Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
. اما نمیتوانستم تحلیل کنم. منگ شده بودم.
خواستم کمی آرام شوم، اما ناگهان متوجه شانههایش شدم که از دو طرف سرم، با عرضی بیشتر از شانههای خودم پهن شده بودند.
نوار سیاه روی گردنش و آویز کوچک روی آن، از بالای سرم معلوم بودند.
هنوز دهانم باز بود که بهنوش موبایل را بالا آورد. دهانم را تند بستم.
چرق چرق چرق. چند عکس از طرفین.
بعد بهنوش با لبخندی به بزرگی پهنای صورتش همان طور که از درون آینه به چشمهای من نگاه میکرد گفت: «حالا آقا فرهاد، آخرین سری. میشه برگردی به سمت من؟ اون ور جا نیست من بایستم.»
بدون هیچ حرفی و فکری، با تمام تمرکز بر این که راست نکنم، به آرامی در جا دور خودم چرخیدم تا رو به او قرار گرفتم.
چشمهایم درست روبهروی لبهی پایینی یقهاش باز تاپ سیاه و خط سینه بود که حالا میدیدم عمیقتر از آن است که اول به نظرم رسیده بود. تند چشمهایم را به سمت بالا برگرداندم.
آن قدر نزدیک بودیم که فقط زیر چانهی لطیف و سفید بهنوش را دیدم که صاف گرفته بود. به خودم گفتم هجده سالشه! هجده! و خدا خدا میکردم که راست نکنم.
سرم را هم بلند کردم. شاید بتوانم فراتر از چانهاش را ببینم. اما فایدهای نداشت. سرم را هم که بلند کردم و بالا را نگاه کردم، چانهاش مثل سقفی بلند، هنوز پنج شش سانتیمتری از چشمهایم فاصله داشت.
چند ثانیهای همان طور مات و مبهوت مانده بودم. بعدا که فکر کردم متوجه شدم بهنوش تمام مدت مرا زیر نظر داشته و منتظر بوده.
بهنوش قدمی به عقب رفت و سرش را پایین آورد. بعد موبایلش را بالای سرم برد با همان لبخند و گفت: «یکی دو تا هم از این زاویه. از بالا.» و عکس گرفت. نفسهایم کوتاه و تند میکشیدم تا خودم را خنک و آرام نگه دارم.
بهنوش نگاهی به موبایل کرد تا عکسها را ببیند. سعی کردم به او نگاه نکنم. سعی کردم چک نکنم که ببینم سینهاش تا کجای من است و پاهایش چطور.
من خواستم برگردم و بنشینم که گفت: «ببخشید…» سرم را بلند کردم و چشمهای قهوهایاش از بالا دوباره مرا به یاد مادرش انداخت و همین مرا کمی آرام کرد. کمی آرامتر گفتم: «چی شده؟»
«یکی دو تا از عکسا خراب شده. میشه دوباره رو به اون ور بایستی؟»
برگشتم و رو به آینه، پشت به بهنوش ایستادم.
«چشم بسته یا باز؟»
«بسته.»
چشمهایم را بستم.
صدای شاتر آمد. بعد بهنوش گفت: «یکی دیگه فقط. سرت رو بالا کن.»
سرم را بلند کردم.
«حالا نگاه کن.»
چشمهایم را باز کردم.
بهنوش سرش را خم کرده بود از پشت سر، از بالا به من نگاه میکرد. موبایلش را بالای سرش برده بود که چرق چرق صدا کرد.
بعد دستش را پایین آورد تا کنار صورتش، نزدیک چشمها.
و آخرین عکس را گرفت.
با لبخند به سمت من برگشت و گفت: «مرسی آقا فرهاد. چهرهات خیلی خاصه. طراحیام تک میشه.»
و به سمت صندلیاش رفت و نشست و موبایل را لپتاپ زد.
من هم نفس راحتی کشیدم و به سمت صندلیام رفتم. خواستم بنشینم که حس کردم به چای نیاز دارم.
سینی را از روی میز برداشتم.
به آشپزخانه رفتم. آب سرد به صورتم زدم و زیر کتری را روشن کردم. ایستادم تا جوش بیاید و چای دم کردم. تمام مدت سعی کردم ذهنم را به سمت کار برگردانم. اما تصویر چشمهای بهنوش که از بالای سرم به من میخندید پاک شدنی نبود. چای را در فلاسک ریختم و با دو استکان و قندان در سینی گذاشتم و به اتاق نشیمن برگشتم.
بهنوش سر جایش نشسته بود و مشغول طراحی بود. من که وارد شدم سرش را بلند کرد و گفت: «عکسا را نمیتونم بریزم روی کامپیوتر. آقا فرهاد میشه برام درستش کنی؟» و صندلیاش را از پشت لپتاپ کنار کشید.
سینی را روی میز گذاشتم و بدون اینکه چیزی
3 394
. این بار گزارش کار امروز را باز کردم که بنویسم و برای رییس بفرستم تا حداقل جلوی زیرآبزنیهای فردا را بگیرم. ساندویچ را تمام کردم. یک لیوان هم آب خوردم. کمی بعد، مشغول نوشتن و غرق جملهبندی بودم که بهنوش گفت: «ببخشید…» برگشتم و طبق عادت گفتم: «جانم؟»
بهنوش گفت: «من تکلیف طراحی پرتره دارم. میشه از شما طراحی کنم؟»
گفتم: «باشه.» خواستم برگردم سر کارم که گفت: «ولی یک کم زحمت داره. میشه چند دقیقه سر پا بایستید، چون میخوام از پایین طراحی کنم و میخوام ببینم نور چطوریه.»
بی آن که فکر خاصی کنم گفتم: «باشه» و بلند شدم.
موبایلش را برداشت و گفت: «یکی دو تا عکس هم میشه بگیرم؟ که زیاد زحمتتون ندم و مجبور نشین بایستین؟»
گفتم: «باشه. چه بهتر.»
بهنوش لبخند برقداری زد که دندانهایی سفید را بیرون انداخت و گفت: «مرسی مرسی.»
خوشحال شدن دخترک کمی از بیمیلی خستگیام را برد. صاف ایستادم. به جلو نگاه کردم و گفتم: «این طوری خوبه؟» خودم را در آینه دیدم. به خودم گفتم صورتم لاغر شده. بهنوش گفت: «نه. راحت بایستید. شکل سر طبیعی باشه.»
راحت ایستادم. موبایلش را باز کرد و چرقچرق چند عکس گرفت. صدای شاتر دوربین موبایل را نبسته بود. کمی بالا و پایین شد و در هر حالت یکی دو عکس گرفت. بعد گفت: «آقا فرهاد… میشه یک سری هم چشماتون رو ببندین؟»
نفسی بیرون دادم و بدون حرف چشمهایم را بستم.
صدای یکی دو عکس آمد.
بعد بهنوش گفت: «چند تای دیگه.»
بعد صدای مالیده شدن لباس آمد و صندلی.
باز هم صدای شاتر موبایل. صدای بهنوش گفت: «یکی هم از اون ور.» و صدای شاتر موبایل از سمت راستم آمد.
صدای جابهجا شدن آمد و دخترک گفت: «یه دونه هم با چشم بسته از جلو.»
کمی بیشتر طول کشید.
بعد صدای شاتر موبایل از جلویم آمد. چهار پنجتا.
بعد صدای بهنوش از پشت سرم آمد.
«خوب شد. حالا یکی دو تای دیگه با چشم باز.»
چشمهایم را باز کردم و خواستم برگردم که بنشینم که ناگهان برق مرا گرفت.
تصویر خودم را در آینه دیدم. بهنوش هم در تصویر بود.
پشت سرم ایستاده بود.
و با لبخندی بزرگ از بالای سرم در آینه به من نگاه میکرد.
شدید جاخورده بودم. خشکم زده بود.
چانهی بهنوش در آینه، چند سانتیمتری از بالای سرم فاصله داشت و قسمتی از گردنش در آینه از پشت سرم دیده میشد. ناخودآگاه سرم را بالا بردم. اما سرم به چانهی او نرسید. بهنوش ریز خندید. صاف ایستادم. با سر بالا و صاف، هنوز هم بین چانهی او تا سر من فاصله بود.
خواستم خودم را جمع کنم. بهنوش گفت: «یکی دو تای دیگه مونده.»
مثل هر بار که چیز غیرمنتظرهای رخ میداد، تصمیم گرفتم مساله را به چیزی نگیرم و طوری رفتار کنم که انگار چیز خاصی نیست.
گفتم: «همین طوری…» صدایم در گلو شکست. بهنوش نخودی خندید. گفتم: «همین طوری بایستم؟»
گفت: «آره. فقط یه دقیقه صبر کن.»
متوجه شدم که از فعل مفرد استفاده کرد و فعل جمع را کنار گذاشته. اما باز هم به چیزی نگرفتم. پیش خودم گفتم نوجوانها خیلی نمیتونن رسمی باشن.
بدو بدو رفت به سمت مبل و سریع برگشت. من هم همان طور ایستاده بودم. پشت سرم خم شد و انگار روی زمین با چیزی ور میرفت. خواستم برگردم و ببینم، که شروع کرد قدش را راست کردن و بالا آمدن. از توی آینه بالا آمدنش را دیدم. دیدم کمرش راست راست شد و همین طور که زانوهایش صاف میشد صورتش بالا رفت، بالا رفت، بالا رفت… ناخودآگاه گفتم: «نه…» زود صدایم را خوردم. اما بهنوش مطمئنا شنیده بود. صورت بهنوش از جایی که قبلا بود بالاتر رفت و تقریباً پانزده سانتیمتر بالای سرم متوقف شد.
دهانم باز مانده بود. فهمیدم کفش پوشیده است
3 394
وارم بیرون کشیدم و در جیب شلوارک گذاشتم.
هنوز گرسنه نبودم. بنابراین لپتاپم را از چمدان در آوردم و مثل کلاسور زیر بغل گرفتم و به سمت اتاق نشیمن رفتم.
وارد که شدم، دخترک دوباره تندی گفت: «سلام.»
بدون اینکه نگاه درستی بکنم گفتم: «سلام جانم.» و به سمت میز غذاخوری دوازده نفرهی انتهای نشیمن رفتم و صندلی همیشگی قدیمیام، سومی از سمت راست را بیرون کشیدم و نشستم. آن سمت میز، کنار دیوار، آینه شمعدان عظیم عروسی پدر و مادرم را گذاشته بودند که احتمالاً بعد از تعمیرات خانه جای مشخصی نداشته است.
موبایلم را روی میز گذاشتم، لپتاپ را باز کردم و اول از همه به سراغ ایمیلها رفتم. شاید ده دقیقه یا بیست دقیقه گذشت. سخت مشغول کار بودم و تندتند جواب ایمیلهای زیرآبزنی که طی روز آمده بود را میدادم. صدای غژوغژ مبل گندهی چرمی آن ور اتاق بلند شد. من همچنان مشغول کار خودم بود. دو صندلی بعد از من بیرون کشیده شد و من از صدای غژوغژ برگشتنش به سرجای خودش با کسی که روی آن نشسته بود حواسم از کار پرت شد. برگشتم و دیدم دخترک آمده و آنجا نشسته. چون وسط جمله بودم توجه خاصی نکردم و سر کار خودم برگشتم. دو سه دقیقه بعد، همچنان مشغول نوشتن بودم که دخترک با آن صدای آهنگدارش صدا کرد: «ببخشید…» و آخرش را هم کش به خصوصی داد که توجه آدم را جلب میکند. نصف ذهنم هنوز مشغول کار، به سمت او برگشتم و ناگهان حواسم به طور کامل از کار پرت شد. دخترک مانتو را کنار گذاشته بود و با تاپ آستین کوتاه سیاه و شلوار جینی به همان سیاهی، نشسته بود که تنش را قالب گرفته بود. دور گردنش را نوار سیاهی تنگ گرفته بود که آویز کوچکی از آن آویزان بود و زیرش ترقوههایش دیده میشد. نگاهم را دزدیدم. دیدم چاق نیست. فقط درشت است و ذهنم داشت چیز غریبی را درک میکرد که دخترک گفت: «من بهنوشم آقا فرهاد. نوهی آقای حضرتی.» دخترک جوان بود و هر چند مادرم گفته بود هجده سال بیشتر ندارد، اما اندام کامل و چهرهی مژگانیی داشت. لبهایش کمی کلفت بود و به طور طبیعی غنچهشده بود. چشمهایش قهوهای روشنی بود و رنگ آنها ناگهان مرا به یاد رنگ چشمهای مادرش وقتی از پایین به بالا به چشمهای او نگاه میکردم انداخت. موهایش بلند و اتو شده روی شانهها ریخته بود و از گوشهی چشمش خط سینهای را در یقهی تاپ دیدم. به خودم گفتم عجب! و گفتم: «آره مامان معرفی کرد. خوبی بهنوش خانم؟ به اینترنت وصلت کنم؟» و دستم را دراز کردم. بهنوش انگار توی ذوقش خورد، اما به روی خودش نیاورد، گفت: «اگه زحمتی نیست.» و لپتاپ مکبوکی را به من رد کرد. گفتم: «نه. چه زحمتی.» خسته بودم و حوصلهی خوشسخنی بیشتر نداشتم. هر چه هم دختر خوردنی بود، باز هم فقط هجده سالش بود! بچه بود.
به وایفای وصلش کردم و لپتاپ را به او پس دادم. بعد سر برگرداندم و مشغول کار شدم.
شاید نیم ساعت بعد بود که بالاخره گرسنگی به سراغم آمد. دو سه دقیقه بعد دست از کار کشیدم و به سمت بهنوش برگشتم. گفتم: «گرسنهات نیست؟ من میخوام برم یک کم غذا گرم کنم.»
دختر سرش را از روی لپتاپ بلند کرد و گفت: «بذارین من برم بیارم.»
گفتم: «نه. نه. بشین من میآرم.» و بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.
مادرم برایم شش دانه کباب شامی گذاشته بود و سالاد کاهو. با نان تافتون دو تا ساندویچ گرفتم و با بطری آب و دو لیوان به اتاق برگشتم. دیدم روی میز کنار لپتاپ دفتر طراحی و راپید و چند مداد گذاشته و مشغول خط کشیدن است. سینی را روی میز گذاشتم. یکی از ساندویچها را برداشتم و گفتم: «بفرمایید» بهنوش سر بلند کرد و گفت: «مرسی.»
باز به کار برگشتم
3 394
اره یادم میآد. اما نه چندان.» خیلی وقت بود که از شهرمان رفته بودم مرکز استان و همه چیز شهرستان ساکت و خلوتمان را به دست فراموشی سپرده بودم. گفتم: «مگه حالا کسی منو یادش هست؟» مادر گفت: «اختیار داری! بابات هر جا نشسته تعریف کرده پسرم مهندسه. پسرم فلانه. بهمانه.» گفتم: «میدونین که من مهندس نیستم. کارشناسم. گفتم که قبلا.» و مادر انگار نشنیده باشد ادامه داد: «این قدر براشون از تو گفتیم. همه تو رو میشناسن.» با افسوس سری تکان دادم و گفتم: «خب عروسی خوش بگذره. من برم دوش بگیرم. شما میرین؟»
مادر گفت: «آره. ما میریم. بهنوش میشینه تکلیفش رو مینویسه.» گفتم: «بهنوش؟» گفت: «دختر فاطمه. ندیدی نشسته بود؟»
«دیدم. چه زود بچهدار شد.»
مادرم خندهای کرد و گفت: «هجده سالشه فرهاد جان.»
دهانم مثل واو باز کردم. گفتم: «بزرگتر میزد.» بعد گفتم: چرا نمیره خونهی پدربزرگش؟ مگه خونهی کناری نیستن؟»
مادر گفت: «برای تکلیفش میخواد به اینترنت خونه وصل بشه. خونهی پدربزرگش اینترنت نداره. مامانش هم گفته حق نداره بستهی اینترنت بخره.»
اینترنت سیار را خودم آورده بودم. شانهای بالا انداختم و به سمت اتاق سابقم که چمدانم را گذاشته بودم رفتم تا حوله و لباس تمیز بردارم.
خودم را خیسانده بودم و میخواستم آخر سر سرم را دوباره بشویم که مادر به در حمام تقهای زد و گفت: «آقا فرهاد! ما داریم میریم.»
بلند گفت: «به سلامت. سلام برسونین… آخر شب برمیگردین؟»
«آره. تو بخواب. یک دو که تمام بشه میاییم. ماشین رو بابات برده مسجد. میآره در خونه از همون جا میریم عروسکشون.» پس هنوز در خانه عروسی میگرفتند.
گفتم: «باشه. من به کارام میرسم. بعد میخوابم.»
«خداحافط»
گفتم: «به سلامت خیر.» و مادر رفت.
حمام مفصلی کردم و محیط آشنا و نیمهتاریک حمام بزرگ، خاطرات گذشته را به یادم آورد. آن چند جلسهای را که به فاطمه درس داده بودم به یاد آوردم. یادم آمد متوجه توضیحات من نمیشد و مرتب کلافه بودم. میز پایه کوتاهی روی زمین اتاق گذاشته بودم و هر کداممان یک طرفش نشسته بود. آن قدر حل کردن مسالهها را طول میداد که من فرصت کلی خیالپردازی داشتم و خیالپردازیها به یادم آمد… فاطمه و معصومه و مادرش و پدرش و برادرهایش همه هیکلی و قد بلند بودند. یادم آمد هر دفعه که از در اتاق تو میآمد، به نظرم میرسید سرش به چهارچوب بالای در میسایید. میدانستم این طوری نیست. اما هر بار دلم میریخت. یادم آمد دلم میخواست بدانم چقدر از من بلندتر است. یادم آمد رضا برادرش که آن موقع دوازده سیزده سالش بود، اما یک سر و گردن و کمی هم بیشتر از من هفده هجده ساله بلندتر بود، یک بار سر کلکل گفته بود کوتاهترین عضو خانوادهی آنها، از بلندترین خانوادهی ما بلندتر است و شاید راست هم میگفت. فاطمه، همین زن چاق و پیر بود که سه چهار سالی از من کوچکتر بود و آن روزهای چهارده پانزده سالگیاش، هر بار به خانه میآمد که درس بگیرد، شبش خواب میدیدم مرا روی پستانهای همان موقع عظیمش نشانده و خودش بیخیال من، مشغول کار دیگری شده است…
متوجه شدم راست کردهام و همین طور بیحرکت در حمام ایستادهام. دوباره دوش را باز کردم و زیرش رفتم.
کارم که تمام شد، حوله را به خودم پیچیدم و به اتاق چمدان رفتم.
با سشوار قدیمی خانه موهایم را خشک کردم که شفته نشوند. بعد لباس پوشیدم. دودل بودم که چون کسی خانه هست جین بپوشم، بعد به خودم گفتم خانهی خودمان است و شلوارک سبز و سفیدم را پوشیدم و از فکر بادی که قرار بود از کولر به پاهایم بخورد دلم غنج رفت. موبایلم را هم از جیب شل
3 394
بهنوش، نوه همسایه
1402/03/06
#ارباب_و_برده
چراغهای خانهی قدیمیمان روشن بود، یعنی هنوز نرفته بودند. بعد یادم آمد که دم اذان است و پدرم حتماً به مسجد رفته است. خسته زنگ در را زدم و بعد کلید انداختم و در را باز کردم. صدای مادرم از آیفون آمد که کیه. از لای چهارچوب سرم را به عقب برگرداندم و گفتم: «منم مامان!»
دم ایوان که کفشهای سنگینم و جورابهای چسبیده به پاهایم را میکندم، صدای مادرم را شنیدم که به کسی میگفت: «… آره، این دفعه که فرهاد قرار شد بیاد ماموریت، ما هم گفتیم باهاش بیاییم، هم اون تنها نباشه و هم سری به همسایهها بزنیم…» و واقعیتش، با همهی دردسرهایش، خوب بود که این دفعه لازم نبود در خانهی شرکتی بمانم و کنسرو بخورم. یکی از دردسرهایش این بود که هر کس بود، لابد از آشناهای قدیمی بود که من نمیشناختم.
چند ضربهای با کلید به در هال زدم و گفتم: «یا الله!» صدای مادرم بلند شد که گفت: «بفرما آقای مهندس!» آهی کشیدم. هر چه به پدر و مادرم میگفتم مهندس صدا کردن من پیش دیگران عزت و احترام نمیآورد، گوش نمیکردند.
وارد هال شدم و جلوی نشیمن توقف کردم. یک زن خیلی چاق و درشت نزدیک مادرم روی کاناپه نشسته بود و زنی دیگر با مانتوی رنگی هم در مبل گندهی انتهای اتاق فرو رفته و دفتری روی پایش پهن بود که سرش را بلند کرد و دیدم دختر جوانی است که به نظر به همان چاقی زن بود و بلافاصله گفت: «سلام»
صدای جوانش بسیار دلپذیر بود.
بلند گفتم: «سلام علیکم.»
مادرم گفت: «سلام مادر» و من خطاب به زنها گفتم: «بفرمایید خواهش میکنم. پا نشید. خوب هستین؟ خیلی خوش اومدین. بفرمایین.» و از زنهای نیمخیز شده رو برگرداندم. مادرم گفت: «فاطمه خانم رو یادت هست؟» اخم مختصری کردم و مادرم به کمکم آمد: «دختر همسایهمون. یادته بهش دردس میدادی؟» و یک دفعه خاطرهی دختر نوجوان چاقی از بیست و چند سال پیش آمد که دم کنکور به اجبار مادرم در رودربایستی همسایه، چند جلسهای به او ریاضی درس دادم.
گفتم: «آها!» و رو به زن برگشتم: «خوب هستین؟ پدر و مادر خوبن ان شالله؟» مادرم محض توضیح گفت: «آقای حضرتی که همون موقع که پشت کنکور بودی به رحمت خدا رفت.» خستهتر آن بودم که ضایع شوم. گفتم: «خدا رحمت کنه.» که فاطمه از لای چادرش جویده جواب داد و من فقط «رفتگان شما» را تشخیص دادم. « «ببخشید من خیلی خستهام، خیلی حواسم سر جاش نیست.» بعد گفتم: «با اجازه!» و چون زن میخواست به سنگینی از روی مبل بلند شود سریع گفتم: «زحمت نکشید. بفرمایید خواهش میکنم.» و از جلوی در نشیمن گذشتم.
مادر پشت سرم آمد. «گشنه نیستی؟» گفتم: «نه. خیلی خستهام. یک دوش بگیرم. کارهای شرکت هم هست. باید انجام بدم. بعد یک فکری میکنم.» مادر گفت: «برات عذا درست کردم. توی فر گذاشتم. سالاد هم توی یخچاله.» برگشتم، دستش را گرفتم و بوسیدم که عقب کشید. گفتم: «دست شما درد نکنه.» بعد گفتم: «شما میرین عروسی پسر رضایی؟ بابا کجاست پس؟» گفت: «آره میریم. بابات هم از مسجد میآد. میدونی که خیلی دل خوشی از این برنامهها نداره. به خاطر آقای رضایی میآد.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «من با فاطمه و معصومه میرم.» بدون علاقهی خاصی گفتم: «معصومه کیه؟»
مادرم نگاهی با لبخند به من کرد و گفت: «یعنی تو دو تا دختر همسایه رو یادت نیست؟» و یادم آمد که همسایه دو دختر داشت و دو پسر و من هیچ کدام را به خاطر نداشتم. قیافهی پسر بزرگ همسایه را یادم آمد که از هم متنفر بودیم و همین موقع یادم آمد که پسرک هم در سی سالگی، مثل پدرش، با حملهی قلبی مرده است.
سری تکان دادم و از آمار گذشته خودم را بیرون کشیدم. گفتم: «یه چیزهایی د
3 394
های سطح شهر تهران بسنده میکردیم.
ولی اینبار فرق میکرد، من عزمم رو جزم کرده بودم که پاشم برم کیش، حالا چرا کیش، چون رامین سال دوم کنکور فقط تونست توی یکی از دانشگاههای کیش مهندسی برق قبول بشه و در نتیجه، مامان و باباش یه آپارتمان نقلی اونجا خریدن تا این بچه آواره نباشه و بتونه راحت درسشو بخونه، حالا هم که درسش تموم شده، اونجا شده کاخ جنوبی خانوادش که هی برن و بیان، منتهی خب اون هفته شهرستان عروسی دعوت بودن و بالکل برنامهی برای رفتن به کاخ جنوبی نداشتن.
خلاصه که من رفتم رو مخ بابام که اگه بزاری من برم رتبم بهتر میشهه، درسم عااالی میشه، همهی خستگیام در میرههههه، اگه نزاری برم کارتن خواب و خاکبرسر میشمممم. و از این گونه "ننه من غریبم بازی"ها درآووردم. از اونجایی که مامان و بابام، رامین و خانوادهاش رو میشناختن و رابطهی خوبی با هم داشتن و جدیدا یه رابطهی کاری کوچیکی داشت بین بابام و بابای رامین شکل میگرفت و گاهی اوقات به صرف ناهار و شام به خونهی هم دعوت میشدیییییییم، مجوز این سفر رو از ابوی گرامی گرفتم.
برای پسفردا صبح بلیت خریدیم و من چمدونم رو بستم و قرار شد یکشنبه صبح بریم و شنبه شب برگردیم.
من و رامین به دلایلی که مربوط به بیتجربگی و خامی هردوتامون در امر مقدس سکس میشد، تا حالا نتونسته بودیم آنال سکس رو تجربه کنیم، البته نگفته نماند که هفتهای یکی دو روز، در چندنوبت، با لب و زبون و حلق و لایپاهام از خجالت کیرش درمیومدم و کیر بزرگشو جوری تا تخماش میخوردم که سر کیرش، با معدم سلام و علیک داشت. ولی خب همیشه این حس رو داشتم که من دارم تو این رابطه کم میزارم و این حق رامینه که با من سکس کامل داشته باشه. البته اینم بگم که رامین هیچوقت به من برای سکس فشار نیاوورده و هرکاری کردم به درخواست خودم بوده و در کل خیلی بیشتر از اون حشریم.
القصه من با خودم گفتم که این هفته بهترین فرصته که من این کون لامصب رو باز کنم.
برای شروع رفتم تو اینترنت سرچ کردم و کامل راجع به آماده سازی مقعد و انواع لوبریکانت و کاندوم و این چیزا خوندم.متوجه شدم که یکی از برندها یه پک سکس مقعدی زده و بنظرم اومد خیلی چیز خفنیه. ولی خب روم نمیشد برم از داروخانه بخرم که. خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم برم از یه داروخانه که خیلی از خونمون دور باشه و احتمال اینکه دوباره بخوام بهش مراجعه کنم صفر مطلق باشه، این پک لوبریکانت و کاندوم رو بخرم و بیام.
خلاصه با هررررر بددددبختی بود این کار رو کردم و با هزارتا پنهونکاری و خالیبندی، آووردمش تو خونه و لای لباسام قایشمون کردم توی چمدون.
فردا صبح رامین اومد دم در خونمون و دوتایی سوار ماشین مامانم شدیم و مامانم ما رو رسوند فرودگاه و بعدشم رسیدیم کیش و با یه تاکسی رسیدیم دم خونه.
آپارتمان خیلی قشنگی بود. نمای سفید رنگ و با ساحل حدود ۲ ردیف آپارتمان دیگه فاصله داشت. ولی خب از اونجایی که طبقهی دوم بود ویوی دریا نداشت، در عوض صدای آب شنیده میشد. یه واحد ۶۰ متری تکخواب با دکوری که خود رامین خریده بود و چیده بود. سلیقش خوب بود. حس میکردم تو خونهی خودمونم. خودم و رامین. واقعا قلبم پر از عشق بود و خیلی خوشحال بودم. رامین هم همین حس رو داشت.
خیلی خسته بودیم، ساعت هم تقریبا ۲ ظهر بود، یه ناگت درست کردم و خوردیم و بعد رفتیم تو اتاق و فقط لباسارو کندیم و روی تخت یه نفرهی رامین، دو نفری از فرط خستگی بیهوش شدیم.
@sparty3
3 394
یه هفتهی به یاد موندنی (۱)
1402/03/06
#گی
سلام. من سینام و ۱۹ سالمه. این خاطرهای که میخوام بنویسم مال همین چندوقت پیشه و مدت زیادی ازش نگذشته.
یکمی از خودم بگم.
قدم ۱۶۸ئه، ۵۵ کیلوئم، خوشاخلاق و مهربونم و میشه گفت خوشگلم ( بنظر خودم زیاد نه، ولی خب مامان و بابا و دوست و آشنا و فامیل از وقتی یادم میاد بهم میگن که خوشگلم؛ در نتیجه فرضاً خوشگل محسوب میشم.)
دیپلم تجربی دارم و پشت کنکوریم و الانم واقعا از فشار کنکور اینقدر اذیتم که اومدم برای یه گریز کوچیک از درسها، این خاطره رو براتون بنویسم.
حدود چندماه پیش بعد از اینکه توی چندتا از آزمونهای قلمچی رتبه و تراز خیلی خوبی آووردم، یهو رتبه و ترازم خراب شد، تمرکزم به هم ریخت و خودم و مامان و بابام و مشاور کنکور و معلما دسته جمعی گرخیدیم که چی شده که یهو افت درسی پیدا کردم، آخر مشاورم به این نتیجه رسید که بله، آقا سینا خیلی خسته شده و باید یه یههفتهای از درس و مدرسه و کنکور و تست دوری کنه و علیالحساب یکی از آزمونهارو هم نده. ما هم گفتیم چشم.
اونجای جلوی مشاور و مامان و بابام خیلی خودم رو ناراحت نشون دادم که ای بابا، حالا من این درد و خماری دوووری از کتابا و تستهارو چجوری به دوش بکشم؟؟؟ ولی خب در واقع تو کونم عروسی بود چون واقعا پاره بودم از دست این تست و قلمچی.
تو ماشین که داشتیم از پیش مشاورم برمیگشتیم، به دوستپسرم پیام دادم که کجای کاری، یه هفتهههه مرخصی گرفتم. منتظر بودم که الان خیلی خوشحال بشه که یه هفته میتونیم همش پیش هم باشیم و خوش بگذرونیم؛ ولی خب آقا اینقدر غر زد که آی پسفردا کنکورت خراب میشههه، بدبخت میشییی، بیچاره میشی، کارتن خواب میشییی و از این شر و ورا که من مجبور شدم همونقدری که طول کشیده بود مشاورم مامان بابام رو قانع کنه، وقت بزارم تا ایشون رو قاانع کنم که باور کن یه هفته دوری از تست و کنکور باعث نمیشه من کارتن خواب شم و در نهایت از گرسنگی بمیرم.
یکمی هم دوستپسرمو بهتون معرفی کنم.
آقا رامین، ۲۲ ساله، شاید باورتون نشه ولی توی همایش همین مرکز مشاورهی کنکور با هم آشنا شدیم، اونموقع من کلاس نهم بودم و ایشون کنکور داشت، منتهی چون راهنمایی ما و دبیرستان اونا جزو یه مجموعه مدرسه بود، توی همایشها میدیدیم همدیگرو.البته اونموقعها فقط با هم دوست بودیم (دوستای خیلیییی صمیمی) و رابطه و رفت و آمدمون هم در همین حد بود، البته هر دومون میدونستیم که علاقهای که به هم داریم بیشتر از دوستیه، ولی خب کسی جرئت نمیکرد چیزی بگه تا اینکه حدود ۲ ماه قبل از این خاطره، ساعت ۳ صبح که داشتیم با هم چت میکردیم، رامین همه چی رو بهم گفت و منم از خدا خواااستهههه، مثل ندید پدید (بدید)ها گفتم منم عاااشقتم و این آقا شد دوستپسر ما. مهندسی برق خونده، ۱۹۳ قدشه(بچم یکم دیگه رشد میکرد میوه میداد.) و حدود ۹۰ کیلو وزن و به زعم بنده، جذابترین پسر عالم. توی شرکت باباش رئیس یه بخشه و یکمی توهم میلیونر خودساخته داره که من میدونم چرت و پرته ولی به روش نمیارم.
بیشتر اهل ورزش و گیمه و عاشق موتور سواریه. (ولی به دلایلی چندسال طول کشید تا بتونه گواهینامهی موتورش رو بگیره.)
آقا یه ۳ ۴ ساعتی از جلسهی مشاورهی من نگذشته بود که دیدم رامین زنگ زد، تلفن رو برداشتم و بعد سلام و احوال پرسی و مقدار فراوانی از قربون صدقه، گفتش که بیا بریم کیش این یه هفته رو. راستش بار اولی نبود که این دعوت از طرف ایشون مطرح میشد، ولی خب هربار درخواست من برای رفتن از پدر گرامیم، با یک “نه” بزرگ و کوبنده رد میشد و من و رامین دست از پا درازتر به دِیتهامون در کافه و رستوران
3 394
سکس با ترنس
1402/02/29
#شیمیل #اولین_سکس #ترنس
سلام، این داستان اولین سکس من هست، کاملا هم واقعی (اسمارو عوض میکنم)
من حسامم ۱۸ سالمه، قبل این خاطره سکس نداشتم، یه روز خیلی حشری بودم توی گروه ها دنبال کیس واسه کردن میگشتم
یه ترنس و پیدا کردم، خلاصه اشنا شدیم و قرار گذاشتیم واسه ساعت ۱ همون روز، سوار مترو شدم و تو راه خیلی استرس داشتم، از مترو تا خونش تقریبا ۱۰ دیقه فاصله داشت، رسیدم اونجا پلاک و گفت، رفتم تو
خونش طبقه آخر بود، آرایش کرده بود، پول و بهش دادم
گفت لخت شو، لخت شدم بعد بهش گفتم اولین بارمه
فهمید باید خوب بهم حال بده، شروع کرد لیس زدم شکمم تا رسید به کیرم
حس خیلی عجیبی بود اولین باز بود یکی داشت کیرمو ساک میزد، معلوم بود وارده عالی ساک میزد حتی یه بار هم دندون نزد
چون میدونست اولین بارمه و ممکنه ابم زود بیاد کم ساک زد
اماده شدیم واسه کردن، اول یه ذره لب گرفتیم دروغ چرا زیاد خوشم نیومد بعد گذاشت ممه شو بخورم و خیلی حال داد
بعد داگی نشست یه خورده روغن به سوراخش زد، و من سعی کردم بکنم تو، و اینم بگم سایز من ۱۳ عه و کوچیکه
هر چی فشار میدادم نمیرفت، کاملا صاف خوابید بازم سعی کردم نرفت
گفت بزار تو بخوابی بشینم روش، گفتم نه بزار همینطوری
بالاخره بعد کلی زور تونستم بکنمش تو، فوق العاده بود، فقط چن بار تلمبه زدم که آبم زیر ۱ دیقه اومد باورم نمیشد اونقد آب ازم بیاد بیرون چون دیشبش زده بودم ولی انگار یه ماه بود نزده بودم همشو ریختم رو کونش
رفتم کیرمو شستم و بعدشم رفتم
نوشته: Hesam
@sparty3
3 394
کون تنگ مردی که منو عاشق خودش کرد
1402/02/28
#گی
سلام دوستان داستانی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به یک سال پیش من سینا هستم و ۲۳ سالمه گی هستم پوزیشن بیشتر تاپ هست داستان از اونجای شروع شد که من ی پیج اینستاگرام داشتم ی عکس نصفه صورت از خودم گذاشته بودم پروفایل با اینکه پیجم قفل بود ولی بازم درخواست ها و پیام های زیادی میدادن بهم ی روز یکی که خیلی وقت بود پیام میداد با ی پیج فیک تصمیم گرفتم جوابشو بدم و اینکارو هم کردم گفتماصل بده که اصل داد سعید ۳۵ ساله… بعد یکم چت پیشنهاد سکس داد من گفتم عکستو بفرس زمانی که عکسشو فرستاد خیلی خورد تو ذوقم هیچ شباهتی به کیس مورد نظر من نداشت چند وقت پیجوندمش و جوابش رو ندادم اون هر روز پیام میداد ی شب که خیلی حشری شده بودم جوایشو دادم و گفتم من فقط میکنمت اگه میخوای قرار بزاریم سریع قبول کرد و داخل ی هتل رفتیم با هزینه اون خلاصه لباسامون رو که در اوردیم دیدم برعکس قیافش اندام خوبی داره بعد مشغول لب گرفتن بودیم گفت من تا حالا ندادم و تنگم ی لحظه خندم گرفت با خودم گفتم داره کسشعر میگه … رفتیم رو تخت و خوابوندمش حسابی روغن مالیدم دم سوراخش هر کاری کردم کیرم نرفت تو کونش اینم بگم کیر من خیلی کلفته و ۱۸ سانته دیگه اخرش با لاپای ابم رو اوردم اونم جق زد ابش اومد…حدوه ۲ ماه تموم هفته ای ی بار میرفتیم هتا و لاپای حال میکردیم گاهی اوقات اونم منو لاپای میکرد ی روز که بهم زنگ زد که باز بریم هتل بهش گفتم به شرطی میام که بزاری سوراختو باز کنم گفت نمیتونم اذیت میشم و فعلا … گفتم هر وقت تونستی خبرم کن من لاپای و اینا نمیخوام دیگه قط کردم و یک هفته بعد زنگ زد گفت هرچی تو میگی قبول …حسابی بدنشو لیس زدم وحشریش کردم ژل هم گرفته بودم زدم دم سوراخش خوابیدمروش کیرمو ارو فشار دادم تو کونش شروع کرد به ناله کرد تقریبا نصف کیرم رفته بود تو سوراخش اخ که چقدر تنگ و داغ بود التماس میکرد بیشتر از این فرو نکن منم قبول کردم از بس تنگ بود که با چنتا تلمبه ابم اومد وقتی بلند شدم دیدم کیرم خونی شده با اینکه کلشو نکردم تو و لی خیلی حال داد بهم اون روز گذشت هر دفعه بیشتر میکردم توش تا اینکه ی شب کلشو کردم تو کونش اونشب بازم خون اومد از کونش خیلی بهم حال میداد از وقتی که کل کیرمو جا میکردم تو کونش کم کم پوزیشن ها مختلط میکردمش و حسابی منو وابسته خودش کرده بود با اینکون دادنش هر چقدر میکردمش سر نمیشدم و همین سکس ها باعث شد عاشقش بشم الان ی ساله رفته و من هر شب به یادشم به یاد کون کون تنگ و اون ناله هاش که واسم دلبری میکرد …
نوشته: سینا
@sparty3
3 394
سکس با ترنس
1402/02/29
#شیمیل #اولین_سکس #ترنس
سلام، این داستان اولین سکس من هست، کاملا هم واقعی (اسمارو عوض میکنم)
من حسامم ۱۸ سالمه، قبل این خاطره سکس نداشتم، یه روز خیلی حشری بودم توی گروه ها دنبال کیس واسه کردن میگشتم
یه ترنس و پیدا کردم، خلاصه اشنا شدیم و قرار گذاشتیم واسه ساعت ۱ همون روز، سوار مترو شدم و تو راه خیلی استرس داشتم، از مترو تا خونش تقریبا ۱۰ دیقه فاصله داشت، رسیدم اونجا پلاک و گفت، رفتم تو
خونش طبقه آخر بود، آرایش کرده بود، پول و بهش دادم
گفت لخت شو، لخت شدم بعد بهش گفتم اولین بارمه
فهمید باید خوب بهم حال بده، شروع کرد لیس زدم شکمم تا رسید به کیرم
حس خیلی عجیبی بود اولین باز بود یکی داشت کیرمو ساک میزد، معلوم بود وارده عالی ساک میزد حتی یه بار هم دندون نزد
چون میدونست اولین بارمه و ممکنه ابم زود بیاد کم ساک زد
اماده شدیم واسه کردن، اول یه ذره لب گرفتیم دروغ چرا زیاد خوشم نیومد بعد گذاشت ممه شو بخورم و خیلی حال داد
بعد داگی نشست یه خورده روغن به سوراخش زد، و من سعی کردم بکنم تو، و اینم بگم سایز من ۱۳ عه و کوچیکه
هر چی فشار میدادم نمیرفت، کاملا صاف خوابید بازم سعی کردم نرفت
گفت بزار تو بخوابی بشینم روش، گفتم نه بزار همینطوری
بالاخره بعد کلی زور تونستم بکنمش تو، فوق العاده بود، فقط چن بار تلمبه زدم که آبم زیر ۱ دیقه اومد باورم نمیشد اونقد آب ازم بیاد بیرون چون دیشبش زده بودم ولی انگار یه ماه بود نزده بودم همشو ریختم رو کونش
رفتم کیرمو شستم و بعدشم رفتم
نوشته: Hesam
@sparty3
3 394
یکی بیمو،فقط کس،کون و زیر بغل،یهو دست انداخت دکمه های پیرهنم پاره کرد رکابی پاره کرد،کمربند باز کرد چرخید کسش گذاشت دهنم اروم شلوار و شرتم از پام کشید پایین تا کیر دید کرد دهنش،دو سه تا ساک زد،بیشتر خیسش کرد برگشت پاشد با سرعت نشست روش،خم شد صورتم کرد لای سینه هاش،بیشتر شکل تجاوز به من بود،من از دیدن بدنش،و ارزو ۱۲ساله به ۱دقیقه نکشید توش ارضا شدن که صداش در اومد،مهشید اینطوری میکنی،یه چک دیگه زد،منم از کوره در رفتم از رو کیرم پرتش کردن اونور تا جا داشت چک مالش کردم گریه کرد رفتم دستشوی اومدم دیدم داره گریه میکنه،کیرم بلند شد،گفتم حسرت چندین ساله جفتمون مثله دفعه اول روت پیاده می کنم،هلش دادم به پشت،درازکش شد کیرم کردم دهنش چه ساکی زد،سیخ سیخ شدم حس کردم پوست کیرم داره پاره میشه،به شکم خوابوندمش گذاشتم کسش چندتا زدم آبم قاطی ابش چسبید رو کیرم،در آوردم گذاشتم کونش،جیغ بلندی زد گفت به شوهرم از کون نمیدم،هر وقت طلا برام بخره از کون سرویس میدم،منم که زنم از کون اصلا و مطلقا،کونش گشادی قدیم نبود تنگم نبود،یکم کردم،گذاشتم جلو افتادم روش از زیرش به سختی دستم به کسش رسید مالیدم به دقیقه تکشید ابش اومد،من کردم کونش،حالش که جا اومد گفت بخواب اومد رو کیرم چند دقیقه زد ریختم کسش،سریع لباس پوشیدیم،اون شب مهشیدم گاییدم.الان هفته ای یکبار میاد خونه باباش منم مهشید و بچه میبرم اونجا،آرزو به بهانه خرید میاد ۱ساعت میده و میره،خیلی بهش میگم تمامش کن احتمال نابودی زندگیمون هست قبول نمیکنه شهوت کورش کرده،از سکسمون فیلم گرفته میگه اگه این رابطه تمام بشه فیلم به همه نشون میدم،جفتمون طلاق میگیریم منم زنت میشم،از اولین سکسمون هم پریود نشده چون بدون کاندوم هست،میترسم حامله باشه ولی میگه قرص میخورم.داستان چون طولانی و واقعی بود به جزییات سکس نپرداختم.
نوشته: Amir007
@sparty3
3 394
ه این ماجرا منجر به این شد که هردوتاشون با هم بکنم.
این پیش درامد داستان اصلی بود.این رابطه۱سال ادامه داشت،آرزو از کارش در اومد،با دوریان تمام کردم البته با آرزو هم کات کردم به خاطر یک داستانی که دیگه داشت شر میشد برام و دیگه اینکه درسام توی ارشد خیلی سنگین بود،فکر نکنین همش تو سکس بودم،نه اول درس بعد کس کلک بازی سکس.ترم مهر بود اوایل کلاسها وقت خالی داشتم دلم هوا ارزو دوریان کرد،خطهای جفتشون خاموش رفتم کافه آمار دوری گرفتم گفتن خیلی کم میاد،اومدم بیرون کتابفروشی چک کردم دیدم خبری نیست رفتم داخل آمار بگیرم بچه ها اونجا میشناختن،یه دختر بشدت زیبا جدید بود گفتم این جای آرزو اومده،دیگه چیزی نگفتم اومدم بیرون.ولی همیشه طبق عادت بیرون مغازه زاغ میزدم تا اینکه عاشق این دختر تازه وارد شدم،وای،حس عشق اول دوباره اومد سراغم،خیلی حالم بد شد،سیگارم زیاد شد،خوردن مشروب بیرویه،درس نمیتونستم،ارائه بدم(من سال۷۹خدمتم خریدم چون بابام دوست نداشت سربازی برم،پولدار نیستیم ولی اندازه خودمون داریم)اوضاع مالیم داشت خراب میشد،گفتم میرم با دختر حرف میزنم ولی اشتباهات شکست اولم تکرار نمیکنم،تایم نهار رفتم سلام کردم گفتم ببخشید میتونم اسمتو بپرسم،گفت نه،به قیافه زیباش نمیخورد اینقدر سگ باشه،خودمو باختم،چون عشق وسط بود نمیتونستم نرمال باشم،اومدم خونه یه نصفه قوطی ودکا سرکشیدم یه سیگار کشیدم یکم آروم شدم برگشتم مغازه،این بار خوب و مسلط حرف زدم،الان یادم نمیاد چی گفتم چون کلم گرم ودکا بود ولی نتیجه مثبت بود چون کار به قرارهای بعدی و در نهایت به ازدواج کشید.مهشید عشق جدیدم ماه بود ،مهربون در عین حال خشن،بعد چند ماه آشنایی و امتحان مصمم شدم برم خواستگاریش،بیکار بودم خونه نداشتم درسم مونده بود،عید خونه رفتم به بابا و مامانم گفتم بابام بال درآورد مادرم مخالفت کرد،خلاصه راضی شدن روز خواستگاری با خانواده خونه مهشید رفتیم به محض ورود شوک شدم،بله آرزو خواهر دوم مهشید،آرزو کنار شوهرش اونم شوک،من سریع جمع کردم،ولی آرزو و شوهرش روبروم،من استرس خواستگاری دارم ولی کیرم برای بدن سکسی آرزو سیخ شده بود،باز به ودکایی که تو ماشین بود متوسل شدم،اون روز هم به خوبی گذشت و ازدواج کردم و بچه دارم ولی همیشه آرزو از من فرار میکرد،شوهرش رفیق صمیمی شدم،خیلی وقتها تنها بودیم حرفی نزدیم تا اینکه چند روز پیش،خونه پدر زنم بودیم،همه رفتن عیادت فامیلشون،من و آرزو نرفتیم،آرزو چایی آورد،خوردم میخواستم چرت بزنم گفت،امیر به مهشید گفتی با من بودی گفتم نه،اگه گفته بودم الان ما دوتا اینجا بودیم،باز پرسید مهشید اونطوری میکنی؟سریع نیم خیز شدم اومدم بگم اره،گفت خوش به حالش هم از کسش،هم کونش میگاییش،کیرم بلند شده بود ولی داشتم مقاومت میکردم،گفتم مگه با علی سکس نداری،گفت چرا زیاد هم داریم خوبم میکنه ولی مثله تو نمیکنه.ناگفته نماند تو ای چند سال که خواهرزنم شده هر وقت دیدمشه لخت تصورش کردم و بیشتر وقتها مهشید میکنم آرزو بجاش تصور کردم.متوجه شدم حالش بده،ده دوازده سال تحمل کرده،خودم زدم به خواب دیدم یکی یقهم گرفت کشید یه چک گذاشت گوشم،گفتم چته آرزو،با گریه گفت یادته چقدر التماس کردی پردمو بزنی،گفتم خوب گفت الان دیگه پرده نیست نمیخوای بزاری کسم،گفتم پرده خواهرتو زدم شبا هم میزارم کس خواهرت،از اونجایی که وزنش خیلی بیشتر از مجردیش شده بود پرتم کرد زمین،نشست شکمم،شروع کرد شلوار لی و تیشرت تنش کندن،منم کیرم سیخ اماده،گفتم پاشو لخت شم،پا نشد.
وای سینه۸۵،برف با همون نوک صورتی،نوک بزرگتر شده بود،کسش اندازه یه کف دست،بدن همشونم ژنت
3 394
مگه نمیخوای حال کنی،گفت من پرده دارم،منم گفتم میزارم لا کست ابت بیاد بعد کونت میزارم،گفت نه،اولا من کونی نیستم دوما درد داره،گفتم اولا اگه ندادی از کجا میدونی دوما زنگ میزنم دوری اگه گفت درد نداره دوبار پشت سر هم میکنمت.از اونجایی که میدونستم کون داده ولی اندازشو نمیدونستم؟خیالم راحت بود،زنگ زدم دوری گوشی گذاشتم رو اسپیکر گفتم دوری من از کون میکنمت درد میگیره؟گفت بارای اول شدید ولی بعد عادی میشه،همزمان اگه کستم بمالن یا بخورن که دیگه نگو،دوری گفت برا چی میپرسی،که آرزو اشاره کرد نگو،منم گفتم تو نصفه ولم کردی آرزو لطف کرد میخواد کارتو تموم کنه.آرزو به حرف اومد گفت دوری ببخشید امیر اصرار کرد و…دوری پرید وسط حرفش گفت آرزو یطوری سیرش کن تا چند روز سمت من نیاد از کارم موندم(نقشه)خلاصه یه دور کسش خوردم به انواع روشها،بهترین هاش ۶۹ بود که به محضی که کیرم ساک زد فهمیدم حرفه ای،چون سریع متوجه آب کس دوری و حتی بو کون دوری شد و مدل دیگه با اون ارضا شد روی دهنم نشست و من براش خوردم.
یه دستشویی رفتم و شاشیدم تا کیرم یکم شل شه و شستم اومدم دوباره خوردن کسش تا دوباره چشاش بسته شد.منم ابم دم کیرم بود که چون ۶۹ بودیم یهو تو دهنش خالی شدم،گفتم مثله دفعات اول دوری الان قهر میکنه دیدم خیلی حرفه ای با کیرم رفتار کرد و ابم کامل با لب و زبونش کشید پا شد. رفت دستشویی،منم دنبالش.اب ریخت دهنش شست کیرم گرفت یکم شست گفت بریم اتاق،با کیرم ور رفت و از سکس من و دوریان پرسید و دوریان چطور ابت میاره و چی میکنه چی نمیکنه،که کیرم سیخ شدو. رفتم سراغ کونش،یکم ساک زد سیخ شد،لا کسش کشیدم لیز شد گفتم چطور راحتی،اینحا سوتی داد،اونایی که کون داده باشن و اونایی که کرده باشن میدونن چه حالتی واسه دختر راحتره ،به کمر خواب باشن پا بدن بالا،هم کیر تا بیخ نمیره هم راحت میره.آرزو گفت این مدلی منم با احتیاط انگار بار اولش باشه باهاش رفتار کردم و بعد از چند دقیقه تلاش و آخ و اوخ نصف کیرم دادم داخل،با شصت راستم چوچولشو مالیدم تا حسابی حشری شدو کیرم کامل دادم تو،دیگه راحت تر تلمبه میزدم،گه گاهی هم یه لب فرانسوی میگرفتم،مدتی از کون کردمش در اوردم و کسش دهن گذاشتم خیلی وحشی شده بودم،اینقد که بدون اینکه نفس تازه کنم کسش خوردم تا با جیغ آبش اومد،منم اونموقع بعد از یه ماراتون خیس نفس کشیدم،حساب ساعت از دستم در رفته بود،بعد از چند دقیقه گفتم آرزو بکنم کونت آبم بیاد که خیلی داغون شدی،با بیحال گفت دوریان همینطوری میکنی؟گفتم کم و بیش،گفت کسو به خاطر همینه به هیچ پسری. راه نمیده همیشه هم خوشحاله،گفتم ارزو خستم شد بیا بشین رو کیرم بزن تا بیاد،گفت کجا بیاد گفتم هر جا که تو بخوای اوند نشست روش و مشغول شد منم دستم گذاشتم رو کسش و مالیدم،چون هنوز حس داشت حشری شد و با عشق بیشتری میزد نزدیک ارضا جفتمون بود که صدا در اومد ولی جفتمون میدونستیم کسی جز دوریان نیست،در اتاق باز شد دوریان چشم تو چشم ما و آرزو دیگه نزد و ترسید من چند تا سریع زدم و کسش تو دستم اول آرزو شد و بعدش من،بیحال ولو کف اتاق.
آرزو سریع دوید دسشویی دوری پشت سرش منم سیگارم روشن کردم،دوری اومد گفت به آرزوت رسیدی گفتم خیلی حشری،۳بار ابش اومد نه نگفت اگه تا شب بمالیش نه نمیگه.خلاصه دیگه روزهایی که دوری نبود آرزو بود،دوری پریود بود آرزو بود،جلسه دوم سکسم با آرزو جریان مسیج زیدش بهش گفتم،و واردیش تو کارش،خیلی اصرار کردم که پردش بزنم قبول نکرد که بعد به دوری گفت دوری زوری میخواست با کس بشینه رو کیرم،گفتم امروز چته گفت تو میخوای پرده آرزو بزنی ماله منو نزنی،ک
3 394
سکس با خواهرش قبل از آشنایی با همسر
1402/02/29
#خواهرزن
داستان یکم طولانیه ولی سعی می کنم خلاصه بنویسم به زبان عامیانه مینویسم که خوندنش راحت باشه،درضمن چون یکبار دیگه تونستم بعد از سالها خواهرزنم بکنم و خیلی به جفتمون حال داد داستانش مینویسم.
ساله ۸۰ بعد از یک شکست عشقی شدید و بهم ریختن اوضاع روحیم دیگه عهد کردم دنبال عشق و عاشقی نباشم و بچسبم به درس و دانشگاه،اگر دختری خودش پا داد بکنم.
سال سوم دانشگاه با یک دختر توپر و واقعا زیبا چشم رنگی و سفید به نام دوریان آشنا شدم اون دانشجو نبود،تو کافی شاپی که میرفتم با چند تا دختر و پسر همیشه بودن،اگر شکست عشقی و دلزدگی از عشق نبود حتما عاشقش میشدم،خلاصه با دوریان دوست شدم و همون اول کار بهش گفتم من دنبال ازدواج نیستم و فقط برای سکس می خوامت اگر فکرت چیزی غیر از اینه خداحافظ،که یکم مکث کرد و گفت منم همینطور.
دوریان سفید سینه ۷۵ و کون طاقچه ای داشت و ۲۰سالش بود،من بعد از اون جوابی که به من داد با خودم گفتم این زیادی داده و چون من تو خوابگاه نبودم و خونه از خودم بود(مستاجر)راحت بعد از یک هفته اوردم که بکنمش.
پا کار فهمیدم تا حد مالیدن و انگشت شدن کونش بوده،بگذریم تا سال آخر دانشگاه مثله زن وشوهر بودیم و کونش حسابی باز شده بود و قبل از کردن کسش میخوردم تا ارضا بشه و عشق اینو داشت تا با کون بشینه رو کیرم منم با دست کسش بمالم تا با هم ارضا بشیم.من درسم تمام شد و فوق هم همون دانشگاه قبول شدم.رابطه ادامه داشت و تو جمع دوستان دوریان یه دختر بود اسمش آرزو به دوریان گفتم میتونی ردیفش کنی بکنمش،گفت این با هر کی دوست میشه به نیت ازدواجه در ضمن کونی هم نیست.
یروز که دوریان بعد سکس رفت حموم که یک شماره ناشناس مسیج داد جیگر خونه ردیف شد فردا بیا که یبار دیگه بکنمت،دوریان اومد شاکی گفتم چیه یکم فکر کرد گفت زید آرزو ظهر گوشیش خاموش شد با خط من زنگ زد.آرزو تو کتابفروشی روبرو کافه کار میکرد.القصه دیگه از من اصرار از دوریان انکار تا دیگه قاطی کردم گفتم یا آرزو ردیف میکنی یا تمام کنیم،قصد من ازدواج نیست که،دوریان قبول کرد و کم کم خونه میومد آرزو هم میاورد.
وقتی دوریان میکردم،حسابی کسش میخوردم ارزو هم تو حال بود،داد میزد بخور،زبونت بکن تو کسم از این حرف ها،دوری گفته بود که آرزو چقدر شهوتش بالاست،بخاطر اینکه به بدن آرزو برسم هر روز دوریان میومد خونه،تا روز موعود دوری ارضا کردم و به بهونه کار(تو یه استودیو دوبله آماتوری کار میکرد)از اتاق لخت اومد پیش آرزو گفت من برم۱ساعت دیگه میام،آرزو هم گفت منم میام،دوری گفت امیر آبش نیومده اگه ارضا نشه تخم درد میگیره ببین میتونی یه جق بزنی خالیش کنی سریع لباس پوشید رفت،بعد چند دقیقه به آرزو زنگ زد گفت رفتی گفت نه،منم چون هماهنگ بودم اومدم حال و عذرخواهی از آرزو که ببخشید من چون هر روز دوری میکنم اودم جق بزنم طول میکشه خالی شم،آرزو اومد(شلوار جین تیشرت،مانتو شالش در میاورد)کیرم گرفت گفتم بریم اتاق صدام بیرون نره خونم۶۰متر بود
رفتیم اتاق،آب کس دوری روی کیرم خشک شده بود(همیشه لا کسش میزاشتم بعد میکردم کونش)و جق میزد کیرم اذیت میشد گفتم آرزو خیسش کن،دهنش اورد نزدیک تف انداخت رو کیرم زد،بعد چند دقیقه خیلی سیخ شدم و شهوتم بالا،اروم بغلش کردم دیدم چیزی نگفت،منم لباس خوردم،بازم سکوت و دیگه گفتم آرزو لخت شو،یکم نه و نوچ کرد که خودم لختش کردم،جالب این بود که دستش از کیرم جدا نمیشد.
وای چه بدنی،دوریان خیلی از آرزو سرتر بود ولی کیرم روی آرزو شدید حساس بود،نوک سینه صورتی،کس پف دار تنگ و خیس و برف،منم سینه هاشو کردم دهنم صداش در اومد گفتم کیرمه ول کن آب نیاد
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
