592
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-130 days
Posts Archive
″من امروز متوجه شدم اینقدر روی آینده تمرکز کردم که یادم رفته الان وسط موقعیتی هستم که قبلا آرزوشو داشتم.″
من واقعا دلم یه زندگی میخواد که چهارتا مرغ و گوسفند داشته باشم، یه خونه نقلی و یه مزرعه در حد اینکه مخارجم دربیاد، توی یه روستا با چند تا درخت و آب کافی.
Repost from راسکولنیکف”
هیچ چیز بدی نیست که تو داشته باشی؛ که بقیه بدترشو نداشته باشن.
کیارستمی میگفت.
Repost from آن
فرزندانم ابرازعلاقه مثل تزریق سرمه. باید قطرهقطره باشه، یهو تزریق کنی چیزی جز مرسی و نظر لطفته نصیبت نمیشه.
این حس تاریک و سیاهی که گاهی میاد میشینه روی قفسهی سینهم و با هزار دستی که داره گلوم رو فشار میده تا نفس کم بیارم و هوایی به مغزم نرسه و بخوام جیغ بکشم و گریه کنم، این روزا خیلی بیشتر باهامه.
نمیتونم کاری بکنم، فقط بیشتر و بیشتر روی مغزم فشار میاد تا بتونم تحملش کنم و عادی باشم.
Repost from چه سرسبز بود درّه من
در مزارآباد شهر بیتپش
آواي جغدی هم نمیآید به گوش
دردمندان بیخروش و بیفغان
خشمناکان بیفغان و بیخروش
آهها در سینهها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شدهست
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
باز ما ماندیم و شهر بیتپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست
گاه میگویم فغانی برکشم
باز میبینم صدایم کوتهست
آبها از آسیا افتاده لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بینصیب
ز آن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل جز فریب و جز فریب ؟
باز میگویند فردای دگر
صبرکن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث
امروز وقتی داشتم از اتاقم میومدم بیرون، کلید از توی قفل در نیومد و من دو ساعت بیشتر از تایم کاریم مجبور شدم بمونم تا پشتیبانی بیاد قفل رو درست کنه.
ترکیب پریودی و خراب شدن قفل در اتفاق خوبی نبود. کم مونده بود توی اداره بشینم گریه کنم.
Repost from چه سرسبز بود درّه من
اینجوریه که با تموم شدن یک دوره خاص از زندگی مثل خدمت یا دانشگاه، مشکلاتت تموم نمیشن؛ فقط شکلشون عوض میشه.!
امسال وقتی داشتم میخوندم تا برسم به اینجا، یه روزایی واقعا روم فشار بود، آخرا دیگه هر روز یک دور پیش خواهرم گریه میکردم و ازش میپرسیدم من میتونم؟
یه شبهایی که دیر وقت میخوابیدم و صبح زود بیدار میشدم (من واقعا بندهی خوابم) وسوسه میشدم ول کنم و بذارم سال بعد، خواهرم و مامانم رو یادم میآوردم و میگفتم خودت هیچی، خوشی اون دو نفر رو نمیخوای؟
وقتی اومدم تهران و بخاطر رزومهم و نمرهای که توی آزمون آورده بودم، از اون پستی که بخاطرش اومده بودم هم دو سه پله بالاتر بهم پیشنهاد دادن، مادرم گریه کرد از ذوق، خودم باورم نمیشد و خب دلم میخواست برگردم به گذشته، نگار رو ببوسم و بگم میدونم داری له میشی، اما ادامه بده که حسرت نخوری.
حتی وقتی برای مصاحبه اومدم، چند روزی از فوت برادرم میگذشت و نمیدونستم چطور میتونم ذهنم رو کنترل کنم، اما باز تونستم.
لحظهای که از اتاق مصاحبه اومدم بیرون، بخاطر فشاری که قبلش تحمل کرده بودم، چند ایستگاه رو پیاده اومدم و گریه میکردم.
دیشب گریه کردم، شب قبلتر گریه کردم، شبهای قبل تر هم همینطور.
اما باز میگم درستش میکنم، نگارِ بعد نوروز باز میخواد بیاد ماچم کنه و بگه درسته گریه کردی، داشتی له میشدی، ولی دمت گرم.
یه خانومی اومده پانسیون ما که واقعا از لحاظ بهداشتی و رعایت آداب باید ماچش کنم.
خیلی دوست دارم نزدیکش بشم، یه باکس پر از کتاب داره که میخواد بچینه توی پنجرهی کنار تختش، شب زود میخوابه، صبح سر وصدا نمیکنه و خلاصه آفریده شده برای زندگی پانسیونی.
دو شیفت کار کردن سخته، اما امیدِ اینکه چند مدت بعد بتونم دوباره یه چهار دیواری نقلی برای خودم داشته باشم، سر پا نگهم میداره.
امروز درمانگاه کار داشتم و بعدش یه خرید حیاتی هم باید انجام میدادم، دو تا دکتر تاخیر داشتن و برنامهم به هم خورد، هول هولکی برای اولین بار اومدم سمت مولوی، به شدت ترافیک بود و منم مسیرش رو خوب بلد نبودم، از خستگی و گرسنگی داشتم هلاک میشدم و وارد ایستگاه مترو شدم طبق راهنمایی مردم، برای برگشت و با خودم فکر میکردم حتما چند بار باید خط عوض کنم که با علامت بنفش خط ۷ رو به رو شدم و از خوشحالی نزدیک بود گریه کنم.
هنوزم باورم نمیشه که لازم نیست خط عوض کنم.
