Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
بال کرد و یه کافه ای که بعضی وقتا می رفتیم قرار گذاشتیم می خواستم به بابک بگم چی تو سرمه و احتمالا اون منو منصرف می کرد و می تونستم خارج احساسات تصمیم بگیرم یه جورایی احتیاج به یه ادم خارجی داشتم که منصرفم کنه تو کافه تا منو دید گفت چی شده بهار مثل اینکه از قیافم معلوم بود که خیلی داغونم بهش قضیه سعید و گفتم زیاد تعجب نکرد به هر حال با هم رفیق جینگ بودن و فکر می کنم از این کارای سعید خبر داشت همین خیلی زد تو حالم ولی خب کسیو جز بابک نداشتم که هم بهش اعتماد داشته باشم هم در جریان زندگیم و احوالاتش باشه یکم باهام حرف زد تو این وادی که چیز عجیبی نیست و میره با سعید حرف بزنه ولی بهش گفتم نیومدم که این کارو بخوام چون تصمیم دیگه ای دارم گفتم تنها کاری که باعث میشه حالم بهتر شه اینه که با سعید برابر شم و بهش خیانت کنم یکم تعجب کرد و بهم گفت اشتباه می کنم ولی یه برقی تو چشاش اومد ( انگار کیر دیده بود "به خاطر تو کاربر d.e.x.t.e.r) یهو رفتم تو فکر تمام خاطراتم با بابک اومد جلو چشمم همیشه جلو بابک راحت لباس می پوشیدم و تو حرفامم هیچ وقت رعایت نمی کردم حتی تو آنتالیا سه تایی با سعید رفتیم استخر هتل و من یه مایو دو تیکه پوشیده بودم و خیلی بدنم بیرون بود ولی تو تموم این مدت هیچ وقت یه نگاه چپ و اشتباه از بابک ندیده بودم که بخوام حس بدی بکنم ولی این چشایی که الان خیره داشت بهم نگاه میکرد یه حکایت دیگه ای داشت تو این افکار بودم که بابک با جمله :البته تو هم حق داری مهر تایید و به اون افکار زد . بازی رو فهمیدم ولی خواستم یکم ادامش بدم گفتم منظورت چیه؟ مقدمه چینی نکرد و گفت خیلی وقته تو کف منه و یه فاز روشنفکری هم گرفت که فقط برا سکس منو میخوادو اینجوری جفتمون میتونیم به خواستمون برسیم بابک جذاب بود و بامزه و مورد اعتماد راستش یکم قلقلک شدم این کارو باهاش بکنم ولی فهمیدم مقدار زیادی از این قلقلک تحت تاثیر جو و اتفاقای به وجود اومدس پس بهش گفتم بذار فکرامو بکنم و بدون اینکه چیزی سفارش بدم اومدم خونه نشستم یه دودوتا چهارتا کردم و خیلی زود فهمیدم باید چیکار کنم دلیل نداشت از چاله بیفتم تو چاه اولین کاری که کردم وسایلمو جم کردم بابک رو بلاک کردمو برا سعید یه یادداشت گذاشتم که به فکر جدایی باشه بعدم پا شدم رفتم خونه پدرم “خونواده جایی که اگه گوشتتو بخورن استخونتو نمی شکنن”. من یه آدم سی و دوساله ام که میتونم زندگیمو دوباره بسازم .
نوشته: متقارن
@sparty3
3 394
ماجرا با رفیق شوهرم
1402/03/21
#خیانت
سلام
اسم من بهار است
من با اینکه تو خانواده غیر سنتی و لامذهبی بزرگ شدم و تقریبا از بچگی تا همین الانشم هر جور دوست داشتم پوشیدمو هر کار خواستم کردم ولی همیشه به یه چیزی اعتقاد داشتم اونم ایجاد اعتماد و عدم خیانته یعنی حتی زمانی که دوست پسر داشتم اهل موازی کاری و صبح با یکی بودن و شبش با یکی دیگه نبودم. حدود دو سال پیش با سعید بعد از یک سال دوستی علی رغم موافقت خانوادم ازدواج کردم. سعید پسر خوب و باحال مثه خودمه یه کوچولو اختلاف سطح مالی داریم که به چشم نمیاد.در حد خودش خوبه یه مغازه طلا فروشی داره که یه زندگی نرمال رو به بالا رو ساپورت می کنه.تو این دوسال ما روزای خوبی رو با همدیگه گذروندیم. سعید یه دوست داره به اسم بابک که پای ثابت مهمانی رفتنا و خوشگذرونی هامون بود. حتی همین چند ماه پیش یه سفر سه تایی با هم رفتیم آنتالیا و خیلی بهمون خوش گذشت کلا حس خوبی به بابک داشتم چند وقت پیش سعید از سر کار اومد و رفت که دوش بگیره یه توضیح بدم که ما هر کدوم گوشی خودمونو داشتیمو یه تبلتم تو خونه بود که سعید با اپل ایدی خودش روش برنامه می ریخت و هر وقت خونه بود گوشیشو با تبلت سینک میکرد اون روز که اومد خونه من داشتم با تبلت کار می کردم و نمی دونم چطور گوشی سعید خود به خود با تبلت سینک شد و یه دفعه یه اس ام اس از کانتکتی به اسم “مشتری ۵” براش رو تبلت ظاهر شد که نوشته بود( اگه تو خونمم مثل مغازت همینقدر شیطون باشی یه جایزه خوب داری) همه چیز برام مثل روز روشن بود و خیلی ناراحت شدم اولین چیزی که بهش فک کردم این بود که چرا باید بهم خیانت کنه من از نظر تیپ و قیافه خوب بودم از نظر اجتماعیم وضعیت خوبی داشتم و تو سکسم چیزی براش کم نمیذاشتم تنها چیزی که به ذهنم رسید یکنواختی وجود خود من بود که کاری از دستم بر نمیومد و من تا ابد و دهر همین آدم بودمو به اسم بهار با تمام این افکار غیر خودخواهانه بازم به سعید حق نمیدادم بهم خیانت کنه میتونست کم و کسریاشو باهام در میون بزار و اگه فیدبکی نگرفت ازم جدا شه چون آدم به شدت رکی هستم تا سعید از حموم اومد همه چیو بهش گفتم و منتظر جوابش شدم همینطور که حدس زده بودم به پته پته افتاد و هر کاری میکرد نمیتونست قضیه رو جم کنه منم عصبی شده بودم و باهاش دعوام شد وسط دعوا دیدم به یکی اس ام اس داد اولش فک کردم داره به همون زنی که اس ام اسش رو دیده بودم مسیج میده ولی ده دقیقه بعد سر و کله بابک پیدا شد و فهمیدم از بابک کمک خواسته برا آروم کردن من. با وساطت بابک من یکم اروم شدم و بعد از اینکه بابک رفت سعید اومد ازم عذرخواهی کرد و چیزی که باعث شد ببخشمش این بود که انکار نکرد و اشتباه خودشو پذیرفت و قول داد تکرار نشه شبش باهاش مشروب خوردم و سکس کردیم و وسط سکس یه بار دیگه ازم عذرخواهی کرد و باعث شد دلم گرم تر شم. ولی خب یه حساسیتی نسبت بهش به وجود اومده بود. دوماه از این ماجرا گذشته بود که بازم سعید دست و گل به آب داد و فهمیدم با یکی دیگه هم هست این دفعه به روش نیاوردم و نشستم فکر کردم اسیر احساسات بدی شدم از خودم بدم میومد و یه خشمی تو دلم بود کسیم نداشتم باهاش درد و دل کنم خونوادم که سایه سعید و با تیر می زدن و از اول باهاش موافق نبودن دوست و آشنا هم که نمی شد بهشون اعتماد کرد به فکرم رسید که منم بهش خیانت کنم اینجوری میتونستم حداقل باهاش بی حساب شم تو این عوالم بودم که یهو بابک مسیج داد که شب میخواد بیاد خونه ما با بابک خیلی رفیق بودم و می تونستم بهش اعتماد کنم بهش مسیج دادم امشب نمیشه ولی خودم یه ساعت دیگه میام ببینمت باهات حرف بزنم اونم استق
3 394
زن همسایه رو میخواستم ، پسرش گیرم اومد
1402/03/05
#خاطرات_جوانی #گی
جواد هستم
پسر تینیج و حشری
راستش یه همسایه داریم که زنش خیلی سکسیه ، مخصوصا بعد پیکرتراشی که کرد .
ایشون یه پسر داره که پسرش چند سال ازم کوچیک تره
من همیشه قبل از خواب با تصور سکس با زن همسایه جق میزدم ، مدام تو ذهن من بود
بدن سفیدش
اون پستن نازش
اون رون خوش فرمش
شب و روز من شده بود که این زنو بکنم اما فقط در حد تخیالات بود 😁
ناگفته نماند که پسرشم مثل خودش سفید و گوشتی هست ولی خب به سکس با پسرش فکر نمیکردم.
همینجور روزا می گذشت تا یه روز که پسرش برای یه مساله ریاضی اومد خونه ما تا کمکش کنم . ( چند باری قبلا اومده بود )
منم چون خونه خالی بود قبول کردم و نشستیم پای درس ( اصلا برنامه سکس تو ذهنم نبود )
درسش تموم و شد و ب رسم قدیم که چندبار اومده بود سی دی فیلم آورد تا باهم نگاه کنیم
لپتاپ هم که روشن و آماده بود و قبل اینکه بیاد زده بودم چنتا سوپر دانلود بشه
سی دی رو گذاشتم ، عصر یخبندان 3 بود 😂
همینجور صحبت میکردیم اختلاف افتاد بین اینکه عصر یخبندان چنتا قسمت داره
تصمیم شد گوگل کنیم …
اما من اصلا یادم نبود که گوگلم تو سایت پورن هست ، همین که زدم رو علامت گوگل صفحه پورن باز شد ، سریع ردش کردم ولی خب دید گیر داد که بیارش
هرچی مقاومت کردم نشد و آخر رفتیم تو سایت و یه فیلم و پلی کردیم ( یادمه السا جین بود )
دوتامون حشرمون زد بالا
کنار هم نشسته بودیم و دستامون تو شورت خودمون داشتیم میزدیم که یهو از رو شلوار دست زد به کیر من و شروع کرد به مالیدن ، می خواستم بگم نکن اما راستش خیلی داشت حال میداد
منم کیر اونو گرفتم و رو شلوارش مالیدم و هی سوسکی کونشم فشار می دادم 😁
گفت بیا سکس کنیم ، نوبتی
گفتم : نوبتی !!!؟؟؟ اصلا
آخه من اصلا از دادن خوشم نمیاد
بعد مکث گفت باشه فقط تو بکن ، منم که از خدام بود
فیلمو قطع کردیم و شلواراشو در آورد
وااااااااااااااااای کونش سفیییید و گرد ، بدون مو
السا جین از سرم پرید ، خیلی کونش رویایی بود ، بدون معطلی پیرهنشو در آوردم و خواستم که برا بخوره اما قبول نکرد و گفت بکن
بهش گفتم یکم بخور که لیز بشه و… ، خلاصه که راضی نشد بخوره برام
وازلین زدم رو کیرم و آروم آروم فشار دادم داخل کونش
اولش خوب رفت داخل ( سر کیرمو کردم تو کونش ) اما میخواستم ادامه کیرمو بکنم هی دردش میومد و نمیزاشت
مشخص بود قبلا چیزایی کرده تو کونش ، ازش پرسیدم ، گفت خودکار و ماژیک کرده تو کون خودش و الان اولین بارشه میخاد کیر بره توش
بعد از کلی تلاش موفق نشدم کیرمو بکنم تو کونش ،ساک هم که نمیزد
از شدت حشر مجبور شدم به لاپایی بسنده کنم
با همو کیر وازلینی تلمبه میزدم لای پاش و صدای شلپ شلپ کونش میومد
واقعا خیلی عالی بود ، گرمای لای پاشو کامل رو کیرم حس میکردم
همینجوری که داشتم لاپایی میزدم برا خودش جق میزد من تو اوج بودم که گفت داره آبم میاد ، دستمال دم دستم نبود ، سریع برگه کاغذی که رو میز بود رو برداشتم دادم بهش و آبشو ریخت روش
بهم گفت تو هم سریع آبتو بیار دیگه
یکم دیگه وازلین زدم و اینبار از جلو لاپایی میزدم ، کیرش هم بعد ارضا کوچیک شده بود و مزاحم نبود
از جلو میکردمش و دستامم مدام کونشو ورز میداد و انگشتش میکردم تا اینکه منم آبم اومد و ریختمش رو همون کاغذ
خیلی خجالت آور بود ولی لذتی داشت که وصف نکردنیه
خیلی وقت گذشته بود ، لباساشو پوشید و دفتر و کتابشو برداشتو رفت خونه شون اما یادش رفت سی دی رو از رو لپتاپ برداره و ببره البته خودمم یادم نبود سی دیش رو لپتاپه
بعد که میخواستم لپتاپو خاموش کنم متوجه سی دی شدم و رفتم سی دیشو بدم بهش
در زدم
مامانش درو باز کرد
باز حشر من زنده اما اینبار دلم میخاست مامانشو و خودشو با هم بکنم
سی دی رو دادم تحویل و کلی تشکر کرد بابت درس
@sparty3
3 394
ش یواش فرو کردم تو کسش، کمرم بخاطر بافور همیشه مثل تیراهن 18 هست، یه 40 دقیقه ای همه پوزیشنی روش اجرا کردم و که اونم فقط میلرزید و تا دیدم کسش خشک خشک شده و داره میگه اتیش گرفتم وحید دیگه نمیتونم که حرکت تلمبه زدنم و سریع کردم تو پوزیشن داگی گفتم الان ارضا میشم آبم و کجات بریزم گفت داخل و همه آبم داخلش خالی کردم که ه گفت قرص اورژانسی میخورم،این داستان مال نوروز 1402 بود که تا امروز اول خرداد هر وقت اراده کنم تو بغلم هست،با اینکه قدش نسبت به همه دوست دخترام بلند هست و خوش سکس دو هفته ای یک بار با آوانس بیشتر کیرم نصیبش نمیشه چون تو نوبت و رزرو زیاد هستن،تا داستان بعدی با عنوان خاطرات سکس وحید 2، بای تا های
@sparty3
3 394
خاطرات سکس وحید (۱)
1402/03/05
#اسنپ
سلام دوستان اولین باری هست که دارم یکی از هزاران سکسم و مینویسم و اینم بگم که خاطرات وحید همش واقعیت داره
داستان از اینجا شروع که یه روز عادی مثل روزای قبل از خونه زدم بیرون که برم اسنپ کار کنم تا درخواست امد بالا اوکیش کردم و رفتم به مبدا که بلافاصله دیدم یه دختر خانم جوون که اسمش مرجان بود، مرجان 22 ساله قد 180، وزن 72امد جلو نشست که تیپ لش زده بود که شلوارش کاملا پاره پوره بود و همه ی رونش مشخص بود بعد از اینکه یه مسیر کوتاه و رفتم گفت جناب امکانش هست یه سوپری نگهداری، که ناخداگاه گفتم سیگار میخوای بخری که گفت از کجا متوجه شدی گفتم حدس زدم، خودمم سیگاری هستم اما یه نخ بیشتر نداشتم که بهش تعارف کردم گفتم روشن کن آفی با هم بکشیم که خنده امد رو لبش و گفت خوشم امد خاکی هستی ولی قبول نکرد تا رسیدیم به سوپری یه بسته winstonگرفت با یه فندک یکی واسه خودش روشن کرد یکی هم واسه من، اونم زود خودمونی شد رفت تو موزیک عوض کردن و دلخواهش و گذاشت،تو مسیر کمی از گرونی اجناس و اینکه دندان ساز هست صحبت کرد تا رسیدیم به مقصد که گفت من دارم خونه دوستم میتونی 1 ساعت دیگه بیای منو برگردونی خونمون با کمال میل قبول کردم و شماره رد و بدل شد و سیگار و فندکشم گذاشت گفت بکش خونه دوستم نمیتونم بکشم، یه چرخی تو زرهی شیراز زدم تا 1 ساعت گذشت و زنگ زد که بیا رفتم دنبالش،واسه برگشت یه خرده سرعت میامدم که گفت من عجله ندارم و از سرعت میترسم گفتم میخوام زود برسیم برم خونه یه بافور بزنم،گفت تنهایی منم بیام پیشت،تعجب کردم ولی بلافصله قبول کردم،تا رسیدم سریع ذغال و میوه و چایی نبات و ردیف کردم نشستم به صفا کردن که گفت مشکلی نداره لباسم در بیارم با خودم گفتم تیپش لش با یه شلوار و هودی هست حتما میخواد کلاهش و در بیاره😆دیدم لخت شد با یه لباس بیکینی امد نشست کنارم که عجب عطری داره تریاکه به منم میدی، که نگاهش کردم دیدم خیلی هلو هست لباش پرتز،گونه، چال خوشکل رو لپ، گفتم فقط میتونی نگاه کنی حیف تو نیست حتی سیگار میکشی که اصرار بابام میکشه منم کشیدم پیشش،بافور برداشت یه دو بس و یه بس کرد و چسبوند حالا جیز جیز بکن و کی نکن، دیدم نه قدیمیه، خلاصه لم داده بود بهمون و کله داغ میکردیم که pmc نگاه میکردیم بعد از نیم ساعت بهم گفت احساس میکنم یه چیزی میخوای بگی بهم روت نمیشه، از من که حرفی ندارم از اون که نه میخوای یه چیزی بگی روت نمیشه تا رازیش که بابا چیز بود میگفتم، که خودش گفت من که ازت خوشم امده و میخوام باهات باشم، میخوام یک ماه دیگه بهت بدم دوست دارم الان بهت بدم، که امد لباش و گذاشت رو لبام و یه سیری لب گرفتیم و زبونم و مثل مار دور هم حلقه میزدیم لباش پرتز و واقعا سکسی بود تا به خودم امدم دیدم 69 رو هم خوابیدیم اون واسه من ساک میزنه من مثل برس رنگی از سوراخ کون تا کسش و دارم لیس میزنم خیلی حشری بود دیدم وقتی زبونم و حلقه میکنم میکنم تو کسش و چرخش میده آه میکشه و عشوه میاد که هیچ پورن استاری به گردشم نمیرسه،گفت ماساژ میخوام سریع روغن زیتون ماساژ اوردم و اسپری کردم رو بدنش که براق شده بود و خودنمایی میکرد اون سینه های سفت و سفید با پاهای بلندش و شروع کردم به ماساژ جوری ماساژ دادم که از گردنم که شروع کردم تا رسیدم به سینهاش بیهوش شد و رفتم سریع سراغ کسش و یه انگشتم کردم توش با زبونم بالا کسش و لیس میزدم که به دقیقه نکشید و شروع کرد به لرزیدن که متوجه شدم به ارگاسم رسید شل شد، گفت هر کاری دوست داری باهام بکن منم پاهاش و جفت کردم دادم تو سینش و کیر 18 سانتیم و که با روغن زیتون چربش کرده بودم یوا
3 394
ی بدون حرکت خودمو روش نگه داشتم تا آروم بشه
بلند شدم شرتمو پیدا کردم پوشیدم و اون تو همین حین لباساشو مرتب کرد و سعی داشت از جاش بلند شه ، قبل اینکه بتونه کاملا وایسه خورد زمین ، دستشو گرفتم و گفتم: آروم باش اینجوری نمیتونی بری خونه ، خونوادت میفهمن و آبروت میره ، من میرم توی اتاق و تو اینجا بخواب تا حالت جا بیاد
دستشو از توی دستم کشید و روی پهلو دراز کشید و زانوهاش جمع کرد داخل شکمش و خوابید ، لباسامو برداشتم و خودم توی تختم انداختم
هیچ وقت اینجور لذتی رو تجربه نکرده بودم صداهای خفه و تقلاش رو توی ذهنم مرور میکردم و لبخند روی لبخند به لبم میومد
سوزش خاصی رو دور کیرم حس میکردم و هنوز ضربان قلبم بالا بود و تو سرم پر از فکرای عجیب و غریب بود ، چشمم به در اتاق بود که اگه بخواد برای انتقام بیاد حالیم شه
صبح شده بود نمیدونم کی خواب رفته بودم اثری از امیرحسین تو خونه نبود ، خونه رو جمع و جور کردم و رفتم مغازه ، امیرحسین که نیومد دلشوره بدی توی دلم راه افتاد و فکر میکردم هر آن با پلیس یا پدرش میان ، یه چشمم به گوشی بود نکنه بابا زنگ بزنه و بگه شکایتمو پیشش بردن ، صدبرابر دیشب دلشوره به دلم هجوم آورده بود
توی چند روز بعد هم ، از امیرحسین خبری نشد و قبل رسیدن بابا به خونه به امیرحسین پیام دادم بابا امروز میاد مغازه اگه نمیای خودت بهش بگو
عصر امیرحسین وارد مغازه شد و بدون هیچ حرفی توی دورترین نقطه از من ایستاد و با اومدن بابا باهاش دست داد و شروع کرد حرف زدن
احتمال میدادم بخواد جلوش خورد و خاکشیرم کنه اما نه داره از نبود بابا میگه و سختی مغازه توی این یه هفته ، یجورایی خایه های بابا رو میماله
منم به روی خودم نیوردم که نبوده و انگار یکمی خیالم راحت شد
با برگشتنش میشد جو سنگین تو مغازه رو حس کرد و کاملا قهر بود و محل نمیداد و حتی یه موقع هایی که تنها بودیم خودشو میزد به کری که نخواد باهام حرف بزنه و فقط وقتایی که مشتری توی مغازه بود هم کلام میشدیم
بالاخره جرأتشو بدست اوردم صداش زدم تا باهاش حرف بزنم
+ببین امیرحسین من شرمنده ام واسه اونشب ، حالا هر جور که بخوای حاضرم جبران کنم
-بسه ، نمیخوام بشنوم
عجیب ادب شده بود ، کلا تو لاک خودش بود و باهام همچنان قهر ،بعد چند روز دوباره شروع کردم ازش معذرت خواهی
-میخوای ببخشمت؟ اصلا مگه میتونی جبران کنی
+آره ، هرچقدر بخوای حاضرم بهت بدم
-هههوم ، پول
+نمیدونم بخدا ، قصد بی احترامی ندارم ولی نمیدونم چیکار میتونم بکنم
-باشه بهت میگم
-بهم بده
+میفهمی داری چی میگی
-پس گه نخور
+این تنها شرطته
-آره
+باشه بهش فکر میکنم
-یجوری میگامت که دیگه نتونی اون قیافه پیروز بخودت بگیری
+گفتم فکر میکنم
@sparty3
3 394
ردناش میگفت ، واسه کلاسم که شده توی خونه پیکاشو سنگین تر و پر تر از من میخورد
اصلا حال مست کردنم پریده بود و باهاش حال نمیکردم ، سعی کردم نصفه آخر مشروب واسه خودم نگه دارم و بهش گفتم: بسه حالت بهم میخوره ها
همین کافی بود تا چنتا پیک تنهایی و پشت سرهم بنوشه ، دیگه کاملا مست شده بود و من خودمو توی موقعیت عالی واسه جبران میدیدم ، توی کمتر از نیم ساعت حالش دگرگون شده بود و با گذاشتن سرش روی بالشت بیهوش شد
نقشمو توی ذهنم مرور کردم و تیشرتشو از جلو تا سینش بالا کشیدم و شلوارش باز کردم ، چرخوندمش تا کاملا روی شکمش بخوابه حالا راحت تیشرتشو بالا کشیدم و میخواستم شلوارشو پایین بکشم اما دستام میلرزید
تا حالا چنین کاری نکرده بودم و من اصلا چنین آدمی نبودم اما بالاخره تصمیممو گرفتم شورت و شلوارشو پایین کشیدم
کون گرد و کوچولوش جلوم بود موی کمی داشت و پوست سبزش باعث شده بود بنظر سیاه بزنه
گوشیمو روشن کردم و اول از قیافش و بعد از تنه نیمه لختش و کونش فیلم گرفتم، با دست لای کونشو باز کردم از سوراخ کونش که یکم پررنگ تر از بدنش بود فیلم گرفتم رنگ قهوه ای خاص دور سوراخش چقد خواستنی بود
کیر راست شدمو از شلوار راحتیم در اوردم و پاهامو دوطرف بدنش گذاشتم توی فیلم توی موقعیت کردنش بودم بازم از صورتش فیلم گرفتم و برای انتهای فیلم یه تف روی سوراخش ریختم با انگشت آروم به اطراف سوراخش مالیدم
بس بود به اندازه کافی اتو داشتم که تحقیرش کنم فیلمو قطع کردم و همینجوری لخت ولش کردم تا اگر احیاناً بیدار شد فک کنه کون داده ، چراغا رو خاموش کردم اما نور بیرون از پنجره به کف هال میتابید و تو مرکز اون روشنایی کم امیرحسین خوابیده بود
برگشتم تا برای آخرین بار از نزدیک نگاش کنم ، بخودم که اومدم بازم کنارش روی دو زانوم نشسته بودم و کیرمو با دست میمالیدم و آروم با اون یکی دستم کونشو ناز میکردم
منی که اولش بخاطر ترسم نزدیک بود منصرف شم حالا قطار شهوت زوزه کشون به جلو هلم میداد ، نمیخوام بگم هیچ کدوم از کارام تقصیر مستی بود اما الکل باعث شده بود نترس تر باشم و خیلی راحت تر با اون وضع کنار بیام
یه تف دیگه روی کونش کردم روی سوراخ نیفتاد با انگشت تا سوراخش کشیدمش و بین چین و چروکای سوراخش پخشش کردم ، انگشتمو وارد کونش کردم سفتی و گرمای کونش بهم لذتی وصف ناپذیر میداد
در حالیکه روش خیمه زده بودم لباسامو از تنم کاملاً کندم و حالا لخت در چند سانتی تنش بودم یه تف کف دستم ریختم روی کیرم کشیدم ، آروم سر کیرمو روی سوراخش گذاشتم و با یکم فشار سر کیرم داخلش شد ، واقعاً لذتی داشت که نمیتونم توصیفش کنم نمیتونستم قشنگ صورتش و ببینم اما از صداهایی که درمیورد مشخص بود که داره بیدار میشه
نصف کیرمو داخلش کردم و قبل اینکه دردش باعث شه بیدارش کنه وزنمو کامل روش انداختم و با دست جلوی دهنشو گرفتم
حالا داشتم تلمبه میزدم و هر تقلایی که میکرد به من لذت بیشتری میداد، خون به مغزم نمیرسید و هر تلاشی که میکرد من با شدت بیشتری توی کونش تلمبه میزدم ، سرمو نزدیک گوشش بردم: تحمل کن الان تموم میشه ، تقلا نکن بیشتر دردت میگیره
آروم لاله گوششو بوسیدم و امیرحسین با حالت چندش سرشو برگردوند تا نتونم دیگه ببوسمش ، اما دست از تقلا برداشت و من حالا راحت تر تلمبه میزدم بالاخره تونستم کل کیرم توی کونش جا بدم
همین که پشت دستی که دهنشو باهاش گرفته بودم خیس شد فهمیدم به گریه افتاده ، تمام ناله های خفه و حالا اشکاش به وجد میوردم
کیرمو تا نزدیکی سرش خارج میکردم و مثل یه خنجر به دلش فرو میبردم ، چندبار لرزیدم و توی کونش آبم فوران کرد چند لحظه ا
3 394
شتری تو مغازه بود و داشتم دسته گلشون میپیچیدم اومد پشت سرم و دستشو کامل به پشتم کشید ، مث برق گرفته ها بالا پریدم و فقط خداروشکر میکنم که هم کانتر مغازه بلند بود و هم مشتری حواسش به ما نبود و نفهمید چی شده.
تا با اخم بهش نگاه کردم شیطانی ترین لبخندی که تابحال دیدم روی لبش بود ، انگار سرگرمی جدیدش برای اذیت کردن منو پیدا کرده بود، لمس کردن کون من اونم جلوی مشتری ها ، بیشتر از کشیدن انگشتاش روی شلوار من انگار دیدن عکس العملای مختلف من و راهکارام برای جلوگیری از این کار سر ذوق میوردش
بازم تصمیم احمقانه من برای جبران این کاراش باعث شد به گه خوردن بیوفتم ، سعی کردم وقتی حواسش نیست انگشتش کنم تا بفهمه قرار نیس عقب بکشم ، وقتی تو یخچال خم شده بود تا گلا رو بزاره انگشتش کردم و اون سریع کمرشو صاف کرد با خنده گفت: پشیمونت میکنم
چند روزی خبری از جبرانش نبود همین که داشتم با مشتری سر و کله میزدم و حواسم نبود یه تقه از عقب خوردم ، حتی نمیدونم کی خودش پشت سرم رسونده بود ، کاملاً بالا پریدم و میتونم بگم حجم کیرشو کامل حس کردم ، خنده مرد مشتری رو که دیدم تازه فهمیدم چه سوتی زشتی دادم
بعد رفتن مشتری شروع کردم باهاش دعوا کردن اما پشیمونی توی چهرش دیده نمیشد و با حالت طلبکارانه ای گفت: خودت شروع کردی توقع دیگه ای داشتی ، میتونی بری به باباجونت بگی
چند روزی کاملا آرام و عادی طی شد ، انگار به اندازه کافی تحقیرم کرده بود
اون روز سفارش یه ماشین و چنتا تاج گل واسه عروسی داشتیم بابا داشت ماشین تزئین میکرد و منم پشت کانتر در حال درست کردن تاج گلا بودم ، آروم و بدون هیچ برخوردی اومد و پشت کانتر روی صندلی نشست و منم ایستاده بودم تا تمرکز کافی روی تاج گل داشته باشم
که دوباره دستشو گذاشت روی کونم ایندفعه پر رو تر از دفعای قبل شده بود آروم و با لبخند کونمو میمالید
+مگه با تو نیستم دستتو بردار
-میخوای به بابات بگو
-آقای نادری مث اینکه محمد به کمکتون احتیاج داره
بابا: چی؟ بیام؟
+نه راحت باش
زدم روی دستش تا دستشو کشید، بلند شد و پشت سرم وایستاد
-بچه ننه
معدم میسوخت و اعصابم کامل خورد شده بود تا حالا چندبار از بابا واسه اخراجش خواهش کرده بودم اما بابا زیربار نمیرفت و منم نمیتونستم از این کارا چیزی بهش بگم و خودمو پیشش خراب کنم
نتایج اولیه کنکور اومد و من با توجه به رتبه ام با احتمال بالا همین جا قبول میشدم ، همین بهانه تشویقم شد تا بابا یه ماشین برام بخره
تا اومدن نتایج نهایی چند هفته ای طول میکشید و قرار بود بابا و مامان چند روز برن مسافرت و منم بخاطر خراب نشدن گلا مغازه رو باز نگه دارم
به امیرحسین گفتم توی چند روز آینده که بابا نیست سفارش بزرگ قبول نمیکنیم تا اونم حواسش باشه
بعد رفتن بابا فرصت مناسب دیدم تا از خونه خالی نهایت استفاده رو ببرم و مشروب بخورم و بدون نگرانی از فهمیدن بابا مست شم ، امیرحسین داشت جلوی مغازه رو آبپاشی میکرد تا از گرمای ظهر تابستون کم کنه ، گوشی رو برداشتم به یکی از رفقا که میدونستم مشروب داره زنگ زدم ، قرار شد حدودای شیش برم و مشروب بگیرم
ساعت نزدیکای شیش بود که به امیرحسین گفتم: جمع کن تعطیل کنیم باید برم
-منم میخوام
باورم نمیشد شنیده باشه، برای اینکه دست از سرم برداره گفتم: مست شی چطوری میخوای بری خونتون
گوشیشو برداشت و به باباش خبر داد شب نمیاد و میره خونه رفیقش
-همه که مث تو بچه ننه نیستن
بیخیال شدم از ترس اینکه به بابا دهن لقیمو کنه قبول کردم بیاد ، بالاخره مشروب گرفتیم و با خریدن یه سری خوراکی رفتیم خونه ، انگار بلیطش برده بود و با قپی از مشروب خو
3 394
گل فروش
1402/03/05
#عاشقی #تجاوز #گی
امیر حسین : بهترین خاطره ای که از کودکیت داری چیه؟
+ورود به بهشت
-یعنی چی؟
+حدود چهار سالم بود انگار نور و گرمای آفتاب خیلی اذیتم کرده بود تا وارد گل فروشی شدم درست جایی رو نمیدیدم و همه جا یه سایه سیاه با خودش داشت و توی همین حین نسیم خنکی پوستمو نوازش داد و تا اومدم یه نفس عمیق بکشم تا همین خنکی رو تو دلم حبس کنم ، اون عطر بینظیر مشامو پر کرد و تازه درست دیدم کجام! بخاطر قد بچگونم همه گلا اطراف سرم بودن تا جایی که چشمام کار میکرد رنگ بود و گل خیلی زود کار گل فروشی رو شروع کردم و علاقم به گل و گیاه باعث شد توی ۱۷/۱۶ سالگی مغازه رو عصرا تنهایی بچرخونم و بابا فقط موقعی که سفارش داشتیم بیاد
هیچ تفریحی برام شیرین تر از بودن توی گل فروشی نبود و برای اینکه مامان جلومو نگیره تکالیفمو توی مغازه انجام میدادم و همیشه جزء شاگردای خوب مدرسه بودم
نزدیکای عید سال ۹۱ بود که پیش دانشگاهی تعطیل شد و این چند ماه تا کنکور یه فرجه حسابی بهمون میداد ، همین باعث شد مادرم پاشو توی یه کفش کنه که بشینم خونه تا درس بخونم
با اصرارای مادرم و هم نظر شدن پدرم باهاش چاره ای برام نذاشتن جز خونه نشینی تا کنکور، به همین سبب به مامانم قول دادم که اونقدر بخونم تا همین جا قبول شم و کمک حال بابا باشم
روزا میگذشت و من که خستگی بابا رو میدیدم بیشتر برای خوندن مصمم میشدم و نهایت سعیمو میکردم
اواخر فروردین ماه بود که بابا خبر داد یه شاگرد واسه این چند ماه پیدا کرده ، پسر یکی از دوستای بابا بود که وضع مالی چندان خوبی نداشتن
پیش خودم دوست نداشتم کسی جای من بیاد اما بخاطر اینکه بابا سختی نکشه، منم موافق حضور یه شاگرد واسه مغازه شدم
بابا میگفت خیلی زود توی این مدت کم راه افتاده و پسر زبر و زرنگیه ، طبق گفته بابا امیرحسین با اینکه از نظر ظاهری خیلی کوچیک میزنه و قد و هیکلی نداره فقط دو سال از من بچه تره ، این تمام چیزی بود که من از شاگرد جدید مغازه میدونستم
بالاخره روز کنکور ریاضی رسید و من با دادن کنکور یه نفس راحت کشیدم ، با وجود اینکه قرار بود از فرداش دوباره برگردم گل فروشی اما بابا نمیخواست عذر امیرحسین بخواد و میگفت کار یاد گرفته و بعد رفتنت به دانشگاه هم میتونه کمک حالمون باشه ، حقوقیم که بهش میدم کمه
فردا همین که وارد مغازه شدم بابا من و امیر حسین بهم معرفی کرد توی نگاه اول جثه ریزی داشت و صورت سبزه اما بی اندازه مژگان و با نمک_اونقدر که با نگاه بهش لبخند روی لبت میومد _
چند روز بعد که بابا گفت نمیاد انگار تازه اون روی امیرحسین میدیدم ، از یه پسر مؤدب و ساکت به یه بچه پررو تمام عیار تبدیل شده بود بعد گفتن چنتا کار بهش ، گفت: جو ورت داشته ها ، هر چقدرم تکون نخوری کونت از این گشادتر نمیشه
تقریباً هیچ جوره حریف زبونش نمیشدم و یه بچه پررو جنوب شهری که قشنگ روی اعصابم راه میرفت و فهمیده بود که نمیتونم جلوش دربیام ، هروقت محبت پدرم رو به من میدید سعی میکرد بیشتر اذیتم کنه ، با این وجود کارای مغازه رو انجام میداد و بهونه ای دستم نمیداد تا به بابا اعتراضی کنم
وقتایی که میخواستم بقول خودم اذیتش کنم و کار سخت تری بهش بدم جوری ازش خلاص میشد که خودم به گه خوردن میفتادم و با گفتن بلد نیستم یا ریدن توی اون کار ، بابا طرفداریش میکرد و همه اون کار روی دوش خودم گذاشته میشد
دیگه به بد زبونیش کاری نداشتم و سعی میکردم کمترین تقابل باهاش داشته باشم ، یه روز کاملا اتفاقی وقتی از راهروی گلا داشت چنتا گل جدا میکرد از پشت سرش عبور کردم دستم به پشتش خورد ، من توجه ای به این برخورد نکردم اما اون…
دقیقاً وقتی م
3 394
اولین رابطه با دوست پسر
#دوست_پسر
1402/03/05
سلام دوستان من تابحال داستانی ننوشتم اگه بد بود دیگه ببخشید
من ایدام ۱۸ سالمه با قد ۱۶۰ وزن ۴۸
خیلی ریزو میزم😂🤦🏼♀
یک سالی هست که با یه پسر به اسم مهرشاد دوستم
مهرشاد ۲۷ سالشه با قد ۱۹۱ وزن ۱۱۵ چاق نیست چون خیلی هیکلی بدنشم سیس پکه و مربی باشگاه بدن سازیه
تو این یک سال با مهرشاد خیلی خوب بودیمو رابطمونم در حد لبو بغل بود تا روزی ک رفتیم مسافرت
این قضیه برمیگرده به ۴ ماه پیش که مهرشاد بهم زنگ زد و گفت قراره با رفیقاش بره رامسر اگه پایه بودم باهاشون برم
با کلی کلنجار رفتن خانوادم راضی شدن ک برم
قرار شد پنجشنبه ساعت ۷ صبح مهرشاد بیاد دونبالم
یه ساک کوچیک گرفتم وسایل ضروری رو گذاشتم توش گوشیم پیام امد ک مهرشاد بود گفت ک سرکوچه
اروم از خونه بیرون رفتم تا کسیو بیدار نکنم
مهرشاد با ماشین سرکوچه منتظرم بود سریع سوار شدم
_سلام خوشگل خانوم خوبی؟
+مرسی عشقم عالیم توچی
_تورو دیدم بهترم شدم
بالبخند به قربون صدقه هاش گوش میدادم
۲ ساعت بعد به رامسر رسیدم
از ماشین پیاده شدم شونه به شونه مهرشاد وارد ویلا شدیم
چون ۳ تا اتاق بیشتر نداشت مجبور شدیم با مهرشاد تو یه اتاق بمونیم
رفیقاشم قرار شد بعدازظهر بیان
وارد اتاق شدیم ساکو گوشه اتاق گذاشتم و روی تخت نشستم
مهرشادم تیشرتشو دراورد و کنارم درازکشیدم
-ایدا
+جانم
-میگم یه چیزی میخام ببین اصلا نمیخام منظور بد بگیری یا بگی منو بخاطر این میخای نه
+چیزی شده اتفاقی افتاد؟
-نه من فقط ازت یه چیزی میخام اگه قبول نکنی
دیگه حرفی راجبش نمیزنم
+چیه اون یه چیز؟
-سکس
+چیییی
-ایدا گفتم اگه نمیخای میتونی..
وسط حرفش پریدم و گفتم باشه چون منم یه مدت به این موضوع فکر میکردم ولی منتظر بودم تو پیشنهاد بدی
مهرشاد با تعجب نگام کرد گفت:واقعا
سری تکون دادم ک به سمت حمله کرد و لبمو بوسید زبونشو تو دهنم میکرد و میچرخوند
من بعد از اینکه فهمیدم چیشد(یکم خنگم و دیر میگیرم😂💔)شروع کردم به هم راحیش
-بلدی ساک بزنی؟
+بلد نیستم ک خوب یاد میگیرم😉
به سمت شلوارش رفتم با شورت پایین کشیدم ک کیرش عین فنر افتاد بیرون
۲۵ یا ۲۶ ثانتی میشد خیلی کلفت و بزرگ بود
تو دستم گرفتم و یکم عقبو جلوش کردم و سرشو تو دهنم گذاشتم ک مهرشاد یه اه مردونه ای گفت و موهامو تو دستاش گرفت و کیرشو بیشتر تو دهنم کرد شروع کرد تو دهنم تلبمه زد
دیگه اشکم داشت درمیومد ک کیرشو کشید بیرون و بغلم کرد روی تخت پرت کرد
لباسامو از تنم دونه به دونه در اورد از لبام تا گردنمو میک میزد ک مطمعنم کبود شد
یواش یواش به سمت سینه هام امد یه سمتو کرد تو دهنش و یکیو با دستاش میمالید کم کم با این کارش بین پام سیخ شد و صدای ناله هام اتاقو برداشت
مهرشاد یه دستشو به سمت شلوارم برد و انگشتشو بین پام کشید
اههه مهرشاددد
جوننن خانوممم
وقتی مطمعن شد بین پاهام خیس شد شورتو شلوارمو باهم در اورد و کیرشو بین پاهام تنظیم کرد
ترسیدم دست مهرشادو محکم گرفتم
+مهرشاد میترسم
-مگه دختری؟
+اره
-باشه عیبی نداره چه بهتر من مالکتم و امروز مهرشم میزنم فقط یکم درد داره تحمل کنی تموم میشه باشه!
سری تکون دادم
مهرشاد کیرشو روی چوچولم میمالید دوباره ترسم رفت و حس لذت جاشو گرفت مثل مار دور خودم میپیچیدم و ناله میکردم
یواش یداش کیرشو داخلم فرو کرد ک جیغی کشیدم
مهرشاد پیشونیمو بوسید و گفت
زن شدنت مبارک خانومم
لبمو رو لباش گذاشتم و مشغول بوسیدن لباش شدم
کیرشو یکم داخل نگه داشت تا دردم کمتر شه
و شروع کرد توم تلمبه زدن
صدای برخورد بدنمون به هم که اتاق پر کرده بود و ادمو حشری تر میکرد
مهرشاد کم کم داشت وحشی میشد و تلمبه هاشو محکم تر میزد
بلندم کرد ک روش بشینم
روی کیرش نشستم و شروع به بالا پایین کردم مهرشاد سینه هامو تو دستاش گرفت یکیو میخورد یکیو میمالید
دوباره گفت درازبکشم دوتا پاهام روی شونه هاش گذاشت کیرشو داخلم کرد و محکم تلبمه میزد تا جای ک حس کردم حتی تخماش به کسم میخوره دیگ داشتم از درد و ضعف بیهوش میشدم ک مهرشاد دستشو روی چوچولم گذاشت تند تند میمالید و تلمبه میزد
قلبم انگار تو دهنم میزد یهوتن لرزید. ارضا شدم
مهرشاد بعد چندتا تلمبه ارضا شد ابشو داخلم خالی کرد
کنارم دراز کشید و سرمو بوسید
-بهترین سکسی بود ک تابحال داشتم مرسی
چیزی نگفتم و سرمو روی سینه هاش گذاشت و چشمامو بستم
از ۴ ماه پیش تا چند باری سکس کردم تا ۲ هفته پیش ک مهرشاد امد خواستگاریم و نامزد شدیم از اون روز تا الان هر شب سکس داریم
اگه از داستانم خوشتون امد بقیشم بهم بگین تا بنویسم
نوشته: ایدا
@sparty3
3 394
ام هم از تو خیلی خوشگلتر و بهتر و تمیزترن.»
نتوانستم چیزی بگویم. جلو رفتم. خودم را به سینهاش چسباندم. سرم را روی پستانهای بزرگش گذاشتم و دستهایم را دور پاهایش حلقه کردم.
گذاشت این کارها را بکنم.
بعد به خودم فشار آوردم. دیگر کار از کار گذشته بود.
گفتم: «ولی من زندهام.»
بهنوش زد زیر خنده. بعد دوباره مرا از زیر زانو و کمر بغل زد و به پستانهای جوانش چسباند.
با نگاه آسمانیاش دوباره به من نگاه کرد و گفت: «تو چی هستی؟»
صورتم را در سینهاش پنهان کردم و آرام گفتم: «اسباببازی بهنوش خانم!»
چه حیف که آن شب کوتاه بود و نیم ساعت بعد بهنوش مرا با تمام فشاری که روی ذهن و جسمم انداخته بود، روی یکی از مبلهای نشیمن گذاشت و خودش از خانه بیرون رفت.
نمیدانم بالاخره به خودش آمد یا نه، اما من حتی وقتی آخر شب به خودم آمدم هم نمیتوانستم این تجربه را از ذهنم بیرون کنم.
@sparty3
3 394
م شلاق زدم که «فقط»؟ «فقط»؟
بهنوش لبخند زد و گفت: «حالا خوب ببین. این آینه بهتر و بزرگتره. نگاه کن.»
و نگاه کردم. لبخندش شاید ده سانتیمتر بالای سرم بود و چشمهایش؟ انگار از آسمان به من نگاه میکرد. دو دستش را روی شانههایم گذاشت و گفت: «چند سالته فرهاد جون؟» و شانههایم را فشاری داد.
گفتم: «سی و شش.»
«قدت چقدره؟»
از انگشت گذاشتن روی نقطه ضعفم یک لحظه سردم شد و لرزهی مختصری به تنم افتاد. لبخند بهنوش گشادتر شد.
با صدای آهستهتری گفتم: «صد و شصت.»
بهنوش پوزخندی زد و گفت: «میدونی قد من چقدره؟»
گفتم: «صد و هشتاد؟»
بهنوش چشمهایش را گشاد کرد و انگار بخواهد راز بزرگی را بگوید گفت: «صد و هشتاد و شیش.» بعد با شانههایم مرا چرخاند تا دوباره رودررویش قرار گرفتم. سرش را مستقیم رو به جلو گرفته بود و آینه را نگاه میکرد و من دوباره فقط زیر چانهی سفید لطیف نوجوانانهاش را میدیدم.
صدایش از آسمان آمد: «سی و شیش سالته. مهندسی. مرد گندهای. ولی به چونهی یه دختر هجده ساله نمیرسی.» روی چانه و دختر و عددها تاکید کرد. «تازه صندلهام رو هم در آوردم.» نگاهی به پایین کرد و گفت: «اگر اونا بودن که اصلاً نمیدیدمت.» بعد دستهایش را دور من حلقه کرد و مرا به خودش چسباند و همان طوری گفت: «یا ممکن بود با بچهی کوچیک دبستانی اشتباه بگیرمت.» در تمام این مدت من با زبانی بند آمد و هنوز گیج از دو ضربهی محکمی که خورده بودم، مانده بود. پیش خودم فکر می کردم چطور بازیچهی دست یک دختر بچه شدهام و این فکر در ضمن اینکه به من فشار میآورد، تحریکم هم میکرد. این دفعه کاملاً راست کردم و کیرم از زیر لباس به پای او مالیده میشد.
بهنوش متوجه شد. گفت: «اوه!» مرا از خودش فاصله داد و نگاهی به پایین کرد. بعد لبخندی شیرین و مژگان روی لبهایش نشست و گفت: «وای چه خوشش اومده! خوشت اومده هر کاری خواستم باهات کردم؟»
این جمله مرا از خط دیگری عبور داد. واقعیت اینکه این آدم با من تا به حال هر کاری دلش خواسته کرده و من هیچ کاری برای مقاومت از دستم بر نیامده و انگار بازیچهی دستش باشد باعث شد مقاومتم بالاخره تمام شود و من بالاخره خسته از فشار و تلاش برای جلوی خودم را گرفتن، وا دادم و اعتراف کردم. «اوهوم.» با صدای خیلی کم. که معنیاش برای خودم این بود که من همهی این چیزها را میخواهم و دلم میخواهد نزدیک این هیکل زنانهی کامل بلندقامت باشم.
بهنوش به سمت من خم شد و گفت: «چی؟ دوباره بگو؟» اگر نمیخواستم بگویم و یا به خودم آمده بودم هم، منظرهی بازوهای لطیف دخترانهاش که از دو طرف روی شانههای من قرار گرفته بودند و از مال من خیلی بزرگتر بودند مرا از خط عبور داد. گفتم: «آره.»
قدش را راست کرد. صندلها را دوباره پوشید و دوباره چشمهایش انگار از نیم متر بالاتر به من نگاه میکرد. بعد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «چی؟»
کلافه شدم و از درون به خود پیچیدم. اما دیگر از خط گذشته بودم. چشمهایم را بستم و با تمام زورم فشار آوردم تا آهسته بگویم: «باهام بازی کن بهنوش خانم.» میدانستم که به حال خودم نیستم و عقلم تعطیل شده. اما در آن لحظه به هیچ چیز اهمیت نمیدادم. حتی شاید میدانستم هم که دختر هم حال طبیعی ندارد و درگیر هوس یک بازی غریب شده، ولی در آن لحظه هیچ کاری نمیتوانستم و نمیخواستم بکنم.
میدانستم بازی بچگانهای است که هر کداممان ممکن است هر لحظه با وحشت از آن بیرون بیاییم.
چیزی نگفت. چند لحظه بعد چشمهایم را باز کردم و دیدم از بالا در سکوت به من نگاه میکند.
با شیطنت گفت: «چرا؟ میدونی من عروسک دارم هنوز. عروسکه
3 394
چک. جمعتر شدم. گفت: «ای جان. فرهاد جون ببین چه کوچولویی.» برخلاف میلم داشتم تحریک میشدم. به خودم گفتم یعنی گفت فرهاد جون؟ یک دفعه یکی از دورترین فانتزیهایم زنده شده بود.
تندتند جلو زد. تا رسیدیم به عکسی که هر دو رو به آینه ایستاده بودیم و هنوز کفشش را نپوشیده بود. چند لحظه مکث کرد. بعد همان طور که من روی پایش جمع شده بودم، صندلی را عقب داد و به آرامی از روی آن بلند شد. دستش دور کمر من بود و مرا هم با خود برد. تمرکز کرده بودم راست نکنم. سر پا که ایستاد، پاهای من به زمین نمیرسید. همان طور که یک دستش دور من حلقه شده بود، کنار آمد و جلوی آینه ایستاد. همهی حرفها و اعتراضهایی که میخواستم بکنم را حیرت در خود خفه کرد. تمام وزنم از یک دست یک دختر هجده ساله آویزان بود و بهنوش هم انگار نه انگار. داشت در آینه خودش و من را برانداز میکرد. دیگر کنترل برایم خیلی سخت شده بود. حس میکردم کیرم سفت میشود. بعد ناگهان مرا زمین گذاشت. اما دستش را روی شانهام نگه داشت. توی آینه دیدم که انگار دنبال چیزی میگردد. بعد ناگهان خم شد، یک دستش را پشت کمرم و یک دستش را پشت زانوهایم گذاشت و با یک حرکت بدون هیچ زحمتی مرا بلند کرد و به سینهاش چسباند. نگاهی به پایین، به من کرد و وقتی حیرت و ترس و جاخوردگی ناگهانی چشمهایم را دید، زد زیر خنده. به سینهاش فشارم داد و بند پستانبندش را روی صورتم حس کردم. حس کردم دیگر طوری سفت شدهام که از زیر شورت و شلوارک باید دیده شود. خون به صورتم دوید.
همین موقع بهنوش همین طور که مرا در بغل داشت چرخید و با چابکی به سمت در نشیمن راه افتاد. یک لحظه به نظرم رسید میخواهد از خانه بیرون بزند. بدون اینکه به ناممکن بودن این قضیه فکر کنم وحشت کردم و شروع به دستوپا زدن کردم. بهنوش بدون اینکه دوباره پایین را نگاه کند مرا طوری محکم به سینهی نرمش فشار داد که از نفس و تقلا افتادم. بعد دیدم به سمت داخل خانه و هال رفت و کمی خیالم راحت شد. بهنوش با قدمهای سبکی که انگارنهانگار یک مرد بالغ پنجاه کیلویی را در دستهایش گرفته، داخل هال شد و به سمت آینهی دیواری بین حمام و دستشویی داخلی رفت و روبهرویش ایستاد. بعد نگاهی از روی رضایت به من کرد و دوباره مرا سرازیر کرد تا روی پای خودم بایستم و بعد شانهام را گرفت و مرا به سمت آینه برگرداند و گفت: «همین جا وایسا.» و بعد ولم کرد. خواستم از فرصت استفاده کنم و در بروم. نمیدانم به کجا. شاید میخواستم به کوچه فرار کنم. هنوز دو قدم برنداشته بودم که یکی از دستهای بلندش آمد و بازوی مرا گرفت و طوری کشید که پاهایم از زمین کنده شد، به هوا رفتم و محکم به تن بهنوش خوردم. بعد افتادم و روی زمین ریختم. بهنوش خم شد و گردنم را از پشت گرفت و همان طوری بلندم کرد تا روی پایم ایستادم. بعد یک دسبهتش را پشت کمرم گذاشت و هل داد تا به آینه چسبیدم و همان طور نگه داشت. بازوهایم را بالا آوردم و دو دستی به دو طرف آینه فشار آوردم که خودم را از آینه بکنم. بهنوش فشار را بیشتر کرد و انگار ریههایم داشت به هم میآمد. دست از تلاش برداشتم. فشار آن قدر زیاد بود که به زحمت نفس میکشیدم.
بهنوش گفت: «حالا تکون نخور تا من صندلهام رو در بیارم.» بعد دستش از پشتم تکان خورد و چند لحظه بعد آن را از کمرم برگشت. از ترس دوباره کوبیده شدن به آینه آهسته و آرام کمی از آینه فاصله گرفتم تا از پشت به چیزی خوردم. سرم را بلند کردم و بهنوش را پشت سرم دیدم که صندلهایش را در آورده بود و انگار به چشمم کوچک شده بود. چون قد من فقط تا چانهاش میرسید. یک لحظه به خود
3 394
بگویم، به سمت لپتاپ او رفتم. به لبهی میز تکیه کردم و لپتاپ را نگاه کردم. نگاهی به سیم موبایل کردم. تنظیمات موبایل را چک کردم. همه چیز درست بود. سیم را کشیدم و دوباره زدم و موبایل شروع به سینک شدن کرد.
فولدر عکسها که ظاهر شد، بدون فکر رویش کلیک کردم و گفتم: «بیا درست شد…» که ناگهان چشم به اولین عکس افتاد که آخرین عکسی بود که بهنوش گرفته بود. عکسی که بهنوش از کنار چشمهایش گرفته بود و خودم را دیدم که مثل بچهی کوچکی با اشتیاقی پنهاننشدنی به بالا نگاه میکنم. عکسی که از چشم بهنوش بود، مرا خیلی کوچک و کوتاه نشان میداد، مثل بچهای که به مادرش نگاه میکند.
سرخ شدم و رو برگرداندم. خواستم برای پنهان کردن حالم چای بریزم که دستی دور کمرم حلقه شد و قبل از اینکه بفهمم چه شده، با نیروی مقاومتناپذیری مرا عقب کشید. چیزی به پشت پاهایم خورد. زانوهایم خم شد و نشستم و چیزی مرا عقبتر کشید و میخکوب کرد. چیزی نرم و بزرگ از پشت به کمرم فشار میآورد.
پایین را نگاه کردم. روی پاهای بزرگ و پهنی نشسته بودم که از دو طرف از زیرم بیرون زده بود. حداقل از هر طرف پانزده سانت کلفتتر از من بود. ترس برم داشت. نفسم دوباره بند آمد. دست بهنوش بود که دور کمرم حلقه شده بود و مرا روی پاهایش نشانده بود. کمرم به سینهاش تکیه داده بود و به خاطر حجمش خم شده بود. طوری خم شده بودم که سرم به زیر چانهاش نمیرسید. نگاهی به بالای سرم، به بهنوش کردم. پر از حیرت و رنجیدگی. مانده بودم که چطور یک دختر بچهی هجده ساله مرا گرفته است.
با خندهای که نمیتوانست جلویش را بگیرد گفت: «بیا همه عکسا رو ببینیم.»
گفتم: «سر پا هم میتونم ببینم. زشته این کار.»
دستش دور کمرم سفت شد و گفت: «این طوری هر دو از یک زاویه میبینیم.»
گفتم: «اذیت میشی.»
با پاهایش کاری کرد و من روی پاهای پهنش بالا و پایین رفتم. حرکت ماهیچههای قدرتمندی را زیر رانم حس کردم.
«نمیشم.»
گفتم: «آخه بده دختر.» جدی شدم: «ولم کن.» تقلا کردم که بلند شوم. خواستم دستی که دورم حلقه شده بود را کنار بکشم. اما تکان نخورد. انگار از فلز بود. دو دستش را دور من حلقه کرد و فشارم داد. آن قدر فشارم داد که هم از تقلا افتادم و هم از نفس. بعد کمی فشار را کم کرد.
بعد با صدایی آرام گفت: «اگر ول کنم میشینی؟»
خواستم دوباره تقلا کنم کنم که دوباره فشارم داد. دل و رودهام داشت له میشد و از دهانم بیرون میزد. بدن خستهام بیشتر از این توان تحمل نداشت. این بار که فشار را کم کرد و پرسید: «میشینی؟ آقا فرهاد؟ زورت به من نمیرسه.» با سر تایید کردم و از شکل گفتن آقا فرهاد به خودم لرزیدم. یعنی واقعاً این دختر هجده سالش است که تمام هیکل من توی بغلش جا شده است و من را مثل یک بچه روی پایش نشانده است؟
دستهایش را از دور کمرم ول کرد. داشتم وا میرفتم که دوباره دستش مثل صاعقه آمد و مرا گرفت. اما این بار حمایت کننده بود و توانستم به آن تکیه کنم. همان طور که روی پایش نشسته بودم به سمت لپتاپ برگشت و به پشتی صندلی لم داد و گفت: «تکیه بده فرهاد.» صدایش هنوز آرام بود، ولی عمق شیرینیاش مرا میخکوب کرد.
تکیه دادم. به سینهی بهنوش، مچاله، طوری که تمام بالاتنهام جا شد پایین چانهاش. ناخودآگاه در خودم جمع شده بودم تا به چانهاش نرسم.
دست دیگرش را برد و عکس اولی را باز کرد. لبخندی زد با صدا زد که تکانش داد. صدایش برای این بود که من بفهمم. بعد گفت: «از چشم من این طوری دیده میشی.» و خندید و خندهاش تمام هیکلم را تکان داد.
بعد رفت روی دومی. از بالای سر خودش و من. کوچکتر بودم. خیلی کو
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
