Fox books
Open in Telegram
How i feel when I’m reading and how i feel when I’m living. Unknown: t.me/HidenChat_Bot?start=640977844 Goodreads: https://www.goodreads.com/user/show/154735564
Show more437
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
437
Repost from انجمن زیرشیروانی
حالا امروزم کنکور دادید و امیدوارم موفق شده باشید ولی سرجمع دانشگاه در برابر علاقه و استمرار خودمون هیچی نیست. هیچی.
437
غیرقابل پیش بینی بودنِ زندگی فقط اونجاش که اونقدی که ادما برات عزیزن، براشون عزیز نیستی.
437
Repost from N/a
اگه يه نفر داره ورزش میكنه، كار میكنه، درس میخونه و.. دليل نمیشه غمگین نباشه، دليل نمیشه حالش خوب باشه؛ زندگی كردن در غم چيز عجیبی نيست.
437
در آخر، ممنونم ازتون اگر وقت و حوصلتون رو گذاشتید و این رشته مطالب رو مطالعه کردید، امیدوارم برای چند دقیقه هم که شده تونسته باشه شمارو به فکر فرو ببره و از خوندنش لذت برده باشین.
پذیرای سوالات و حرف ها و پیشنهادات و هرچی که دلتون میخواد هستم🤓
437
شاید ارزش نگاه کردن به تاریخ دقیقا همینجا باشه؛ نه برای اینکه دنبال مقصر بگردیم، نه برای اینکه آدم ها رو در دو دسته خوب و بد قرار بدیم، بلکه برای اینکه بفهمیم انسان ها در چه شرایطی چه تصمیم هایی میگیرن.
انقلاب ها معمولا فقط داستان سقوط یک حکومت یا پیروزی یک گروه نیستن؛ پشت هر تغییر بزرگ تاریخی، میلیون ها زندگی، ترس، امید و انتخاب وجود داره، مردمی که سال ها رنج کشیدن و خواهان تغییر بودن، و انسان هایی که ناگهان خودشونو وسط طوفانی دیدن که دیگه کنترلی روی اون نداشتن.
شاید بتونیم همزمان دو حقیقت رو بپذیریم؛ اینکه یک حکومت میتونه اشتباه های بزرگی داشته باشه، و در عین حال کسایی که در اون زندگی کردن، انسان هایی با احساسات، ترس ها و رویاهای خودشون بودن.
چون در نهایت، تاریخ فقط درباره تاج ها و انقلاب ها و جنگ ها نیست، تاریخ درباره انسان هاست؛ درباره زندگیه، درباره لحظه هایی که آدم ها مجبور شدن بین ترس و امید، بین وظیفه و احساس، و بین موندن و تغییر کردن انتخاب کنن، و شاید دلیل اینکه بعضی داستان های تاریخی بعد از صدها سال هنوز مارو رها نمیکنن همین باشه؛ چون پشت تمام اسم ها، تاریخ ها و اتفاقات، آدم هایی وجود داشتن که یک روز مثل ما زندگی میکردن، دوست داشتن، میترسیدن و آرزو داشتن که فرداهای بهتری رو ببینن.
437
آیا میشه، هم قبول کنیم که یک حکومت اشتباه های بزرگی داشته و هم برای سرنوشت انسانی کسانی که داخل اون حکومت زندگی میکردن، احساس همدلی داشته باشیم؟
به نظر من جواب بله هست.
شاید بزرگ ترین اشتباه ما این باشه که تاریخ رو فقط با دو رنگ میبینیم؛ قهرمان و ضدقهرمان، خوب و بد، ظالم و مظلوم.
واقعیت اینه که تاریخ، بیشتر از اینکه درباره آدم های کاملا خوب یا کاملا بد باشه، درباره انسان هاییه که وسط ترس، امید، اشتباه، عشق و ناامیدی تصمیم گرفتن و شاید به همین دلیله که بعد از بیشتر از صد سال، هنوز هم وقتی اسم خانواده رومانوف میاد، بیشتر از سیاست، به این فکر میکنم که اون چند ماه آخر، وقتی شب ها چراغ اتاقشون خاموش میشد، هر کدومشون با چه فکری خوابشون میبرد.
437
خلاصه که در نهایت، بلشویک ها تصمیم گرفتن این خانواده رو اعدام کنن، که احتمالا خیلیاتون درمورد این اتفاق هولناک خوندین.
این تصمیم هنوز هم بین تاریخدان ها محل بحثه، بعضی ها میگن اگر زنده میموندن، ممکن بود به نماد مخالفان حکومت جدید تبدیل بشن، بعضی ها هم معتقدن راه های دیگه ای وجود داشت برای مقابله.
اما چیزی که تغییر نمیکنه، اینه که در شب اعدام، پنج نوجوان و پدر و مادر، همگی حضور داشتن؛ میخوام بگم که توی تاریخ، خیلی وقت ها آدم ها تبدیل به نماد میشن و فراموش میکنیم که قبل از هر چیزی، انسان بودن.
من نمیخوام بگم حکومت تزاری بی نقص بود، قطعا نبود.
نابرابری، سرکوب و اشتباه های سیاسی نقش بزرگی توی شکل گرفتن انقلاب داشتن و خشم مردم هم از هیچ به وجود نیومده بود.
437
این واکنش ها خیلی آشناست.
وقتی یه خانواده وارد بحران میشه، همه مثل هم واکنش نشون نمیدن. یکی ساکت میشه، یکی نقش قوی بودن رو بازی میکنه، یکی امیدش رو حفظ میکنه و یکی با شوخی از خودش دفاع میکنه.
آلکسی هم علاوه بر ترس از آینده، با بیماری ای زندگی میکرد که هر ضربه کوچکی میتونست جونش رو بگیره. تصور کنید یه نوجوان باشید، بدون اینکه بدونید فردا زنده میمونید یا نه، و همزمان ببینید کل دنیای اطرافتون هم داره فرو میریزه.
437
به نظرم سخت ترین بخش ماجرا همینجاست چون انسان تا وقتی امید داره، دووم میاره.
خانواده رومانوف هنوز امید داشتن که شاید تبعید بشن، شاید یکی از کشورهای اروپایی نجاتشون بده، شاید جنگ تموم بشه و همه چیز تغییر کنه.
اینجا میفهمیم که انگار امید، گاهی از غذا هم مهم تره.
437
توی سال ۱۹۱۷ بالاخره صبر مردم تموم شد.
انقلاب فوریه اتفاق افتاد و نیکلای دوم مجبور شد از سلطنت کناره گیری کنه و استعفا بده.
چیزی که شاید کمتر بهش توجه میشه اینه که خانواده رومانوف همون لحظه کشته نشدن، چند ماه در حصر بودن، از یک کاخ مجلل رسیدن به چند اتاق محدود، و سربازهایی که تا دیروز بهشون احترام نظامی میذاشتن، حالا مراقبشون بودن که فرار نکنن.
437
راسپوتین! مردی مرموز که بعضی ها اون رو قدیس میدونستن، بعضی ها شیاد.
چیزی که تقریبا قطعیه اینه که حضورش روی الکساندرا تاثیر عمیقی گذاشت چون هر بار آلکسی حالش بد میشد و راسپوتین به شکلی آرومش میکرد، الکساندرا بیشتر باور میکرد که خدا اون مرد رو فرستاده تا پسرش رو نجات بده.
حالا خودتون تصور کنید؛ کشور داره از هم میپاشه، مردم از حکومت متنفرن، جنگ همه چیز رو نابود کرده، ولی ملکه بیشتر از هر چیزی نگران زنده موندن تنها پسرشه.
این دقیقا همون جاییه که سیاست و روانشناسی به هم میرسن و میبینیم خیلی وقت ها تصمیم های سیاسی، از ترس ها و احساسات شخصی آدم ها تاثیر میگیرن.
437
حالا اینجاست که پای راسپوتین به داستان باز میشه. (همونی که قبلتر گفتم براتون توضیحش میدم)
437
روسیه اوایل قرن بیستم حال و روز خوبی نداشت؛ فاصله فقیر و غنی وحشتناک بود، دهقان ها زندگی سختی داشتن، صنعت تازه داشت شکل میگرفت، اعتراض های مردمی زیاد شده بود و بعد هم جنگ جهانی اول از راه رسید، جنگی که برای روسیه بیشتر از اینکه افتخار بیاره، گرسنگی، تلفات و ناامیدی آورد.
حالا وسط این وضعیت، نیکلای دوم، آخرین تزار روسیه، روی تخت سلطنت بود؛ خیلی ها اون رو آدم بدذاتی نمیدونن و اتفاقا معتقدن آدم خانواده دوستی بود، پدر مهربونی بود و علاقه زیادی به همسر و بچه هاش داشت. اما یه مشکل بزرگ داشت؛ اونم اینکه نیکلای دوم برای حکمرانی مناسب نبود!
چون همیشه یه آدم خوب با یه حاکم خوب، یکی نیست.
نیکلای دوم توی تصمیم گیری مردد بود، دیر واکنش نشون میداد و بیشتر از اینکه واقعیت جامعه رو ببینه، به این باور چسبیده بود که خدا سلطنت رو به خانواده اش داده و وظیفه داره اون رو حفظ کنه.
از اون طرف، همسرش الکساندرا هم شرایط پیچیده ای داشت، زنی بود که از آلمان اومده بود، به خاطر همین خیلی از مردم روسیه هیچ وقت کامل بهش اعتماد نکردن.
یک آدم بسیار مذهبی و درونگرا بود و بعد از اینکه فهمید پسرش آلکسی به هموفیلی مبتلاست، تقریبا تمام زندگیش حول نجات اون بچه چرخید.
437
بیاید دوباره برگردیم عقب تر و به اتفاقاتی که براتون تعریف کردم از یه دید دیگه نگاه کنیم.
437
در سال ۱۹۲۲، اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد؛ کشوری که برای نزدیک به هفت دهه یکی از مهم ترین قدرت های جهان بود، اما انقلاب اکتبر فقط تغییر یک حکومت نبود؛ این انقلاب نتیجه سال ها نارضایتی، فقر، جنگ، اختلاف طبقاتی و شکست های سیاسی بود و در عین حال، آغاز دوره ای جدید در تاریخ جهان شد؛ دوره ای که سیاست، اقتصاد و روابط بین الملل را برای همیشه تغییر داد.
شاید مهم ترین نکته این باشه که انقلاب ها معمولا در یک لحظه ساخته نمیشن، اونا نتیجه سال ها انباشته شدن خشم، امید، ترس و خواسته های برآورده نشده هستن.
و انقلاب اکتبر روسیه، یکی از بزرگترین نمونه های همین اتفاق توی تاریخ معاصر هست.
437
بعد از پیروزی، بلشویک ها دولت جدیدی تشکیل دادن و یکی از اولین اقداماتشون خروج روسیه از جنگ جهانی اول بود؛ همچنین زمین های اشراف مصادره شد و کنترل بسیاری از صنایع به دولت جدید منتقل شد اما همه مردم از این تغییر راضی نبودن.
طرفداران حکومت قبلی، گروه های سیاسی مخالف و حتی برخی سوسیالیست ها علیه بلشویک ها جنگیدن، این باعث شد جنگ داخلی روسیه شروع بشه که از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ ادامه داشت.
توی این جنگ، ارتش سرخ به رهبری بلشویک ها با نیروهای مخالف که به ارتش سفید معروف بودن، جنگید. در نهایت بلشویک ها پیروز شدن و پایه های یه حکومت جدید رو ساختن.
