یادداشت ها
Open in Telegram
297
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1030 days
Posts Archive
297
شما فکر کن با پول آمریکا کاندوم میفرستادن غزه و ساکنان غزه با خودشون میگفتن اینا کاندوم میفرستن که نسل ما رو منقرض کنن. پس برنامه جهاد نکاح و نکاح جهادیه! کاندومها رو هم تبدیل به بالون آتشزا میکردند میفرستادن روی مزارع اسرائیل.
بعد یه عده هستن که این خبرها رو میخونن و بازم میگن ترامپ نباید کمکهای بین المللی رو قطع کنه. ولی ترامپ گوشش بدهکار نیست چون میدونه واسشون نوار بهداشتی هم بفرسته اینا بالاخره یجوری وپنایزش میکنند.
دوران ترامپ (خصوصا با سفر اخیر نتانیاهو و عکس دونفره با پرزیدنت) برای دیکتاتورهای خاورمیانه مثل دوران کرونا خواهد بود؛ همون وقتی که از ترست، قبل شستن کونت هم باید دستات رو خوب میشستی.
.
297
خایهمالها بدفرجامت میکنند.
بیشتر از ۱۰ سال است که بروس ویلیس فیلمی با نمره بیشتر از ۵ بازی نکرده. سیلوستر استالونه از مشت زدن به گاو یخزده به جایی رسیده که در تازهترین فیلمش با تزریق سم آدم میکشد و زود هم به نفس نفس میافتد و برای اینکه رنگی از قدیم داشته باشد یک تفنگ بزرگ هم دستش دادهاند که مثلا من هنوز خیلی قویام.
نمونههای وطنی هم داریم. مثلا سروش که چندسال اخیر مانند میرزابنویسها هر از چندی خطاب به ناشنواترین مقام مملکت، نصیحة الملوک مینویسد تا فقط یادمان نرود چه نثر مسجع و زیبایی دارد! کسی که سروش از خلال تقابل با او سروش شد نیز حکایتی چنین دارد.
احمد فردید که میتوانست یک مترجم و زبانشناس قوی باشد بعد از مدتی به جایی رسید که هذیانگوهای ۵۷ هم میگفتند ایتز too much ناموسا. و بعد مدتی همان خایهمالانی که بادش کردند (شاگردانی مثل جواد طباطبایی و پورجوادی) از او اعلام استقلال کردند. (بخوانید تبری جستند.)
بروس ویلیس و راکی و سروش و فردید را دو چیز به گا داد: تلاش و زور زدن بیجا و خایهمالانی که تشویقشان میکردند برای تلاش بیجا.
از سعادت مرد این بس که بداند کی و کجا پا پس بکشد و رها کند و در تمنای اوج و رسیدن به قله، خودش را مضحکه مردم و تاریخ نکند.
اصلا مشاهیر و خوبان هر رشتهای باید پس از مدتی بیزنسپلن را عوض کنند. نباید به خودشان اجازه کار کردن بدهند یا اگر هم خواستند کاری کنند جامعه آن دانش و صنعت اقبالی به آنها نکند. مشاهیر هر فیلد پس از مدتی باید رها کنند و وارد بیزنس منتورینگ و کوچینگ شوند. بروند پکیج بفروشند، آکادمی بزنند، شاگرد تربیت کنند. فقط دیگر کار نکنند. روزی ۱۰۰ بار باید با خودشان تکرار کنند دورهت گذشته مربی!
گمان میکنم کمی هم بخاطر ماهیت کارشان بوده. آدمی که شهرت و موفقیتش را مدیون رسانه بوده سخت است که ببیند دوربینها و میکروفونها دیگر سمتش نیستند. همه آن چهارمثالی که زدم و آن فرد دیگری که اشارهاش رفت، Camera_Addict هستند. آنها حتی اگر فسیلهایی پوسیده و بیمصرف هم شده باشند و جز چرند بازی نکنند و نگویند و ننویسند، باز همین که ببینند دوربین و میکروفونی سمتشان چرخیده در تنور کصشر هیزم میریزند.
رَحِمَ الله إمرأً یعرف قدرَه ولا یتجاوز مقادیرَه (حدیث فیک)
در عین باور به اصول لیبرالیسم و اقتصاد آزاد، کص گفتن تنها چیزیست که موافقم کوپنی شود. یا حداقل مثل ریاست جمهوری دورهای!
.
297
از اتاق فرمان اشاره میکنند عید مبعث هم هست.
در بعضی فیلمهای هالیوودی رئیس پلیس یا اف بی آی، کل شبکه تبهکاری را یک شهر را میشناسند ولی منهدمش نمیکنند. چون معتقدند وجود یک باند و گروه اصلی تبهکاری، خودش باعث کنترل جرم و جنایت در شهر میشود زیرا بقیه مجرمها را زیر بلیط خودش میآورد یا در رقابت حذفشان میکند. و اگر کل این شبکه منهدم شود، هزاران گروهک جنایتکار بوجود خواهد آمد که شناسایی و کنترلشان به مراتب سختتر است.
سادات من رو ببخشند بابت این قیاس ولی ایده درخشان توحید هم چیزی شبیه اینه. کنترل شهوت الوهیت و برچیدن بساط ربوبیت انسانهای مستبدِ ترحمانگیز، تنها در این صورت ممکن بود که امتیاز الوهیت و ربوبیت تنها در انحصار یک موجود متعالی باشد تا باقی بتمرگند سر جایشان. پدر و شوهر و رئیس قبیله و شاه و... را اینطوری میخواست کنترل کند تا هوس خدایی نکنند. توحید ابزاری برای خارج کردن قدرت استبدادی از دست افراد و گروهکهای جنایتکار، به نفع یک شخص ثالث بود.
ایده «مرگ خدا»ی نیچه در خاورمیانه اسلامی جور دیگری محقق شد. مستبدان مسلمانش بر حق استبداد انحصاری خداوند شوریدند و مرجعیت او را نادیده گرفتند. اسلام سیاسی خدای محمد را کشت. خبری از توحید در این سرزمینها نیست. چیزی برای تبریک گفتن نمانده.
.
297
یاران و اصحاب خواستند در گرامیداشت جشن باستانی سده چند خطی بنویسم. این وجیزه در اجابت خواسته ایشان است.
جنگل زیبایی را تصور کنید. سبز و متراکم. هوای تازه و آواز پرندگانی که گاه گاه سکوت آرامشبخش و جادویی جنگل را بر هم میزنند. وارد این جنگل میشوید، حقیقتش بر شما آشکار میشود و خوراک خرس میشوید.
اگر کلا با خرس مواجه نشوید یا پس از مواجهه مانند دیکاپریو بجنگید و خستو و پاره نجات پیدا کنید، به نهری پرآب و آرام و زلال میرسید، بوی رود مشامتان را آشناست. یک درخت شناور پیدا میکنید تا خودتان را به پاییندست رود که دهکده و آدمیزاد هست برسانید. کمی آب تازه مینوشید و به هر سختی یک ماهی درشت شکار میکنید که در مسیر بخورید شاید که جان بگیرید. روی قایق در حالی که رو به آسمان دراز کشیدهاید کمی از ماهی میخورید، استخوان ماهی در گلویتان میخلد و در همان حال متوجه میشوید دارید به آبشار نزدیک میشوید و آن آب زلال و تمیزی که خورده بودید هم انگل داشته و اسهالتان کرده و در خودتان میرینید.
روشنفکری دینی آن جنگل است و اسلام سیاه آن خرس.
روشنفکری دینی آن نهر آرام است و اسلام سیاه آن آبشار جرار.
روشنفکری دینی آن آب زلال است و اسلام سیاه آن ریزموجودات اسهالکنندهاش.
روشنفکری دینی آن ماهی چاق و تازه است و اسلام سیاه تیغهایش.
اسلام سیاه دارد صاف و صادق کار خودش را میکند و چنان مینماید که واقعا هست. اما روشنفکری دینی مشاطهگری پرتدلیس است. روشنفکری دینی مانند سیدنی سوئینی در آن فیلم اخیرش است؛ راهبهای زیبا آبستن شیطان.
جنگ این دو پسرعمو فریبتان ندهد. به وقتش این دو، دوشادوش و همسنگر یکدیگرند.
از بین نسخههای مختلف اسلام، من طرفدار اسلام خاکستری و ذغالسنگی هستم.
ربطی به جشن سده داشت؟ نمیدانم. برایم مهم نیست.
.
297
حوصله جماع و جماعت ندارم. حوصله خوردن و نوشیدن و کشیدن و چشیدن ندارم. حوصله رزم و بزم ندارم. حوصله جهاد و اجتهاد، استدلال و استنباط، تنقیح مناط و تمرین لواط، رد فروع بر اصول و تشجیع اهل قبور و تجمیع مفترقات و تفریق مجتمعات هم ندارم.
کمی حوصله کصکلک دارم که آن هم اینطور...
خیلی پسرفت کردهام. وقتش هست کم کم روشنفکر دینی بشوم و پت بگیرم و رمان بخوانم. آخر همه چیزم باید به همه چیزم بیاید.
.
297
پیش از نوشتن فکر میکنم از چه؟ برای که؟ برای چه؟ چطور؟ میخواهم بنویسم.
الان توقع دارید بگویم چون جوابی برای این سوالات ندارم نمینویسم؟ کور خواندید. من فقط حوصله ندارم.
.
297
اون رابطه درس واسم زیاد داشت و به طور عمیقی گمون میکنم تغییرم داد. یکی از برکاتش، این بود که نیمچه بتی که از اون آدم (پدره) واسه خودم ساخته بودم، شکست و زیر پای لشکر اعزامی از مدینه لگدمال شد. فتح المبین من اون وقتی رقم خورد که رفتار اون پدر رو در قبال خودم دیدم. آیا فحش و فضیحتی بارم کرد؟ کتکم زد؟ خیر. در واقع هیچ کاری نکرد. وقتی در یکی از اون روزهای بحرانیم موضوع رو باهاش مطرح کردم و مثل باقی مواقع بحرانی در سالیان قبل، ازش مشورت و راهنمایی خواستم، فقط گفت که از موضوع اطلاع داشته و بعد چندتا تکه و کنایه محترمانه ولی سنگین بارم کرد و بعد به کل از هر گونه صحبت با من امتناع کرد. همه اینها در یکی دو پیام توی چت.
به این نتیجه رسیدم که مهمترین چیزی که به اون رابطه، هم در شروعش و هم در پایانش، وزن زیادی داده بود همین پدر بود. اگر یک آدم سالم و نرمال بود و سموم مذهبی و سنتی در بنیادیترین لایههای وجودش نبود، اون دخترک هم مثل باقی دخترها کراش میزد، رابطه با آدمی که براش جالب بود رو تجربه میکرد، بعدم میفهمید به هر علتی اون آدم رو نمیخواد و با هزینه و دردسر کمتر تموم میشد. نه این که برای فرار ذهنی و سرکشی از ازدواج سنتی که براش تدارک دیده بودند، بخواد یه رابطه پراسترس رو شروع کنه و خودش و من رو با این فکر که ما هدفمون ازدواجه فریب بده. {بله دوستان من از اونایی هستم که قول ازدواج نمیده، میگیره. از حیث گردنگیری عرض میکنم.}
این چند ماه که با این دختر جدیده آشنا شدم تازه کمی متوجه شدم ارتباط با آدمی که خودش و خانوادهش، روانی سالم و با حداقل آلودگی به رسوبات سنتی دارند، که هزینههای روانی غیرضروری روی رابطه بار نمیکنه، چقدر خوب و لذتبخشه.
مثل بقیه آدمهای نرمال با اطلاع خانواده توی رابطه هستیم، از بودن با هم لذت میبریم، هر وقتی هم که مناسب باشه ولوم رابطه رو به صلاحدید خودمون کمتر یا بیشتر میکنیم.
بودن با آدمهای درست و هایاستاندارد (در معنای عام و خاصش) این شکلیه که تو هم آدم بهتر و هایاستانداردی میشی، بخاطر کارهای اونها یا واکنشهای خودت به غلط اونها، احساس بد بودن نمیکنی. و! تا وقتی هم با آدمهایی با چنین استانداردی ملاقات نکنی، نخواهی فهمید که اوضاع خودت و اطرافت چقدر ممکنه خراب باشه.
برای اولین بار در زندگیم میخوام بگم اهمیت و اصالت دادن به قدمت چیزها میتونه خیلی کصشر باشه و نتایج مطلوبی هم نداشته باشه. اون آدم که الان دیگه از صمیم قلب خوشحالم که پدر زیدم یا همسرم نیست، برای من تموم شد. علیرغم ۱۳ سال رابطه و خاطره و محبت و احترام، در من مرد و دفن شد. این آخرین ۵ بهمنی بود که تولدش رو تبریک میگم.
شب بخیر
پ.ن: دم همه رفقایی گرم که اون ایام به خرد و مهرشون هوام رو داشتند. اسم نمیبرم دیگه. خودشون میدونند.❤️
.
297
۵ بهمن تولد یه آدم بخصوص توی زندگی منه.
سالها پیش یه استاد داشتم. توی فضای کوتولهپروری قرار گرفته بودم، و شخصیت و منش و نگرش این آدم به حدی برام جذاب بود که رابطه استاد و شاگردی ما بجای دو ترم، ۱۳ سال طول کشید. توی بیشتر بحرانهای فکری و عقیدتی زندگی من این آدم حضور داشت و بهش پناه میبردم. چندین فصل از زندگی و چرخشهای من رو دیده بود و به معنای دقیق کلمه بزرگم کرده بود.
چندسال اخیر راهم و فکرم از این آدم هم جدا شده بود ولی همچنان برام محترم بود و سعی میکردم ارتباطم باهاش رو حفظ کنم؛ همیشه خودمو بهش مدیون میدونستم.
خلاصه کنم. گذشت تا اینکه دختر این آدم که تازه ۱۹ سالش شده بود، به من علاقمند شد. اولین بارم نبود که دخترهای این سن و سال روم کراش میزدن ولی این مورد فرق داشت. هم زیبا بود هم دختر آدمی بود که برام محترم بود.
چند هفته درگیر این بودم که بهش بفهمونم رابطه ما به صلاح نیست. چون پدرش آدم سنتی بود، خودش محجبه بود، همون ایام خانواده اصرار داشتند به شیوه سنتی شوهرش بدن، و رابطه به شکل امروزی توی قاموس فکری خانوادهش نبود. مدتی از اون اصرار بود و از من انکار. تا این که شل کردم و تسلیم شدم و قرار شد مدتی بدون اطلاع خانوادهش همو ببینیم و بعدا با خانواده مطرح کنیم.
واقعا خام بودم که فکر میکردم میشه به حرفها و احساسات یه دختر خصوصاً در اون سن اعتماد کرد. رابطه مخفیانه ما ۴ماه طول کشید و در این مدت از همه فعالیتهای مفرحی که میشه با زید خصوصاً از نوع صورتی داشت، جز بوسه و آغوش رو آنلاک نکردیم.
مثل خیلی از رابطههای دیگه این رابطه هم تموم شد. ولی از طرف اون، ناگهانی، پر از ابهام و با یه عالمه سوال بیپاسخ در ذهنم. احساسات مختلفی رو در اون مدت تجربه کردم. انکار و خشم و انتقام و افسردگی و... تا اینکه بعد از یه دوره زمانی تقریباً ۶ ماهه و با کونپارگی شدید و البته ساپورت منطقی و عاطفی از سمت رفقام ازش گذشتم.
...
297
آرش میگوید به رمان بد بیش از ۱۰ صفحه مهلت نمیدهد اما یکی از مشکلات من این است به چیزهای کصشر زیادی مهلت میدهم. {این گاها شامل خودم نیز میشود.}
باید تغییر رویه بدهم. مثلا پادکست طبقه ۱۶ که بین آدمهای خاصی خیلی محبوب و معروف است از آن کصشرهای تحملناپذیر است که من ۸ اپیزود و دستکم ۱۰ ساعت حرامش کردم تا مطمئن بشوم با نشنیدنش چیز خاصی از دست نمیدهم.
طبقه ۱۶ از نظر من دو ایراد دارد:
-وراج و دهنگشاد هستند و مانند آخوند جماعت، معتاد زر زدن هستند و با این که در غرب زندگی و کار میکنند، آن خصیصه مهم غربی که تجلیاش در تدتاک است را در آنها نمیبینم.
تدتاک همانی است که یه محقق و دانشمند حاصل ۱۰ سال پژوهش را در ۱۳ دقیقه مختصر و مفید گزارش میکند.
-زبان کثافتی دارند که به آدم تهوع میدهد. آنها از چیزی مطمئن نمیشوند، میک شور میکنند. بجای استخدام و اخراج و استعفا، هایر و فایر و کوئیت میکنند. حتی بجای عصبی و خشمگین هم نروس و انگری میشوند. اگر چنان کندذهن هستند که نمیتوانند حین صحبت معادل فارسی درست برای کلماتی تا این حد ساده و عمومی بیابند، و یا اگر این کلمات انگلیسی چنان برایشان عادی است که استفاده از معادل فارسیشان سخت و ناضروری است، غلط میکنند پادکست فارسی تولید میکنند.
طبقه ۱۶ حتی برای کسی مثل من که آرزوی نابودی بیشتر زبانها ولو زبان فارسی و حرکت به سمت زبان واحد جهانی را دارد، از کثافتترین محتواهایی هست که میتوانم با شنیدنش مازوخیسم خودم را ارضا کنم. ادایی، بیمحتوا، یاوه، کصشرِ خودگوهر پندارانه و خلاصه آخوندی!
.
297
این نظر شما که نوشتههای شما در نظر خودتان یک تکه عن است برای ما فاقد اهمیت است. بنویسید. مخاطب خاص!
.
297
چند روز اخیر فرصت مناسبی بود که باز قلمفرسایی کنم و به گوشه دامن بانو هایده و پشم گُندهای فردوسی بزرگ بیاویزم و در ستایش این دو، رطب و یابس بهم بیامیزم ولی چه کنم که دل و دست مدد نکردند. آخر من سگ که باشم که چیزی در خور عظمت این دو شگفتی تاریخ این سرزمین بتوانم بگویم و بنویسم؟!
من حتی اگر صدای شکوهمند ابی را داشتم تنها میتوانستم برای هایده بگویم حالا لالای لالای لالالای لای و اگر از قلم نوادری همچون بیضایی بهرهمند بودم میتوانستم بدخواهان فردوسی همچون گلستان و شاملو را دیس کنم!
ولی خب چون همیشه سعی میکنم در زاویهای متفاوت بایستم تا ظرایف پنهان از نظر عموم را بتوانم ببینم، درباره فردوسی این نکته را در تاریخ مساعی پژوهشی فردوسیپژوهان به یادگار میگذارم که وقتی از تقابل ایران و توران حرف میزنیم از دیوان سفید یادمان نرود.
برای فهم این مهم بیایید چینش نیروها در شاهنامه را نگاهی دیگر بیندازیم. آدمهای خوب داستان فردوسی چه کسانی هستند؟ اول از همه خود رستم است که از سمت مادر تبار از ضحاک دارد و ضحاک مال دشت سواران نیزهگذار است که همان سرزمین تازیان یعنی عربستان است. رستم داماد شاه کاول هم هست. ایرج را هم داریم که داماد شاه یمن است و همین شاه یمن در ماجرای کینخواهی ایرج جزو سپاه منوچهر است که میرود برای گاییدن دو داماد خویش یعنی سلم و تور.
در سوی دیگر دیوان سفید را داریم که ساکن خطههای شمالی ایران هستند و توران نیز که تکلیفشان واضح است. نتیجه همه این صحبتها این است که دعوای ایرانی و انیرانی در شاهنامه فردوسی، یک روساخت و یک شکل عمدا تحریف شده از یک دعوای بنیادین دیگر است.
به بیان سادهتر، فردوسی، محور مقاومتی شامل خراسانی و عرب و افغانی چیده تا با گیلکی و مازنی و ترکها بجنگند. شاهنامه، داستان نفرتپراکنی شخصی فردوسی علیه شمالیها و ترکهاست. و حتی به نظر من ماجرا از این هم عمیقتر است و شاید بتوان این دعوا را در یک سطح بنیادیتر به دعوای میان قهوهایها و صورتیها ارجاع داد و نه حتی دعوای اقوام کویر و دریا.
حتی توصیفات فردوسی از سفیدی دختران ایرانی هم قریب به یقین دروغ است. البته دروغ شاید نه! بهتر است بگوییم آرزواندیشی از همان جنسی که مردان ایرانی را خیلی بلند و ستبر تصویر میکند. وگرنه همه میدانند که ایرانیهای کویری در همه چیز کوتاهند و قهوهای و سیاه! و مردان بلند و گولاخ و زنان سفید و صورتی مال خطههای حاصلخیز مجاور دریا هستند مانند منطقه خزر و مدیترانه.
خلاصه وقتی با شاهنامه مواجه میشوید و میخواهید او را الگو قرار دهید، رویکردتان معطوف به زبانآوری فردوسی و حکمت و همت او و نفرتپراکنی گسترده علیه مازنی/گیلکی/ترک باشد و نه مسائل هویتی و مرزی و نژادی چون ته همه اینها باد میدهد.
در مرام فردوسی همه کویریها و سیاه و قهوهایهای عالم حتی اگر مکزیکی باشند، ایرانی هستند و هر که جز این است از ما نیست. اندیشه فردوسی از این جهات، در تضاد با یوروسنتریسم و وایتسالاری حاکم بر جریانهای غالب فلسفی و تمدنی و رسانهای است.
به مناسبت درگذشت هایده و تولد فردوسی با هم
تا حکمتی دیگر بدرود
۱۴۰۳/۱۱/۲
.
297
در جواب مطهره باس بگم که
آبوهوای شیراز سعدی و حافظ تحویل میده
آبوهوای خراسان ولی، فردوسی و امام رضا و مأمون عباسی لعنت الله علیه
.
297
این دو قاضی که در اثر یک بیماری زمینهای که با اصابت جسم پرتابهای پرشتاب هم تشدید شده بود درگذشتند، یک خدمت مهم به ما کردند و اونم وارد کردن چای و آبدارچی به ادبیات طنز سیاسی ایران بود.
ولی گذشته از این ماجرا، اسلام سیاه داعشی و جاعشی، که این دو قاضی نمایندهش بودند، از اسلام صورتی چندین مرتبه محترمتره.
آدمی که میگه رحماء بینهم و اشداء علی الکفار حتی اگه تعریف کفار رو چنان گسترده کنه که من و شما رو هم شامل بشه، باز شرف داره به آدمی که با همه نایسه؛ چون حد و مرزهای همون آدم تکفیری مشخصن و میتونی تکلیف خودت رو باهاش تعیین کنی.
ولی اسلام صورتی این طوریه که نمیتونی مطمئن باشی امروز که داره توی جبهه تو، علیه داعش و جاعش صحبت میکنه، فردا هم توی سناریوی فرضی انتقال مسالمتآمیز قدرت یعنی رفراندوم، به عبور از جاعش رأی خواهد داد یا نه؟!
از آدمای همیشه نایس تنفر دارم نه به این خاطر که با خود نایس بودن مخالفم بلکه چون معتقدم فهم چیزها در فهم حدومرزهای آنهاست.
اصحاب و ارباب هر کدوم از رشتههای دانشی مختلف رو، وقتی میشه فهمید که از موضوع تخصصی خودشون چقدر فهم دارند که ازشون بشنویم: «این دیگه چیزی نیست که رشته ما بتونه توضیحش بده و باید کسی از عینک و چارچوب نظری رشته دیگری به این موضوع ورود کنه!» و خب کمتر پیش میاد اینو از اصحاب یک دانش بشنویم وإنّ في ذلک لعبرة.
دانشیمرد تا وقتی که ملتفت به حدومرزهای چارچوب نظری و تحلیلی خودش هست، دانشیمرده. وقتی درباره همه چیز از همون زاویه نظری برای ابراز داره، یعنی دانش رو به ایدئولوژی تبدیل کرده. چون دانش عهدهدار تبیین بعض خاصی از مسائل هست ولی ایدئولوژی قراره فرمول معنادار کردن همه چیز در گذشته و حال و آینده باشه. برای همینه که دانشجوی ترم یک جامعهشناسی با چندتا اصطلاح عاملیت و ساختار و سوژگی همه رو تا مدتها حامله میکنه.
فهم چیزها یعنی این که بدونی حدومرزشون کجاست و کجا باید ازشون ناامید بشی چون دیگه قرار نیست کمکی بکنن. و خب برگردیم به اول بحث.
اسلام سیاه تکلیفش با خودش معلومه ولی اسلام صورتی نه. با همه مهربان بودن بیارزش کردن مهربانیه. با همه مودب بودن بیارزش کردن ادبه.
چیزها وقتی کمیابند باارزشند. آدم همیشه مهربون و مودب یا ارزش اینها رو حالیش نیست یا ریاکاره و جای دیگری داره خارکصدگی میکنه.
وقتی میشنوی فلان قاضی با فلان کارنامه از ظلم و جور کشته شده نمیتونی ابراز تأسف کنی، چون ابراز تاسفت از مرگ چنان آدمی به این معناست که همه چیز چنان برای تو پوچه که هیچ فرقی نداره اون قاضی اون جنایات رو کرده یا نکرده. تو تعهدی به ارزشها نداری، تعهدت به صرفا ارگاسم اخلاقی خودته که بخش عمدهش هم نمایشه. نمایشی ولو بدون هیچ تماشاگر جز خودت.
با این حدیث شریف تمام کنم:
صورتی از قهوهای و سیاه بهتر است الا در رنگ لباس مردان و ایدئولوژیهای دینیچای کمتر بنوشید و شب بخیر
