Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
خدایا میخواد بذاره بریم. «اما… بهتره بدونید که به محض اینکه از در خارج بشید اینارو همه تو اینترنت میبینن» اینو گفت و گوشیشو چرخوند سمت ما. خشکمون زد و دهنامون باز موند. فیلم لحظاتی که داشت پوشکمون میکرد در حال پخش بود. ستاره خم شد تا به ما نزدیک بشه و گفت « تک تک لحظاتی که اینجا با هم داشتیم از زاویه های مختلف با چندین دوربین ضبط شده. اگه اون فیلما توی نت پخش بشه نه فقط زندگی خودتون، بلکه زندگی اون والدین سابقتون هم نابود میشه. حالا برای نگه داشتنتون نیازی ندارم که کتکتون بزنم. من میخواستم اراده شما رو در هم بشکنم تا با میل خودتون پیش من بمونید. حالا کاملا همه وجودتون متعلق به منه»
نوشته: بیبی سیتر
@sparty3
3 394
پاشو که باهاش منو زده بود آورد کنار صورتم و همون محل سیلی رو با پاش نوازش کرد. داشتم میلرزیدم. بعد شنیدم که گفت: “پای مامانو ببوس سامان جان” بهت زده نگاهش کردم که با لحن تهدید آمیز گفت “سامان گفتم پای مامانو ببوس، دوباره تکرار نمیکنم” منم که دیگه تاب کتک دوباره رو نداشتم پاشو با هر دو تا دستام گرفتم و لبامو بردم نزدیکش و بوسیدمش. بعد پاشو گذاشت زمین و اون یکی پاشو به صورت سروش نزدیک کرد، سروش قبل از اینکه ستاره حرفی بزنه سریع پاشو بوسید. ستاره پاشو گذاشت زمین و گفت “خب حالا ببینیم تو کیف پولتون چی دارید، خالیشون کنید” هر دو کیف هامونو خالی کردیم یه مقدار پول نقد بود و یه سری کارت و مدارک. ستاره گفت “خیلی خب پول ها و عابربانک ها رو بدید به مامان و بقیه رو دوباره بذارید داخل کیف” پول ها رو دادیم و شمرد و همراه عابربانک ها گذاشت تو جیبش. “خیلی خب حالا کیف پول و گوشی تونو بذارید جلوتون رو زمین و اینا رو بگیرید” فندک رو داد دست من و چکش رو دست سروش.
“سروش و سامان، از این لحظه شما دو نفر مال منین و کاملا به من تعلق دارین و پیش من زندگی میکنین و هر کاری گفتم میکنین چون من مامانتونم. و اولین کاری که باید بکنین اینه که با اون چکش گوشی هاتونو خورد کنید تا دیگه کسی نتونه باهاتون تماس بگیره و با اون فندک هم کیف پولهاتون رو بسوزونید چون دیگه نیازی به اون کیف ها و مدارک شناسایی داخلش ندارین”
از زاویه دید سروش
خشکم زد. باورم نمیشد که گوشام چی شنیدن. یعنی داشت شوخی میکرد؟! یعنی اینم بخشی از بازی امروز بود!؟ ستاره با لبخند پرسید «چی شده چرا خشکتون زده بچه ها ؟» جواب دادم« اومممم ستا… یعنی مامان، منظورتون چیه که پیش شما زندگی کنیم؟ یعنی نمیتونیم برگردیم پیش والدینمون؟» «والدین؟ الان مامان شما منم سروش. به کس دیگه ای نیاز ندارین» ستاره اینو گفت و بعد ادامه داد« حالا زود باشید کاری گفتم انجام بدید تا کارمونو ادامه بدیم » شروع کردم به عرق کردن. ترسیده بودم. این دیگه اصلا شبیه یه بازی نبود.
«نه ستاره من اصلا همچین کاری نمیکنم. نمیتونم که والدینمو ول کنم. اولاش باحال بود. ولی قرار نیست ما برای همیشه اینجوری زندگی کنیم که. شرمنده ولی دیگه نمیخوام این بازی رو ادامه بدم. مطمئنم سروش هم نمیخواد.» سامان با گفتن اینا بهم قوت قلب داد و واقعا هم راست میگفت. درسته که من از قسمت پوشک ها هم لذت برده بودم و برعکس سامان از ترس نپذیرفته بودم. ولی الان دیگه منم مثل سامان مخالف بودم. پس گفتم: « سامان راست میگه. سامان پاشو بریم لباسامونو بپوشیم و بریم» ولی همین که خواستیم بلند شیم ستاره دستاشو گذاشت رو شونه هامون و فشار داد پایین که ما هم دوباره نشستیم. بعد ستاره گفت« ولی شما دیگه حق انتخابی ندارین. بهتون که گفتم. هر چی من بگم همون میشه. من مامانتونم. من صاحبتونم.» بدنم شروع کرد به لرزیدن و اشکام سرازیر شد. «خواهش میکنم منو نزن. تو رو خدا فقط بذار برم» اینو گفتم و با دستام یه پای ستاره رو بغل کردم و شروع کردم به التماس. بعدش سامانم اون یکی پاشو گرفت و هر دو همینطور التماس میکردیم. ستاره چند لحظه صبر کرد و احتمالا از تماشای ما تو اون وضعیت لذت برد و بعد از روی صندلی بلند شد و ایستاد و گفت «سامان ، سروش مامانو نگاه کنید» در همون حال به سمت بالا نگاه کردیم. ستاره مثل یه برج دیده میشد. «من نمیخوام بزنمتون. من مامانتونم. من برای نگه داشتنتون نیازی به کتک زدنتون ندارم. دوست دارم آزادانه تصمیم بگیرید. اگه میخواید آزادید که برید.» با شنیدن این حرفا حس کردم از مرگ دوباره به زندگی برگشتم. وای
3 394
د و گفت: “خب حالا بلند شید وایسید” وقتی وایسادیم اومد جلو و تیشرتمونو که روی پوشک بود کرد زیر پوشک و حالا پوشک ها کاملا واضح بود.
از زاویه دید سروش
“وای ببین چقدر ناز شدن بچه های من!” ستاره اینو گفت و دستامونو گرفت و بردمون جلوی یه آینه بزرگ، تصویری که تو آینه دیدم شوکه کننده بود. من و سامان واقعا شبیه بچه های سه ساله شده بودیم. بعد ازمون پرسید “خب بچه ها از پوشک هاتون خوشتون میاد؟” گفتم “بله” دوباره پرسید “بله چی؟” جواب دادم “بله مامان”. “تو چطور سامان؟” سامان هم که نمیخواست دوباره کتک بخوره گفت “بله مامان”. سامان از روی اجبار جواب میداد ولی من کاملا نقشمو پذیرفته بودم و راستش ازش لذت هم میبردم. ستاره پرسید “حالا کی دوست داره بیاد تو بغل مامانی؟” سریع جواب دادم “من من من” ستاره هم منو از زیربغل هام گرفت و بغلم کرد “سروش دوست داری برای همیشه بچه من باشی؟” با اینکه میدونستم همچین چیزی غیرممکنه گفتم “بله مامان خیلی دوست دارم”. “تو چطور سامان؟” سامان که انگار بهم حسودیش شده بود که تو بغل ستاره ام گفت “بله مامان، حالا میشه منو بغل کنین؟” ستاره وزن منو انداخت روی دست چپ و با دست راست سامان رو هم بلند کرد و گفت “خب بچه ها میدونین این حرف معنیش چیه؟ باید کاملا از مامان اطاعت کنین و هر چی گفت بگید چشم. متوجه هستید؟” با هم جواب دادیم “بله مامان” ستاره گفت “خوبه” و رفت سمت یه مبل یک نفره و ما رو گذاشت زمین و روی مبل نشست. تیشرت هامونو هم درآورد و حالا هر دو جلوش وایساده بودیم در حالی که فقط یه پوشک تنمون بود. بعد دستاشو گذاشت رو سرمون و یه کم با موهامون بازی کرد. بعد دستاشو گذاشت روی شونه هامون و به سمت پایین فشار داد و گفت “بشینید”. هر دو روی زمین نشستیم. “خیلی خب بچه ها حالا موبایل و کیف پولتون رو بدید به من” تعجب کردیم و سامان گفت “برای چی موبایل…” هنوز جمله اش تموم نشده بود که پای ستاره اومد بالا و محکم خورد زیر گوش سامان و پرتش کرد رو زمین. پاهای ستاره واقعا بزرگ بودن و سامانو دیدم که اشک تو چشماش حلقه زده و داره نهایت سعیشو میکنه که گریه نکنه. ستاره داد زد “همین الان بهتون چی گفتم؟ وقتی حرفی میزنم میگید چشم و انجامش میدید” سامان زود گفت: "چشم مامان، ببخشید. هر چی شما بگید " منم گفتم “ولی مامان اونا تو جیب شلوارمونه” ستاره گفت “خیلی خب برید بیاریدشون” خواستیم بلند شیم که دستهای ستاره اومد روی شونه هامون و نذاشت بلند شیم “بچه های کوچیک چهار دست و پا راه میرن!” هر دو خشکمون زد. دیگه اجازه راه رفتن هم نداشتیم. من خوشم میومد که بغلم کنه ولی دیگه پوشک و کتک زدن سامان و الان هم این، ستاره داشت زیاده روی میکرد ولی کی جرات داشت حرفی بزنه ؟ با سامان چهار دست و پا راه افتادیم سمت اتاقی که توش پوشک شدیم. تو راه یه کمی هم حرف زدیم. “سامان تو واقعا دوست داری بچه اش باشی یا فقط از ترست گفتی آره” “ببین سروش من یه چیزاییشو دوست دارم ولی یه چیزاییشو اصلا. حالا چیکار کنیم” “فعلا که باید هر کاری میگه بکنیم چاره ای نداریم” “به نظر تو موبایل و کیف پول میخواد چیکار؟” “اصلا نمیدونم”
از زاویه دید سامان
سوال مسخره ای از سروش پرسیده بودم.آخه کدوم اتفاق امشب قابل پیشبینی بود که حالا سروش بتونه این یکی رو حدس بزنه؟! موبایل و کیف پولمون رو برداشتیم و چهار دست و پا برگشتیم پیش ستاره. ستاره هم انگار رفته بود و چیزایی با خودش آورده بود. یه چکش و یه فندک تو دستای ستاره بود. خدایا یعنی میخواد چی کار کنه باهامون. مخصوصا یه کم سکوت کرد تا تو ذهنمون این سوالو از خودمون بپرسیم. بعدش همون
3 394
اره. ستاره گفت: “خب بچه ها سرتونو بذارید رو شونه های من، وقت شیرتونه” سروش سریع اطاعت کرد و من که هاج و واج بودم ناگهان حس کردم دست ستاره اومد و سرمو چسبوند به شونه اش. بعد با دستاش بطری ها رو برداشت و آورد سمت دهنمون. تو همین فاصله سروش خیلی آروم بهم گفت"اگه سریع بخوریم سی ثانیه ای تمومه". دلمو زدم به دریا و خوردم. به خودم گفتم این دیگه آخرشه و دیگه کاری نمونده که ستاره باهامون نکرده باشه و به زودی میریم از این جهنم. ستاره گفت “آفرین بچه های نازم، همه شیرتونو خوردین!” بعد گذاشمون رو زمین و بلند شد ایستاد. “خب حالا وقت سورپرایز امشبه” اینو گفت و دستامونو گرفت و راه افتاد سمت اتاق خواب. وقتی رسیدیم اونجا گفت “خب شما برید رو تخت بشینید و چشماتونو هم ببندید” چشامو که بستم شنیدم که صدای قفل شدن در اتاق اومد. بعد انگار در کمد باز شد و و دوباره بسته شد. “حالا چشماتونو باز کنید.” چشامو باز کردم و دیدم ستاره دستاشو باز کرده و تو هر دستش هم یه پوشکه!!! یه نگاه به سروش کردم دیدم اونم هاج و واج مونده و انگار بار اوله با این منظره رو به رو میشه. احساس کردم سروش کم کم داره گریه میکنه. سروش گفت: “نه مامان ستاره، خواهش میکنم، تو رو خدا نه” ستاره جواب داد: “نه سروش جان همه بچه هایی که شیر میخورن پوشک هم دارن، من نمیتونم ریسک کنم و بذارم بدون پوشک تو خونه بچرخین” سروش همینطور گریه میکرد و میگفت"نه مامان تو رو خدا، ما بلدیم بریم دستشوی" من دیگه صبرم لبریز شد و داد زدم “گمشو بابا دختره حرومزاده، برو باباتو پوشک کن” ستاره قیافه اش عوض شد. پوشک ها رو انداخت و اومدم سمت من. همینطور که نزدیک میشد گفت “خب، انگار باید از راه سختش جلو بریم. از نظر من که هیچ اشکالی نداره”
از زاویه دید سروش
میدونستم چه اتفاقی قراره بیافته، ولی نمیدونستم چیکار باید بکنم. ستاره سامان رو گرفت و مثل اون دفعه ی من، خوابوندش رو پاهاش طوری که کمرش به سمت بالا بود و بعد دست و پاهاشو قفل کرد. “خب سامان حالا تو هم مثل سروش یاد میگیری که وقتی به بزرگترت بی احترامی کنی چی میشه، حالا من بهت ده تا درکونی میزنم و میخوام ضرباتو دونه دونه بشمری” ضربه اول رو زد و سامان تحمل کرد. ضربه دوم رو هم تحمل کرد ولی بعد از ضربه سوم دادش در اومد و بهم گفت: “سروش کمکم کن” منم که جرات نزدیک شدن بهشون رو نداشتم همونطور از گوشه اتاق نگاه میکردم و گریه میکردم.
بعد از ضربه چهارم ستاره بهش گفت: “مامانا خیلی بهتر از داداشا میتونن به آدم کمک کنن” بعد ضربه پنجم گریه اش در اومد و ستاره گفت: “تا وقتی نشمری این ضربات شمرده نمیشن و هنوز ده تا ضربه مونده سامان” از اونجا به بعد دیگه سامان ناچارا ضربه ها رو شمرد تا بالاخره تموم شد. سامان اشکاش همینطور سرازیر میشد. ستاره ازش پرسید “خب سامان جان، من دوست نداشتم تنبیهت کنم ولی باید این درس رو بهت میدادم که وقتی مامان ستاره حرفی میزنه باید گوش کنی، و اگه به مامان بی احترامی کنی تنبیه میشی، پس الان تقصیر کی بود که تنبیه شدی؟” سامان وسط گریه هاش جواب داد “تقصیر خودم.” ستاره دوباره پرسید “آفرین پسر خوب، دیگه تکرار نمیشه درسته؟” سامان هم با حرکت سر گفت نه. ستاره گفت “بگو نه مامان ستاره، تکرار نمیشه” سامان گریه اش شدیدتر شد و گفت “نه مامان ستاره تکرار نمیشه” “خیلی خب برگردیم سر کارمون” اینو گفت و سامان رو بلند کرد و خوابوندش روی تخت و گفت “سروش بیا کنار سامان بخواب” از ترس فوراً رفتم کنارش خوابیدم. نه من و نه سامان اصلا رومون نمیشد به همدیگه نگاه کنیم. ستاره شلوار و شرتمونو در آورد و پوشکمون کر
3 394
و حرف مامان ستاره رو گوش کرد، خودش هم خوشش اومد از این موضوع، مگه نه سروش؟” سروش با سر گفت آره ولی ستاره بهش گفت “بگو بله مامان ستاره درست میگه” باورم نمیشد ولی سروش گفت: “بله مامان ستاره درست میگه، مامان ستاره همه حرفاش درسته” ستاره هر دومونو گذاشت زمین و گفت “خب دیگه وقت شامه، من میرم شامو بیارم. تو این فاصله تو هم یه کم دوستتو راهنمایی کن سروش” بعدش رفت تو آشپزخونه. من دویدم سمت در خروجی ولی باز نشد انگار قفل بود. سروش بهم گفت: “سامان من صد بار بهت گفتم که نباید بیایم پیش ستاره ولی تو گوشت بدهکار نبود. حالا که اومدیم شدیدا بهت توصیه میکنم که باهاش کوچکترین مخالفتی نکن، اینطوری زیاد اذیت نمیشی حتی شاید خوشت هم بیاد مثل من” با تعجب پرسیدم “چی داری میگی؟ یعنی تو خوشت میاد مثل نی نی باهات رفتار میکنه؟” جواب داد “میدونم به نظر عجیب میاد ولی من کم کم خوشم اومد. منو میبره به دوران کودکی، دورانی که هم قد بقیه بودم و کسی به خاطر قدم مسخره ام نمیکرد. تو خسته نشدی از این همه تمسخر؟” اومدم سرش داد بزنم که ناگهان صدای ستاره اومد “شام حاضره بچه ها بیاید اینجا” همینطور که میرفتیم سمت میز غذاخوری سروش آروم بهم گفت: “در هر صورت امشبو تحمل کن بعدش میری و خلاص میشی”
از زاویه دید ستاره
اولش که هر دوشونو دعوت کردم شک داشتم که اوضاع خوب پیش بره چون در صورت مخالفت باید با دو نفر دعوا میکردم. ولی سروش نشون داد که کاملا جایگاهشو پذیرفته و کاملا ازش لذت میبره. سامان هم که یه نفری کار خاصی ازش بر نمیاد. پس نقشه عالی من فعلا داره خوب پیش میره!
میز غذا رو آماده کردم و فقط یه صندلی پشت میز گذاشتم و صداشون زدم برای شام. وقتی اومدن با دستام زدم رو پاهام و گفتم: “بیاید بشینید، سرد میشه از دهن میفته” سروش سریع اومد و نشست ولی سامان همینطور وایساده بود. دستامو گذاشتم روی میز که بلند شم برم سراغش ولی سروش با لحن خواهشمندانه گفت: “مامان ستاره خواهش میکنم شما بشینید من میرم میارمش” وای سروش چقدر هماهنگه امروز!
از زاویه دید سروش
میدونستم که اگه بلند بشه باسن سامان هم مثل هفته قبل من کبود میشه پس تصمیم گرفتم خودم برم سامانو راضی کنم تا بیاد. هر جوری بود راضیش کردم و اومد و دوتایی رو به روی هم نشستیم رو پاهای ستاره. “خب ببینید مامانی براتون چی پخته بچه هااا، ماکارونی” ستاره اینو گفت و با چنگال یه کم ماکارونی برداشت و برد سمت دهن سامان “باز کن سامان جان، هواپیما داره میاد” ولی سامان دهنشو باز نکرد و فقط همینطور با تعجب نگاه کرد. ستاره گفت “ببین داداشی چه خوب بلده غذاشو بخوره” بعد چنگالو آورد سمت دهن من و من سریع خوردم. سامان بیچاره داشت شاخ در میاورد. چنگال بعدی رو برد سمت دهن سامان و منم با لب زدن بهش گفتم که بخور تا زودتر بریم و بالاخره سامان خورد. ستاره همینطور بهمون غذا داد تا شام تموم شد. بعدش گفت: “خب حالا یه نوشیدنی میچسبه مگه نه کوچولو های من؟” هر دو با سر گفتیم اره. بعد منو گذاشت زمین و گفت: “خب سروش نوشیدنی هاتون تو یخچاله برو بیار، اسمتونو روش نوشتم تا راحت پیداشون کنی”
از زاویه دید سامان
سروش رفت که نوشیدنی بیاره و من هنوز رو پاهای ستاره بودم. به خودم میگفتم خدایا این دختر خسته نمیشه؟ پاهاش درد نمیگیره؟ وای عجب گوهی خوردم حرف سروش رو گوش ندادم. خدایا فقط زودتر تموم شه گورمونو گم کنیم از اینجا بریم. بالاخره سروش اومد و دیدم دو تا بطری شیر دستشه. از اون بطری ها که مال نوزادهاست. خیلی بزرگ رو یکیش نوشته شده بود سروش و رو یکیش هم سامان. بطریها رو گذاشت رو میز و نشست رو پای ست
3 394
پرستار بچه (۳)
1402/02/29
#دنباله_دار #ارباب_و_برده #تحقیر
بعد از اون روز سامان مدام میگفت که باید با این پرستاره دوست بشیم. هر چی میگفتم بابا اون چهار سال از ما بزرگتره به خرجش نمیرفت. بالاخره شماره ستاره رو دادم بهش و جلوی من زنگ زد و بهش گفت که نظرش چیه سه نفری بریم بیرون و یه چیزی بخوریم که اونم با اشتیاق گفت “به نظر من عالیه، ولی بهتره بیاید به آپارتمان من تا دستپخت خودمو بخورید، حتما گرسنه بیاید براتون کلی غذا آماده میکنم” به سامان گفتم مشکوکه و بهتره نریم ولی اون که از هیچی خبر نداشت طوری نگاهم کرد که انگار دیوونه شدم. بالاخره رفتیم اونجا و با آسانسور خودمونو به واحد ستاره رسوندیم. در زدیم و صدای قدم های پا اومد که هی نزدیک تر و بلند تر میشد. در باز شد. “سلام سروش جان، سلام سامان خوش اومدین” اینو از بالا بهمون گفت آخه سامان هم تقریبا هم جثه منه فقط چند سانت بلندتر و چند کیلو سنگین تر. سامان سریع جواب داد “سلام ستاره خوبی؟ چه آپارتمان قشنگی” و رفت داخل. منم همین طور واستاده بودم که ستاره گفت “منتظر چی هستی؟ مصاحبه که نیست، بیا تو، خونه خودته” رفتم تو و با سامان رو مبل نشستیم و چند دقیقه بعد ستاره برامون دو تا بشقاب پیش غذا آورد. بوی ماکارونی هم میومد. پیش غذا رو که خوردیم ستاره گفت بلند شید تا همه جای خونه رو نشونتون بدم. بعد دست من و سامان رو گرفت و حرکت کرد و تمام اتاقها رو نشونمون داد و هنوز دستامونو گرفته بود. سامان هی به من چشمک میزد که انگار زود داریم به هدفمون میرسیم و مخ دوست دختر جدیدمون رو میزنیم ولی من نگران بودم. ستاره گفت"خب نظرتون چیه" من:“خیلی خوبه” ، سامان: “واقعا خونه قشنگیه، سلیقه ات رو خیلی دوست دارم” ستاره: “وای چه ناز، ممنونم کوچولوهای من” بعد لپمونو کشید. خاطرات هفته قبل برام زنده شد و نگرانیم بیشتر شد. این کار برای سامان هم انگار عجیب بود ولی اهمیتی نداد. بعدش ستاره گفت: “خب دیگه بریم بشینیم” حرکت کرد و ما هم که دستمون تو دستش بود دنبالش میرفتیم ولی دیدم که داره میره سمت یه مبل یه نفره. ستاره روی مبل نشست و دست منو ول کرد و ناگهان سامان رو بلند کرد و روی ران پای راستش نشوند. سامان بهت زده نشسته بود که ستاره با لحنی که منو به وحشت انداخت بهم گفت: “سروش تو بهتره با میل خودت بیای و بشینی” همزمان با این حرفش با دست چپش دو تا ضربه روی ران پای چپش زد. من که نتیجه نافرمانی رو میدونستم رفتم جلو دستامو رو پاش گذاشتم و پریدم بالا و خودمو کشیدم بالا و نشستم رو پاش دقیقا رو به روی سامان. تعجب و بهت زدگی سامان ده برابر شد.
از زاویه دید سامان
باورم نمیشد. اولش که دستامونو گرفته بود و دنبالش میکشوند خوشم اومده بود که زود داریم صمیمی میشیم و حتی وقتی بهم گفت کوچولو و لپمو کشید بازم با اینکه خوشم نیومد ولی چندان برام مهم نبود ولی دیگه وقتی بغلم کرد و منو نشوند رو پاش، این دیگه واقعا زیاده روی بود و داشت مثل بچه ها باهام رفتار میکرد ولی از همه بدتر و عجیبتر این بود که دیدم سروش با میل خودش اومد نشست رو پاش. وای خدایا چی داشتم میدیدم؟! مگه میشه؟! بعد چند لحظه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم برم پایین ولی ستاره مانع شد و تلاشمو هی بیشتر و بیشتر کردم ولی ستاره هم محکمتر منو گرفت و تمام مدت سروش همینطور رو اون یکی پاش نشسته بود. بالاخره دیدم تلاشم بی فایده است و بیخیال شدم. پیش خودم گفتم به جهنم، بذار فعلا هر کاری دوست داره بکنه، تو اولین فرصت میرم بیرون و پشت سرمم نگاه نمیکنم.
آروم که شدم ستاره گفت: “این تلاش هایی که میکنی، چند مرحله شدیدترشو سروش قبلا انجام داده و فایده ای نداشته، ولی وقتی تسلیم شد
3 394
بایستی تا شب به کوب درس میخوندم.
چاره ای نبود. موقع درس خوندن یه لحظه فکر اون مرد از سرم بیرون نمیرفت. با خودم گفتم پاهامو یه لاک جدید میزنم و یادم میره. یه لاک قرمز براق با سایه ی زرشکی اوردم و شروع کردم به لاک زدن. شب شده بود. یه کمم از درسام مونده بود ولی برام مهم نبود. لاک منو برد به دنیای مد و زیبایی. شروع کردم به تست کردن لباس های مختلف و امتحان ترکیبشون با لاک های جدید. موهام رو یبار عروسکی میزدم. بعد میرفتم دوباره آب میزدم میومدم. اینبار از پشت میبستم و ادامشون رو مینداختم روی شونه هام و پایینشون گل صورتی می بستم.
خلاصه همه چی یادم رفته بود. شب اون مقدار کمی که از درسام مونده بود رو خوندم و با خیال راحت خوابیدم.
شب خواب دیدم روی تختم دراز کشیدم و چشمام بستس ولی دارم تکون میخورم. از اون تکون خوابم بهم خورد و چشمام رو باز کردم. دیدم اون مرد با اون صورت و ریشاش زل زده توی چشمامو داره رو بدنم بالا و پایین میره. دوتا دستمامم محکم گرفته و تمام وزن بدنش رو انداخته روم. منم لخت لخت زیرش خوابم و از پایین فقط احساس درد میکردم. مرد مدام نعره می کشید و آخ و اوخ و التماس من تو نعره هاش گم می شد. ارتعاش بالا و پایین شدنم داشت شدید و شدید تر می شد. نمیتونستم تو خواب باور کنم ولی داشت منو میکرد. همینجور که ارتعاش کرده شدنم توسط اون شیطان بیشتر می شد من سرم بیشتر گیج میرفت و تصاویر محوتر میشد تا اینکه لباش رو محکم گاز گرفتم و هلش دادم که از روم بلند شه و اونم یهو یه کشیدی محکم به صورتم زد و از خواب پریدم و صدای جیغ خودم رو شنیدم.
نوشته: سارا
@sparty3
3 394
من و ناخدای جهنم (۱)
1402/02/29
#سکس_خشن #فتیش
با سلام خدمت دوستای عزیز
من سارا دختری زیبا و جذاب ، اهل مد و آرایش و زیبایی بودم و هستم. بزرگترین تفریحم همیشه این بود که به خودم برسم. موهای پاهام رو اپی لیدی کنم ، ناخنهامو لاکای براق بزنم و مدام مد عوض کنم. عاشق لباس بودم. هرچی بابام بهم پول میداد همرو لباس میخریدم. حتی تو خواب هم حاضر نبودم لباس راحتی بپوشم. دوست داشتم وقتی بیدار میشم و خودم رو می بینم از زیبایی خودم به وجد بیام.
مانتوهام همه آستین تور و بیشاپ و روسریام حریر که حتما می بایست با رنگ شلوار یا کفشم ست باشه. هیچ وقت کمتر از یک ساعت برای آماده شدن و رفتن به دانشگاه وقت نمیذاشتم. یه کمد بزرگ لباس داشتم که انتخابو سخت میکرد. عاشق این بودم که لباسامو مرتب کنم. کم کم کمدم کوچیک و کوچیک تر می شد و از خدا یه اتاق بزرگتر با دهتا کمد اضافه می خواستم.
وقتی تو کوچه راه میرفتم ، موهای عروسکیم تا نزدیکی برآمدگی سینم آویزون بودن و با بالا و پایین شدن بدنم، موج میفتادن و انعکاس نور خورشید روی امواجشون به تلاطم در میومد. گاهی یه کوچولو از سفیدی زیرسارافانی براقم از بین دگمه های پایینی مانتوم پیدا میشد و آروم با دستام می پوشوندمش. وقتی نور خورشید از پشت سر می تابید، سایه ی بدنم از چیزی که هستم کشیده تر و خوش بالا تر نشون میداد. امکان نداشت وقتی تو خیابون راه میرم کسی دنبالم نیفته و بهم تیکه نندازه. ولی هیچ وقت حتی بهشون فکر هم نمیکردم. من فقط عاشق خودم و اینهمه زیبایی بودم که خدا بهم داده و دوست داشتم هرچه بیشتر به خودم برسم و از خودم بیشتر لذت ببرم.
تا اینکه یه روز موقع برگشتن یه نفر پیدا شد که با بقیه فرق می کرد.
وقتی داشتم مسیر کم گذر بین خیابون اصلی تا خونمون رو پیاده میومدم صدای پای کسی رو از پشت سر شنیدم. قدم هاش آروم و با فاصله بودن. با هر قدم زدن دیگه ای فرق داشتن. وقتی پاهاش به زمین می رسید ، احساس می کردی زمین داره تکون میخوره و هرچی زیر پاش هست له میشه. سرم رو ناخودآگاه برگردوندم. یه مرد با کلاه مکزیکی، قد بلند ، دستای کوتاه و پر ، ریش و سبیل سیاه ، چشمای کوچیک و نافذ ، پیشونی بلند و پر از چروک، لباس های گشاد و پر از چرک با یه پیپ که از لباش جدا نمی شد. استیل خشنش منو یاد ناخدای دزدای دریایی قرن هفدهم انگلستان مینداخت.
سایش افتاده بود پشت سایم، هم خودش از من خیلی بزرگتر بود هم سایش چون عقب تر از من ایستاده بود. نا خودآگاه حس قیاس از ذهنم گذشت. چقدر هیکل درشت و توپرش با اندام ظریف و عروسکی من تضاد داشت!! طوری تصاویر روی هم افتاده بودن که انگار از پشت منو گرفته بود. قسمتی که مربوط به بدن من بود یکم از مابقی تصویر سیاه تر بود چون دوبار سایه می افتاد. بنابراین کاملا تضاد رو حس میکردم و یه لحظه از خاطرم گذشت که انگار منو از پشت گرفته. دوباره برگشتم و چشمام به چشمش خورد. یهو یه جوری شد. انگار فهمید داشتم به سایه ها نگاه می کردم. یکم بغظ کردم. چقدر از من قوی تر بود. میتونست همین الآن منو درسته قورت بده. آب دهنمو قورت دادم و رومو برگردوندم و با همون بغظ تا دم خونه قدم زدم. قدم هام رو در حدی تند تر کردم که مشخص نباشن. تصویر خودم رو تو شیشه ی درب ورودی دیدم. چقدر خوشگل و پر از رنگ بودم و باز هم چقدر با اون هیولا تضاد داشتم.
رسیدم خونه. خودم رو آروم کردم. یه چیزی خوردم. سعی کردم بهش فکر نکنم. آروم مانتومو در اوردم .دستبند و مچبند روی دست راستم که هر دو از طلا سفید بودن، زیبایی دستای بلوریم رو چند برابر می کردن. چقدر خسته بودم. خیلی دوست داشتم بخوابم ولی درس داشتم. فرداش امتحان ریاضیات جدید بود.
3 394
زن شدنم تو دوره دبیرستان
1402/02/29
#اولین_سکس #دوست_پسر #خاطرات_نوجوانی
سلام این داستانو با واقعیت زندگیم نوشتم ولی اصراری به حقیقت داشتنش ندارم خواستید باور کنید میل خودتونه ولی لطفا توهین نکنید🙂
من آیدام 18 سالمه با ظاهر و اندام خوب و پوست سفید از ی خونواده نسبتا مذهبی به غیر خودم که زیاد به موضوع حجاب و مذهبیات اهمیتی نمیدم…
این خاطرم واسه پارساله که کلاس یازدهم بودم و الانم چون آخرای مدرسه شده یاد این خاطرم افتادم و گفتم بنویسم
نزدیک به اواخر مدرسه ها بود و منم ی شاگرد خیلی زرنگ اما خجالتی که بخاطر زیباییم همیشه مورد توجه قرار می گرفتم.
یروز که از مدرسه بر میگشتم طبق معمول کلی پسر به قصد متلک انداختن و مخ زنی اطراف مدرسه بودن و مزاحم دخترا میشدن منم که بخاطر ظاهرم دل هر پسری رو میبردم و چند روزی بود ی پسره سیریش همش میومد شماره میداد و اصرار داشت اشنا شیم ولی قبول نمیکردم…
راستشو بگم خیلی دوس داشتم که با پسری ارتباط داشته باشم ولی ترسم از خونواده و افت درسی و بی آبرویی و… جلوی منو میگرفت.
چند هفته گذشت تا اینکه یه روز سر کلاس فهمیدم دوستِ صمیمیم الناز رل زده و همش از اتفاقات سر قرار و حسی که داشت واسم میگفت و حسابی منو به دوس پسر داشتن تحریک کرد. اون روز که به خونه برگشتم موقع استراحت مُدام به شماره اون پسره و حرفای الناز فکر میکردم.بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن تصمیم گرفتم که بهش پیام بدم ببینم چطور آدمیه و این شد شروع ارتباطم با اون پسر…
گوشیمو برداشتم که بهش تکست بدم ولی نمیدونستم چی بگم بخاطر همین فقط ی سلام فرستادم و بعد از تقریبا نیم ساعت جواب داد سلام شما و خودمو معرفی کردم و وقتی فهمید کی هستم کلی خوشحال شد و نوشت اصلا توقع نداشتم پیام بدی و سوپرایزم کردی و…خودش رو امیر معرفی کرد و یکم که حرف زدیم قرار شد پنج شنبه اون هفته داخل ی کافه همو ببینیم واسه اشنایی و منم حسابی منتظر اون روز…
بالاخره بعد از چند روز صبر کردن پنج شنبه رسید و قبل از رفتن ی تیپ سکسی و قشنگم زدم با کلی ارایش و کلی به خودم رسیدم و به سمت ادرس کافه ای که ارسال کرده بود راه افتادم
وقتی به اونجا رسیدم انگار که چشماش برق خاصی زد و ی لحظه هم چشمشو از رو چهره و بدنم بر نمیداشت.بعد از یکم سلام و احوال پرسی یهو دستمو گرفت و گفت تا حالا فرشته به این قشنگی ندیده بودم.،عوضی خیلی بلد بود با حرفاش ادمو خام کنه…اون لحظه یکمی جا خوردم و در کنارش اعتماد بنفس زیادی وجودمو فرا گرفت.راستش ازش خوشم اومده بود و ظاهرش تو دل برو و مثبت به نظر میو
موقع سفارش دادن ازم پرسید چی دوس داری گفتم هرچی شما سفارش بدی و اون دو تا قهوه از گارسون خواست و هزینشم خودش حساب کرد…حین صحبتاش از خودش واسم میگفت که قصدش واسه رابطه جدیه و دنبال کسی میگرده که عمرشو واسش بزاره و… از این حرفای گول زننده منم ساده ساده باورم میشد و هر لحظه مهرش بیشتر ب دلم مینشست…
وسط صحبتامون تلفنش زنگ خورد و وقتی جواب داد صدای گوشیشو کم کرد و نمیدونم کی بود و چی گفت ولی وقتی قطع کرد با کلی معذرت خواهی و شرمندگی گفت ی کار ضروری واسش پیش اومده باید بره با اینکه یکم ناراحت شدم و مشکوک به اینکه اون کی بود ولی به روی خودم نیاوردم و از هم خداحافظی کردیم و رفت…
به خونه برگشتم و کلا اون روز حس خوبی داشتم اما تا اخر شب بهم پیام نداد و نمیدونستم مشکل چیه نه ب اون تعریفاش از من ن به بی محلیش و رفتنش!
ساعتای یازده دوازده شب شده بود میخاستم بخوابم
کم کم چشمام گرم خواب شده بود که صدای پیام های مکرر گوشیم منو بی خواب کرد وقتی بازشون کردم دیدم از طرف امیره ولی وقتی چشمم به متنش خورد شدیدا جا خوردم اصلا بهش نمیخور
3 394
یر!!! از ایدز و سوزاک و هرپس و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه میترسم!!!»
با دلخوری گفت«فک میکنی من مریضی دارم !!? »
_«با اون همه دوست اجتماعی که داشتی بعید نیست!!»
+«فردا تست میدم تا بهت ثابت شه!!! »
دیگه انرژی بحث و دعوا نداشتم اونقدر خسته بودم که انگار با بولدوزر از روم رد شده باشن…
من و کشید تو بغل اش و گونه ام و بوسید فوری خر شدم و قضیه ایدز و سوزاک یادم رفت!!!
منم دستام و دورش حلقه کردم و سرم وگذاشتم رو سینه اش و چشام و بستم تا بتونم یه ذره بخوابم…
نوشته: Hirsae75
@sparty3
3 394
کنم…
امیر با دستاش دو طرف سرم و گرفت و با ریتمی که میخواست بالا پایین اش کرد…
یهو پا شد نشست و سرم و رو کیرش محکم فشار داد …داشتم خفه میشدم و به عوق زدم افتادم…دست و پا میزدم که ولم کنه اما زورش زیاد بود…
لبهام و محکم تر دور کیرش حلقه کردم و یه مایع گرم دهن مو پر کرد…
امیر سرم گرفته بود و مجبور شدم آبش و قورت بدم…
وقتی تموم شد محکم هولش دادم و هر چی تو دهنم مونده بود تف کردم بیرون!!!
+«چرا نگفتی آبت داره میاد؟!!!»
با شیطنت یه پوزخند تحویلم داد و تو گوشم گفت«انگار بردیم بهشت جوجه من!!!»
+«به مرد گنده میگی جوجه!!! خوبه واللا…»
«تو جوجه امی…»
+«جوجه ات داره از شق درد میمیره یه فکری براش کن!!!»
یه لبخند گرم تحویلم داد و گفت«الان مشکل ات و حل میکنم…چهار دست و پا شو برام داگی وایسا… با دستهاتم دو طرف کونت و وا کن تا سوراخ تنگ ات و ببینم !!!»
از خواسته اش جا خوردم!!! اگه اینکارم میکردم دیگه شرفی برام نمی موند!!! اما چاره ای نداشتم تخمام پر شده بودن و باید خالی میشد !!! بعده چند لحظه تردید همون پوزیشنی که خواسته بود وایسادم
همون طور که چهار دست و پا شدم سرم و برگردوندم عقب و نگاه هرزه اش و رو بدنم دیدم چشمام و محکم بستم تا یادم بره تو چه شرایط خجالت آوریم!!!
«گفتم کونت و از هم وا کن تا سوراخت و ببینم»
با دستهام هر دو تا لپ کونم و گرفتم و کشیدم…
صورتشو اورده بود جلوی باسن ام و نفسای گرمش و حس میکردم!!
«هیرسا…عاشق کمر باریک و این باسن خوش فرمتم …»
به لپ های کونم سیلی میزد و میلرزوندشون…
با دستهاش دو طرف باسن ام و از هم وا کرد و تف انداخت روش !!! بعد هم نوک زبونش و چند بار کرد تو سوراخ کونم و کشید بیرون…
با تمام قدرتی که داشت به باسنم اسپنک میزد و میگفت«با این خوشگله کیرم و دوباره بیدار کردی!!! میزاری بزنم توش!؟ دیگه تحمل ندارم…»
یاد اون سوزش و درد وحشتناک اولین بار افتادم !!! با صدای ضعیفی بهش گفتم+« میترسم امیر!!! دفعه قبل خونریزیم بند نمی اومد!!!»
«قول میدم اینبار درد نکشی…»
یه ژل روان کننده برداشت و انگشتاش و بهش آغشته کرد و کرد تو سوراخ تنگ ام, اون تو میچرخوندش تا جا باز شه… دیگه به سوزشش عادت کرده بودم و قابل تحمل بود…
انگشت اش و کشید بیرون و کله کیرش و ژلی کرد و با یه حرکت فشارش داد تو…بدون اینکه بپرسه شروع کرد به تلمبه و عقب جلو کردن!!!
ملافه هارو چنگ میزدم و بالش و گاز میگرفتم …دستم و بردم سمت کیرم و مالیدم اش تا بلکه حواس ام و از درد پرت کنه …
سعی کردم سوزش پشتم و نادیده بگیرم و پر بودن و داغی کیر کلفت اش و حس کنم…با صدای گرفته ای به زحمت گفتم+«محکم تر…»
ریتم حرکت اش و تندتر کرد و محکم تو کون ام تلمبه میزد, با هر فشار کیرش به پشت ام , پرت می شدم جلو و کیرم سفت تر میشد بعدشم با چندتا ضربه به راحتی آب ام اومد و پر شد تو دستم…
امیر بدن اش و تاب داد جلو و به سختی تو گوشم گفت« آب ام داره میااااد…»
تازه یادم افتاد کاندوم نزدیم!!!..تا اومدم از زیرش در برم با یه حرکت یهویی دو طرف باسن ام و گرفت و کیرش و تا دسته فشار داد و آب اش ریخت تو کون ام!!!
آخرش ولم کرد و کنارم دراز کشید , همون طور که رو تخت ولو بودم میتونستم بیرون چکیدن مایع گرم و از سوراخ کون ام حس کنم…با اون تلمبه های وحشیانه اش زخم و زیلیم کرده بود…اگه مرض پرضی داشته باشه صد در صد منم گرفتم!!!
حالا باید چه غلطی کنم?!! استرسی شدم و از جا پریدم امیر با تعجب بهم نگاه کرد و گفت«چته!!! چرا پریشونی?!!»
عصبی شدم و سرش داد زدم+«چرا کاندوم نزدی !!?»
«خب که چی!!! مگه دختری که از حامله شدن بترسی?!!»
+«نخییی
3 394
موقع مزاحم شدم نه!؟؟ به پروژه ات ادامه بده…»
با بی تفاوتی دست بردم کاغذ گزارش هام و برداشتم و مشغول شدم…
امیر یه پوزخند نیش دار تحویل ام داد و گفت+«حالت خوبه هیرسا !!!؟ صورتت قرمزه و عرق کردی!!! چی شده !؟نکنه تب داری؟»
بدون اینکه چشمش و ازم برداره شروع کرد به دراوردن لباساش!!! نگاه ام افتاد به سینه ستبر و عضلانیش!!! اما فورا نگاه خیره ام و دوختم به کاغذای تو دستم!!!
«چته؟!! چرا نمیتونی نگام کنی؟مگه قبلا همه جامو و ندیدی؟»
یکم شجاعت به خرج دادم و سعی کردم باهاش چش تو چش شم بعدم یه نگاهی به هیکل بی نقص اش انداختم…درسته که من و امیر از نظر قد و قواره تقریبا برابر بودیم ولی اعتراف میکنم اون بدن عضلانی و رو فرم تری داشت…یه جورایی مردونه تر به نظر میومد…
با شیطنت گفت«چش چرونی تموم شد ؟» بعدشم خم شد روم و پیشونی مو بوسید…
«دلم برات تنگ شده بود واسه همین زود برگشتم…»
کاغذا رو پرت کردم گوشه اتاق و کمر باریک اشو محکم گرفتم و کشیدمش رو تخت…نمیدونم از کجا همچین جراتی بهم دست داد!!!
امیر صورت اش و خم کرد و لبام و بوسید نوک زبون اش و برد تو دهن ام و خوب باهاش همه جا رو گشت… یه جورایی انگار با زبون دهن ام و میگایید!!!
فوری لباسام و درآوردم و پرت کردم اون ور بوسه مون و قطع کرد و اومد پایین تر اونقد نوک سینه هام و ساک زد که سفته سفت شدن…بعد هم زبون اش و کشید رو شکمم و همین طور باهام ور میرفت…
یهو یه فکری به ذهنم رسید…یه کاری بود که میخواستم باهاش بکنم…
از خودم جداش کردم و به پشت خوابوندمش…
دستاش و دورم حلقه کرد تا بغلم کنه اما مهارش کردم…
گردن اشو بوسیدم و آروم آروم اومدم پایین تر …امیر ناله میکرد و تنش و سپرده بود بهم…زبون ام و رو شکمش کشیدم و با یه حرکت لباس زیرش و دراوردم…
کیر کلفت اش افتاد بیرون و حالا جلو صورتم بود…ایشون همون عامل خونریزی و پشت درد های اخیرم بودن!!! بالاخره افتادی تو چنگ ام لعنتی!!!
گرفتم اش تو دستم و تکون اش دادم… شست ام و دایره وار رو سر قلمبه کیرش کشیدم تنش لرزید… یه نگاه به صورت امیر انداختم که رنگ پریده بود و لباش و محکم روهم فشار میداد…
با یه حرکت ماهرانه نوک زبونم و کشیدم رو سره ش!!! بیضه هاش و که در حد ترکیدگی باد کرده بودن دستم گرفتم و حسابی براش مالیدم…
سر کیرش یه ذره خیس شده بود که لیس اش زدم…مزه اش اونقدرام که فکر میکردم بد نبود…
لبهام و وا کردم و حریصانه بلعیدمش… نبض و تپش کیرش و تو دهنم حس میکردم!!!
خواسنم همش و ببرم تو دهنم که سرش خورد به ته گلوم و نزدیک بود بالا بیارم اما خودم و نگه داشتم و شروع کردم به ساک زدنش…سرم و عقب و جلو میبردم و مواظب بودم دندونام بهش نخوره…
یه نگاهی به بالا انداختم و امیر و دیدم که سرش رو تخت به عقب برگشته و به نفس زدن افتاده …
تمام تلاش ام این بود که درست انجام اش بدم میخواستم خوب حال کنه…
یکم رو تخت جابجا شد و با صدای گرفته ای پرسید«چقدر حرفه ای ساک میزنی باورم نمیشه دفعه اولت باشه!!!»
عصبی شدم!!!حتی تو این موقعیت هم دست از شکاکی برنمیداره!!! چقدر این بشر پارانویید و تهمت زنه!!!
واسه یه لحظه کیرش و ول کردم و با دلخوری گفتم+«چیه!؟ فک میکنی من کونی ای چیزیم؟!! به نظرت چند نفر دهن ام و گاییده باشن؟!»
دست و پاش و گم کرد و گفت«چرا بهت بر میخوره!؟ منظورم این نبود!!! یعنی میخواستم بگم …کارت خیلی خوبه و …هیرساااااا…دارم میمیرم تورو خدا به اخر برسون اش موندم رو هوا…»
نامردی بود تو این وضعیت ول اش کنم دست بردم و کیرش و دوباره گرفتم و مالیدم بعد بردم اش تو دهنم…
اونقد کلفت و بزرگ بود که نمیتونستم همه اش و جا
3 394
امیر و هیرسا (۴)
1402/02/29
#دنباله_دار #گی
از زبان هیرسا;(هیرسا اسم پسره دوستان)
دو سه روزی بود امیر رفته بود شهرشون تا یه سر به خانواده اش بزنه و تو پانسیون تنها بودم…عجب گیری کردمااا حتی وقتی نیست هم فکر و خیال اش دست از سرم برنمیدارن!!!..یعنی دارم وابسته اش میشم?!!..… همچین اجازه ای بخودم نمیدم!!! بالاخره از سر میندازمش!!! … گوشی و برداشتم و واسه حواس پرتی به زهره پیام دادم
+«نمیتونم پروژه ای که استاد بهم داده رو جمع و جور کنم لطفا کمک ام کن.»
بعد اون دعوای حسابی که داشتیم بعید میدونستم جواب ام و بده , اما در کمال ناباوری ریپلای زد.
—«خودم برات می نویسم اش اینقد غر نزن…»
عجب.!!!پس زهره هنوز باهام اوکی بود… یعنی امیدوار شم که به هم برمی گردیم؟؟؟
چشمم به صفحه گوشی بود که برام یه کلیپ از خودش فرستاد…قبل باز کردنش یه نگاه به در اتاق خوابگاه انداختم تا ببینم قفله یا نه…
از پشت میز تحریرم بلند شدم رفتم نشستم رو تخت ام و سرم و تکیه دادم به دیوار پشتی وقتی کامل ریلکس کردم زدم رو کلیپ تا پلی بشه…
زهره دست اش و گذاشته بود رو نوک سینه چپ اش و نوازشش میکرد بعد رفت پایین تر و کس اش و لمس کرد معلوم بودحسابی داغ کرده…
الان وقت اش بود عکس کیر شق و رق ام و براش بفرستم آلت ام وگرفتم تو دست ام و تکون اش دادم , همزمان که بدن زهره رو دید میزدم کیرمم بالا پایین می کردم ولی زهی خیال باطل…بلند نمی شد!!!
دوباره بهش نگاه کردم خدایی هیکل سکسی ای داره !!!پس مشکل چیه!؟چرا این لامصب از جاش تکون نمیخوره؟
از سکس چت مون اومدم بیرون و رفتم تو یه سایت پورن و زدم رو اون کلیپی که قبلا باهاش جق میزدم…
اما نمیدونم چرا دختره دیگه جذب ام نمیکرد وحواس ام رفت پی پسره که با بی رحمی تلمبه میزد …با دیدن این صحنه شدید حشری شدم!!! بدن تراشیده و خوش فرمی داشت یه جورایی استایل اش شبیه امیر بود…چی شد!!!؟ بازم که رفتی سراغ اون!!! سعی کردم این فکر و پس بزنم اما خیال اش دست بردار نبود…قلب ام محکم می زد و به نفس زدن افتادم…حس کردم کیرم تو دستم یه ذره سفت تر شد…نمی خوام اعتراف کنم اما فکر امیر بود که این لامصب و بلند کرد…آخرش تسلیم شدم و گذاشتم تصویرش به ذهنم هجوم بیاره…دیگه حواسم به کلیپ جلو روم نبود…
حرکت دستم تندتر شد و کیرم و محکم بالا پایین میکردم… داشتم کم کم به اون اوج لذت میرسیدم که یهو با صدای گوشیم از جا پریدم!!!
زنگ گوشی گند زد به حسم و رشته افکارم پاره شد…
اما وقتی چشمم به اسم کسی که داشت زنگ میزد افتاد دوباره منقلب شدم…امیر بود!!! یکم طول کشید تا خودم و جمع و جور کنم و جواب دادم…
«چرا اینقدر طول کشید جواب بدی داشتی چیکار میکردی؟»
به سختی لرزش صدام و پنهون کردم و گفتم +«دارم روپروژه ای که استاد بهم داده کار میکنم.»
خنده ریزی کرد و با تمسخر گفت«ازون نفس زدنت معلومه!!! یه وقت من نبودنی اتاق مون و مکان نکرده باشی؟»
+«چرت و پرت نگو…»
_«پس چی!؟ نکنه داری جق میزنی؟»
+«نههه!!!..» صدای لرزونم من و لو داد…میدونم که متوجه شد…
«اوهمممممم…اووووممممم…»
صدای اههههی که پشت تلفن کشید تنم و لرزوند و شدیدا داغ کردم!!!
لبام و محکم گاز گرفتم و سعی کردم آروم باشم!!!
نباید میزاشتم کنترلم کنه!!! باورم نمیشه که در مقابل اش این همه سست و ضعیف باشم!!
+«این مسخره بازیاتو تموم کن امییییر!!!»
«باشه بابا از شهرمون برگشتم کلید اتاق و ندارم… در و برام وا میکنی یا قراره آواره بشم!!!»
+«چیییی؟!!چه زود!!! تو که قرار بود چند روز بمونی!!!»
سعی کردم خودم و عادی نشون بدم و پا شدم در و براش وا کردم…
چمدون اش و انداخت رو تخت اش و با یه لحن کنایه آمیز گفت:«انگار بد
3 394
و حواسم بود دندون نزنم که یه آب خیلی بد مزه ای اومد تو دهنم و سریع کشیدم عقب خودمو گفتم بهش مگه نگفتم ابت نیاد تو دهنم؟
گفت بخور بابا ابم نیست اون ترشح اولشه، شروع کردم خوردن دوباره که بهم گفت میترا.
گفتم هوم؟
گفت میشه دستتو ببندم؟
گفتم نه، معلومه که نه.
گفت به خدا قصد بدی ندارم فانتزیمه این.
کلی از اون اسرار از من انکار و آخر راضیم کرد.
دستمو با شال تو کوله پشتیم از پشت محکم بست و دوباره شروع کردم خوردن و از یکی دو دقیقه بعد سرمو گرفت و شروع کرد فشار دادن کیرش تو حلقم، کلی اوق زدم و خواستم بگم نکن، ولی صدام در نمیومد و اون تا زور داشت حلقمو رو کیرش فشار میداد تا یه جا که دیگه واقعا حالم داشت بهم میخورد از موهایی که رفت تو دهنم و آب دهنم از بینیم زد بیرون و یکم گذاشتت نفس بکشم.
گفتم حروم زاده آشغال خفم کردی، یه چک زد تو صورتم و گفت حروم زاده عمته درست صحبت کن و دوباره سرمو داد پایین.
بازم دهنم و باز کردم و گذاشتم تا جایی که میخواد دهنم و بگاد، صندلی پشت ماشینش، اون تیکه ای که دهن من بود خیس خیس شده بود انقدر آب دهنم ریخته بود هر وقت می ذاشت نفس بکشم بهش فحش میدادم و اون منو میزد، انگار خوشم میومد چون ۸ ۹ بار کردم این کارو 😂.
آخرش بعد ۱۰ دقیقه گاییدن دهنم با دستهای بسته، کیرش و کشید بیرون و کل ابشو ریخت رو صورتم و بعد دستامو باز کرد و تو ماشینش دستمال نبود با همون شال پاک کردن صورتمو و انداختمش تو کوله ام.
کلی قربون صدقه رفت و بوس کرد سرمو و عذر خواهی کرد که چک میزد.
خواستم کفشم بپوشم اجازه نداد، گفت فعلا پا برهنه باش، تا برسونتم خونه پاهامو میمالید با دستش، سر خیابون خونه که رسیدیم خداحافظی کردیم و گفتم کفشمو بده، گفت نمیدم، گفتم یعنی چی بده اذیت نکن، گفت کفشو جورابات پیش من میمونن دفعه بعد که اومدی بهت میدمشون، گفتم بابا چرا ضر میزنی سعید بده میخوام برم خونه، گفت آها، اون قرارا که کنسل کردی و منو بیکار گیر آوردی و کلی مسیر رفتم برگشتم حالا تلافی میشه، تا خونه پا برهنه برو هم ادب شی هم یاد بگیری دیگه ازین غلطا نکنی، کلی اسرار کردم و آخر گفت کفشو میدم ولی جورابتو میبرم، گفتم اوکی، شیششو داد پایین آل استارامو انداخت پایین گفت برو بردار، تا رفتن پایین دور بزنم ماشینو برم بردارم سریع درو باز کرد کفشامو برداشت و گاز داد رفت.
حالا منو میگی، فکر کن از سر خیابونمون تا خونه ۴ تا کوچه بود و تو سرما پا برهنه رفتم این مسیرو و همه مثل گداها با خنده نگام میکردن.
خونه ام رسیدم مامانم گفت چته پا برهنه ای چرت و پرت گفتم کفشم پاره شد انداختم اشغالی لابی و تا جایی که میدونم باورش شد، اخه چرا باورش نشه 😂.
با سعید چند وقتی دوست بودیم و بعد تموم شد.
البته کفشمو هیچ وقت نداد بهم 😂، فکر میکنم فوت فتیش داشت ولی خب هیچ وقت حرفی از فتیش نزد نمیدونم.
بدون هیچ مبالغه ای داستانم رو گفتم و امیدوارم جالب بوده باشه براتون.
لایک و کامنت لطفا
بوس به همتون 😘
نوشته: Mitra
@sparty3
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
