701
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
-از شورهزارانِ حسرت و درد تا بیکرانِ اندوه در کیهان را سرخ فراگرفته. چشمهام گیج میروند و دستهام سیاهی، آجر به آجرِ سبزِ رگهام فرو میریزد توی دالانهای تیره و سیل جاری میشود تا ریههام، تا دروازههای خشم و عتیقهفروشیهای عقده و تیرگیِ جنونِ کهنهام راه میگیرد تا تو، سیاه پراکنده میشود، دستهای تو دور، دور، دور..
حالا من گم شدهام.
و کابوسهای ما شاید، رویای دیگری.
#mood
نوشته اگر به نویسنده شدن علاقه داری فلان کارو بکن، منی که جرئت ندارم برم فلان کارو بکنم: 🤡
بچهها چیزی که زیاده گوهخوره.
همهجا، همهجوره، در همهی ابعاد.
شنیدین میگن بعضیا منتظرن تیکه رو بندازی زمین اونا برش دارن؟ این در مورد گوه هم صدق میکنه.
یعنی به فرض اگه ما کفتر باشیم، یه عدهای هستن که همیشه زیر ما با عشق و علاقهی وصفناپذیر منتظرن که گوه پرندهایمون رو دریافت کنن و اینطوریان که give me that shit please.
Repost from N/a
بنظر میومد همهی وسایلش رو جمع کرده و اماده رفتنه، اما کی نمیدونست که اون بزرگ ترین داراییش رو اینجا جا میذاره.
چمدونش رو تا دم در کشوند، لحظه رفتن یکم صبر کرد. با چشمایی که معلوم بود حجمی از احساس رو پنهان میکنه.
"ولی قول بده وقتی به ماه نگاه کردی یاد من بیوفتی"
راهشو گرفت و رفت.
آقا ما زندهایم هنوز؛ که شب بلنده و قلندر بیدار.
هروقت شبا رو تا طلوع بیداریم و چشممون روشن میشه با آسمون، فقط یادِ توایم و "باغبون". ما گردنمونو بالا گرفتیما، ولی قدِ غصه بلندتره اَ ما وقتی تو نیستی. چشامون میل به دیدنِ این آدما ندارن دیگه، خستهایم اَ همه، تکراریان، همهشون شبیه همدیگهان؛ تویی که فرق داری، تو بیا.
شبا رو بیدار میمونم که تهش بفهمیم زورِ ما بیشتر بود یا این سگجونِ لامذهب، سرِ لج افتادنم اینشکلیه بعضیوقتا. ولی کاش یکی از همین شبا وسطِ همین کتاب و کاغذپارهها زورِ خستگی بیشتر شه ازمون، وسطِ این ضعف و سرگیجهها خوابمون ببره، خوابتو ببینیم دوباره.
گفتن نداره چرا، آخه دانی که چیست دولت؟
#قراضه
با یک جای خالی که پر نمیشود و دو سیگارِ خاموش، با پنجرهی باز، با هوای ابری که دیروز معلوم نبود و بستههای گمشدهی پستی، با رفتنهای با یا بی بازگشت، با عادت به آن تکه عشق، آنجا که دلقکی که من بودم میگفت، با کوری، سکوت و خلسه، با قهوههای دور و جایگزینها به جنگ دنیا رفتهام. در ترک کردنها و گذشتن و رفتنهای پیوسته گیر افتادهام، دریافتهام که از سرما نمیمیرم، و بدون شک خردادِ سیاهیاست، حتی اگر با بازماندهای از دوران قاجار قهوه بنوشی و جانِ سالم به در ببری.
بیشتر رودهدرازی نمیکنم، شبهای مرا به تاراج بردهای، پس شب به یغما.
#مغزردی_شبانه
خوش داشت که به حرفهایم گوش بدهد و مرا به جایی برساند که از فرط هیجان رنجه شوم و بعد ناگهان با ابراز انزجار و بیاعتنایی کامل، به خود پیچان رهایم کند.
زنده موندن فلجم کرده. از صبح که چشم باز میکنم و این گلارو میبینم تا هروقتِ شبانهروز که خوابم ببره مثل مرغ سرکندهام، انگار یه چیزی گم کردم. میرم عکساتو میبینم، چند بار زیرلبی لاحول و لا میخونم برات، بعد دوباره غرق میشم تو فکر و خیال. هرجا میرم، که نمیرم و به زور میبرنم، هرجا که قشنگه یادت میافتم. حتی میدونم با من خوب نیست، دیروز فکر میکردم کاش به جای من تو با رفیقات اونجا بودی. نمیتونم کار بکنم، نمیتونم بنویسم، هنوز خیلی آشفتهام، همهچی رو هواست، خودمم بین زمین و هوام. امروز دوباره درد برگشت، ولی هنوز نمیرم دکتر. اومدم بنویسمش، دیدم نمیتونم. تو بهم هیچی نمیگی. منم که میگم، میگی خفه شو. دوباره رو لبهی شمشیرتم، دوباره دارم میترسم.
اگه توی بیداری کسی ازم بپرسه دنبال چی میگردم، میگم تو. کاش توی یکی از این خوابا درد تموم شه، کاش خوابتو ببینم دوباره، هرچند گفتم تنگ نشده دلم. شدی شهزادهی رویا، خوابتو میبینم و خودت نیستی. خودت که نمیای، من میرم بخوابم، شاید خوابتو دیدم.
