en
Feedback
To feel Dracula

To feel Dracula

Open in Telegram

The one who lives in the dark.

Show more
701
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
صبح و شبام قاطی شدن. معلوم نی اصن چی کجاس، کی کجاس، کی تو دل کیه. شب رو تا به خودم میام می‌بینم اینقد توی درد پیچ و تاب خوردم و نیومدی به دادِ بی‌صدام برسی صبح شده و نفهمیدم، هرچند قرار نبود بیای. میون درد یه وقتی بالاخره خوابم می‌بره و بیدار که میشم دیگه مهم نیست ساعت چنده، صبحه یا غروب. نوتیف پیامتو عوض کردم، فقط اگه تو پیام بدی گوشیمو برمی‌دارم، تو هم که نمیتونی پیام بدی.برام مهم نیست چقدر چهره‌ام داغونه و موعدِ همه‌چی گذشته. روز آب دادن به گلدونارو یادم میره هربار. ددلاینِ همه‌ی پروژه‌ها می‌گذره و من کاری انجام نمی‌دم. دیگه هیچی سر ذوقم نمیاره، حتی دستم سمت کتاب و دفتر نمیره. چند روز پیشا می‌گفت وقتی قبلا از چیزی لذت می‌بردی و حالا دیگه لذت نمی‌بری، یعنی داری افسرده میشی. همینقدر ساده، دارم افسرده میشم. اینا از دستم کلافه شدن اینجا. نمی‌فهمم اینکه من دارم به زندگیم اهمیت نمیدم، کجای زندگی اینارو مختل کرده. درد امونمو بریده، صدای زانو دردمو می‌شنوم بعضی‌وقتا. آخرشبا که حالم بدتر میشه میرم می‌شینم رو لبه‌ی تراس، آسمونِ همیشه ابریِ شهرو نگاه می‌کنم، بهش می‌گم پس بالاخره کی بارون میاد؟ به غروب این هفته نمیرسیم آقا،مامان و خاله تنها میان پیشت. تو شبا تنهایی چیکار می‌کنی؟ خوبی؟

گفتن مودب باش اینجا

همه با همه‌ی روش‌هایی که بلدن مغزتو می‌زنن متلاشی می‌کنن و این دردهای عصبی بعدش و تاری دید مزخرف و همه‌ی عوارض بعد از اعمال دیوانه‌وارِ ما، تهش میان میگن why are you mad؟ چون توی مغزت آهکه، جلبک بدبخت.

آدم هرجا که بره می‌شه فکر کنه صبح که بشه ممکنه یه نفر دیگه نباشه، ولی عجب از شب و روزای این روزا. عجب.. #قمردرعقرب

کمی تکرار با کینه کمی من با رژِ تیره کمی فکرای بی حالت که تنهایی دلش گیره #مِل

برای کسی که خواهد پرسید انتظار بر تو چگونه گذشت.

تمام تنم درد است، بارِ روی شانه‌هام دارد کلافه‌ام می‌کند، زانوهام خالی کرده، دست‌هام دوباره لمس شده‌اند. دردِ چشم‌هام حتی لحظه‌ای دست از سرم برنمی‌دارد، از سردرد عاصی شده‌ام. آخرین بازمانده‌های هیزمِ زمستان را دارم توی تب می‌سوزانم، سگ‌های ولگرد توی معده‌ام به جان هم افتاده‌اند باز، دلم دوباره هرازگاهی می‌سوزد، سیاهی روی تنم وسعت می‌گیرد، استخوان‌هام به کویر رسیده‌اند، تَرک‌ها را در آغوش می‌کشند. از موهام زهرِ سیاه می‌ریزد و خونم مزه‌ی آتش می‌دهد، بوی زغال و سیگار رهایم نمی‌کند، بالاخره دارم تمام می‌شوم، یکباره و بی‌توقف.

دلم برای خانواده‌اش می‌سوزد، دلم برای خودم می‌سوزد، دلم برای آدم‌هایی که دوستش دارند می‌سوزد. تو آخرین‌بار که دلت تنگ شد کِی بود؟ گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم واقعاً بد نبود اگر بلد بودیم مثل این‌ها تخمی زندگی کنیم و بیخیالِ همه‌چیز بشویم و انگار نه انگار که مسئولیت داریم، اوضاع یک‌طوری پیش می‌رود که فکر می‌کنم بدهکارم بهشان و باید یک‌ چیزی بشوم که بعدها نگویند هیچ پخی نشد. همه از همه‌طرف استرس وارد می‌کنند و ذهنم در هزار و یک اما و اگر و شاید و باید گیر کرده است، مین‌وایل دوروبری‌هام یک مشت نخاله‌ی به‌دردنخوراند که خودشان هم نمی‌دانند دارند چه کار می‌کنند و بیخیال همه‌چیزشان شده‌، خودشان را درگیر یک مشت خزعبلات و حواشی پرت‌وپلا کرده‌اند. حالا دیگر فکر می‌کنم اگر برای آدم‌ها اهمیتی داشته باشد، این اهمیت را یک‌طوری نشانت می‌دهند که متوجهش بشوی، و اگر کسی تقلایی نمی‌کند، پس اهمیتی هم نمی‌دهد و خب وقتی کسی اهمیت نمی‌دهد، چرا برای من مهم باشد؟ فاک دِم عال، حتی شما دوست عزیز. تماس برقرار شد و هیچ‌چیز دستگیرمان نشد، ولی انگار ماجراهای جدید در راه است. کنجکاوم ببینم تهِ این داستان‌ها کجاست و قرار است ماجراها به کجاها و ناکجاها ختم شوند. من بعد ایستادنِ بیجا مانع کسب است، گورتان را گم کنید لطفاً.

آخرین وعده‌ی غذایی‌ واقعی‌ام شامِ دو شبِ پیش بود.منتظر تماسی هستم و گفت‌و‌گویی، شاید آنچه منتظرش بودم را بشنوم که بعید می‌دانم. از کله‌ام دود بلند می‌شود از دست خیلی‌ها، ولی قرار است به کتف چپم حواله‌شان کنم. دلم آشوب است از نگرانی‌های مدام، از دلشوره‌های مدام و تظاهر به بیخیالی‌ برای همان همیشگی.بیخیالِ همه‌چیز و همه‌کس شده‌ام دیگر. به درک.

انگار دیگه توان نوشتن نداریم.فقط چرت و پرت میگیم.

لابد اگه داستانشو بدونین هیچ‌کدومتون باور نمی‌کنین، ولی دلم تنگ می‌شه براش با اینکه عوضیه و به رفیقام توهین کرده.

….

«وإن لم أستطع نزع الأحزان من قلبك، فلنقتسمها سويًا.» واگر چه توانایی زدودن غم‌ها از قلبت را ندارم، پس آن‌ها را با هم تقسیم کنیم. ‌‌ - هنا عزت؛ فارسیِ فاطمه بهارمست.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ از دل ما تا دل یار که هزار هزار کهکشون فاصله ست

از کجا تا کجا منتظر، از کجا تا کجا دلتنگ، از کجا تا کجا غم؟ تو بگو.

#mood

photo content

-کاش این دنیا کاری نمی‌کرد که آدما مجبور شن از هم جدا بیوفتن.

گفتن "در مستی بنویسید و در هوشیاری تصحیح کنید." مست نیستیم ولی می‌نویسیم، شما خواستین بزنین تو دهنمون. کارگران حاشیه جاده مشغولِ کارند، یکی خسته‌اس ولی سرپاست بخاطر یکی، یکی ناراحته و نشون میده خوشحاله بخاطر یکی، یکی داره می‌میره و میگه شاده، یکی دیوونه‌است ولی عاقل‌ترینه، یکی بینِ گلا پتوس دوست داره ولی میگه مانسترا مورد علاقشه، یکی سرعت تایپش پایینه ولی به هرکی میرسه میگم تایپم نیستی، یکی خیلی وقته یکی نیستُ توی ذهنش دوتاست، ولی امون از همیشه که تنهاست. یکی گفت باید سوار مینی‌بوس نارنجی بشیم، اون‌یکی گفت شب چقدر دراز شده، از ته مینی‌بوس یارو گفت انقدر سرده که دیگه چایی هم فایده نداره، مفنگیه که همش خواب بود گفت حالا کی چایی بریزه اصن؟ بچه‌اش گفت زیبایی هیچوقت کافی نیست. اونی که تیکه کلامش بود می‌خواست بگه زِر نزن، گفت وا بده.. راننده قبل حرکت با یکی دعواش شده بود، داشت تعریف می‌کرد "گفتیم دعوا می‌خوای بکنی، بکن. مشت می‌خوای بزنی، بزن‌. ولی فحش ناموس که دادی دیگه کوتاه نمیام حضرت عباسی." در حال حاضر خودت توی دنیای موازی اعتقاد داری آدمایِ مدل تو گاوترین آدمان. ولی یاد بگیر هیچکی اندازه یه سگ واقعی بغل‌کردنی نیست. رویاش از شِف بین‌المللی شدن تبدیل شده به برگزیدنِ نواب به عنوان زنِ زندگی. آخرین عکس باعث شد دوربین قدیمیه رو پیدا کنم. سگ توش. "کاش برای دلتنگی بهم حقوق می‌دادن." #قمردرعقرب #قبرستون #قمارباز #قراضه