701
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
یه نفری یه نقاشی با پسزمینهی نارنجی کشیده بود واسهم، یادته؟ اینروزا حالم
حالِ اون نقاشیهس.
روی کنارهی سینک آشپزخانه ایستاده بودم و کابینتهای بالا را تمیز میکردم. باران میرفت که تمام شود و شادمهر میخواند. یادم آمد آهنگ شادمهر را حفظ بود. انعکاس ماشینها را از شیشهی ساختمان روبهرویی تماشا کردم و بغض باز سرجایش ماند. سرم باز گیج میرود، کاش پایم لیز بخورد و خودم را ببینم که افتادهام کف آشپزخانه و سرخِ خون سرامیکهای خیسِ سفید را میشکافد. توی فکر بودم که باران ایستاد، شادمهر رفته روی اشکِ من و سرنوشت، بعدی انتخاب است و "خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم." بغضِ لاکردار.
کابینتها را محکمتر میسابم، سگ توی سرگیجه.
#mood
#دراکولای_غمگین
روی کنارهی سینک آشپزخانه ایستاده بودم و کابینتهای بالا را تمیز میکردم. شادمهر میخواند، یادم آمد آهنگ شادمهر را حفظ بود. انعکاس ماشینها را از شیشهی ساختمان روبهرویی تماشا کردم و بغض باز سرجایش ماند. سرم باز گیج میرود، کاش پایم لیز بخورد و خودم را ببینم که افتادهام کف آشپزخانه و سرخِ خون سرامیکهای خیسِ سفید را میشکافد. توی فکر بودم که ، شادمهر رفته روی اشکِ من و سرنوشت، بعدی انتخاب است و "خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم." بغضِ لاکردار.
کابینتها را محکمتر میسابم، سگ توی سرگیجه.
#mood
شاید نفرتهاش مانده بود توی تنش.
عصرها شده اند تهوعِ لجنآلودِ حین مسمومیت غذایی بعد از سیزدهِ شوم. چشمها عملیات نجاتِ ماهی و آلبالو در آبی و بنفشِ معدهی نهنگ، چشمها طمع و تشنگی اتصال فلز در شهرِ بدونِ آهنربا، چشمها دو نمونهی نادر از سگسانان بودند گمشده روی موج و تختهپارهها. ما در مقاومت جلبکهای سیاه مقابل قبیلهی زامبی در قعر تاریک دریا غرق میشدیم و باب، اسفنجی بود که روی صورتش حلزون میگذاشت و نیمهشبها همبرگر دستِ کسی نمیداد. تهِ کفِ دریاها، ما در خوابِ قبرستان حسرتِ فسیلها بودیم که سالها بعد میسوختند در تمنای چشمهات، وقتِ سوختنِ ماهی.
#دراکولای_غمگین
یکی که واسمون امن یجیب بخونه.
یکی که فندک بگیره زیر سیگارمون.
یکی که باهاش بریم روی اون صندلیای فرودگاه بشینیم، یه هندزفری دو گوشی آهنگارو شریک بشیم، رفتن و اومدنارو تماشا کنیم.
یکی که با چشماش قاب بگیره دنیارو، اونم به رنگِ چشاش. حالا توفیر نداره یشمی، فیروزه ای، اسپرسویی، یا مثِ دریای سیاه.
یکی که ناراحتمون کنه، واقعی. که گم شیم توی دنیای خودمون. بعد بیاد بکشه دستمونُ بلندمون کنه بگه بیخیال، بریم جیگرکی یا ساندویچی؟ مام بگیم هیچی، بریم سینِما غم بخوریم برگردیم.
میگم یعنی هیچکی دیگه گذارش به اوراقی و قفسههای خاکگرفتهی کتابفروشیا و حجرههای فرش فروشیِ بازار قدیم نمیافته؟
دلمون غروب جمعه اس. پَ بالاخره کِی میای؟
#دراکولای_غمگین
که وسط شلوغی باشی و تنهاترین.
که مرهم و همدم باشی، که برای خودت هیچ.
که به یادِ دستهات بیاوری، روزی روزگاری سبز..
#قراضه
تصدقِ پریشانحالیتان گردم، سلام. از آخرین نامه چهار ماهِ تمام میگذرد، غرض این بود دیگر بار سیاههای بنویسیم، با خونِ دل و اشکِ چشم سویتان روانه کنیم، شاید التفاتی کرده سرگردانی و اندوهِ ما را به گوشهی چشمی از یادمان برده، خاطرِ آزردهمان آسوده سازید.
از احوالاتتان به قدر کفایت مطلعیم. مدتی است شبانهروز دلآشوبه و اضطراب چون تیر و ترکش مینشینند توی سینهمان، جانمان قطرهقطره باران میشود، سنگفرشِ خیابان را خون میکند. آخر از شما چه پنهان، از همانوقت که جایمان گذاشتید کنار پلههای خاکستریِ آن خیابانِ عزیز توی اشکِ تمام، به طفلِ گمشدهای ترسیده میمانیم که روی پلهها مانده منتظر، شاید کسی بیاید دنبالش، ببردش خانه.
نمیدانم در خاطر مبارکتان هست یا نه، شما را "وطن" خوانده بودم. این روزها توی این آشفتهبازارِ سیاه که خشم و اندوه شعله میکشد، توی این تیرگیِ شوم که تنها روشنیاش شمعِ شبهاست به غمهای شهری عزیز که روزگاری جانِ من بود، سرگشتهام. شما آن دورها پریشانید، اوضاعِ وطن هم که کمافیالسابق پریشان است و تازگیها بیشتر، غربت دارد خفهام میکند. بغض، سیاهیِ جوهر است که افتاده باشد روی کاغذِ روغنی، دارد پخش میشود کمکم، مثل مرضی مسری تنم را در آغوش میکشد، باقیماندهی جانم را سیاه میکند.
انگار ماجرای دیار و مسافر باشد، دلم را با نخی گره دادهاند بهتان. قدمی که پیش میروم، نخ بیشتر کشیده میشود، دل تنگتر میشود، به هلاکت نزدیکتر میشوم هربار. میدانید یکوقتهایی که پیگیرتان میشوم نگرانیتان آتش انداخته به زغالدانیِ دنیام، وگرنه ما کجا و شمای آدمِ حسابی کجا، بگویید برویم گورمان را گم کنیم، به دیدهی منت.
دلتنگی بماند سر جای خود، غربت را هم که خدمتتان عارض شدیم، و از مابقی اوضاع هم که مطلعید؛ آخر فدایِ خستگیِ مدامِ چشمهایتان شوم، روا مدارید در دریای افکارِ دیوانه مغروقِ بیمهریهایتان شویم. جسارت ما را ببخشید، گفتیم دیده و هوش و حواستان جای دیگر پرت و مشغول اند، یادتان بیاید ما هم هستیم، شاید دیدید هربار توی دلمان انار پاره میشود، شاید فهمیدید "چون مرغِ نیمکشته پر و بال میزنم"، شاید دلتان به رحم آمد، درمانمان کردید.
خیالمان راحت نیست پادشاهِ قهرهای هرروزه، ذهنمان پرندهی مهاجر بوده، کوچ کرده به جزایر خوش آبوهوا، دستهایمان که قبلترها خاک شدهاند توی کویری بیسروته، پاهایمان را هم به بند کشیدهاند توی زندان هارونیه، شب و روز فلکمان میکنند. خودمان اینجاییم، دلمان دورها، پیشِ شما. میبینیم مراقبِ خودتان نیستید، چطور خوابمان ببرد؟
دیرزمان بود میخواستیم برایتان بنویسیم، انگار جگرمان روی زغال باشد، دست و دلمان میلرزید، بعد که لیموترشِ دلمان میفشردند روی جگرِ کبابشده، انگار سیخ داغ فرو کردهباشند توی قلوهمان، اشک میشدیم، حرف یادمان میرفت. این نوبه اما مقصود ابراز نگرانی بود، گله و شکایت بود یا عرضِ دلتنگی، بماند. به ناتمامهای درهمِ همیشه بر ما ببخشایید که ما دیوانگانیم، حیرانِ هزارتوهای جنون.
دوستدار و نگرانِ همیشگیتان،
شاید اینبار
#هیچ
تصدقِ پریشانحالیتان گردم، سلام. از آخرین نامه چهار ماهِ تمام میگذرد، غرض این بود دیگر بار سیاههای بنویسیم، با خونِ دل و اشکِ چشم سویتان روانه کنیم، شاید التفاتی کرده سرگردانی و اندوهِ ما را به گوشهی چشمی از یادمان برده، خاطرِ آزردهمان آسوده سازید.
از احوالاتتان به قدر کفایت مطلعیم. مدتی است شبانهروز دلآشوبه و اضطراب چون تیر و ترکش مینشینند توی سینهمان، جانمان قطرهقطره باران میشود، سنگفرشِ خیابان را خون میکند. آخر از شما چه پنهان، از همانوقت که جایمان گذاشتید کنار پلههای خاکستریِ آن خیابانِ عزیز توی اشکِ تمام، به طفلِ گمشدهای ترسیده میمانیم که روی پلهها مانده منتظر، شاید کسی بیاید دنبالش، ببردش خانه.
نمیدانم در خاطر مبارکتان هست یا نه، شما را "وطن" خوانده بودم. این روزها توی این آشفتهبازارِ سیاه که خشم و اندوه شعله میکشد، توی این تیرگیِ شوم که تنها روشنیاش شمعِ شبهاست به غمهای شهری عزیز که روزگاری جانِ من بود، سرگشتهام. شما آن دورها پریشانید، اوضاعِ وطن هم که کمافیالسابق پریشان است و تازگیها بیشتر، غربت دارد خفهام میکند. بغض، سیاهیِ جوهر است که افتاده باشد روی کاغذِ روغنی، دارد پخش میشود کمکم، مثل مرضی مسری تنم را در آغوش میکشد، باقیماندهی جانم را سیاه میکند.
انگار ماجرای دیار و مسافر باشد، دلم را با نخی گره دادهاند بهتان. قدمی که پیش میروم، نخ بیشتر کشیده میشود، دل تنگتر میشود، به هلاکت نزدیکتر میشوم هربار. میدانید یکوقتهایی که پیگیرتان میشوم نگرانیتان آتش انداخته به زغالدانیِ دنیام، وگرنه ما کجا و شمای آدمِ حسابی کجا، بگویید برویم گورمان را گم کنیم، به دیدهی منت.
دلتنگی بماند سر جای خود، غربت را هم که خدمتتان عارض شدیم، و از مابقی اوضاع هم که مطلعید؛ آخر فدایِ خستگیِ مدامِ چشمهایتان شوم، روا مدارید در دریای افکارِ دیوانه مغروقِ بیمهریهایتان شویم. جسارت ما را ببخشید، گفتیم دیده و هوش و حواستان جای دیگر پرت و مشغول اند، یادتان بیاید ما هم هستیم، شاید دیدید هربار توی دلمان انار پاره میشود، شاید فهمیدید "چون مرغِ نیمکشته پر و بال میزنم"، شاید دلتان به رحم آمد، درمانمان کردید.
خیالمان راحت نیست پادشاهِ قهرهای هرروزه، ذهنمان پرندهی مهاجر بوده، کوچ کرده به جزایر خوش آبوهوا، دستهایمان که قبلترها خاک شدهاند توی کویری بیسروته، پاهایمان را هم به بند کشیدهاند توی زندان هارونیه، شب و روز فلکمان میکنند. خودمان اینجاییم، دلمان دورها، پیشِ شما. میبینیم مراقبِ خودتان نیستید، چطور خوابمان ببرد؟
دیرزمان بود میخواستیم برایتان بنویسیم، انگار جگرمان روی زغال باشد، دست و دلمان میلرزید، بعد که لیموترشِ دلمان میفشردند روی جگرِ کبابشده، انگار سیخ داغ فرو کردهباشند توی قلوهمان، اشک میشدیم، حرف یادمان میرفت. این نوبه اما مقصود ابراز نگرانی بود، گله و شکایت بود یا عرضِ دلتنگی، بماند. به ناتمامهای درهمِ همیشه بر ما ببخشایید که ما دیوانگانیم، حیرانِ هزارتوهای جنون.
دوستدار و نگرانِ همیشگیتان،
شاید اینبار #هیچ
داریوش داره میخونه و خب من منتظرم این مرگ تموم بشه. آدمها رو تماشا کردم، روبهروی آینه نشستم و یادم اومد شنیدم که _"واقعا سگجونی"
_ "خیلی حال به هم زنی."
با این وجود تیشرت سرمهایِ محبوبم رو با ماشین و نخلهای روش تنم کردم که پشت یقهاش نوشته شده "made with love" و از مادرید در قلب اسپانیا رسیده اینجا؛ به دست من، که لااقل یک بار اینطوری جون بدم. (ارجاع به سکانسی از آجوشی من که دو برادر، مست کامل، در نیمهشبِ یک بار نشسته بودند و دربارهی لباسِ گران در روز مرگشان حرف میزدند.)
دون میگوئل روئیز در کتاب چهار میثاق مینویسد:
ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم.
ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد.
سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم.
تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر پدر، معشوقه مان و جامعه...
عجیب شبیه آقا.
چه تنهاییِ عمیقی، چه تاریکیِ غلیظی، چه دیوانگیهایی آقا، چه دیوانگیهایی در تنهاییهام سر باز میکنند، زخمیِ هزار حسرتم، هزار و یک شبم را سوختهام به امیدهای واهی، چوبِ دو سر سوخت شدهام حالا. دلم خالی است، در سرم غوغای ستارگانِ درخشانِ اندک دلخوشیهای سادهی کوچکم هنوز ادامه دارد، انگار تحمل هیچکس را ندارم، آدمها دیوانهام میکنند، باید فرار کنم از دست همهشان. دلم میخواست خودم را مچاله میکردم توی یک چمدان، میفرستادمش به ناکجا. کاش میشد مغزم را دربیاورم بدهم فلش بزنند، چشمهام را باز کنم و از صفر شروع بشود همهچیز.
دلم خالی است، حس ندارم، یکی دو هفتهای هست مردهام، حواسم هست. کلهام بازار مسگرهاست اما. به قول عرفان سرم دنگدنگ میکند، همهمهی دغدغههام. میترسم چشمهام را باز کنم و بیست و چند ساله نباشم ساکن این شبهجهنمِ به ظاهر آرامِ پرماجرا، میترسم به خودم که آمدم همهچیز تمام شده باشد و عقب مانده باشم باز؛ از روزها عقب میمانم تازگیها، تقلاهام دو برابر شده، پاهام کم میآورند، چشمهام و فکرهام و شانههام کم آوردهاند خیلیوقت است، پوشالیام، ظاهراً سرپام، منتظرم بادی بیاید، تلنگری بشود، آوار شوم روی سر خودم. گفته بودم اینجا زیاد باد میآید؟ هیچوقت میدانستی از بادها بیزارم؟
میدانستم نفر دوم داستانِ زندگی هیچکس هم نمیتوانم بشوم، چه برسد به اولیاش، میدانستم گرفتهای مرا از خودم، تنها ماندهام، که اسمش را نمیشود صلح بگذارم، که او رفته.
میدانستم اوضاع دوباره همین شکلی میشود و باید بروم یک سوراخوسنبهای برای خودم دستوپا کنم، باید به بازگشتِ شعرها عادت کنم، به رنجیدگی چشمهام و سنگینی تابستان روی پوست خو بگیرم و فراموش کنم گرما چهقدر دیوانهام میکند. باید صورتیها را جایگزینِ قرصهای آبیِ کمرنگ کنم و منتظر دردسرهای جدید باشم. تقصیرِ من نیست که آدمها ارزششان را نمیدانند و یا چرندیات تحویل میدهند و بهانه میآورند، یا داستان درست میکنند و پشت سرت حرف میزنند و دودرهبازی و بیچشمورویی و هرچه. آنقدر همهشان را به کتفهام حواله دادم که دردهای قدیمی برگشتند و دارند پدرم را درمیآورند دیگر، یکی نیست بهشان بگوید گور پدر همهتان. بروید یک فکری به حال خودتان و بیهودگی دوروبرتان بکنید، دردسرهام گندهتر و دوستداشتنیتر اند حتی، خاکبرسرها.
