نمیخواستم ببینمش، اینبار اما اون دختر شده بود زن داداشم باید مدام ببینمش و همش به جمله راضیه فکر میکردم که گفت: ( این درس عبرتی باشه تا دفعات دیگه مقابل من مقاومت نکنی).
«دفعات دیگه»
یعنی راضیه حالا حالا ها نمیخواست بیخیال من بشه …
نوشته: مینا
@sparty3
3 394
ل خرگوش) .
راضیه تو چشمام نگاه کرد و بهم نزدیک شد. نمیدونستم چه بلایی میخواد سرم بیاره. آروم گفت: پستونات هنوزم تحریک کننده ست. این رو گفت و یهو با یه حرکت خیلی سریع رو دوش خودش بلندم کرد. کونم کنار صورتش بود و مثل گوسفند از کتفش آویزون بودم. با اینکه ۱۰ - ۱۵ کیلو ازم سبکتر بود اما مثل پر کاه بلندم کرد و گفت: اینجا حال نمیده. باید رو تخت بکنمت
من در حالی که آویزون بودم با گریه گفتم : تو رو خدا راضیه ولم کن. آخه مگه من چه بدی کردم!؟
راضیه: گناهت اینه من حشریم و مدت هاست دختری رو جر ندادم. گناهت اینه که دفعه قبلی که کردمت خوشت اومده و رفتی تو سایتای سکسی واسه همه نوشتی.
راضیه پرتم کرد رو تخت و گفت لخت شو. خودش هم نیم تنه و شورتش رو درآورد. سوتین هم نداشت.
من هنوز داشتم هق هق گریه میکردم.
راضیه: مگه نگفتم لخت شو جنده؟ من تو ۱۶ سالگی شلوار جین رو از پات درآوردم , فکر کردی الان نمیتونم شلوارکت رو دربیارم؟
این رو گفت و دستاش رو برد سمت شلوارکم. جیغم رفت هوا. متاسفانه جیغ کشیدن همان و کشیده خوردن همان. سعی کردم مقاومت کنم اما زورم بهش نرسید. نتیجه مقاومت های من کشیده خوردن و نیشگون از سینه هام بود یا اسپنک. همزمان با کتک زدنم تیکه تیکه لباس هام رو هم درمیاورد. اول شلوارکم رو درآورد و بعد شورتم رو پاره کرد. بعد تاپم و در آخر هم سوتینم از دستم رفت. الان مثل سری قبل لخت مادرزاد زیر دست و پاش بودم و از خستگی و کتک هایی که خورده بودم نفس نفس میزدم. سینه هام رو اونقدر شدید نیشگون گرفته بود که گز گز میکردن و داغ بودن.
راضیه: خوشم اومد. شرفت بیشتر شده. بیشتر از سری قبل مقاومت کردی. دفعه قبل خیلی زود کس و کونت رو نشونم دادی. اما عقلت کمتر شده. نمیدونی نتیجه این مقاومت هات فقط کتک خوردن بیشتره ؟ حالا که خسته ام کردی نشونت میدم.
به شکم خوابوندم رو تخت و خودش نشست رو کمرم. نمیدونم چند ضربه زد یا چند دقیقه زد. ولی اونقدر با کف دستش اسپنکم زد که بعدا دیدم کل باسنم کبود شده و تا دو روز نمیتونستم جایی بشینم. کاری جز گریه ازم برنمیومد.
بعدش انگشتاش رو کرد تو کونم و عقب جلو کرد. چشمام سیاهی رفت که برم گردوند تا رو کمر بخوابم. اینبار انگشتاش کسم رو فتح کرد. دیگه نای مقاومت نداشتم. همزمان سینه هام رو مک میزد. یه جوری مک میزد که انگار یه تیکه از وجودم کنده میشد. البته قبلش انقدر از سینه هام نیشگون گرفته بود که کامل درد میکردن. درد شدید داشتم همراه با تحریک. نزدیک ارضا بودم که انگشتاش رو دراورد و بیخیال سینه هام شد.
راضیه: این کردن از کس و مک سینه زیادیت میشه، بسه دیگه. راستش من نوستالژی رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد مثل سری قبل ارضا شم.
راضیه نشست روم و صورتم رو چسبوند به کسش. اینبار کسش پشمالو نبود. ظاهرا بخاطر مهران خوب موهاش رو زده بود. این یه قلم رو شانس آوردم. نمیدونم چقدر طول کشید اما حس خوبی نبود. فقط تحقیر و حس تهوع. اونقدر ادامه داد تا لرزه ای به بدنش افتاد و کنارم ولو شد. صورتم از آب کسش خیس بود. گریه امونم نمیداد. بعد از چند ثانیه راضیه پاشد و بعد ازینکه با دستمال خودش رو پاک کرد بدون هیچ حرفی لباساش رو پوشید و رفت تو پذیرایی پای تلویزیون. من همچنان لخت خوابیده بودم و بلند گریه میکردم. بعد از چند دقیقه که لخت تو همین حالت بودم راضیه دوباره برگشت تو اتاق. موهاش بهم ریخته بود و نیم تنه اش خیس عرق بود انقدر که به من بدبخت تجاوز کرده بود. به طرز وحشیانه ای موهام رو کشید و کشون کشون من رو برد سمت در ورودی. اونقدر سریع که نمیتونستم دنبالش راه برم. هی زمین میخوردم و کمی
3 394
که بیشتر شبیه سوتین بود تا نیم تنه) و یه شورتک خیلی کوتاه ست همون نیم تنه.
فردای اون روز رفتیم بازار و رستوران روز بعدش هم کنار دریا و کباب. بعد از دریا وقتی برگشتیم خونه خواستم برم دوش بگیرم آخه تو لباسم پر از شن بود. رو به مهران و راضیه گفتم اگر میخواید ازون یکی حمام استفاده کنید دیدم راضیه همونجا وسط پذیرایی لخت شد (با شورت و سوتین) گفت من میرم اون یکی حمام، تو هم خوب خودت رو بشور ،حاضرم شرط ببندم تو سوتینت نیم کیلو شن هست حداقل. از این حجم رک بودن تعجب کردم و جلو مهران خجالت کشیدم. ضربان قلبم رفت بالا و نمیدونستم چه جوابی باید بدم. خنده مهران به کمکم اومد که میگفت: (راضیه جان آبجی مینام رو اذیت نکن. این خجالتیه. مثل مژده بی حیا نیست.)
منم چیزی نگفتم، فقط لبخندی زدم ، سرم رو پایین انداختم و رفتم حمام. رفتار راضیه صمیمی بود. اما همچنان لحن صحبتش آمرانه بود. دستوری و فعل مفرد. بدون گفتن کلمه لطفا. انگار که ۱۰ سال ازش کوچیکترم. در کل دختر خوبی بود.
روز سوم انقدر از تفریح و دریا خسته بودیم تا ظهر خوابیدیم. قرار بود راضیه و مهران روز بعدش از شمال برن سمت خونشون. بعد از ظهر مهران با یکی از دوستاش قرار گذاشته بود که ببیندش. من و راضیه هم از عصر تا شب تنها میشدیم. دلم آشوب بود. هنوز از راضیه میترسیدم که باش تنها باشم. اما مطمئن بودم راضیه من رو یادش نیست و اونکارا رو دیگه با کسی نمیکنه مخصوصا اگر اون شخص خواهر شوهرش باشه. نیم ساعت از رفتن مهران میگذشت و کنار راضیه برای اولین بار تنها شدم و داشتیم فیلم میدیدیم. من تاپ شلوارک ست، راضیه هم همون نیم تنه و شورتی که شب اول پوشیده بود و توصیف کردم. غرق فیلم بودم یهو دست راضیه رو سینه ام احساس کردم که یه فشار آروم داد و گفت: حالا دیگه خاطرات دادنت رو تو سایتای سکسی مینویسی؟
نه تونستم جیغ بزنم نه جواب بدم نه سینه ام رو از دستش فراری بدم. فهمیدم که داستان قبلیم رو درباره خودش خونده. همونطور که سینه ام تو دستش بود بابهت و لکنت زبون گفتم چییی؟
راضیه: خودت رو به خریت زدی یا واقعا خری؟ جنده خانم واقعا فکر کردی من تو رو یادم نمیاد؟ اول که عکست رو دیدم شک کردم خودتی یا نه. بعدش که اومدی خونمون و از نزدیک دیدمت تا حد زیادی مطمئن شدم. ماشینت رو که دیدم دیگه صد در صد مطمئن شدم خودتی.
همه اینا رو در حالی میگفت که یکی از سینه هام تو دستش بود. منم جرأت عکس العمل نداشتم. کمی مکث کرد و سکوتم رو که دید کمی فشار دستش رو روی سینه هام بیشتر کرد و گفت: لال شدی مینا خانم جنده؟ نکنه تو من رو یادت نیست؟ چرا تعجب کردی؟ نکنه تا حالا ۲۰۰ تا دختر مدرسه ای زوری بردنت خونشون و کردنت که الان نمیدونی من کدومشونم و خونمون که اومدی مال کدوم یکی از خاطراتته؟
صداش رو برد بالا و گفت: هوی با تو ام جنده خانم. من رو شناختی؟
با بغض گفتم بله شناختم.
راضیه: خب پس میدونی که حریف من نمیشی. پس بیخودی خودم و خودت رو خسته نکن.
این رو گفت و بدون معطلی من رو به کمر خوابوند کف زمین و نشست روم. تاپ و سوتینم رو بالا زد اما کامل درنیوورد و سینه های لختم بیرون افتاد. راضیه هم شروع کرد به خوردن سینه هام. انقدر سریع بود که من نه تنها فرصت نکردم عکس العملی نشون بدم بلکه حرفی هم نتونستم بزنم تازه اونجا بود که بغضم ترکید و شروع کردم گریه و التماس که ولم کنه. دست هام رو هم با زانوهاش قفل کرده بود که نتونم تکونشون بدم. بعد از کمی خوردن سینه هام یهو پاشد ایستاد. منم خیلی سریع تاپ و سوتینم رو کشیدم پایین و سرپا ایستادم (البته سرعت من در مقابل راضیه مثل لاک پشت بود در مقاب
3 394
یادم افتاد خودم زودتر از مهران کس راضیه رو دیدم. نه تنها دیدم که با صورتم ارضاش کردم کسش رو. تو همین فکر بودم دیدم مژده قهقهه زد و باز دستش رو گذاشته رو سینه هام و با فشار سینه هام گفت: شل و سفتی پستوناش رو هم چک میکنم به موقعش اما اگه ناراحت نمیشی فکر کنم پستوناش از پستونای تو سفت تره.
جیغ زدم و با جیغ گفتم: پشت فرمون شوخی نکن دختره بی حیا.
جفتمون خندیدیم و کم کم رسیدیم به سالن. اونشب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و به خوبی و خوشی گذشت.
شبش باز خواب راضیه رو دیدم. تو آرایشگاه بهم میگفت تو غلط کردی لختم رو دیدی. تو خواب تا تونست کتکم زد و لخت نشوندم رو صندلی تا خانم آرایشگر موهام رو درست کنه و منم گریه میکردم. بعدشم کشون کشون من رو برد سمت یه در. التماسش میکردم ولم کنه اما ول کن نبود. در رو باز کرد و پرتم کرد داخل. از آرایشگاه مستقیم افتادم داخل سالن عقد وسط همه. هنوزم لخت بودم. چمباتمه زده بودم کسی سینه و کسم رو نبینه. التماس و گریه. راضیه بلندم کرد دستام رو باز کرد همه ببینن لختم رو. همه فامیل هم با ذوق و شوق هیجان فقط تماشا میکردن. خوابوندم رو یه میز وسط سالن که بهم تجاوز کنه یهو از خواب پریدم. از خواب پریدم دیدم زیرپوشم خیس عرقه. پاشدم لخت شدم. چون خیالم راحت بود که مهران خونه نیست و مژده هم تو اون یکی اتاق خوابیده همونجوری فقط با یه شورت راه افتادم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم. صورتم رو از یخچال برگردوندم دیدم مژده دم آشپزخونه سبز شد. انتظار نداشتم یهو از ترس جیغ زدم. مژده یه سوتی زد و گفت : اوووووف امروز چقدر پک و پستون لخت دیدم.
تازه متوجه شدم فقط یه شورت تنمه. لجم گرفت که لخت من رو دیده. دستم رو گرفتم جلو سینه هام و با حرص گفتم: زهرمار بیشعور عوضی نزدیک بود سکته کنم.
راه افتادم سمت اتاق.
از کنار مژده که رد شدم دستش رو به سینه ام کشید که سعی کردم جاخالی بدم اما خیلی موفق نشدم. بعدش هم یه اسپنک بهم زد و گفت: دستت رو بردار از جلو پستونات. دیدمشو دیگه. فایده نداره هر چی بپوشونیشون.
از حرفش خندم گرفت و گفتم: برو گمشو بکپ.
دو روز بعد از مراسم از همه خداحافظی کردم و برگشتم شمال. تقریبا سه ماهی از عقد مهران و راضیه میگذشت. کابوس هام تقریبا تمام شده بود و همه چیز روبراه بود.
یه روز گرم تابستونی که طبق معمول با یه تاپ رکابی نازک و شورت جلو کولر لم داده بودم و سریال میدیدم گوشیم زنگ خورد. مهران بود. گفت که با راضیه تو راه شمالن دارن میان دو سه روزی پیشم بمونن. من خوش آمد گفتم.
وقتی تلفن رو قطع کردم با خودم گفتم خدا نکشدت مهران. یکی دو روز زودتر خبر میدادی. بدو بدو مشغول جمع و جور و درست کردن شام شدم. بدجور تحریک بودم اونروز. حمام هم رفتم اما فرصت نشد خودم رو راحت کنم. نزدیکای غروب شد که مهران و راضیه رسیدن.
وقتی زنگ رو زدن یه چادر سر کردم و رفتم تو حیاط واسه استقبال. با مهران روبوسی کردم و خوش آمد گفتم. خواستم با راضیه هم روبوسی کنم که یهو راضیه بغلم کرد از رو زمین بلندم کرد کمی. سینه هام رفت تو صورتش و چادر از دورم افتاد. حس جالبی نبود. جلوشون یه ست سبز تاپ رکابی پوشیده بودم با شلوارک تا زانوهام. با این وضع کمی جلو راضیه خجالت میکشیدم اما تصمیم گرفته بودم که واسم مثل مژده باشه. نه خیلی لختی بود نه خیلی پوشیده. هر چند که خیلی فرقی نداشت و مهم نبود چون راضیه همه جای من رو دیده بود حالا دیگه تاپ و شلوارک مقابل اون سر و وضعی که سالها پیش از من دیده بود خیلی پوشیده به حساب میومد.
رفتیم داخل و مشغول شام شدیم. راضیه تو خونه یه نیم تنه تنگ قهوه ای و کرم پوشید (
3 394
ش بودم انگار زندان بودم. کار من و مژده تموم شده بود رو صندلی کنار هم نشسته بودیم و داشتیم گپ خاله زنکی میزدیم. انگار خصلت آرایشگاه اینجور حرفاست. البته بیشتر مژده میگفت و منم که تو دنیای دیگه ای بودم و فقط میخواستم زودتر ازون جهنم خلاص شم. کار عروس خانم که تموم شد پاشد رفت کنار آرایشگاه ایستاد تاپش و سوتینش رو دراورد که لباس عقد بپوشه. آرایشگرش با لبخند گفت اِوا خانم … چرا اونجا آخه پرو که داریم. راضیه در حالی که شلوارش رو داشت درمیوورد خندید و با یه لحن لاتی جواب همتون آبجیام هستید، غریبه نداریم. یه لحظه سرم رو سمت راضیه چرخوندم، عجب بدنی داشت این دختر . کاملا ورزشکاری. حتی یه ذره چربی تو بدنش نبود. سینه هاش رو هم که نگم. معرکه بود و خوش فرم. احتمالا باید سفت هم باشن که اینطور حالت گرفتن. از شانس بد همون لحظه راضیه نگاهم کرد و چشم تو چشم شدیم سریع نگاهم رو دزدیدم. فقط با یه شورت ایستاده بود. سرم رو که پایین انداختم صدای راضیه رو شنیدم که گفت: مینا جان میشه لطفا لباسم رو بیاری بپوشم؟
استرس گرفته بودم. آخه چرا به من میگی؟ خب به مامانت بگو. به زور پاشدم رفتم لباسش رو برداشتم جلوش ایستادم. پاهام میلرزید. برعکس مژده که با نگاهش داشت راضیه رو میخورد من سرم پایین بود. راضیه با یه لحن آروم ولی آمرانه گفت خب کمکم کن بپوشمش. لباس رو باز کردم و نزدیک شدم که تنش کنم راضیه آروم گفت حالا دیگه یواشکی من رو دید میزنی؟ وقتی اون گوشه نشستی دید میزنی ، حالا که جلو روم ایستادی سرت رو پایین میندازی؟! جریمه ات اینه که خودت لباس تنم کنی.
وای خدا. کاش نگاش نمیکردم همون یه لحظه. به تته پته افتادم و با ترس گفتم : نننننه به خدا راضیه جون. ببببه خدا اگه میدونستم لباس ندارید نگاتون نمیکردم. ببخشید تو رو خدا.
این ببخشید رو کمی به حالت التماس گونه گفتم.
راضیه انگار که راضی شده باشه خندید بازم آروم اما آمرانه گفت: باشه حالا بسه دیگه. بجنب تنم کن دیرم شد.
لحنش از بالا به پایین بود. انگار داره به خدمتکارش دستور میده. من با اینکه ازش ۱۶-۱۷ سال بزرگتر بودم مقابلش از فعل جمع استفاده میکردم و با کلمه «شما» خطابش میکردم اما اون با گستاخی فعل مفرد میگفت و با کلمه «تو» من رو مخاطب قرار میداد.
به هر زوری بود لباس رو به کمک مامانش تنش کردم. یه لباس آبی آسمونی که واقعا رو تنش نشسته بود. یه سری کارا رو هم بعد از لباس پوشیدن خانم آرایشگر واسش انجام داد. دیگه مهران هم رسیده بود. بعد از اتمام کار راضیه با مهران رفت, مامان راضیه با شوهرش و من و مژده با ماشین من ( آخه شوهر مژده ماموریت مهمی براش پیش اومده بود و نتونسته بود بیاد واسه جشن). تو راه داشتم رانندگی میکردم که مژده با حرص بهم گفت: مینا این چه کاری بود کردی؟ دختره جلو تو لخت شده بعد تو بهش میگی ببخشید؟!!! اونم بهت خندید. وای انقدر حرصم گرفته بود دلم میخواست بزنم تو دهنش و شلوارش رو دربیارم.
از افتضاحی که بار آورده بودم خجالت میکشیدم. از شانس بد انگار مژده هم مکالماتمون رو شنیده بود. به مژده گفتم: اولا که حواسم نبود. دوما که حالا اتفاقی نیفتاده, راضیه هم منظوری نداشت. سوما راضیه خودش شلوار نداشت. لازم نکرده تو شلوارش رو دربیاری.
مژده با لبخند: اوکی بخشیدمش. و با تمسخر ادامه داد: پس تو هم دیدی شلوار نداشت؟ آخه اونقدر سرت رو انداخته بودی پایین فکر کردم ندیدی دختره بی حیا رو
من: پس مثل تو باشم؟ با نگاهت داشتی قورتش میدادی راضیه رو. فقط کم مونده بود کسش رو ببینی و شل و سفتی سینه هاش رو با دستات تست کنی.
با این حرف خودم یه لحظه حالم گرفته شد.
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
