701
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
خرده نان
پسر از پدر فراری دختر از مادر، زیر نگاه دوربین مدار بسته کافه در استانه در آغوش کشیدن هم به کاغذی جلویشان نگاه می کنند. برگه ای از هزاران برگه ای که باید خط خطی شود برای مهاجرت یکیشان و بعد دیگری.
کتابفروش از زمین، از نزدیکی دختر و پسر، خرده نان جمع می کند، خرده نان وطن، خرده نان زبان فارسی، خرده نان شعر فارسی، خرده نان ایرانی بودن، خرده نان تعهد داشتن به یک اسم، به یک کشور، به یک گذشته، به یک هزار زن و مرد که عاشق کشور بودند، کتابفروش خرده نان ها را جمع می کند، پسر پوست دست از جنس گندم دختر را دزدکی می بوسد و دختر هم در جواب گازی ریز از گونه از جنس جو پسر می گیرد. کتابفروش خرده نان جمع می کند، از همه فروشگاه، از زیر همه میزها، هر کس که نشسته گه گاه خودش را می تکاند و باز کتابفروش خرده نان جمع می کند.
زندگی ام این روز ها و این ساعت ها در نظرم شبیه نقاشی های جکسون پولاک شده؛ جنایت ها، فاجعه ها، ننگ بارترین ها و دیوانه کننده ترین ها در هم کوبیده شده اند و من درد کشان خیره به این منظره ام.
درد از آن چیزهایی ست که از زندگی بیرونت می اندازد، بیماری! بیماری کاری می کند که بگویی «ای دوستان، زندگی مرا درون خود راه نمی دهد»
درد جسم، درد روح، شکنجه پشت شکنجه و چه کلمه درستی است شکنجه! ش هولت می دهد داخل اتاق ک کمرت را کج می کند، استخوانت را می شکند و نجه چراغ ها را خاموش می کنند و روی روحت با تیغ راه می روند.
فشار اوردن به هستی هر روز تنها ترم می کند، هیچکس! تاکید میکنم، هیچکس نمی تواند بفهمم واقعا چه می کشم و چه می گویم و چه چیز راهم می اندازد و از همه بدتر تقلای ازار دهنده شان است برای فهم اینها که لگد مال می کند هر چه هستی، البته این برای من است که چیزی جز درد هایم نیستم.
حتی نمیدانم تاریخ امروز چیست
ولش کن
نویسنده را هم که می شناسید
مثل غربتِ قبرستون و اشکای بعدش
مثل ترکیبِ سبز و مشکی
مثل عطرِ ریحونِ تازهی باغچهی مامانی
مثل نفرت، مایهی ننگ
مثل «چطور هیچوقت نخواست و هیچکاری نکرد؟»
مثل نبودنهای همیشه، غبارِ فراموشی.
شبیه یه شهر خاکستری که وقتی یه شب داری میری سفر به مقصدی که یه عزیزو توش خاک کنی، گذری از کنارش رد میشی و تو پمپ بنزینش توقف میکنی و تو لیوان کاغذی چای میخوری، ساعت دو و نیم شب.
تا خودِ صبح بیداری کشیدم؛
مهمانی جذابی بود،به صرف سردرد و تشنگی!
دورِ هم نشستیم به قصد خاطره بازی...بطری میچرخید،همیشه سمت من می ایستاد،میگفتم حقیقت،سوال بود: بدترین سرشکستگی زندگیت؟
هرچه بود تمام شد،مهمانان را بدرقه کردم...جسد زیر تخت،چشمان شیطانی عروسکها،دخترِ فرفریِ صورت دریدهِ ساکنِ آینه،قاتلِ سلاخی شده توی کیفم در کمد!
از همه شان متنفر بودم،پذیرفتمشان فقط به قصد احترام...ذهنم را میزبان جشنِ شبانه شان کردم و خودم توی داستانهای بی سروته غرق شدم؛
خوب و خوش منتظر ناقوسِ پایانِ جلوس بودم،غمِ سه سال پیش حالم را پرسید،پسربچه ای بود با لباس آبی آسمانی،شیرینی مسمومش را تعارف میکرد…
#دراکولای_غمگین
#قمردرعقرب
